جمعه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۸
بخارا به 70 رسيد
هفتادمين شماره مجله بخارا با مقالاتي از شفيعي كدكني، ژاله آموزگار، عزت الله فولادوند، دكتر باطني، محمود دولت آبادي، داريوش شايگان، محمد علي موحد، جمشيد ارجمند، انور خامه اي ، عبدالحسين آذرنگ و سيمين بهبهاني منتشر شد و از روز يكشنبه 10 خرداد 1388 در دسترس علاقمندان قرار خواهد گرفت.
با هم نگاهي داريم بر فهرست اين شماره بخارا :
يادداشت‌ سردبير
از اينجا و آنجا و ماجراهاي‌.... / علي‌ دهباشي‌ 9
فلسفه‌
آرتور كوستلر / جرج‌ ارول‌ / دكتر عزت‌الله‌ فولادوند 18
زبانشناسي‌
استعمال‌ «كه‌، ديگه‌، آخه‌،ها» / دكتر محمدرضا باطني‌ 39
فرهنگ‌
نگاه‌ محلي‌، نگاه‌ جهاني‌ / عبدالحسين‌ آذرنگ‌ 53
نقد ادبي‌
هنر شفيعي‌ كدكني‌ در تصحيح‌ عطار / دكتر محمد علي‌ موحد 64
خاطراتي‌ از مارسل‌ پروست‌ / سيدوني‌ گابريل‌ كولت‌ / اصغر نوري‌ 70
ايرانشناسي‌
تازه‌ها و پاره‌هاي‌ ايرانشناسي‌ (62) / ايرج‌ افشار 77
درياي‌ پارس‌ از ديرباز / دكتر ژاله‌ آموزگار 115
پنج‌ قرن‌ دموكراسي‌ در ايران‌ باستان‌ / همايون‌ صنعتي‌زاده‌ 122
نشريه‌ مطالعات‌ ايراني‌ (41) / ياسمين‌ ثقفي‌ 132
يادداشت‌هايي‌ از ژاپن‌
از چشمة‌ خورشيد (22) / دكتر هاشم‌ رجب‌زاده‌ 139
كتاب‌ و كتابخواني‌
مشهد و كتابفروشي‌هاي‌ پنجاه‌ سال‌ پيش‌ / دكتر محمدرضا شفيعي‌ كدكني‌ 167
تاريخ‌ نشر كتاب‌ در ايران‌ (2) / عبدالحسين‌ آذرنگ‌ 186

انديشه‌
آميزش‌ افقها / دكتر داريوش‌ شايگان‌ / كامران‌ فاني‌ 198
سفرنامه‌
شرحي‌ بر سفرها ونوشته‌هاي‌ ادوارد لين‌ / جيسون‌ تامپسون‌ / دكترحسن‌ كامشاد 208
موسيقي‌
واگنر چگونه‌ درگذشت‌؟ / ارنست‌ ويلهلم‌ هاينه‌ / علي‌ اسديان‌ 228
طنز
چگونه‌ از علامت‌ «سه‌ نقطه‌» استفاده‌ كنيم‌؟ / امبرتو اكو / سحر كريمي‌مهر 239
شعر جهان‌
شعر كارلس‌ ريبا / رامون‌ گاژا و فريده‌ دكترزاده‌ 245
شعر فارسي‌
مراد / سيمين‌ بهبهاني‌ 253
سياهة‌ عمر / محمد ابراهيم‌ باستاني‌ پاريزي‌ 255
در وصف‌ بهار / حسين‌ مصاحبي‌ نائيني‌ 257
اي‌ بخت‌ همايون‌ غزل‌ / افسانه‌ يغمايي‌ 258
.... بمان‌! / حسين‌ اكبري‌ 259
پرواز انديشه‌ / دكتر داريوش‌ صبور 260
ساقي‌ نامه‌ / جمشيد ارجمند 262
طلوع‌ / احمد وثوق‌ احمدي‌ 263
چهار شعر / احمد شاهين‌ 264
بي‌قراري‌ / فريده‌ رازي‌ 270
در آغوش‌ خراسان‌ / محمد علي‌ عجمي‌ 271
گم‌ شده‌ / حسين‌ اسماعيلي‌ 272
دو شعر / خسرو شافعي‌ 273
دو شعر / سارا مسينايي‌ 275
رونمايي‌ ترجمه‌ هلندي‌ جاي‌ خالي‌ سلوچ‌
گزارش‌ مراسم‌ رونمايي‌ ترجمه‌ هلندي‌ «جاي‌ خالي‌ سلوچ‌» / ترانه‌ مسكوب‌ 277
مترجمان‌ زبان‌ خاموش‌ تفاهم‌ / محمود دولت‌آبادي‌ 283
قلم‌ قدرتمند نويسندة‌ ما / محمد علي‌ سپانلو 287
مجموعه‌ مطالعات‌ ايران‌ باستان‌
گزارش‌ مراسم‌ رونمايي‌ از مجموعة‌ مطالعات‌ ايران‌ باستان‌ / علي‌ دهباشي‌ 291
كارنامة‌ مجموعة‌ مطالعات‌ ايران‌ باستان‌ / مهندس‌ تورج‌ اتحاديه‌ 294
هفت‌ خوان‌ رسيدن‌ به‌ ايران‌ باستان‌ / ايرج‌ افشار 299
كتيبه‌هاي‌ هخامنشي‌ و لوكوك‌ / دكتر ژاله‌ آموزگار 311
كتاب‌ گِل‌نبشته‌هاي‌ باروي‌ تخت‌ جمشيد / دكتر عبدالمجيد ارفعي‌ 316
عصر پنجشنبه‌ها در بخارا
يادداشتي‌ دربارة‌ عصر پنجشنبه‌ها در بخارا / علي‌ دهباشي‌ 322
گزارشي‌ از جلسه‌ حضور پيروز سيار در بخارا / ساناز چيت‌ ساز 339
و گزارشي تصويري از عصر پنج شنبه ها با عكس هايي از: انورخامه اي، گلي ترقي، دكتر حسن كامشاد، دكتر محمد تقي غياثي ، پري زنگنه، ژاله آموزگار،سيمين بهبهاني، دكتر شهريار عدل، محمود دولت آبادي، دكتر حسن عشايري ، دكتر جلال خالقي مطلق و...
سالگرد دكتر فريدون‌ آدميت‌
گزارش‌ مراسم‌ سالگرد فريدون‌ آدميت‌ / شهاب‌ دهباشي‌ 349
فريدون‌ آدميت‌ و اين‌ پرندة‌ كوچك‌ / محمود دولت‌آبادي‌ 359
آدميت‌ به‌ ما «تأمل‌ در تاريخ‌» را آموخت‌ / جواد مجابي‌ 365
پيام‌ بزرگ‌ آدميت‌ : اميد / محمد علي‌ سپانلو 370
جشن‌ نامة‌ همايون‌ خرم‌
گفتگو با همايون‌ خرم‌ / علي‌ دهباشي‌ و رضا يكرنگيان‌ 376
شب‌ مهندس‌ همايون‌ خرم‌ / بدري‌ نكوروح‌ 420
كارنامة‌ زرين‌ استاد همايون‌ خرم‌ / علي‌ دهباشي‌ 425
همايون‌ خرم‌ و عرصة‌ موسيقي‌ ايراني‌ / دكتر محمد سرير 429
چهرة‌ خوشنام‌ موسيقي‌ ايراني‌ / فرهاد فخرالديني‌ 437
پيامي‌ از آنسوي‌ درياها / تورج‌ نگهبان‌ 438
حقانيت‌ هنر و موسيقي‌ / رضا يكرنگيان‌ 441
بررسي‌ و نقد كتاب‌
باز هم‌ دربارة‌ يادداشت‌هاي‌ علم‌ / محمود طلوعي‌ 448
مردان‌ و زناني‌ كه‌.... / فرزانه‌ قوجلو 454 ( معرفي كتاب نام آوران ايران ـ نوشتة دكتر عباس ميلاني)
شاخه‌هاي‌ شوق‌ بهاءالدين‌ خرمشاهي‌ / م‌. ف‌. سخن‌ 463
روايت‌ ميلوان‌ جيلاس‌ از استالين‌ / جواد ماه‌زاده‌ 466
فروپاشي‌ نظرية‌ ماركسي‌ شهر / هاشم‌ بناپور 472
اجاق‌ سرد همسايه‌ / محسن‌ حيدريان‌ 477
مترجمان‌، خائنان‌ / ياسمين‌ ثقفي‌ 481
گسست‌ يك‌ ملت‌ / مهدي‌ شفقتي‌ 487
پديده‌شناسي‌ تطبيقي‌ شعر پهلواني‌ / سيما سلطاني‌ 490
در جستجوي‌ زمان‌ از دست‌ رفته‌ / سحر مازيار 496
آينه‌ ناديده‌ها / عهديه‌ دوشيري‌ 499
حباب‌ آرزو در ساية‌ جنگ‌ / ترانه‌ مسكوب‌ 505
ياد و يادبود
گرگ‌ اجل‌ يكايك‌ از اين‌ گله‌ مي‌برد / دكتر انور خامه‌اي‌ 509
-------------------------------------
تماس با بخارا :
تلفن همراه سردبير : 1300147-0912
فاكس : 88958697
پست الكترونيك : dehbashi.ali@gmail.com
نشاني مجله بخارا در اينترنت : www.bukhara-magazine.com
شرايط اشتراك مجله بخارا :
بهاي اشتراك سالانه مجله بخارا در داخل كشور و شش شماره با احتساب هزينه پست پنجاره هزار تومان است. متقاضيان مي توانند وجه اشتراك را به حساب جاري 0100009347007 بانك صادرات شعبه 774 اوايل خيابان ميرزاي شيرازي به نام علي دهباشي واريز كنند و اصل برگه را با نشاني دقيق ( با قيد كد پستي ) به نشاني : تهران ـ صندوق پستي 166-15655 ارسال كنند يا به شماره 88958697 فاكس كنيد.

برچسب‌ها:

tadaneh AT gmail DOT com
شنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۸
«فردوسی» در کانون زرتشتیان
کانون دانشجویان زرتشتی عصرروزپنجشنبه،31/2/88، دربزرگداشت فردوسی شاعربزرگ وحماسه سرای نامی ایران میزبان نویسندگان و محققان بزرگ بود.

پس ازقرائت نیایش " گاتاها" ، رادمان خورشید دبیرکانون دانشجویان زرتشتی چنين آغاز كرد:

« به یاری اهورا مزدا، ضمن سپاس از حضور شما به مناسبت گرامی داشت فردوسی وضمن عرض تشکرازبزرگانی چون دکترجلال خالقی مطلق که یکی ازبزرگترین شاهنامه شناسان ایران و جهان اند، سرکار خانم توران بهرامی، جناب آقای علی دهباشی و ریاست انجمن زرتشتیان و نماینده زرتشتیان، مراتب سپاس خود را ازانجمن دانشجویان که برای برگزاری این برنامه تلاش نمودند، ابراز می دارم».

سپس درادامه برنامه دکتررستم خسرویانی، فرنشین انجمن زرتشتیان تهران، نیز چند دقیقه ای به صحبت پرداخت:

« به نام یزدان پاک. با درود به روان پاک جان باختگان میهن و با درود به روان پاک بزرگ مرد تاریخ ادب پارسی، فردوسی بزرگ و با درود برشما که دعوت ما را پذیرفتید وبه این جمع صمیمی آمدید. من کوچکترازآن هستم که درحضوراساتید بخواهم سخن بگویم، می دانیم که فردوسی کسی است که زبان فارسی را زنده کرد و باعث جاودانگی فرهنگ ما شد. سازمان یونسکو بزرگداشتی را به مناسبت فردوسی در روزهای 25و26 اردیبهشت برگزارنمود. همواره برای شاعران ما وکسانی که دستی برادب فارسی داشتند، یک روز را به بزرگداشت اختصاص می دادند اما برای فردوسی دو روز بزرگداشت گرفته اند و این مایه بسی فخراست و مباهات .ودرخاتمه ازتمامی عزیزانی که دعوت ما را پذیرفتند کمال تشکر را دارم.»


آنگاه آقایان مهرداد خادمی و مهران کاویانی به اجرای قطعاتی موسیقی پرداختند وسپس دبیر کانون دانشجویان ضمن تقدیرایشان از دکترجلال خالقی مطلق، معتبرترین مُصَحِح شاهنامه دارای دکترای شرق شناسی ازکلن آلمان واستاد دانشگاه هامبورگ دعوت کرد که ازتجربیات خودشان درباب کارِتصحیح شاهنامه بگویند. بخشي از گفتار دكتر خالقي را با هم مي خوانيم:

« اصولاً زبان و ادبیات فارسی زنجیر همبستگی و پیوستگی همه مردم ایران و اقوام ایرانی است. اما دراین حلقه ی مهرو پیوستگی، فردوسی ما، فردوسی طوسی ما جایگاه ویژه ای دارد وحلقه بزرگ این زنجیربه شمارمی رود. ایران نه تنها دردوران اسلامی بلکه درسرتاسرتاریخ اش ازکهن ترین روزتا به امروز بوسیله فردوسی و کتابش همبستگی می یابد. کتابی که واقعاً درحکم یک کتابخانه است ودارای پیوستگی است و انسجام. اهمیت شاهنامه دراین است که انسانها ملیت و هویت فرهنگی خودشان رادراین کتاب بازمی جویند و می یابند ولی ارزش کارهنری فردوسی چیزی است فراترازاین. فردوسی یک شاعربزرگ جهانی است. برخی شعرا صرفاً شاعریک مملکت اند اما فردوسی شاعرمردم جهان است و"شاهنامه" او هم هنری است در سطح جهان وافسانه هایش فقط متعلق به ما نیست و به هرزبانی که ترجمه شده باشد مورد علاقه تمام مردم از کودک و بزرگسال بوده و همگان ازحکمت و فلسفه این کتاب بهره می برند، پس این حق ماست که به او افتخارنمائیم.

امشب می خواهم به یک نکته کوتاه در" شاهنامه" و نیزاسطوره " جام جم" بپردازم. کسانی که شاهنامه را خوانده و یا نخوانده اند بی شک چیزهایی درباره " جام جم" شنیده اند حال چه دراشعارعرفانی شعرا و چه درسایراشعار. اسطوره " جام جم" که درشاهنامه نقل گردیده است، مربوط به بخشی است از داستان " بیژن و منیژه"، آن زمان که افراسیاب بیژن را درچاه می اندازد و گرگین با اسبِ بیژن تنها به ایران می آید و پدراو گیو پیش کیخسرو پادشاه وقت رفته و شکایت می کند و کیخسرو درپاسخ به او می گوید صبرکن تا بهار برسد و من در"جام جم" ببینم که بیژن کجاست:

به گیو آنگهی گفت:" بازآرهوش! بجویش به هرجای و هرسو بکوش!

من اکنون ز هرسو سواران هزار فرستم همه درخورِ کارزار

زبیژن مگرآگهی یابَما بدین کارهشیاربشتابَما

وُ گردیریابم ازو آگهی تو جای خرد را مگردان تُهی!

بمان تا بیاید مه فوردین که بفزاید اندرجهان هورْ دین

بدانگه که برگل نشانَدْت باد به سربر همی گل فشانَدْت باد

زمین چادرسبزبرپوشَدا هوا برگلان زاربخروشَدا

به هرمزشود پاک فرمان ما پرستش که فرمود پزدان ما

بخواهم من آن جام گیتی نمای شوم پیش یزدان، بباشم به پای

کجا هفت کشور بدوی اندرا ببینم بر وبوم هرکِشورا

کنم آفرین برنیاگان ما گزیده جهاندارو پاکان ما

بگویم تورا هرکجا بیژن ست به جام این سَخُن مر مرا روشن ست

آنگاه کیخسرو این نوید را به گیو می دهد که:

چو نوروزخرم فرازآمدش بدان جامِ فرخ نیازآمدش

بیامد پُرامید دل پهلوان زِ مهرپسر کوزگشته نوان

چو خسرو رخ گیو پژمرده دید دلش را به درد اندرآزرده دید

بیامد، بپوشید رومی قبای بدان تا بود پیش یزدان به پای

خروشید پیش جهان آفرین به رخشنده برچند کرد آفرین

زِ فریاد گرزور و فریاد خواست ازآهَرْمَن بد کُنش داد خواست

خرامان ازآنجا بیامد به گاه به سربرنهاد آن خجسته کلاه

یکی جام برکف نهاده نبید بدوی اندرون هفت کشور پدید

نشان و نگارِ سپهرِبلند همه کرده پیدا چه و چون وچند

زماهی به جام اندرون تا بره نگاریده پیکرهمه یکسره

چو کیوان و بهرام و هرمزد و تیر چو ناهید وشیداز بَر و ماه زیر

همه بودنی ها بدوی اندرا بدیدی جهاندارِ افسونگرا

نگه کرد وپس جام بنهاد پیش بدید اندرو بودنی کمّ و بیش

به هرهفت کشورهمی بنگرید که یابد زبیژن نشانی پدید

سوی کشور گرگساران رسید به فرمان یزدان مراو را بدید

درآن چاه بسته به بند گران به سختی همی مرگ جُست اندرآن.

لذا کیخسرو برای یافتن بیژن " جام گیتی نما" که به " جام جم" معروف است و درروایت ما به نام " جام فریدون" و " جام " کیخسرو" نیزمعروف گشته را می آورد و این جام شراب منقوش به تمامی نشانه های نجومی همچون ماه و خورشید و ناهید است. آنگاه کیخسرو دراین جام نگاه کرده وبیژن را می بیند که درسرزمین گرگساران در چاهی زندانی است. پس ازآن رستم درلباس بازرگان به توران رفته و آنگاه با منیژه ملاقات و منیژه او را نزد بیژن برده و بیژن نجات می یابد.

حال این سوال مطرح می شود که این "جام جم" چیست؟

من درتصحیح " شاهنامه" به این ابیات که رسیدم متوجه شدم که ما با یک "جامی" سر و کارداریم که درمراسم مذهبی به کارمی رفته است ودرآن شراب مقدس می نوشیدند و منقوش به علائم ونشانه های نجومی است. اوایل این فقط در حدّ یک حدس بود تا این که کتاب آسیانوس تحت عنوان " بزم فرزانگان" که در سده دوم میلادی نوشته شده بود و براساس آثارکهن یونانی بوده و درمورد مادها و هخامنشیان و قسمتی هم در باره پارت ها بود را خواندم. این کتاب مشتمل بر5 جلد بوده و درباره مسائل کشورهای قدیم نگاشته شده است و اطلاعاتی درباره ایرانیان و زندگی آنها به ما می دهد و به این نتیجه رسیدم که حیف است که ایرانیان ازفرهنگ و تاریخی که دراین کتاب ذکرشده آگاه نباشند، لذا 70 نکته ازآن را استخراج وبه زبان فارسی تحت عنوان " ایرانیات" ترجمه کردم که در انتشارات " دائرة المعارف اسلامی" به چاب رسید. نام های پادشاهانی چون کیخسرو و.. عناوینی هستند مذهبی که صرفاً درخود ایران معروف می باشند و رومی ها و یونانیان شاهان ما را با عناوین دیگری می خواندند که ما همین نام ها را ازسنگ نبشته های هخامنشیان استخراج کردیم.

شما اگر در " شاهنامه" دقت کرده باشید متوجه می شوید که از" جام" زیاد سخن به میان آمده است و هرجا که کسی هدیه ای برای فردی می آورده در جام می گذارده است مثلاً سه جام زعفران، سه جام یاقوت...

" جام" در" شاهنامه" نقش بزرگی دارد و درکتاب" پرورش کوروش" به قلم گِزنفون می بینیم که " جام" درفرهنگ ایرانی با ارزش بوده و وقتی کسی درمسابقه ای برنده می شد پادشاه به او " جام" می داد. درزمان کوروش هدیه دادن " جام" امری متداول بود. درمدخل 41 به این نکته اشاره شده که " کُندی" (kondy) نام جامی است درآسیای صغیر واین " کُندی" ، 10 " کُتیله" گنجایش دارد و هر" کتیله" معادل 3 لیترمی باشد. این " کُندی" نام ایرانی است که به " جام " می دادند وهِرمیپ ستاره شناس می نویسد:" مانند کیهان که ازآن نشانه های شگفت آفرین خدایان درزمین پدیدارشدند..." ازاین رو با "کُندی" که دراتاق پادشاه قرار داشته نوشیدنی های نذری پیش کش می کردند .

لذا ریشه کلمه " جام جم" هم همین جام " کُندی" است که نویسنده این اثراطلاعاتی درباب آن به ما می دهد. درضمن اکثراسطوره ها دارای اصل تاریخی وآئینی است و واقعیتی محسوس داشته است. مثلاً داستان " فرود" که برسرپادشاهی با برادرش اختلاف پیدا می کند هم ازاین نمونه بوده و درمورد " جام جم" هم همین نکته مصداق می یابد.»


درادامه، ضمن تقدیر و سپاس از دکتر جلال خالقی، چیستا جمشیدیان و رامتین شهرت به شاهنامه خوانی پرداخته و درادامه علی دهباشی، سردبیرمجله " بخارا" در خصوص فردوسي پژوهي در ايران سخن گفت :

« بنام خداوند جان و خرد. نخست قبل ازهرچیز برای گرامیداشت یاد و خاطره دکترامین ریاحی که ازشاهنامه پژوهان معاصربوده و چند روز قبل درگذشت، اَدای احترام کرده وخوشبخت و مفتخریم که امروزدراین مجلس دکترجلال خالقی تشریف دارند.

ازاین جهت مفتخر و خوشبخت هستیم که ما ایرانیان برای اولین باربواسطه عمری که دکترخالقی برتصحیح متن شاهنامه گذاشتند دارای شاهنامه ای شدیم که یک دانشمند ایرانی کارتصحیح آن را به پایان رسانده است. پیش ازاین ما شاهنامه تصحیحی شورویها و اروپائیان را باید می خواندیم. اما امروز می بالیم که بزرگترین اثر زبان فارسی را با تصحیح یک ایرانی دانشمند بخوانیم.

دوم آنکه جهان شاهنامه به پهنا و ژرفای اقیانوسی است که هرکس با ظرفی که با خود همراه دارد می تواند ازاین اقیانوس برداشت کند. فعالیت هایی که درعرصه ی شاهنامه پژوهی ازسوی دانشمندان ایرانی صورت گرفته ارزش خود را داشته و دربسیاری ازموارد درشناخت " شاهنامه" نیزمدد رسان بوده است.

آنچه که ما ازرمز و راز "شاهنامه" می دانیم مدیون دانشمندانی است چون: مجتبی مینوی- ملک الشعرای بهار- محمد علی فروغی- سید حسن تقی زاده- سید محمد محیط طباطبایی- دکترمحمد جعفرمحجوب- احسان یارشاطر- جلال الدین همایی- دکترغلامحسین یوسفی- دکترجلال خالقی- دکتراسلامی ندوشن- دکترذبیح الله صفا- دکترمحمد امین ریاحی- شاهرخ مسکوب- جلیل دوستخواه- سعید حمیدیان و ده ها محقق و پژوهشگردیگر.

فهرست بلند بالایی ازمقالاتی که درباره " شاهنامه" و فردوسی منتشر شده را در" کتاب شناسی فردوسی" که به همت والای استاد ایرج افشارتهیه شده می توان خواند.

اما آنچه که دکترخالقی درباب رمزگشایی وشناخت نکات پیچیده ومشکلات خواندن " شاهنامه" نوشته اند، آغازگردوره ای دیگر درزمینه شاهنامه پژوهی است.

تسلط دکترخالقی ازیک سو به شیوه های نقد ادبی دردنیای غرب و ازسوی دیگر شناخت عمیق و گسترده ایشان ازادبیات فارسی و شاهنامه منجربه نگارش قریب یکصد مقاله دراین حوزه گردیده است که بدون اغراق می توان گفت بدون مراجعه به این مقالات نمی توان وارد عمق جهان حکیم توس شد.

ازسویی دیگر، دکترخالقی و شاهرخ مسکوب نسل جوان ما را با شاهنامه آشنا کردند. بخشی ازمقالات بسیارارزشمند دکترخالقی دردو مجموعه " گل رنجهای کهن" و" سخن های دیرینه" تا کنون منتشر شده است وامیدواریم دیگرمقالات دکترخالقی بصورت مجموعه هایی زیرنظرایشان منتشرشود.

اما یک نکته دیگرمی گویم و کوتاه می کنم و آن اینکه:

ازاین مجالس که بگذریم ما هنوزکاری که باید درخورفردوسی و " شاهنامه" باشد انجام نداده ایم. آنچه که انجام شده، ازنوع ایثار و کوشش های فردی امثال دکتر جلال خالقی است که عمرخود را برسر شناخت " شاهنامه" و فردوسی گذاشتند.

اما دراین جا اشاره ام به سیاست گذاری های رسمی نظام آموزشی دردوره های قبل و بعد از دانشگاه است. صِرف چاپ داستان " رستم و اسفندیار" در کتابهای درسی کافی نیست. مهم به دست دادن ابزاری است که دانش آموز و دانشجو بتواند به عمق اندیشه های جهانی فردوسی راه یابد. درپاسخ به این مطلب که چرا فردوسی را استاد جهانی تراژدی درادبیات می شناسند باید گفت که ماهنوزبه جزء چند مقاله وکتاب که با نگاه جدید نقد ادبی به "شاهنامه" می نگرند، کاری نکرده ایم گویی که " شاهنامه" ازجهت مفهومی برای ما بازنشده است.

اما کاراصلی رادکترخالقی انجام داده است وآن بدست دادن یک متن اساس ومنقع است برای قرائت "شاهنامه". اینک زمان آن فرا رسیده که "شاهنامه" بازخوانی شود وبرای دنیای امروزما تعریف گردد، کاری که عرب ها بیش از یکصد سال است برای متن هایی چون " ادیسه" وآثارشکسپیرکردند تا این متون دشواربرای جوانان قابل خواندن گردد.

پس، بکوشیم متن " شاهنامه" را با بازخوانی های نو برای نسل جوان قابل مطالعه سازیم.»


درادامه، ضمن تقدیرازعلی دهباشی، ازبانو توران شهریاری، چکامه سرای ایران و تنها زن عضوشورای عالی کانون وکلا دعوت شد تا شعرشان را قرائت کنند:

تو ای باژ، ای مهد استاد توس تو ای خاک پاک گُهرزاد توس

سرافرازباش ازبهین زاده ات زفردوسی استاد آزاده ات

ابرمرد تاریخ فرزند توست همایون درخت برومند توست

زآب و زخاک تو نیرو گرفت به آغوش مهرآورت خوگرفت...


سپس، دکتراسفندیاراختیاری، نماینده ایرانیان زرتشتی درمجلس هم مطالبی درباره اهمیت " شاهنامه" وفردوسی بیان کردند ودرخاتمه نیز روایت داستانی" بیژن ومنیژه" توسط انجمن دانشجویان زرتشتی اجراء شد.




برچسب‌ها:

tadaneh AT gmail DOT com
سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۸
دکترجلال خالقی مطلق در بخارا
مجله " بخارا" در بیست و یکمین نشست خود میزبان دکترجلال خالقی مطلق بود. طی این نشست تعدادی ازدانشجویان ومحققین شاهنامه و نویسندگان و خبرنگاران به طرح سوالات خویش پرداختند. نخست علی دهباشی با یاد آوری فرازهایی از زندگی ایشان چنین آغازکرد:
دکتر جلال خالقی مطلق در بیستم شهریور ماه 1316 در تهران متولد شد. دوران دبستان را در خیابان مولوی دبستان نوشیروان گذراندند و در دبیرستان مروی در خیابان ناصرخسرو ادامۀ تحصیل دادند. از همان دوران دبیرستان فعالیت های اجتماعی و ادبی دکتر جلال خالقی مطلق آغاز می شود.غالباً رئیس انجمن ادبی مدرسه بود و از پایه گذاران کارگاه های ادبی که به شعر خوانی و اجرای نمایش می پرداختند. اولین روزنامۀ دیواری که جلال خالقی سرپرستی کرد به نام «پیک مروی» بود. سال های جریان نهضت ملَی به رهبری دکتر مصّدق اثر عمیقی بر روی جوانان آن نسل از جمله جلال خالقی مطلق گذاشت.
جلال خالقی مطلق بعد از اتمام دبیرستان به آلمان رفت و در دانشگاه کلن در رشتۀ شرق شناسی، تاریخ و مردم شناسی ادامه تحصیل داد و سرانجام در سال 1349 از همان دانشگاه به درجۀ دکتری رسید. سال ها بعد در دانشگاه هامبورگ تدریس کرد و سرانجام در سمت استادی دانشگاه هامبورگ بازنشسته شد.
آشنایی دکتر خالقی مطلق با شاهنامه برمی گردد به دورۀ دوم تحصیل در دبیرستان، و بعد در دوران اقامت در آلمان که در زمینۀ داستان های حماسی ملل پژوهش می کرد؛او به اهمیت شاهنامه پی برد و رسالۀ خود را دربارۀ شاهنامه نوشت. در همین دوران است که دکتر خالقی نیاز به انتشار نسخه ای انتقادی از شاهنامه را بیش از پیش احساس می کند. امروز درست چهل سال از آن روز می گذرد؛ مدتی را به فراهم کردن فیلم و عکس از نسخه های شاهنامه اختصاص می دهد و سپس کار دشوار تصحیح را آغاز می کند.
دکتر خالقی متن تصحیح خود را بر اساس دست نویس های کتابخانۀ مّلی فلورانس، کتابخانۀ بریتانیا در لندن، کتابخانۀ طوپقا سرای در استانبول، کتابخانۀ عمومی دولتی لنینگراد، نسخۀ دارالکتاب قاهره، کتابخانۀ دانشگاه لیدن، کتابخانۀ ملّی پاریس، کتابخانۀ پاپ در واتیکان، کتابخانۀ دانشگاه آکسفورد، کتابخانۀ دولتی برلین، و چند نسخۀ دیگر آغاز کرد که تعداد آنها در برخی موارد به شانزده نسخه رسید.
آنچه دکتر خالقی مطلق در طول چهار دهه انجام داد، کاری سترگ بود که برای اولین بار در تاریخ ادبیات ایران اتفاق افتاد و آن اینکه: برای نخستین بار یک محقق و استاد ایرانی موفق شد مهمترین متن ادبیات فارسی را با شیوه ای علمی تصحیح کند. متن های تصحیح شدۀ ما همواره مطابق نسخه های شخصیت های علمی خارجی بوده است و این یک کمبود و کاستی در حوزۀ تصحیح متون وجود داشته است. کوشش های استادانی همچون بدیع الزمان فروزانفر در تصحیح غزلیات شمس اتفاق افتاده بود، اما در حوزۀ شاهنامه دستمان خالی بود و حرفی برای گفتن نداشتیم.
دکتر جلال خالقی بهترین سال های زندگیش را صرف تصحیح شاهنامه و حل مشکلات این متن و نگارش چند جلد یادداشت بر روی این متن مهم کرد. هفت روز هفته، روزی ده ساعت کار کرد. از شنبه تا آدینه، در عید و آدینه همیشه در کار تصحیح شاهنامه بود، غیر از این کار پایان نمی گرفت.
دردناک ترین بخش سخنرانی که ایشان در جشن رونمایی شاهنامه ایراد کرد، این جملات بود: «بزرگترین محرومیت این بود که بزرگ شدن بچه ها را ندیدم. من در این سال ها بود که متوجه شدم، سال های زندگی مهم نیست، زندگی در سال ها مهم است.»
اکنون شاهنامه تصحیح دکتر خالقی در هشت جلد منتشر شده است. و این ماییم و کار سترگ دکتر خالقی در احیای این مهمترین متن زبان فارسی.
از دکتر خالقی علاوه بر تصحیح شاهنامه متجاوز از دویست و هفتاد مقاله به زبان های انگلیسی، آلمانی و فارسی منتشر شده است،کتاب اساس اشتقاق فارسی ترجمه از زبان آلمانی است و دو مجموعه از مقالات ایشان دربارۀ شاهنامۀ فردوسی به نام های : سخن های دیرینه، گل رنجهای کهن و ترجمۀ کتاب ایرانیات در کتاب بزم فرزانگان، نوشتۀ آثنایس، منتشر شده است.
سپس حضار سوالاتشان را مطرح نموده و سوال اول این بود که بعد ازتصحیح متن شاهنامه شما یادداشت های خود را منتشرکردید آیا این یادداشت ها ارزش مهمی درشناخت شاهنامه دارد و آیا ادامه خواهند داشت؟
دکتر خالقی چنین پاسخ داد:
- شیوه ی کار تصحیح ما درشاهنامه عبارت بود ازاین که یا باید آن متون "ضبط شده" ای که زیباتر وآسان تراست را جهت تصحیح بکار می گرفتیم و یا باید آن شیوه ای که ماشینی بود وبرمبنای کهن ترین نسخ قرار داشت و مصحح آن را انتخاب می کند، معیار قرارمی گرفت. لذا اساس کاربرمبنای آن نسخی بود که دشوارتر بوده و به عقیده من هرچه نسخ دشوارتر را انتخاب کنیم به متن اصلی نزدیکترمی شویم. چون کاتبان متن را ساده می کنند نه این که آن را کهن ترنمایند و لذا باید دانست که کدام نسخ دشوارتراست. چنین شیوه تصحیحی ممکن است درنسخ قدیمی ترمعتبرباشد زیرا که متون کهن همه آنچه که ضبط شده را انتقال نمی دهند و این چنین شیوه ای نیازبه توضیح دارد و این وظیفه مصحح است نسبت به خوانندگان. پس ماباید اختلاف بین نسخ را پیدا و درپائین صفحه به آن اشاره می کردیم تا مُنَقِد آشنا شود و بسیار به آسانی دردسترسی قرارگیرد. لذا کارمُنَقِد آسان می شود و می داند که چه نسخه هایی ضبط های دیگری هم داشتند و این" ضبط" ما نیز در چه نسخی آمده است و این کارهم نیازبه توضیح داشت وبه همین منظوردرکنارتوضیح واژه ها، مصراعها، ابیات ونیزنقل شواهدِ پس از فردوسی و ارتباط بین متن با متون دیگری مثل طبری بلعمی وغیره ارتباطش با تاریخ و فرهنگ ساسانی را نیزجمع آوری کردیم و این گواهی است براین که چرا "ضبط" ما دشوارتراست. من درهمان زمانی که یادداشت ها را می نوشتم در صدد چاپ آن بودم ولی کاری دشواربود و بعد از این که پنج دفترازشاهنامه را تصحیح کردم بخش اول آن را که شامل یادداشت های دفتراول و دوم بود را به همراه واژه نامه آن منتشر ساختم هرچند که بهتربود واژه ها پس ازپایان این کاربه طورکامل انتشارمی یافت. بخش دوم یادداشت ها که شامل دفترسه، چهار وپنج بود را درآمریکا منتشرساختم وهنوز تصحیح شاهنامه به پایان نرسیده بود که به دفترششم رسیدیم و دیگریارای تصحیح نسخ و مقابله آن را نداشتم و ازدو تن از دوستانم کمک گرفتم: با آقای امید سالار قرارشد دفتر شش و هفت را هم تصحیح کنیم و خودم دفترهشت را تقبل کنم که ایشان هم موافقت کردند ولی به علت گرفتاری فقط دفترششم را تصحیح نموده و دفترهفت را با آقای ابوالفضل خطیبی شروع کردم و این دو دوست گرامی هرهزاربیت شاهنامه را مقابله وسپس تصحیح و برایم می فرستادند ومن بیت به بیت آن را بررسی واگرمشکلی بود درصدد رفع آن برمی آمدیم. خود این نامه ها بالغ بر1000 صفحه شده که در آن به بحث های مربوط به تصحیح اشاره گردیده است. شیوه نویسندگی من برمبنای فارسی گرایی است. من فارسی سِره نمی نویسم و با آن مخالفم ولی باید حرمت زبان فارسی را حفظ کرد. بخش سوم این یادداشت ها مربوط به یادداشت های امید سالاراست بردفترششم و افزوده های من بردفترهفتم و بخش چهارم یادداشت هایم که مشتمل بر یادداشتهای دفترهشتم بود را خودم نوشتم و درآمریکا به چاپ رسید.
علاوه براین یک واژه نامه ای را درپایان یادداشت ها درست کردم ویک نمایه موضوعی برآن گذاشتم و چون این یادداشت ها برمبنای ابیات بود برای خوانده ثقیل می شد و درپایان بخش چهارم یادداشت ها ازیک واژه نامه استفاده کردم و برای مثال توضیح دادم که مثلاً سواد آموزی در عهد ساسانی چگونه بوده و درشاهنامه چگونه آمده است. جمع این یادداشت ها بالغ بر 2400 صفحه گردیده که 150صفحه آن به همت آقای امید سالار و 100 صفحه آن به همت آقای خطیبی و بقیه آن نوشته های خودم می باشد.
سوال دیگری که مطرح شد این بود: علت چاپ آن درآمریکا چه بود؟
- ناشراین طور مایل بود و حالا قراراست که آن را درانتشارات "دائرة المعارف بزرگ اسلامی" به چاپ رسانند و پیوستی را هم دادم که مازاد برآنچه که درآمریکا به چاپ رسید، ضمیمه کنند واین پیوست عبارتست از برخی مسائلی که به دلیل پاره ای ازملاحظات ننوشتیم ونیزمقدمه های چاپ های پیشین که نگذاشته بودیم ونیزمعرفی نسخ وعکس هایی ازکسانی که دراین زمینه پیشگامان ما بودند مثل "ژول مول" درغرب وفروغی و بهار وحبیب یغمایی و ذبیح الله صفا درایران و دیگرانی که درزمینه شاهنامه فعال بوده و پیشروان ما محسوب می شدند.
ازدکترخالقی سوال شد: با انتشار یادداشت ها کارشما به پایان می رسد؟
- خیر. کاردومم را آغاز کرده ام و درمقدمه نوشتم که این تصحیح شاهنامه برای اهل فن می باشد و بعد ازاین که به پایان رسید، قرارشد براساس آنچه که خودم دریافتم و آنچه که دیگران گفته اند و به نظرم درست بوده متنی ازشاهنامه را بدون نسخه های بدل برای عموم خوانندگان تصحیح نمایم که با حروف درشت ترچاپ شده وآخرین یافته های ما درآن آمده است و فعلاً مشغول این کار هستم.
سوال بعدی ازدکترخالقی این بود: کاربزرگی مثل تصحیح شاهنامه را صرفاً فقط انفرادی انجام می دهند؟
- آقای امید سالاربا توجه به گرفتاری هایی که داشتند، دست کشیدند و قرارشد که کس دیگری به تصحیح مجلدهای بعدی یادداشت ها بپردازد. کارگروهی حسنش این است که زود تمام می شود و عیبش چند دست شدن کاراست و اگربخواهد کاری برمبنای گروهی انجام گیرد باید ناظری برآن وجود داشته باشد و اگرنه چند دست می شود. مثلاً دانشنامه نویسی ازعهده یک نفرخارج است و باید گروهی باشند که مقالات و زبان آن را یک دست نمایند. درایران " دیوان حافظ" را نمی شود گروهی کارکرد چون حجم چندانی ندارد ولی " مثنوی" و " شاهنامه" چون کارمی برد باید گروهی باشد حال آنکه " موش و گربه" را می شود انفرادی هم کارکرد.
دکترخالقی درپاسخ به این سوال که چه شد سراغ شاهنامه رفتید گفت:
- من درایران با شاهنامه آشنا بودم و در خارج رشته ژرمانتیک می خواندم و به حماسه های جهان علاقمند شدم و همین موضوع مرا به شاهنامه کشاند و برای رساله دکترایم شاهنامه را انتخاب کردم و دیدم شاهنامه چاپ مسکو و ژول مول چندان دقیق نیست و لذا تصحیح انتقادی ام را شروع کردم و کتابی بنام " حماسه" اثر بورا را که درباره منظومه های شفاهی است و به نوعی نقد می باشد را خلاصه وسپس ترجمه وآن را نقد کرده و با شاهنامه و حماسه های ایرانی قیاس و ایراداتش را مطرح نمودم.
سوال دیگرمطرح شده این بود: آقای دکتر شما حماسه های جهان را بررسی کردید و در" گل رنج های کهن" هم به این موضوع اشاره شده است، این ذهنیت مشترک بین حماسه ها از کجا می آید؟
- این اندیشه ی مشترک دنیای پهلوانی است که دربسیاری ازنقاط جهان وجود داشته و ایده آل های مشترک بشری را نشان می دهد مثلاً درغزل سرایی هم می توان غزلهای آلمانی را با فارسی قیاس نمود که در حقیقت احساس مشترک انسانها را درهرکجا که از دنیا باشند، نشان می دهد. در دنیای پهلوانی هم ازاین اندیشه های مشترک فراوان است و حتی بالعکس ممکن است در میان ملتی موضوعی وجود داشته باشد که با سایرملل وجه اشتراکی نداشته باشد.
ازدکترخالقی سوال شد: با توجه به انگیزه شما برای این کار می توانید به این نکته اشاره کنید که چه چیزهایی درزمینه شناخت ازفردوسی مجهول مانده بود که درکارشما مطرح گردید؟
- به نظرمن تعداد نسخه هایی که مبنای تصحیح های پیشین قرارگرفته اند کم است مثلاً اگر اساس تصحیح برمبنای چهارمورد باشد شما می بینید که گاه دراین کتب جا افتادگی وجود دارد وشما نمی توانید استناد درستی داشته باشید و لذا برمبنای سه، چهار نسخه نمی توان اظهار عقیده کرد. برای مثال اگرچهارنسخه دارید و صرفاً یکی ازآنها اساس کارشما است چنانچه دردو نسخه مغایرتی با آنچه که اساس کارتان است ببینید ارجحیت را به همان نسخه ای می دهید که به آن نکته مورد نظرشما اشاره دارد، بنابراین هرچه نسخه برای تصحیح بیشترباشد، دست شما بازتراست. سایرنسخ مبنای کارشان براساس همان نسخه ای است که به عنوان الگو انتخاب کردند ولی من پا را از این حد فراترگذاشته و از نسخه الگویی بیرون ترمی روم. برای مثال به ضبط نسخه های بدل اشاره ای کرده و راه را برای خوانندگان و منتقدان بازمی گذارم و کارشان را راحت ترمی کنم.
دکترخالقی درپاسخ به این سوال که آیا نسخه ای بوده که حین تصحیح ندیده باشد گفت:
- من نزدیک به پنجاه نسخه را بررسی کردم ولی پنجاه نسخه هم چیزی نیست که بتواند اختلاف ها را به طورکامل نشان دهد. من نسخی که در قرن های هفتم، هشتم، نهم وآغاز قرن دهم کتابت شده بود را بررسی و ازبین آنها شانزده نسخه را انتخاب و براساس آنها تصحیح را انجام دادم.
سوال بعدی این بود: کهن ترین نسخه کدام است؟
- نسخه فلورانس، مورخ 614 ه. ج ولی متاسفانه شامل بخش اول شاهنامه است چون در قدیم شاهنامه را در یک جلد کتابت نمی کردند و این نسخه در دو جلد موجود است که جلد دوم آن گم شده است و نسخه بعدی نسخه لندن است مورخ 675. راوندی در " راحت السطور" حدود 1000 بیت از شاهنامه را نقل کرده و من هم ازهمان ها استفاده کردم. البته ابیات شاهنامه دردیگرآثارهمچون " فرهنگ" اسدی طوسی، " تاریخ جهانگشایی" جوینی ، " مرزبان نامه" و پیش ازهمه هم راوندی در " راحت السطور" آمده است.
از دکتر خالقی سوال شد: قدیمی ترین شاهنامه ای که تصحیح و چاپ شده کدام است؟
- ماکان چاپ هند. هرچند که شامل تمام شاهنامه نیست و انگلیسها در هند بر چاپ شاهنامه همت گماشتند و ماکان آن را به چاپ رساند و درغرب هم ژول مول بانی این کاربود ومن متجاوزازسی و سه نسخه جهت تصحیح استفاده کردم.
یکی ارحضارپرسید: دربین داستانهای شاهنامه به کدامیک علاقمند شدید؟
- حتی بخشهای تاریخی شاهنامه که به بررسی افکار و آئین ساسانی می پردازد، زیبا است و ازآن سیرنمی شوم با این حال " رستم و سهراب" و " رستم و اسفندیار" برایم جالب است.
دکترخالقی درپاسخ به این سوال که: آیا ابیاتی که فردوسی درباب سلطان محمود سروده الحاقی است یا خیر چنین اشاره کرد:
- این جا دو نکته مطرح است: یکی مدح فردوسی از سلطان محمود و دیگری هجو نامه. این که می گویند متن مدح سلطان محمود که حدود 200 بیت است متعلق به فردوسی نمی باشد حرف ناسیونالیست ها است که به کلی ازواقعیت های تاریخی به دوراند اما متن مدح محمود درشاهنامه اصیل است و از خود فردوسی است. واین متن کاملاً درد و رنجی را که شاعرکشیده به ما نشان می دهد. اگرمتن مدح محمود را مطالعه کنید می بینید که جایی نیست که فردوسی اشاره کند ازمحمود به من صله ای رسید. خب آیا این امکان هست که شاعری ازسلطانی پولی بگیرد و درحق او ناسپاسی کند؟ درثانی چرا شاعر درعین نگرفتن پولی از سلطان به مدح او می نشیند؟ حال آنکه سلطان محمود سُنّی است و فردوسی اهل تشیّع و اجازه نمی دادند که کسی راحت درمدح شاهی شعر بگوید و لذا این مدیحه ها توسط برادرسلطان محمود برای شاه فرستاده می شد و فردوسی با این کارجان خود و کتابش را درامان نگه می داشت. درآن زمانی که صنعت چاپ نبود و مولف نمی دانست ازچه راهی امرارمعاش کند و برای کتابی چون شاهنامه کاتبی برای نسخه برداری لازم بود بنابراین فردوسی برای حفظ جانش هم که شده به مدح شاه می نشیند و چون کمکی ازجانب او دریافت نمی کند به هجو او می پردازد.
سوال بعدی این بود: درباره این بیت: " بسی رنج بردم دراین سال سی" توضیحی می دهید؟
- ما هجو نامه ای ازفردوسی داریم که شش بیت آن را نظامی عروضی در" چهارمقاله" آورده است. هجو نامه دو بخش دارد یک بخش شامل ابیاتی است که فردوسی سروده و یک بخش دیگر که سروده کاتبان است من درباره این هجونامه تحقیق کردم و معتقدم که ازآن فردوسی است ولی نمی دانم کدامیک ازابیات جزو این هجو نامه تلقی می شود.
از دکترخالقی سوال شد: طی این چهاردهه که با شاهنامه مأنوس بودید، چه تصوری از شخصیت فردوسی برایتان ترسیم شده است؟
- به نظرم فردوسی فردی است بسیارانسان دوست، صلح دوست و درپایان جنگ هایی هم که توصیف می کند نیز انسانها را به صلح تشویق کرده و این امردرسخن شاعرخوشحالی می آفریند و انسانی است بسیاررُک وبرای مثال درباره مذهب صریحاً اظهارعقیده می کند وفردی است میهن دوست و ایران دوست وآنچه که درمدح و ستایش از وطن اش گفته صحت دارد و اعتقادش را می رساند و شخصی است پای بند به اخلاق ودرستی و راستی و ازدروغ متنفراست. اخلاقیات درشاهنامه را می توان در یک کتاب 100،200صفحه ای گنجانید. او علاقه به زبان فارسی دارد و قبل ازاو کلمات عربی درمتون دیده می شدند ولی در شاهنامه این طورنیست و شاید حدود500 واژه عربی وجود داشته باشد و صرفاً 5 درصد واژه بیگانه درآن وجود دارد. علاقه فردوسی به تاریخ و فرهنگ بی نظیراست. فردوسی نه تنها یک شاعربلکه یک مورخ ملی نیز هست. مثلاً دربخش ساسانیان موارد زیادی درباره فرهنگ ساسانی وجود دارد و به مأخذ خودش هم وفاداراست وبنوعی حق شناسی اش را به شعرای قبل ازخود همچون دقیقی نشان می دهد و می گوید که:" درخواب دیدم که دقیقی به من گفت من پیش ازتو این کار را آغاز و 1000 بیت را سرودم تو دنباله روی من باش." و فردوسی می گوید که دقیقی مداح خوبی بود ولی در نقل منظومه تبحرنداشت و اگرفردوسی به این نکته اشاره نمی کرد فکرمی کردیمک که این 1000 بیت متعلق به دوران جوانی شاعراست و نه متعلق به دقیقی. به من بگوئید کدام شاعری در اثر50000 بیتی خود 1000 بیت ازشاعری دیگررا می گنجاند؟
ازدکتر سوال شد: سیمای فردوسی را چگونه برای مان ترسیم می کنید؟
- ناخود آگاه یک انسان مهربان ومتبسم تجسم می شود و انسان بی اختیاراو را پرابهت وگیرا توصیف می کند. فردوسی وقتی از رستم و سهراب می گوید ناگهان دراین بین سخنانش را قطع می کند و از کردار آنها دچار ناراحتی می شود. ازاین قبیل صحنه ها که شاعرخودش هم متاثرمی شود بسیاراست و این ممکن است استادی او باشد و مهارتش را برساند. نصیحت هایش هم به نظرم عمیق و صمیمی است و ازته دل سخن می گوید همچون شعرایی نظیرپروین اعتصامی و ناصرخسرو.
سوال بعدی این بود: آیا فردوسی را به خواب دیده اید؟
- بله، یک بار. ازمن پرسید: شاهنامه بایسنقری را به تو دادند؟ گفتم: نه.
یکی ازحضارپرسید: آقای دکتر، احمد شاملو نگاه مثبتی به فردوسی نداشت و در مصاحبه اش با رادیو بی. بی. سی به این موضوع اشاره کرد، نظرشما چیست؟
- آنچه که شاملو مطرح کرده کاملاً بی اطلاعی فرد را ازهنرنشان می دهد.
از دکترخالقی پرسیدند: فردوسی چقدربه اهمیت کارش آشنا بود؟
- شعرای بزرگ ازسعدی گرفته تا حافظ و نظامی و فردوسی همگی به اهمیت کارشان آشنا بودند و این شناخت کاملاً حائزاهمیت است و فردوسی بارها درابیاتش به آن اشاره داشته:
نمیرم ازاین پس که من زنده ام
که تخم سخن را پراکنده ام.
عین همین کار را ویرژیل نیزکرده است. دیک دیویس شاعرآمریکایی معتقد است که فردوسی ازویرژیل الهام گرفته است ولی چنین چیزی نیست ودراکثر ابیات شاهنامه به این موضوع اشاره شده و سایرشعرا نیزابیاتی ازاین قبیل دارند.
سوال بعدی این بود: آیا زن ستیزی فردوسی صحت دارد؟
- باید ابیاتی را برای نمونه آورد تا ببینیم متعلق به فردوسی است یا نه بعد درمورد این موضوع بحث کنیم وببینیم عقاید فردوسی است یا قهرمانان او. در جواب کسانی که به این بیت:
زن واژدها هردو درخاک بِه
جهان پاک ازاین هردو ناپاک بِه
استناد می کنند باید بگویم من اساس قیاس را 15 شاهنامه قرار دادم و در هیچ کدام این بیت نیست نه درچاپ مسکو نه دربروخیم و نه در مول و در یکی ازنسخه های قرن نهم هجری به بعد کاتبی چنین ابیاتی را سروده و وارد شاهنامه کرده است. حدود 10 ال 15 هزاربیت الحاقی درشاهنامه هست که درهیچیک ازنسخ کهن قرن هفتم و هشتم نیست. در ابیات زن ستیزانه مثلاً اگر افراسیاب ازرفتاردخترش منیژه ناراحت است و می گوید: " دخترمباد." این دراصل سخن او است نه فردوسی. ما نمی توانیم هیچگاه عقیده یک پرسناژرا عقیده مولف بدانیم.
سوال بعدی از دکتر خالقی این بود که: آقای دکتربا توجه به آنچه که مطرح شد نباید بگوئیم که هرموضوع را باید با توجه به ظرف زمان و مکان خودش مطرح کرد و اگرمی گوئیم فردوسی زن ستیز است آیا نباید با توجه به ادوار این نکته را سنجید و آیا باید این موضوع را با توجه به آن زمان مطرح کنیم و یا درزمان حال؟
- ما حق نداریم گذشتگان را با توجه به عقاید امروزی پای میزمحاکمه بکشیم. پدران و مادران ما نسبت به زن عقیده خوبی نداشتند واجتماع امروزنیزیک اجتماع زن ستیزاست و این زن ستیزی رادرادبیات اروپایی هم می بینیم چون اکثرنویسندگان مرد بودند ودرادبیات باستان هم زنان کمی داریم اما با توجه به این شرایط درشاهنامه چنان ستایشی اززنانی همچون رودابه، تهمینه، گورد آفرید مطرح می شود که دردیگرآثارادبیات پارسی قابل مشاهده نیست. اگرهم درجایی ازشاهنامه زن ستیزی وجود دارد نمی توان به فردوسی نسبت داد. چرا که زنانی بزرگ در شاهنامه حضور دارند و چنینی فرضیه ای انصاف نیست.
ازدکترخالقی پرسیدند: درتمام مدت این کار مورد حمایت مالی و معنوی قرارگرفتید؟
- معنوی بله، مادی خیر!
دکترخالقی در پاسخ به این که جایگاه شاهنامه را درقیاس با سایرحماسه ها چگونه می بیند، گفت:
- من اثری را نمی بینم که بتوانم براحتی با شاهنامه مقایسه کنم. چون اکثراین روایت ها شفاهی بودند و نه سخن شاعری چون فردوسی. فردوسی برای ما یک حکیم و دانشمند است. درحالی که سایرمنظومه سرایان چنین نبودند. هنرشاعری مثل هومر چون دورازدسترس است را نمی توان دقیق به قضاوت نشست وشاید او تنها کسی باشد که بتوان با فردوسی قیاس کرد اما شاهنامه جایگاه دیگری درادبیات نسبت به هومردارد. شاهنامه ازبطن تاریخ ما است.
درخاتمه سوال شد: آیا شما نقدی برشاهنامه دارید؟
- خیر. من درطی مقالاتم گاه به ضعف و شدت ابیات شاهنامه اشاره کردم درهرحال کاریک شاعرهیچگاه یک دست نیست و درشاهنامه گاه سخنان درجه یک داریم و گاه درجه دو.

برچسب‌ها:

tadaneh AT gmail DOT com
جمعه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۸
دكتر انورخامه اي در بخارا
نوزدهمين ديدارهاي نويسندگان و پژوهشگران در بخارا به ديدار و گفت و گو با دكتر انور خامه اي اختصاص يافت. اين ديدار از ساعت سه تا هفت بعد از ظهر 5 شنبه 17 ارديبهشت 1388 طول كشيد. و در اين زمان نويسندگان، سردبيران نشريات ادبي و علاقمندان تاريخ معاصر با دكتر انور خامه اي به گفت و گو نشستند. بخش كوچكي از گزارش اين ديدار آماده شده است كه مي خوانيد.
متن كامل را در شماره 72 مجلة بخارا بخوانيد.
در آغاز اين نشست سردبير مجلة بخارا ضمن اظهار تأسف از اينكه به علت تخلية دفتر مجلة بخارا دو يا سه جلسة ديگر گردهمايي اينگونه خواهيم داشت در معرفي كوتاهي از دكتر انور خامه اي گوشه هايي از زندگي وي را چنين مطرح كرد :
« دكتر انورخامه اي در 29 اسفند 1295 به دنيا آمد و در شش سالگي به مدرسه رفت. در سال 1313 در دانكشدة صنعتي در رشتة مهندسي شيمي ادامة تحصيل داد.
انور خامه اي در زمان دانشجويي با گروه 53 نفر آشنا شد و فعاليت جدي سياسي خود را آغاز كرد. در سال 1316 گروه 53 نفر به اتهام توطئه و مرام اشتراكي بازداشت شدند. محاكمة 53 نفر نتيجه اش براي دكتر خامه اي، شش سال زندان بود كه در مهر ماه 1320 با يك سال تخفيف از زندان آزاد شد.
انور خامه اي در بهمن ماه 1321 به استخدام دبيرستان صنعتي درآمد و دبيري را آغاز كرد و در سال 1332 به عضويت حزب توده درآمد كه غالب اعضاي اصلي آن از گروه 53 نفر بودند. انور خامه اي در كادر حزب توده سردبير و اداره كننده روزنامة « رهبر ارگان» حزب توده هم بود. در مرداد 1325 از طرف حزب توده به عنوان نمايندة مطبوعات ايران به كنگرة پاريس رفت و پس از آن به عنوان نمايندة دانشجويان ايران در كنگرة بين المللي جوانان در پراگ شركت كرد و در اين دوران سفرهايي به مسكو نمود و ديدار با لاهوتي از خاطرات شنيدني اين سفر دكتر خامه اي است.
دكتر انور خامه اي به علت اعتراض به سياست هاي كميتة مركزي حزب توده در دي ماه 1326 به همراه خليل ملكي، جلال آل احمد، فريدون توللي و تني چند از حزب توده انشعاب كرد. به دنبال محدوديت هاي سياسي انور خامه اي دوباره به تدريس رياضي در دبيرستان هاي تهران روي آورد.
با شكل گيري جنبش ملي شدن صنعت نفت، دكتر خامه اي به همراه چند تن از همفكران خود روزنامة « جهان ما» و « حجار» را منتشر كرد و بر اثر كودتاي 28 مرداد بازداشت و پس از مدتي از زندان آزاد شد.
دكتر خامه اي براي ادامة تحصيلش به دانشگاه هايدلبرگ رفت و در رشتة اقتصاد به مطالعه پرداخت. در همين زمينه تحصيلات خود را دانشگاه فرايبورگ سوئيس دنبال كرد و موفق شد رسالة دكتري خود را با بالاترين نمره بگذارند.
در بازگشت به ايران اجازه كار به او در دانشگاه تهران ندادند و به صورت غيررسمي در پژوهشگاه علوم انساني وابسته به وزارت علوم كار مي كرد.
دكتر خامه اي از جمله معدود رهبران حزب توده بود كه به ماهيت استلايني ماركسيسم روسها پي برد و كتابي به زبان فرانسه با عنوان « تجديد نظر طلبي از ماركس تا مائو» نوشت كه بارها در فرانسه تجديد چاپ شد. اين كتاب بعدها در ايران توسط خود ايشان ترجمه شد.
از ديگر آثار دكتر خامه اي مي توان از كتاب هاي : « چهار چهره :‌نيما يوشيج، صادق هدايت، عبدالحسين نوشين و ذبيح بهروز» نام برد كه در سال 1368 منتشر شد.
و « پاسخ به مدعي « كه به تحريفات و اشتباهات تاريخي خسرو شاكري و كشاورز پرداخته است. اين كتاب با افزوده ها توسط نشرآبي در دست چاپ است.
كتاب« اقتصاد بدون نفت» كه تحليلي است كاملاٌ تخصصي در سال 1369 به چاپ رسيد. كتاب « فرهنگ سياست و تحول اجتماعي» كه شامل گزيده مقالات ايشان است. « محنت آباد » كتاب ديگري از ايشان است كه مجموعه داستان هاي دكتر خامه اي را دربر مي گيرد. « سال هاي پرآشوب» پژوهش ديگري است كه در ده مجلد تنظيم و تا كنون چهار جلد آن منتشر شده است.
دكتر انور خامه اي در 93 سالگي هنوز مي خواند و مي نويسد و مقالاتش در مجلة « بخارا» منتشر مي شود.»

از 53 نفر 51 نفر مرده اند
علي دهباشي بعد از معرفي دكتر خامه اي نخستين پرسش را مطرح كرد:
• آقاي دكتر خامه اي از پنجاه و سه نفر چند نفر باقي مانده اند؟
دكتر خامه اي گفت « حقيقتش، تصور مي كنم فقط دو نفر باقي مانده اند. پنجاه و يك نفر از ماها تا به حال مرده اند. من و دكتر جهانشاهلو باقي مانده ايم.
دربارة دكتر اراني و كامبخش
دكتر خامه اي در پاسخ به سئوال ديگري كه از دوشخصيت دكتر تقي اراني و عبدالصمد كامبخش گفت :
« بد نيست بدانيد كه من قبل از آنكه با تفكرات دكتر اراني آشنا بشوم شاگردش بودم. معلم فيزيك ما بود. دكتر اراني خصوصيات برجسته و قابل ذكري دارد. در زماني كه ما را بازداشت كردند در بازجويي ها دكتر اراني از خود شجاعت و مقاومت نشان داد. و همين طور مقاوت مي كرد. ولي بعد از آنكه عبدالصمد كامبخش با پليس ساخت اراني در زير شكنجه مجبور شد اعترافات ديگران را تأييد كند. برعكس برخي تصورات اراني عجيب ميهن پرست بود. قبل از اينكه ماها را بگيرند يكبار از او سئوال كردم كه اگر در ضمن جنگ دولت شوروي مجبور شود به ايران حمله كند ما بايد چه كار كنيم؟ واقعاٌ اين سئوال بود كه ما بايد طرف روسها را بگيريم يا نه؟
من شخصاٌ اين سئوال را از اراني كردم. به خوبي و به روشني بياد مي آورم كه خيلي صريح و بدون مكثي گفت : « ما برعليه هر تجاوزي حتي اگر شوروري ها باشند مي جنگيم و بايد از مملكت خودمان دفاع كنيم.» بدنيست اين را هم بگويم كه يكبار ديگر در زماني كه من و دكتر اراني در بند 2 زندان قصر زنداني بوديم وضعيت سياسي دنيا بحراني شده بود و آلمانها ( منظورم دولت هيتلر) است مي خواستند چكسلواكي را بگيرند ولي انگليس ها و فرانسوي و شوروي ها با اين كار مخالفت مي كردند. صحنة برخورد خيلي جدي شده بود. و من و دكتر اراني در حياط زندان دربارة اينكه چه خواهد شد و احتمالات چيست حرف مي زديم. من از دكتر اراني پرسيدم : اگر بر فرض دولت شوروي به ايران يورش آورد و مملكت را اشغال كرد تكليف مبارزان چه مي تواند باشد؟ دكتر اراني باز به همان صورت كه عرض كردم صريح و روشن و مصمم جواب داد « بايد همراه با قشون ايران با متجاوزين جنگيد.» از دكتر اراني خاطرات زيادي دارم كه بخش مهمي از آنها را در خاطراتم نوشتم. »
دكتر انور خامه اي در پاسخ به اينكه نقش عبدالصمد كامبخش در گروه پنجاه و سه نفر چه بوده؟ با كمي تأمل پاسخ گفت : « اولاٌ بايد بگويم كه كامبخش چندين اسم داشت. و من حدود 1314 او را مي شناختم اما نه به اسم كامبخش. از گروه 53 نفر عده اي معدود با كامبخش مربوط بودند. و من از آن چند نفر محدود بودم كه با كامبخش ارتباط سازماني و تشكيلاتي داشتم . حتي پس از دو سال ارتباط من مطلب قابل توجهي از او نفهميدم. آدم مرموزي بود. در جريان تصفيه هاي استاليني هم به همه چيز متوسل شد تا اثابت كند كه مثلاٌ زينوف و كامنف و ديگر رهبران حزبي را كه استالين بازداشت كرده بود خائن به كمونيسم هستند و حتي مي گفت تمامي اين اتهامات وارد است . بي محابا از استالين دفاع مي كرد.
اساساٌ عبدالصمد كامبخش در بحث هاي تئوريك آدم ضعيفي بود و هميشه به صورت خيلي آگاهانه و علني از شركت در اين مباحثات پرهيز مي كرد.شما كافي است برويد نشريات حزب را از سال 1322 كه كامبخش از شوروي به ايران آمد تا 1325 كه از ايران فرار كرد ورق بزنيد. حتي واقعاٌ مي گويم يك مقاله تئوريك از او پيدا نمي كنيد.
تا يادم نرفته بگويم كه كامبخش روسي را از زبان فارسي بهتر مي دانست. با اينكه روسي مي دانست به ترجمة متون كلاسيك ماركسيستي نپرداخت. اساساٌ خودش هم نمي خواست تئوريسين باشد .بيشتر يك تشكيلاتچي بود. در بازي هاي حزبي و رقابت ها و ماجراهاي درون حزب كامبخش به هر وسيله اي متوسل مي شد. واقعاٌ به هيچ چيز اعتقاد نداشت. حتي از دوستان نزديكش به عنوان مهره استفاده مي كرد. كامبخش هيچ ربطي به اراني نداشت. اراني ميهن پرست بود در صورتيك كامبخش نه تنها اين تفكر را قبول نداشت بلكه يك عامل سرسپردة روس ها بود. و تنفر خاصي از ايران داشت و هميشه ميل داشت به شوروي برود. واقعاٌ سراسر وجودش در خدمت شوروي ها بود. آنقدر در اين خوش خدمتي پيش رفت كه سالها بعد رفقايش مجبور شدند شرح حالهاي قلابي از او بنويسند. كامبخش در همان بازچويي اول كل گروه 53 نفر را به پليس معرفي كرد. يك خاطره هم بگويم و به سئوال بعدي بپردازيم. كامبخش در عين حال آدم بسيار خونسرد و خودداري بود. حتي اگر بدو بيراه به او مي گفتند عكس العملي نشان نمي داد. واقعاٌ خونسرد بود. فقط يادم است يكبار كامبخش از خونسردي خارج شد و سخت دستپاچه شد . عكس العمل هاي عجيب و غريب نشان داد. داستان مربوط به روزي بود كه براي اولين بار در دادگاه پرونده اي ما را مي خواندند و همه فهميديم برخلاف آنچه او مي گفت مسبب گرفتاري هاي ما خودش بوده است. بنده بصورت مستند عرض مي كنم كه دقيقاٌ روز دوشبنه 20 ارديبهشت 1316 كامبخش در اولين بازجويي يك گزارش كامل از كل جريان ، ما را به اين فاجعه كشاند. خوشبختانه متن بازجويي ها هست و معلوم است كه هر كدام از ماها چه گفته و نوشته ايم. مقاوم ترين ماها بد نيست يادي از او بكنم « مهدي رسائي» بود. او با اينكه چند هفته بود كه قضايا لو رفته بود مقاومت مي كرد و اتهامات وارده را رد مي كرد. درست يادم هست كه يكبار براي بازحويي مرا مي بردند به ادارة سياسي. يكي از همين شكنجه گران از مقاومت مهدي رسايي مي گفت و با افتخار داد مي زد كه ديروز آن چنان توي گوش مهدي رسايي زدم كه خون از دماغش پريد بيرون. خلاصه بگويم كه براساس اسنادي كه الأن موجود است قسمت اعظم ماها را يك روز بعد از اعترافات كامبخش دستگير كردند. بيست سال بعد آقاي كامبخش در شوروي براي توجيح خيانتش گفت كه ما يك شاخة نظامي داشتيم و براي اينكه توجه حكومت و پليس به طرف ديگري برود اين اعترافات را كردم. اين ماجراي خيانت كامبخش هميشه در حزب مطرح بوده است. حتي پس از كودتاي 28 مرداد كه جريان در داخل حزب به طرف محاكمة كامبخش پيش مي رفت و دستة رضا روستا تقاضاي محاكمة كامبخش را كرد. كامبخش به صراحت گفت كه كميتة مركزي حق محاكمة مرا ندارد و « رفقاي شوروي » بايد در اين باره نظر بدهند. و رفقاي شوروي كه تكليفشان با كامبخش معلوم بود.
ميس لمبتون و همكاري با ما
سئوال بعدي از دكتر خامه اي دربارة خانم لمبتون بود.
« والله حقيقتش اين است كه اولين كاري كه براي من و احسان طبري بوجود آمد در شركت نفت انگليس و ايران بود. اين را هم بزرگ علوي به وسيلة مصطفي فاتح جور كرده بود. فاتح مناسباتي با علوي داشت و توسط علوي فاتح با اسكندري و مرتضي يزدي و عباس نراقي آشنا شده بود. آقا بزرگ با توصية مصطفي فاتح شده بود معاون خانم « ميس لمبتون» . خانم لمبتون هم خودش رياست « ويكتوري هاوس» را داشت . اين يك جريان تبليغاتي انگليس ها بود در مقابل آلمان ها. اين خانم هم اعجوبه اي بود. هر كاري مي كرد درجه يك بود. كتاب « مالك و زارع در ايران» او كه در دو جلد ترجمه شده هنوز ارزشمند است. عباس نراقي از 53 نفر سال ها بعد براي خود من داستان قم رفتن خانم لمبتون را تعريف كرد. عباس نراقي مي گفت « بعد از آزاد شدن از زندان به قم تبعيد شدم. ميس لمبتون متوجه اين امر شد و از من يعني نراقي مي خواهد كه او را به حضرت معصومه ببرد و خلاصه راهنمايش باشد. عباس نراقي مي گفت : هر چه به او گفتم اين كار خيلي خطرناك است و اگر ملت بفهمند ترا قطعه قطعه مي كنند باز اصرار مي كرد. بالاخره تسليم شدم و گفتم كه بايد چادري سرت كني و خودت را حسابي بپوشاني تا به حرم ببرمت. من به خيال اينكه دوري در حرم خواهيم زد و خانم مي خواهد تماشايي بكند.
وقتي وارد حرم شديم تازه فهميدم خانم لمبتون چه در سر داشت و دارد. دفترچه يادداشتي زير چادرش گرفته بود و كلمه به كلمه كتيبه هاي بالاي حرم را از من مي پرسيد و يادداشت مي كرد. هر چه التماس مي كردم كه دست از اين كار بردارد ول كن نبود و در نهايت خونسردي كار خودش را مي كرد. خلاصه اين خانم اعجوبه اي بود.»
لاهوتي در مسكو چه گفت؟
سئوال بعدي مربوط به ديدار دكتر خامه اي با ابوالقاسم لاهوتي در مسكو بود.
دكتر خامه اي گفت « اول بگويم كه من قبل از اينكه به مسكو بروم از طرف حزب مأموريت پيدا كردم براي شركت در چندين كنفرانس در پراگ، يوگسلاوي و شوروي بروم و اين برمي گردد به بهار 1325. خلاصه راه افتاديم. به عنوان نمايندة دانشجويان شركت كرديم. در بلگراد ملاقات با مارشال تيتو برايم پيش آمد كه خودش يك قصة جداگانه است. به مسكو كه رسيدم بايد مدتي مي مانديم تا ترتيب بازگشت من داده شود. در مسكو با جمشيد كشاورز ديدار كردم و او ترتيب ملاقات با لاهوتي را داد. حتماٌ مي دانيد لاهوتي تنها كسي بود كه از تصفيه هاي استالين جان سالم به در برد. از ميان هزاران كمونيست ايراني كه پيش از جنگ جهاني دوم به شوروي مهاجرت كردند و با اميد رفتند عدة كمي زنده ماندند. لاهوتي مورد توجه روس ها بود و در آپارتماني كه روس ها به او داده بودند زندگي مي كرد. در اولين ديدار به من گفت كه يك روز را تعيين كنم تا با او به ويلايي در حومة مسكو برويم و رفتيم. بيشتر از اين دعوت منظورش خلوت كردن دور از چشم پليس و جاسوس بود. مطلبي كه در لاهوتي برايم خيلي جالب آمد عشق و علاقة او به ايران بخصوص به زادگاهش كرمانشاه بود. مي گفت دولت شوروي به او اجازة خروج نمي دهد. آنقدر از شهر خود گفت كه گفتم : لاهوتي چرا اين قدر اصرار داري به كرمانشاه كه شهر مخروبة قديمي است بروي. با حالتي جواب داد كه : خامه اي چطور مي توانم تصور كنم كه كرمانشاه را فراموش كنم. من از كوچه باغ هاي ويرانة كرمانشاه هزار خاطره دارم. زير هر ديوارش بارها يواشكي دزدكي انگور چيده ام.لاهوتي متصل از شوروي بد مي گفت. روزنامة تاجيكي را به من نشان داد و خواند و گفت ببين از هر ده كلمه شش تاش روسي گذاشتند. و همين طور با برنامة خط فارسي را عوض كردند. مي گفت شاعران را وادار مي كنند مرتب براي استالين مداحي كنند . خلاصه اينكه موقع رفتن از مسكو لاهوتي نامه اي به همراه آخرين عكس پسرش را به من داد تا از تهران براي خانواده اش در كرمانشاه پست كنم كه كردم.
خاطرات انور خامه اي از صادق هدايت
در ادامة گفت و گو با دكتر انور خامه اي حضار از او خواستند تا از دوستي با صادق هدايت بگويد و ناگفته ها را بيان كند. در اينجا به اختصار آنچه كه خامه اي گفت مي آيد : اواخر سال 1320 بود كه من به كافه فردوسي رفت و آمدي پيدا كردم. مي دانستم اين كافه كه حدوداٌ در وسط خيابان اسلامبول بود پاتوق هدايت و دوستانش است.
من يادم است كه به همراه « نوشين» و « حسين خيرخواه» و يكي دو نفر ديگر به اين كافه رفت و آمد مي كرديم. من آن موقع از هدايت « وغ وغ ساهاب» را خوانده بودم. و بعد با ماجراي « ادباي اربعه» آشنا بودم. من پنج سال از شهريور 1320 تا 1325 را بيشتر با هدايت گذراندم. يادم است كه غالباٌ روزها در كافه فردوسي بود و سرشب هم در كافه رستوران كنتينانتال كه درست روبروي هم بودند. از كساني كه آن موقع ها نزد صادق هدايت مي آمدند صبحي مهتدي بود. خانلري و شهيد نورايي بود. رحمت الهي و احسان طبري هم مي آمدند. آقا بزرگ و چوبك، رضوي نامي كه از دوستان هدايت بود مي آمد. و هميشه اين هدايت بود كه مجلس را به دست داشت. قدرت بيان هدايت را من نزد كسي تا به حال نديدم. اختصاص به خودش داشت. با طنز و متلك و حرف هايي كه خاص خود هدايت بود. يعني اصلاٌ خودش مي ساخت. همه را مجذوب مي كرد و ديگران واقعاٌ رنگي نداشتند. در حضور او تسليم بودند.
هدايت از جهات روحي دوگانه بود. يا بهتر است بگويم كه كاملاٌ حالات متفاوت و حتي متضاد داشت. به اين صورت كه يا با اشخاص سرلطف بود يا اينكه سرغضب. وقتي كه شوخ بود و سرحال مي گفت و مي خنديد و مي خنداند. و با طنز خودش اينكه مي گويم مال خودش بود. طنزش شبيه كسي نبود. آدم ها را درست و حسابي مي چزاند. مثلاٌ يادم هست تا مي رسيديم مي گفت « بن جول موسيو.» از ديگر نكته گويي هايش مثلاٌ به جاي اينكه چيزي نوشتم مي گفتم « سرقدم رفتيم.» يا مثلاٌ دربارة درآمد خودش يا دوستان ديگر مي گفت « از كد سيار و عرق زهار بدست آورده اند.»
ديگر اينكه وقتي پا مي شد كه برود خانه مي گفت « سر مي گه برو، ته مي گه بشين.» ولي به جاي ته اصطلاح عوامانه تري به كار مي برد. به كلاه شاپوي خودش مي گفت « جقه» گاهي هم كار لودگي او با اطرافيان به جاهاي باريك مي كشيد و كار بالا مي گرفت. هميشه صبحي را « صاحاب صبحي » يا فقط « صاحاب» خطاب مي كرد. مي خواست به صبحي نيش بزند كه با انگليسها مربوط است. »
دربارة شيوة داستان نويسي هدايت از خامه اي سئوال شد كه به تفصيل جواب داد.
آنچه از نيما به ياد دارم
از انور خامه اي سئوال شد كه با نيما چگونه آشنا شده و خاطراتش را از نيما بگويد:
خامه اي گفت « امروز ما همش خاطره گفتيم. حقيقتش من نيما يوشيج را اولين بار فكر مي كنم پاييز 1315 در حياط مدرسة صنعتي ايران و آلمان ديدم. من دانشجوي شيمي بودم و نيما دبير ادبيات دبيرستان صنعتي بود. من « افسانه » را خوانده بودم. روابط من با نيما در مدرسة صنعتي زياد دوام نياورد چرا كه مرا دستگير كردند.
بعد از زندان ما دوباره با نيما رفت و آمد پيدا كرديم. در خيابان پاريس زندگي مي كردند. من چندين شعر نيما را مثل « خواب زمستاني» و « عقاب نيل» را در مجلة انديشة نو چاپ كردم. نيما بعد از كودتاي 32 از خانة خيابان پاريس به تجريش منتقل شد و همساية آل احمد شد. در خانة شميران هم يادم هست كه شاملو، نادرپور و ديگران مي آمدند بديدنش. نيما دشمنان قدري داشت. اين طور كه الآن مي بينيد نبود. صف عظيمي مقابلش بودند و قدرت هم داشتند. آل احمد در آن مقالة « پيرمرد چشم ما بود» خيلي خوب فضاي آن دورة نيما و تنهايي هايش را نوشته است. بعدها طول كشيد تا جامعة ادبي نيما را شناخت. من در كتابي كه دربارة چند نفر نوشتم يكي بخشي هم دربارة اهميت ساختار شعر نيما و پيام رهايي بخش او در ادبيات معاصر گفته ام. »
در بخش ديگري از گفت و گو و ديدار با دكتر انور خامه اي دربارة دوران روزنامه نگاري وي سئوالاتي مطرح شد كه به تفصيل پاسخ دادند. همچنين خاطراتش را از دوران اقامت در كشور كنگو بيان كرد.

عکس ها: ستاره سلیمانی

برچسب‌ها:

tadaneh AT gmail DOT com
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۸
دیدار با «گلی ترقی»
نویسنده معاصر بود. طي اين ديدار جمعي از نويسندگان، و علاقه‌مندان به ادبيات به طرح سوالات خود پرداختند . جلسه را علي دهباشي با يادآوري فرازهايي از زندگي گلي ترقي چنين آغاز كرد: گلي ترقي فرزند سوم پدري است كه روزگاري دراين مملكت از موفق ترين روزنامه‌نگاران دوران خود به‌شمار مي‌رفت. لطف الله ترقي از نويسندگاني بود كه با انتشار مجله " ترقي" توانسته بود گروه مخاطبين وسيعي را در جامعه آن روزگار ايران پيدا كند.
در فضاي خانوادگی كه قلم و دوات ازعناصر اصلي‌اش بود، طبيعي است كه اثر خود را بر روي نويسنده ما گذاشته باشد. در جايي خانم ترقي درباره اين تاثير گفته است:
" پدرم اغلب در حال نوشتن بود. كنارش مي‌ايستادم و مي‌ديدم كه قلمش را در دوات فرو مي‌برد واز توي آن دوات، جادویی است كه همه حرف‌ها و قصه‌ها خارج مي‌شود. به محض تنهايي، انگشتانم را دانه دانه، توي دوات فرو مي‌بردم و به روي ميز و روميزي و دست و صورتم مي‌ماليدم و اولين قصه‌ام را با يك كثافت‌كاري كيف‌آوري شروع كردم."
اگرادعا كنيم كه گلي ترقي نويسندگي را از پدرش به ارث برده است، بيراه نگفته‌ايم. پدر كه علاوه بر روزنامه‌نگاري نويسنده چندين رمان ازقبيل: جن درحمام سنگلج، بانوي هندي و دو سه كتاب ديگراست.
داستان پدر و فضاي خانوادگي به‌صورت بسيارجذاب و خواندني دركتاب " خاطرات پراكنده" گلي ترقي آمده است. گلي ترقي تحصيلات اوليه را در تهران و بعد براي تحصيل به آمريكا رفت و در آنجا در رشته فلسفه كار مطالعاتي را ادامه داد. در بازگشت به ايران چند سالي در دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران به تحصيل در رشته شناخت اساطير و نهادهاي آغازين پرداخت و ازدواجش با هژير داريوش كارگردان سينما نيز در همان دوران اتفاق افتاد. در دانشگاه تهران خيلي زود در حلقه آشناياني چون دكتر نصر، دكتر فرديد و ديگر روشنفكران آن دوران قرار مي‌گيرد.
درهمين دوران نوشتن مقالات ادبي را براي نشرياتي همچون " آيندگان ادبي" و "كتاب الفبا" آغاز مي‌كند. اولين مجموعه داستانش درسال 1348، با عنوان "من هم چه گوارا" هستم منتشرشد، هرچند كه اين كتاب چند سال قبل از تاريخ انتشار به نگارش درآمده بود و قصه‌هايي هم در نشريه آوانگارد آن زمان " مجله انديشه و هنر " چاپ شده بود.
كوتاه آنكه سرانجام پس از يك دوره كار بر روي رمان " خواب زمستاني" آن را درسال 1352 منتشر و بعد چندين بار تجديد چاپ شد و بعد نيز كتاب‌هاي: مجموعه داستان " خاطرات پراكنده" در سال 1372، شعر بلند "دريا پري كاكل زري" در سال 1378 و مجموعه داستان " جايي ديگر" را درسال 1379 و نيز مجموعه داستان " دو دنيا" را درسال 1381 منتشر كرد و"بزرگ بانوي هستي" كه مجموعه مقالات گلي ترقي است در سال 1386 به چاپ رسيد.
يكي از ويژگي كارهاي خانم ترقي مسئله زبان است. چند سال پيش در گفتگويي ازخانم ترقي پرسيدم كه علاقه شما براي كشف امكانات زبان فارسي دركارهاي‌تان چگونه است؟
خانم ترقي پاسخ داد: " اغلب گفته‌اند كه زبان فارسي زبان شعراست و نه زبان مفاهيم مدرن. من فكر مي‌كنم كه با اين زبان مي‌شود همه كار كرد. نبايد از آن ترسيد و عقب نشست و نبايد آن را در چنگ گرفت و پُررو شد. بايد در نهايت تواضع با اين زبان كنار آمد و مهارش كرد. من ديده‌ام كه بعضي نويسندگان ايراني ازآنجا كه فارسي را خوب مي‌دانند و با زير و بم قواعد آن آشنايي دارند دچار نوعي خودشيفتگي بياني مي‌شوند و آن چنان منبت‌كاري و گلدوزي مي‌كنند كه اصل موضوع از ياد مي‌رود؛ البته اگراصل موضوعي دركار باشد. من وقت نوشتن همه‌اش نگران خواننده‌ام هستم هي مي‌ترسم خوابش بگيرد، خميازه بكشد، خسته بشود، غُر بزند و بدترازآن فحشي هم نصيبم كند و كتابم را به ديوار بكوبد، كاري كه خودم با برخي كتابها كرده‌ام."
آنگاه حضار به طرح سوالات‌شان پرداختند و گلي ترقي درپاسخ به اين كه چه كار جديدي دردست دارد گفت: درحال حاضر سه كارجديد در دست دارم و نمي‌دانم چرا گرفتار اين مسئله شده‌ام كه هرسه را با هم به سرانجام برسانم يا يكي يكي. از طرفي هم سن‌ام به جايي رسيده است كه وقت وسواس به خرج دادن نيست. قديمي‌ترين اين كارها " آقاي الف" بود كه به پايان رسيد وكمي دستكاري لازم داشت. قصه كوتاه حسن‌اش اين است كه زود تمام مي‌شود و من آن را دوست دارم و اغلب نيز حوادث آن در يك روز مي‌گذرد و خاطرات به حالت فلش‌بك حضور پيدا مي‌كنند. با رمان گرفتاري دارم البته " خواب زمستاني" شش ماه بيشتر طول نكشيد چون فرم مدرني داشت و تكه تكه به هم وصل مي‌شد. رمان اشكالش اين است كه در آن غرق مي‌شوي و به جلو مي‌روي. " آقاي الف" تجربه‌هاي خودم از غربت را نشان مي‌داد، آن زماني كه تازه رفته بودم و شروع به نوشتن كردم و تجربه‌هايم در اين زمينه كافي نبود و مي‌بايست تجربه بيشتري كسب مي‌كردم. لذا بعد از مدتي آن را كنارگذاشتم و خسته شدم بعد هم كه موج بازگشت به ايران فرا رسيد و اكثر رفقايم از شاهرخ مسكوب گرفته تا ليلي متين و فرخ غفاري را هم كه از دست داده بودم و لذا من نيز برگشتم و دراين زمان قصه اي به نام " بازگشت" به ذهنم رسيد كه جان‌دار و پرمايه بود و درباره زناني كه با فرزندان‌شان در خارج از كشور زندگي مي‌كردند.
من از هر يك از آدم‌هايي كه در اطرافم بودند جهاني درست كردم براي قصه‌هاي بعدي و درون‌مايه‌اي شد براي كارهايم. مسئله دوگانگي و بازگشت به وطن يك مسئله تاريخي و نسلي است لذا من نيز برگشتم و قهرمان داستانم " آزاده خانم" را جلوتر از خودم ايران فرستادم و سرنوشت خودم را به دست او دادم و اين بار نويسنده به دنبال قهرمان داستانش پيش مي‌رود و اين شد ماجراي قصه " بازگشت" كه سه فصل آن در پاريس مي‌گذشت و يك بخش آن مربوط به ايران ودرباره زني است كه بچه‌هايش بزرگ شده اند و به ايران برگشته است. مي‌دانيد درحوادث زندگي هميشه يك عنصري هست كه مي‌توان آن را "hasard " يا اتفاق ناميد و يك جوربازي تاس است كه همه اتفاقات را نقش برآب مي‌كند. فعلاً " آقاي الف" را درآب نمك خوابانده‌ام براي روز مبادا! هرچند كه قصه كوتاه خيلي دوست دارم و " قصه‌هاي كوتاه چخوف" هميشه بغل دستم است و به نظرم قصه‌هاي كوتاهش دنيايي است از حرف، زيبايي، گفتگو و طنز و قصه‌هاي بلندش كه به صورت رمان مي‌شود همه ضعيف اند. قصه كوتاه خيلي پرمعنا است.
سوال بعدي اين بود كه: اهميت ناباكوف درچيست؟
گلي ترقي در پاسخ گفت: زبان نوشتاري اش بسيارمهم است. ناباكوف را بايد به انگليسي خواند. كارهاي روسي‌اش را خود و پسرش ترجمه كرده اند. قصه‌گويي او برايم خيلي جالب است. به نظرم غالباً ادبيات امروزفرانسه بعد از پروست، لوس و بي‌محتوي است و نوعي فلسفه بافي است. درحوزه سينما هم همين اتفاق افتاده است و سينمايي كه زماني ناب و طلايي بود الان صفر و بي‌محتوي است. هرچند كه فرانسه فيلسوفان بزرگي از قبيل فوكو و دريدا داشت اما نويسندگان امروزي قصه‌گو نيستند و وقتي حرف مي‌زنند خيلي ذهني و روشنفكرانه است و آثارشان استخوان‌دار نيست. ناباكوف قصه‌گويي است با انديشه‌هاي بسيار.
درادامه سوال شد: كدام يك از كارهايش ناباكوف را بيشتر مي‌پسنديد؟
- "ماشنكا"، "مري" ،"پنين" و " لوليتا" كه از لحاظ سبك نگارش و ساختار درجه يك است. كتاب‌هاي آخري او به اين قوت نيست و ترجمه فارسي آن خيلي مشكل مي‌شود. " . ناباكوف چون با زبان كارهاي عجيب و غريبي مي‌كند بر من تاثير گذارده است.
سوال بعدي ازگلي ترقي اين بود كه: شما با آثار سوررئاليستي رابطه اي نداريد اما درادبيات آمريكا پس ازدوره همينگوي، فالكنر و فريتس جرالد اين جريان پا برجا مانده وآيا در فرانسه نيز به اين صورت و يا درحد افراطي بوده است و چرا در كارهاي شما رد پايي از آن نيست؟
- " خواب زمستاني" تلفيق تخيل و واقعيت است و اتفاقاتي كه مي‌افتد خارج ازداستانهاي واقعي است. سورئاليسم به معناي واقعي آن قابل درك نيست ومن هميشه كليتي ازآن را هم در
هم در زبان و هم در فكر دوست دارم برايم اين نكته مطرح است كه در پشت ظاهر هر چيزي دنياي ديگري نهفته است و دوست دارم آن را به شكل قصه درآورم. مثلا ناباكوف دركتاب" Transparent things " كه خانم آذرنفيسي " پشت نماها" ترجمه كرده اند، نشان مي‌دهد كه هر چيز بي خودي به وجود نيامده و ريشه تاريخي دارد. رئاليسم مطلق برايم ناكامل است چون هرآدمي را كه بخواهيم بشناسيم دنيايي دنيا دارد. من نه رئال مطلق را دوست دارم ونه سورئاليسم مطلق را زيرا كه واقعي نيست. براي من درحوزه ادبيات زبان مهم است كه منظورم زبان شعري است. قصه‌اي كه مي‌خوانم، اگر فكر وحس شاعرانه نداشته باشد برايم جذاب نيست و زبان برايم آميخته اي است ازكلمات شاعرانه مثلاً در اين شعر فروغ:
اي ترنم زيباي چرخ خياطي
اي جدال روز وشب فرش‌ها و جارو‌ها
با من رجوع كن.
كلمات "ترنم و چرخ خياطي"، "جدال روز وشب و جارو" و اين كلمه "رجوع" كه معناي عميق قرآني و فلسفي دارد و گنجاندن آن دركنار "جارو" بي نظيراست. من دوست دارم دركارهايم ازشعراستفاده كنم ولي اگر تمامي كارم برمبناي شعرباشد سنگين مي‌شود وسنگيني آن را فورا با يك كلمه عاميانه و فولكلوريك مي‌شكنم. من دوست ندارم خوانده با خواندن آثارم گيج شود. مثلاً اين بازي‌ها ونوآوري‌هاي در حوزه ادبيات در فرانسه و آمريكا دورانش به سرآمده، كارور نويسنده اي رئاليست است كه ساده مي‌گذرد و پل آستر عرفان را در كارهايش وارد مي‌كند كه دوست ندارم. در فرانسه دوران رمان مدرن با كارهاي زيباي دوراس كه براي همان دوران خوب بود و نيز آلن روب گريه به پايان رسيد. كتا‌ب‌هاي اين دوره بي‌روح است و ملال‌آور. فرانسويان با استناد به منطق دكارتي شان مثل روسها و ايراني‌ها و ايتاليايي‌ها طنز را وارد حوزه ادبيات نمي‌كنند. روس‌ها واقعاً تمامي ‌كارهاي‌شان مملو از طنز است وفلسفه.
اما در مورد لوكلزيو اين موضوع فرق مي‌كند. او چهل سال است كه مي‌نويسد و زيباترين نثر فرانسوي را دارد و نثرش هم جدي است و نمي‌شود شوخي گرفت. نسل جديد فقط درباره عشق و مرگ مي‌نويسند. لوكلزيو زبان شاعرانه اي دارد و بي‌نظير است مثلاً در " صحرا" كه به شرق اشاره دارد، توصيفش از صحرا و دريا فوق العاده است و نويسنده اصلي است اما كارهاي فيليپ راف را دوست ندارم و كارهايش صرفاً دنياي جديد آمريكا و حوادث روز را نشان مي‌دهد.
در ادامه اين نشست سوال تازه‌اي ازخانم ترقي مطرح شد: كارهاي آنا گاوالدا چطور؟
- من مدتي است كه فقط ادبيات انگليسي مي‌خوانم و كلاً معتقدم هركتابي كه درفرانسه جايزه ادبي گنكور را مي‌گيرد، كتاب مطرحي نيست و سراغش نمي‌روم. حتي عتيق رحيمي كه دوست من است و كتاب " خاك وخاكسترش" جايزه ادبي برده و به مسائل افغانستان مي‌پردازد، درحد جايزه گنكورنيست.
آيا " خاك و خاكسترش" كپي برداري از" عقيل عقيل " دولت‌آبادي است؟
- نمي‌دانم. مي‌گويند " سنگ صبور" اش نيز برداشتي است از" سنگ صبور" چوبك. عتيق رحيمي فارسي شيريني دارد و ايران را هم خوب مي‌شناسد. درهلند نيزنويسندگان ايراني هستند مثل قادر عبدالله كه من كارهايش را به فرانسه خوانده‌ام و شهرتي كسب كرده است اما ما نويسندگان بزرگي كه مثل پروست و ناباكوف باشند، نداريم.
نظرتان درباره ادبيات مهاجرت چيست؟
- من اكثر اين دسته ازنويسندگان مثل شهرام رحيمیان و رضا قاسمي را مي‌شناسم. رضا دانشور هم كتاب " خسرو خوبان"ش قشنگ است هرچند كه دربرخي جاها ناموفق است اما تخيل خيلي قوي دارد و " سوگ" ، كه يك مجموعه داستاني ازشهلا شفيق است نيزخيلي زيبا است و" خاطرات زندانش" نيزكه با تيراژ كم به چاپ رسيد، موفق بود ونويسندگاني هم هستند كه ازشهرت نسبي برخوردارند. كتاب " روزها درراه" مسكوب هم فروش محدودي داشت و حالا آقاي دهباشي در تدارك چاپ آن است.
يكي ديگرازحضار سوال كرد: از نويسندگان ايراني مورد علاقه‌تان چه كساني هستند؟
- " چهل سالگي" خانم طباطبايي خوب بود، همين طورهم " خنكاي سپيده دم سحر" كه ماجراي آن درزندان مي‌گذرد، جذاب و گيرا بود و فضاي سوررئاليست اش برايم قابل تحمل بود. از فرخنده آقايي هم داستان كوتاهي خواندم كه قوي بود، همين طور هم " راز كوچك" و"يك زن و يك عشق"اش . كتاب‌هاي خانم وفي را نيز خوانده‌ام . از آقايان كتاب چنداني نخوانده‌ام .خانم‌ها برخلاف آقايان به خودشان جرات مي‌دهند وزندگي دروني شان را مطرح مي‌كنند. آقايان علت بزرگتري براي نوشتن دارند و "سمفوني مردگان" عباس معروفي و " نيمه غایب" سناپور ازكارهاي خوب هستند و شهريار مندني‌پور نيز قصه‌هاي كوتاه خوبي دارد. اصولاً زنها ساده مي‌نويسند و مسائل دروني‌شان را مطرح مي‌كنند.
سوال ديگر در اين زمينه ازگلي ترقي اين بود: " سنگي برگوري" آل آحمد چطور؟
- منظورم نويسندگان جديد بود واگرنه " بوف كور" هدايت استثنايي است.
نويسنده ديگري ازگلي ترقي پرسيد: شما درباره فروغ تحليل بسياري نوشته‌ايد و صاحب نظر هستيد. درباره بهرام صادقي، غلامحسين ساعدي و حتي مسكوب تحليلي نمي‌نويسيد؟
- غلامحسين ساعدي را دوست دارم و يكي از بهترين نوول نويس‌ها است برعكس نمايشنامه‌هايش كه چندان گيرا نيست. " گدا" را مي‌توان از درخشان ترين كارهاي ادبيات فارسي دانست وآن را با "شاه لير" و "بابا گوريو " مقايسه كرد. من در تحليل‌هايم چون صرفاً به دنبال تمثيلها و سمبل بودم لذا اين كارفقط درشعرفروغ ممكن بود وبه نوعي دراشعارسپهري ولي دركارهاي شاملو چون اشعارش زميني است اين كارمقدورنبود وهمين طورهم دركارهاي مسكوب كه مقاله نويس و نثرنويس درجه اول است. من فروغ را بارها با ابراهيم گلستان ديده بودم و فروغ اززنان روشنفكر خوشش نمي‌آمد ونخستين قصه‌ام به همت شميم بهار در" انديشه و هنر" به چاپ رسيد و روزي برحسب اتفاق فروغ را دررستوراني ديدم و با او درباره مادربزرگم و تنهايي اش صحبت كردم وفروغ گفت:" اين ماجرا را بنويس" ومدام تاكيد كرد كه بنويسم و من اينجوري شد كه دل به دريا زدم و نوشتم و يك بار ديگرهم فروغ را در" كانون سينما" يا همان " سينما تِك" دروزارت فرهنگ ديدم و به من گفت:" عالي بود، بهت نگفتم!" وبا مرگش ديگرحس مي‌كردم براي كه بنويسم و كي كارهايم را مي‌خواند. اشعار" تولدي ديگر" و " ايمان بياوريم به آغازفصل سرد" برگرفته از دنيايي ديگر اند و به قول يونگ: " هنرهمچون روحي است كه درجسمي حلول مي‌كند" واتفاقاً اين نوابغ زود هم مي‌ميرند مثل رمبو كه روحش تاب اين جسم را نداشت. فروغ زن خاصي بود و يونگ هم برايم حكم پيامبر را دارد. من مي‌خواستم دراين مقاله اسطوره و آركتيپ را دركارهاي فروغ توضيح دهم. چون يونگ معتقد بود كه سمبلها در عمق ما خفته اند و" بوف كور" هدايت نيزمملوء ازاين سمبلها است كه دكترمحمد صنعتي بسيار پيرامون اين موضوع كاركرده اند.
- يكي ديگر از شركت كنندگان دراين نشست سوال كرد: درزمينه نوشتن چه آداب و رسومي داريد؟
- من نويسنده چندان منظمي نيستم. ناباكوف روزي شانزده ساعت مي‌نوشت! من زود از كار خسته مي‌شوم . شايد به همين دليل از قصه كوتاه خوشم مي‌آيد. بيشتر هم ولع خواندن دارم كه هشتاد درصد اوقاتم را پرمي‌كند. من عادت دارم درهمهمه و شلوغي بنويسم. ديسيپلين خاصي هم ندارم و اغلب بازيگوشي مي‌كنم وكارهايم را با كامپيوترمي‌نويسم. ازآشپزي هم بدم نمي‌آيد و سفركردن را هم دوست دارم.
سوال بعدي از گلي ترقي اين بود: از آنجايي نويسندگاني چون ناباكوف برايتان حائز اهميت است، آيا درحوزه ادبيات كلاسيك فارسي هم شما الگوي خاصي داريد؟
- حافظ و مولانا برايم بسيارحائزاهميت اند. من تمام كلمات فارسي را كه استفاده ميكنم مي‌بينم همان‌ها را مولانا هم به كاربرده است. كلاً زبان مولانا برايم جالب است وابياتش مملوء ازتصويراست. اشعار ايرج ميرزا علي الخصوص " زهره و منوچهر" را خيلي دوست دارم و همان روش ايرج ميرزا را در " دريا پري كاكل زري" بكاربردم اما تاريخ بيهقي برايم گنگ و غريبه است.
سوال بعدي اين بود: به غير از ناباكوف و چخوف ازكدام نويسندگان قديمي ايراني خوش‌تان مي‌آيد؟
- من در بچگي انشاء خوبي داشتم و در همان كودكي " زيبا" اثر حجازي و ترجمه‌هاي شجاع الدين شفا را مي‌خواندم و " دِميان" تاثير بسياري بر من گذاشت و بواسطه پدرم هم مجله "ترقي" و... را مي‌خواندم و نمي‌توانم بگويم ازهدايت و جمالزاده متاثر بودم اما كارهايشان را خوانده‌ام. من آسان نمي‌نويسم و صد بار يك جمله را تغيير مي‌دهم و موزيك كلام برايم اهميت به سزايي دارد و نثرساده، شيرين و بازيگوشي دارم وهمان‌گونه كه اشاره كردم اين به همان دوران كودكي برمي‌گردد كه مدام مشغول قصه‌بافي و خيالپردازي بودم.
در ادامه اين نشست گلي ترقي به ديگرسوالات درباره رابطه ادبيات و اجتماع، تكنيك‌هاي ادبي درداستان نويسي، وضعيت ترجمه در سال‌هاي اخير و وضعيت روشنفكران ايراني دردهه 40 و50 پاسخ داد.
شركت كنندگان در نشست عصر پنجشنبه در بخارا با گلي ترقي عبارت بودند از: صفدرتقي زاده، محمد محمدعلي، ناهيد طباطبايي، يوسف عليخاني، فرزانه قوجلو، مينو فرشچي، سعيد فيروزآبادي، رضا نجفي، علي عبداللهي، اسماعیل حسن‌زاده، ترانه مسکوب، یاسین نمک‌چیان، جواد ماه‌زاده، محمود فاضلي بيرجندي، آرش نصيري، فرشاد قربانپور، فائزه احمدي، فاطمه معتمد آريا وسردبيران نشريات ادبي ويكي دو تن از ناشران.

عکس: ستاره سلیمانی
گزارش: سحر کریمی‌مهر

برچسب‌ها:

tadaneh AT gmail DOT com
یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۸
دیدار با «‌علی‌محمد افغانی»
مجله " بخارا" درهفدهمين نشست خود در تاريخ 28/1/88 ميزبان علي محمد افغاني نويسنده " شوهرآهوخانم" بود. طي اين ديدار جمعي ازنويسندگان، ودبيران نشريات ادبي وخبرنگاران به طرح سوالات خود پرداختند . جلسه را علي دهباشي با ياد آوري فرازهايي اززندگي علي محمد افغاني چنين آغازكرد: "علي محمد افغاني، متولد 1305دركرمانشاه است. وي تحصيلات متوسطه رادركرمانشاه گذراند و براي ادامه تحصيل به تهران آمد و وارد دانشكده افسري شد. به علت ممتازبودن، موفق به اخذ بورس تحصيلي براي آمريكا شد ودرهمان جا بود كه با ادبيات و رمان آشنا گرديد. درسال 33 حين بازگشت ازآمريكا، دستگيروبه زندان قصرمنتقل گرديد. درزندان نخستين جرقه هاي نگارش رمان " شوهرآهو خانم" كه هفت سال اززندگي يك خانواده را به تصوير مي كشد، زده شد. آقاي افغاني رماني آفريد كه هرخواننده ای صفحه به صفحه آن را دنبال نمود وبي شك " شوهرآهو خانم" دركنار"بوف كور" و" چشم هايش" بخش مهمي اززندگي مردم ايران را درسالهاي 1320-1300 به ثبت رساند. پس ازانتشار اين رمان كه مورد استقبال قرارگرفت، " انجمن كتاب ايران" اين اثررا به عنوان رمان برگزيده سال 1340، انتخاب كرده و منتقدان بسياري آن را ستايش كردند ودرنشريات ادبي آن زمان هم نوشتند:" بزرگترين رمان به زبان فارسي بوجود آمد. توانا ترين داستانويس ايراني درست درهمان لحظه اي كه انتظارش نمي رفت، پا به ميدان نهاد." ودر جاي ديگرنوشتند:" نويسنده دراين رمان اززندگي مردم عادي اجتماع ما تراژدي عميقي پديد آورد و به صحنه هايي پرداخته است كه انسان را به ياد آثاربالزاك و تولستوي مي اندازد."

سپس حضار به طرح سوالاتشان پرداختند وآقاي افغاني درپاسخ به اين كه چطورنويسنده شده است گفت: همواره دو گروه وارد حوزه ادبيات مي شود: كسي كه ذوق و استعدادش را دارد ولي تجربه خاصي ندارد وكسي كه تجربيات مختلف در زمانها و مقاطع مختلف برزندگي اش تاثير گذاربوده است و كتابها نيز چنين تاثيري را در من نهاده اند واين نداي دروني همواره با من بود. سالهاي 1324-1325، سالهاي پرخروشي بود و ما ازدوره خفقان رضا شاه بيرون آمده بوديم و روشنفكران آزادي بيان پيدا كرده وتصميم گرفتيم كه درهمان زمان مثل دوران انقلاب كه مردم اززيريوغ ديكتاتوري آزاد شدند، خودسازي كنيم.
درآن دوران كتابهاي صادق هدايت مرا جذب مي كرد. اما فقط صادق هدايت نبود، آثارچوبك و جمالزاده نيزبرايم جذاب بودند و ازآثارغربي هم كتب " خوشه هاي خشم"، " جاده هاي تنباكو" و... كه ازمشكلات طبقاتي صحبت مي كرد برايمان جذابيت داشت. بعد كه وارد دانشكده افسري شدم درفعاليتهاي حزبي عليه شاه شركت نموده وبه دوستم حسن پيروزي كه دركرمانشاه بود وبعدها به زندان افتاد نامه اي نوشتم و چون او درفعاليت هاي حزبي بودمشوق من شد و من به حزب توده گرويدم وبرايم همواره اين نكته مبهم بود كه آيا خدمتي كه يك نويسنده مي كند درحد مبارزات سياسي هست؟ ولذا بعد ازبازگشت به ايران و رفتن به زندان شوق نويسندگي در من بالا گرفت و دست نوشته هاي " شوهرآهو خانم" محصول همان دوره است.
ودرپاسخ به اين كه چرا كارهاي بعدي شان به خوبي " شوهرآهو خانم" نشد، گفتند: چون مدتي را در محيط زندان سپري كرده و تمام روز را درعالم آهو خانم و سيد ميران سرابي سپري نمودند. ولي پس اززندان با شروع كاردريك شركت ژاپني تمركز لازم برايشان وجود نداشت. "زندان مكاني براي تمركز حواس نبود. در بندي كه ما بوديم حدود 130 زنداني وجود داشت و درهراتاقي هم 5-6 زنداني ولذا جايي براي تمركز نبود ومدتي مي نوشتم وبعد بايد كمي كاررا تعطيل مي كردم تا شايد شرايط براي نوشتن دوباره فراهم شود. خودم هم مي دانم كه چون " شوهرآهو خانم" ارتباط بسيارنزديكي با واقعيتهاي روحي، رواني وتضادهاي جامعه دارد وبيانگرانقلابي است كه در يك خانواده كوچك به وجود آمده ومن آن را حس كرده بودم و شناختم، به همين دليل كتاب مطرحي است، بطوريكه درآثارنويسندگان خارجي هم شما چنين چيزي نمي بينيد. "
دربخشي ديگرازاين نشست علي محمد افغاني درباره عادات نوشتنتش واين كه چه ساعاتي ازروزرا به نوشتن مي پردازد، چنين گفت: ابتدا " شوهرآهو خانم" را نوشتم، بعد دريك شركت ژاپني مشغول به فعاليت شدم و پس ازآن " شادكامان دره قره سو" به چاپ رسيد و من انتظار داشتنم كه به خوبي " شوهرآهو خانم" ازآن استقبال شود كه نشد و صرفاً دربرخي مجلات اشاراتي به آن داشتند و اين كار تعمدي بود و قصد كوبيدن كتابم را داشتند. من بعد از نوشتن " شادكامان دره قره سو" ده سال قلم را كنارگذاشتم. چون زندگي خرج داشت و ازآنجايي كه درشركت ژاپني فضاي سالم كاري وجود داشت وحقوق مناسبي هم مي گرفتم، تنها به كارمشغول شدم ودرمورد نوشتنم بايد به اين نكته اشاره كنم كه هرنوشته اي يك مضمون وموضوعي دارد وبه قول عبدالعلي دستغيب:" افغاني آنجايي كه بايد ثروتمند را نشان بدهد، ضعيف و آنجايي كه بايد فقرا را نشان دهد قوي عمل كرده است." اگرمن مي خواستم، مي توانستم خلاف اين گفته عمل كنم و آنوقت تراژدي روستايي به وجود نمي آمد. بيكاري براي من ازجمله معضلاتي است كه دركارهايم بدان اشاره داشته ام وكارهاي كساني هم كه به اين حوزه مي پردازند برايم جالب است. من اولاً شبها قبل ازشام مي نويسم و گاه درذهنم حين خواب آنچه را كه بايد بنويسم، مرورمي كنم. درزندان هم شب هنگام آنچه را كه مي خواستم بنويسم با علامت و نشانه اي روي ديوار ثبت و صبح، اين علامت برايم ياد آورمطلبي بود كه قصد نوشتنش را داشتم.
در پاسخ به اين سوال كه چرا من رمان كوتاه ننوشته ام بايد بگويم كه خيراين طورنيست. كتاب " محكوم به اعدام" شامل مجموعه داستانهايي است كه يكي ازآنها تحت عنوان " فصل خوب سال" پاسخ گوي نيازهاي روحي جامعه مستضعف است. اصولاً من درآثارم درد اقشارجامعه را مطرح مي سازم و چندين سال پيش دوستي يك روز براي ديدارمن آمده بود ومجله " پيام انقلاب" را آورد كه درآن درباره زندگي آيت الله خميني خميني نوشته شده واين نكته ذكر گرديده بود كه ازرمانهاي مورد علاقه ايشان "بينوايان" و " شوهرآهو خانم"مي باشد. درسال 66، ملاقاتي با مرحوم حاج احمد آقا دست داد كه درضمن گفتگو ايشان فرمودند كه :" امام از اين رمان شوهرآهو خانم خوششان آمده وبه حاج احمدآقا گفته اند:" علي محمد افغاني فرد مطلعي است." مثلاً من درجايي ازرمانم نوشته بودم: " سيد ميران سرسفره كه مي نشست قبل از شروع غذا نان خالي مي خورد." بعد كه به رساله مراجعه كردم ديدم اين نكته ذكرشده وامري است مستحب.
اما درباره فيلمي كه ازروي كتابم ساخته شد ذكراين نكته لازم است كه هيچ سناريويي دركارنبود. اين فيلم در سال 1348 ساخته شد ومن مطلقاً دخالتي دراين فيلم نداشتم ومشورتي هم با من نشده بود. و آيا " شوهرآهو خانم" برمبناي تجربيات شخصي است؟ يا خيالي؟ درجواب بايد بگويم نويسنده با خيال نمي نويسد. با كشف شهود خويش مسائلي را مطرح مي كند كه زنده ترازواقعيت است. واقعيت يك ابزارخام است. اگر هم صرفاً برمبناي تجربيات شخصي بود بازهم نمي توانستم دست به قلم ببرم. من ازشخصيت هاي كساني كه درزندگي ام حضور داشتند، متاثرشدم. مثلاً نقش " ميرزانبي" را از يكي ازهمكاران پدرم كه سواد داشت و شاهنامه مي خواند، الهام گرفتم.
اگرازنويسندگان مورد علاقه ام بخواهيد: صادق هدايت وجمالزاده را دوست دارم و درنويسندگان نسل بعد اصالت نويسندگي محمود دولت آبادي برايم قابل احترام است وبه نظرم جلال آل احمد درزمينه سفرنامه نامه نويسي ومقاله نويسي خوش درخشيده است. ازكارهاي احمد محمود هم " زمين سوخته" برايم جالب است. احمد محمود " همسايه ها" را متاثراز " زمين نوآباد" شولخوف نگاشت. دررئاليسم مسئله كوچكي انسان مطرح نيست، بلكه بزرگي انسان حتي درجنبه هاي منفي ذاتي اش مطرح مي گردد. بالزاك داستان كوتاهي دارد به اسم " سوگند" كه بسيارزيبا است. رئاليسم، والايي و پرتو افكني انسان است، عمق عواطف انساني است. كتاب " خاطرات زندان" را من با همان كاراكترحزبي كه داشتم نوشتم. ونخست عنوان آن : " پيمان به راه تو سوگند" بيانگراين مضمون بود كه ما توده اي بوده و به حزب توده وفاداريم. بعدها اين اسم به نظرم ابهام آميزبود وعنوان آن را گذاشتم: " پيمان بي تو هرگز" ودرمقدمه نوشتم: " به ياد دوستم اسماعيل محقق دوايي كه به دستورشاه دريك گروه شش نفري تيرباران شد."
علي محمد افغاني در پاسخ به سوالي كه ماجراي چاپ كتاب " شوهرآهو خانم" چه بوده چنين گفت: نكته جالبي كه درمورد داستان چاپ " شوهرآهو خانم" بايد اشاره كنم اين بود كه من بعد ازآزادي اززندان، نسخه دست نويس اين كتاب را كه دردو جلد بود به انتشارات " معرفت" كه كارهاي جمالزاده رامنتشرمي كرد بردم و نگاهي به كتابم انداختند و گفتند: " داستان خوبي است ولي سرمايه ما درگيرچاپ كتاب " قياس اللغات" است." بعد به منزل بازگشتم و با ماشين تحريري كه خريدم به تايپ آن مشغول شدم وخودم آن را به چاپ رساندم وحروف چيني اش را به حروف چيني "سپه" سرخيابان فردوسي با مديريت برادران اسكويي سپردم كه شش، هفت ماه طول كشيد و در 2000نسخه به چاپ رسيد. وقتي كه كتابم مطرح شد، آنوقت انتشارات اميركبيرازمن براي چاپ آن دعوت كرد والان به چاپ سيزدهم رسيده است.
درزمينه موسيقي و علاقه ام به آن بايد بگويم كه كارهاي شجريان همواره برايم لذت بخش بوده برعكس هيچگاه نتوانستم با موسيقي كلاسيك فرنگي رابطه برقراركنم. خيلي هم اهل فيلم نيستم اما " گاو" مهرجويي اثري بي نظيروبازي عزت الله انتظامي هم فوق العاده است. اصولاً به نظرم سوژه هاي خارجي تقليدي و تكراري اند.
خيلي اهل مصاحبه هم نيستم و درجمع هاي روشن فكري اگردعوتي از من به عمل آمده با كمال ميل استقبال كردم. دربخشي ديگرافغاني گفت:" اكنون مشغول ترجمه " شوهرآهو خانم" به زبان انگليسي هستم واميدوارم با موفقيت به پايان رسد."

مهمانان دراين نشست: صفدرتقي زاده- يوسف عليخاني- فرشاد قربانپور- ترانه مسكوب- مريم روشن- جوادآتشباري- محمودفاضلي بيرجندي- عليرضا علمي- عليرضا رئيس دانا- سحرمازيار- سيد محمد حسيني نژاد- فرزانه قوجلو- ويدا لطفي- نسترن شاهرخي


عکس‌ها: ستاره سلیمانی

برچسب‌ها:

tadaneh AT gmail DOT com
جمعه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۸
عصر پنج شنبه با دكتر حسن عشايري
عصر روز پنجشنبه 27 فروردین ماه سال 1388 علی دهباشی به دنبال سلسله نشست های « عصر پنج شنبه در» بخارا میزبان دکتر حسن عشایری بود. این جلسه با حضور چهره هایی چون دکتر عزت الله فولادوند، فرزانه قوجلو، ترانه مسکوب، دکتر مصطفی ملکیان، هوشنگ ماهرویان، جواد ماهزاده، فرشاد قربانپور و محسن باقرزاده مدير انتشارات توس و خبرنگاران چند نشريه و سايت ادبي برگزار شد.

علی دهباشی در آغاز دکتر عشایری را این چنین معرفی کرد:
"دکتر حسن عشایری متولد سوم فروردین 1320 در تبریز هستند. سالهای آخر دبیرستان را در تهران گذراندند. ایشان دارای سه تخصص عمده و اساسی در رشته های مغز و اعصاب، نوروفیزولوژی و روانکاوی هستند و این رشته ها را عمدتا در دانشگاه فرایبورگ تحصیل کردند. دکتر عشایری در سال 1357 به ایران بازگشتند و در حال حاضر استاد دانشگاه علوم پزشکی و عضو موسس انجمن های "حمایت از حقوق کودکان"، "انجمن تلاشگران سلامت"، " انجمن کاربرد موسیقی در بهداشت جسم و روان" هستند.
دکتر عشایری همچنین عضو تحریریه نشریات علمی ای چون "انستیتو روانپزشکی"، مجله دانشکده علوم تربیت بدنی و مجله علوم پزشکی ایران و از نویسندگان کتابهای :"نوروپسیکولوژیِ" و نوروتراماتولوژی" هستند که به صورت سخنرانی در مراکز علمی آلمان انجام شده است."
سردبیر مجله بخارا در آغاز درباره آخرین دستاوردهای علم پزشکی روی مغز انسان و پيچيدگي هاي ذهني پرسید و دکتر عشایری در پاسخ به این پرسش گفت:"
سال گذشته در سمیناری که در آلمان برگزار شد؛ گزارشی درباره مغز فرهنگی ارائه کردم به این مفهوم که تاثیر آموزش و فرهنگ در سازماندهی ثانویه مغز چگونه است به طور مثال آیا تفاوت های فرهنگی یک ایرانی و یا یک ژاپنی و یا اروپایی در فرآینندهای عادی ذهن آنان موثر است یا خیر؟ بعضی ها بر این عقیده هستند که آسیایی ها و غربی ها در فعالیت های روزمره خود از دو وجه مخالف مغز خود بهره می گیرند؛ آسیایی ها از نیمکره راست و غربی ها از نیمکره چپ.
دكتر عشايري در تکمیل سخنان خود گفت:" هنوز «لام های» مغز انیشتین ، لنین و چند موسیقی دان مشهور حتی قاتلین معروف مثل آل کاپون در انستیتیتوی تحقیقاتی ای در آمریکا وجود دارد و دانشمندان با دانش امروز دوباره آنها را بررسی می کنند به این منظور که راز این خلاقیت را بیابند. ما می توانیم آل کاپون و یا حتی لنین را در زمره این نخبگان قرار دهیم .چرا که با آنکه لنین در نیمکره چپ مغز خود دو باردچار سکته شده بود اما توانست با همان نیمکره کتاب معروف خود را بنویسد. اما امروزه نگاه ما را در کاوشهای خود درباره مغز انسان به گونه انقلابی تغییر داده است ، امروز دیگر واحد عملکرد مغز سلول نیست بلکه مدار است. و مسئله دیگر آنکه ؛ مغز هر انسان (انسان جوان) در هر ثانیه 10 به توان 9 داده هاي اطلاعاتي رد و بدل می کند. اما موضوع مورد بحث بر سر رقم 10 به توان 8 آن است که هنوز به ضمیر خودآگاه راه نیافته است. بخشی که غیر نخبگان در فعالیت های روزمره خود استفاده می کنند ومیزان اندکی از آن از بخش خوداگاه و ارادی استفاده می شود.
دکتر عشایری در پاسخ به پرسش علی ديگري نسبت به میزان تحقیقات انجام شده بر روی مغز افرادی چون پیکاسو یا موتزارت عنوان کرد:" باید این نکته رابپذیریم میان علم و هنر و خلاقیت مرزی وجود دارد؛ علم روابط نسبتا پایدار را که در هستی اتفاق می افتد کشف می کند اما هنر اثری را فرای واقعیت خلق می کند و این قانونمندی متفاوتی با علم دارد. در مورد هنر لااقل در علم عصب شناسی می دانیم که در حل مسئله، تفکری واگرا دارد؛ انسان هنرمند روی اتفاقات عادی و روزمره اش مکث می کند و به عبارتی فراتر می رود. اما عاملی که منجر به پیدایش یک اثر هنری می شود یک سیستم هیجانی است .
در بخش دیگری از این نشست یکی از روزنامه نگاران حاضر دیدگاه دکتر عشایری را نسبت به روشهای گوناگون تعلیم و تربیت جویا شد و دكتر حسن عشایری در این خصوص اظهار کرد که:" ما در تعلیم و تربیت، ذهنی مشارکتی و مشورتی داریم، یعنی آنچه که شایسته و جدید تر است باید جلوه کند. هدف نوآوری ارزش دادن به سننی است که اینک کهنه به نظر می رسند .»
دکتر عشایری همچنین در پاسخ به پرسش : " درک شما از نوروپسیکولوژی زیبایی شناسی چیست؟" گفت: در جایی گفتم و در اینجا مجدد عرض می کنم که پدیده زیبایی شناسی از دیدگاه های فلسفی ، روانشناسی و جامعه شناسی مورد بررسی قرار گرفته است. رویکرد علمی به ویژه با روش تجربی به زیبایی شناسی در دو دهه اخیر بیشتر مورد توجه بوده است. ترکیب کمی و کیفی آرایش اطلاعات از نظر ساختار، رمز گردانی و تفسیر از سوی پیام گیر به ویژه جنبه هیجانی-عاطفی و دریافت، قضاوت و ارزشیابی داده ها مورد مطالعه و بررسی نوروپسیکولوژی زیبایی شناختی نیز می باشد. سواد و هوش عاطفی فردی، ویژگی های فرهنگی – اجتماعی و روح حاکم زمان، مداخله گری های متعددی هستند که در بررسی نوروپسیکولوژیک دریافت زیبایی شناسی مورد بحث قرار می گیرند. نقش هیجان های ترکیبی که در فعالیت های عالی ذهن بازتاب زبانی دارند مدت ها از سوی ویتگنشتاین، لوکاچ و در نظرگاه های فروید مطرح شده است
رویکرد نورو پسیکولوژیک ارزیابی هنری از هنر را به عهده خواص گذاشته است. آنجا که بتوان در آزمایشگاه و در ارتباطات کلان فردی، زیبایی شناسی را با قانونمندی های حاکم بر فرایند دریافت همگانی موضوع قرار داد، امکان دسترسی به توجیه علمی تری را از خلاقیت و زیبایی شناسی را میسر می سازد. کاربرد چنین رویکردی ، امکان استفاده از پردازش اطلاعات با جنبه های زیباشناختی در زندگی روزمره مردم خواهد بود که بحث های صاحب نظران زیبایی شناسی را به عهده محافل اختصاصی سوق داده و زیبایی شناسی جامعه نگر و روزمره را عملی می نماید. رویکرد نورو پسیکولوژیک ارزیابی هنری از هنر را به عهده خواص گذاشته است. آنجا که بتوان در آزمایشگاه و در ارتباطات کلان فردی، زیبایی شناسی را با قانونمندی های حاکم بر فرایند دریافت همگانی موضوع قرار داد، امکان دسترسی به توجیه علمی تری را از خلاقیت و زیبایی شناسی را میسر می سازد. کاربرد چنین رویکردی ، امکان استفاده از پردازش اطلاعات با جنبه های زیباشناختی در زندگی روزمره مردم خواهد بود که بحث های صاحب نظران زیبایی شناسی را به عهده محافل اختصاصی سوق داده و زیبایی شناسی جامعه نگر و روزمره را عملی می نماید.
در بخش پایانی جلسه نیز دکتر مصطفی ملکیان پیرامون بحث رکود جوانان در برخورد ها و زندگی اجتماعی این مبحث را به شکل مشخص در نقش اخلاق در توانایی ها و مهارت های زبان مطرح کرد و گفت:" وقتی افول سطح اخلاقی داشته باشیم زبان هم به ابتذال کشیده می شود اخلاقی بودن زبان را به این مفهوم می توان بررسی کرد که ما در هنگام سخن گفتن هرگز نباید درد و رنج غیر لازم را به شنونده وارد کنیم در حالی که این اتفاق با ادا کردن سخنانی با اغماض و ابهام روی می دهد دیگر آنکه در جامعه ما افراد متاسفانه تنها یک قشر میانه را متصور می شوند و برای تمام مخاطبان یک زبان یکسان قائل می شوند و در آخر اینکه صاحب سخن در هنگام ادای سخن می بایست بر معلوماتش مدیریت کند و آنچه را در اختیار مخاطب قرار دهد که او جویای آن است نه آنکه معلوماتش بر اومدیریت کند و نتیجه معکوس حاصل شود. این نکات نکاتی هستند که می توان از آنها به عنوان اخلاق سخنوری یاد کرد و متاسفانه نسل جوان ما این نکات را رعایت نمی کنند و از این آگاهی به دور هستند در نتیجه توانای ها و مهارت های آنان در سخنوری کاهش می یابد .

بحث در اين زمينه توسط دكتر عزت الله فولادوند و دكتر ملكيان ادامه يافت.

برچسب‌ها:

tadaneh AT gmail DOT com