دوشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۵
شب ادبيات سوئيس برگزار شد
بيست و هفتمين شب از شب هاي مجلة بخارا كه غروب يكشنبه 20/12/85 در خانة هنرمندان و با همكاري سفارت سوئيس در ايران به معرفي ادبيات سوئيس اختصاص يافته بود ، با خير مقدم علي دهباشي آغاز شد كه اين شب را متفاوت از شب هاي ديگر اين مجله دانست كه معمولاٌ به بررسي و معرفي هنرمندان و نويسندگان ايران و چهان اختصاص مي يافت و اين بار به معرفي اجمالي ادبيات يك سرزمين مي پرداخت و آن را آغازي دانست براي برگزاري شب هايي ديگر در آينده نزديك كه به ادبيات افغانستان ، مصر و اسكانديناوي اختصاص خواهد يافت .
در ادامه دهباشي از دو نويسنده سوئيسي نام برد كه به ايران آمده و سخنرانان اين مراسم بودند يكي خانم روت شوايكرت ، نويسنده و نمايشنامه نويس سوييسي كه تا كنون موفق به دريافت چندين جايزة ادبي ، از جمله جايزة مؤسسه شيلر در سوئيس شده است و ديگري مارتين زينك كه سردبير يكي از مهمترين نشريات ادبي سوئيس است با نام « دره پونكت » كه در حال حاضر از نويسندگان و ويراستاران دايرة المعارف ادبيات سوئيس هم است .
سپس فيلمي از فيليب ولتي ، سفير سوئيس در ايران ، خطاب به حاضران پخش شد كه توسط دكتر سعيد فيروزآبادي به فارسي برگردانده شد :

« خانم ها و آقایان عزیز، علاقه مندان به کشور سوئیس

صمیمانه به شما که در این جلسه ی خاص ادبیات سوئیس شرکت کرده اید، خوشامد می گویم. از علاقه و توجهی که به ادبیات سوئیس دارید، نیز سپاسگزارم. هم چنین بسیار خوشحالم که می توانم از قلمروی ادبیات سوئیس به خانم روت شوایکرت و آقای مارتین تسینگ نیز خوشامد بگویم. روت شوایکرت نویسنده ای جوان و اهل سوئیس است که با موضوع ها و از دیدگاه من به خصوص با زبان ادبی خاص خود موفقیت فراوانی را به دست آورده است. مارتین تسینگ هم سردبیر نشریه ای ادبی به نام «دره پونکت» و از جمله افرادی است که آگاهی فراوانی در باره ی ادبیات امروز و معاصر سوئیس دارند. امیدوارم که از وجود این دو نفر بهره ببرید، یعنی فقط به سخنان آنان گوش فرا ندهید، بلکه همه ی پرسش هایی را مطرح کنید که اگر من نیز می توانستم در جمع شما حضور بیابم، آنها را مطرح می کردم. از روت شوایکرت و مارتین تسینگ بپرسید آیا اصلا ادبیاتی با عنوان ادبیات سوئیس وجود دارد یا این ادبیات بخشی از چهار ادبیات مطرح در سوئیس است. بپرسید که ادبیات سوئیس چیست. آیا تنها سوئیسی ها آن را می نویسند و یا نویسندگان خارجی و غیرسوئیسی ساکن در این کشور نیز می توانند در آفرینش آن سهمی داشته باشند. آیا این ادبیات هم بخشی از ادبیات سوئیس است؟ چنین پرسش هایی را مطرح و پاسخ ها آن ها را هم دریافت کنید. بعد من گزارش این مراسم را دریافت خواهم کرد و از پرسش های شما و پاسخ هایی که دریافت می کنید، آگاه و خوشحال خواهم شد. امیدوارم گفت و گوی جذاب و موفقیت آمیزی باشد. »

پس از آن خانم آنتونيا برتشينگر دبير دوم و مسئول بخش فرهنگي سفارت سوئيس در معرفي ادبيات سوئيس سخن گفت :
« ادبيات سوئيس چيست ؟ اصلاٌ دربارة چيست ؟ نويسندگان سوئيسي چه كساني هستند ؟ بچه هاي سوئيسي در كدام زبان نوشته اند و ياد مي گيرند ؟ درست است كه سوئيس بيشتر به شكلات و ساعت ، پنير و بانك هايش معروف است تا ادبيات ولي اين جور نيست كه در سوئيس كتاب و شعر نوشته نمي شود . اينكه ادبيات سوئيس در ايران شناخته شده نيست علتش اين است كه آثار كمي به فارسي ترجمه شده است . دليل ديگر آن كه كلاٌ تعداد سوئيسي ها كم است . ما هفت ميليون جمعيت بيشتر نيستيم در نتيجه تعداد نويسندگان كم است . يك دليل ديگر هم وجود دارد كه شناخت ادبيات سوئيس را سخت مي كند اينكه در سوئيس با چهار زبان صحبت مي شود ، ادبياتش هم به چهار زبان تقسيم مي شود : آلماني ، فرانسوي ، ايتاليايي و رومانش كه به اضافه اين چهار تا زبان كه مال خود سوئيس است بك عالمه زبان هاي ديگر هم در سوئيس صحبت مي شود چون حدود 20درصد جمعيت سوئيس را مهاجرين خارجي تشكيل مي دهند . با اين همه پاسخ به اينكه حالا ادبيات سوئيس چيست آسان نمي شود. آيا يك اثر ادبي سوئيس كتابي است كه در سوئيس نوشته شده ، بدون توجه به مليت و زبان نويسنده ! يا شعري كه توسط كسي گفته مي شود كه مادر و پدرش تابعيت سوئيس را داشته اند ؟ يا كتابي است كه در يكي از زبان هاي رسمي سوئيس نوشته شده ؟ آيا نويسنده هاي سوئيسي به زبانشان يك هويت ويژه سوئيسي مي دهند و اين هويت ويژه چگونه است ؟ من خودم نمي دانم جواب درست اين سئوالات چيست ؟ و شايد هم جواب درست اصلاٌ وجود ندارد . ولي اميدوارم بتوانم در طول برنامه هاي امشب اين مسأله را كمي روشن تر كنيم . »

پس از آن دكتر سعيد فيروزآبادي در گفتاري با عنوان « نگاهی به ترجمه های ادبی از ادبیات آلمانی زبان سوئیس » به بررسي موضوع ادبيات سوئيس پرداخت :
« سخن گفتن در باره ی ادبیات کشوری مثل سوئیس با چهار زبان زنده و در مرکز اروپا کار ساده ای نیست. با این حال شاید با کمی دقت بتوانیم گوشه هایی از این ادبیات را که در ایران خوانندگان بسیاری دارد، در این مراسم که خاص ادبیات این کشور است، یادآوری کنیم و با این کار نمونه هایی از ادبیات این کشور را در نظر آوریم.

بی تردید معروف ترین داستان از قلمروی ادبیات سوئیس در سراسر جهان «هایدی» است. تردیدی ندارم که همگان در ایران هایدی را به خوبی می شناسند، زیرا این اثر تاکنون بیست بار به زبان فارسی ترجمه و منتشر شده است. با این همه شاید به ندرت کسی باشد که نام نویسنده ی این اثر جهانی را به یاد آورد: یوهانا اشپیری نویسنده ی این اثر اهل کشور سوئیس است. البته بدیهی است که اشپیری تنها نویسنده ی سوئیسی نیست که در ایران آثاری از او به فارسی ترجمه شده است.
مهم ترین نویسنده ی سوئیسی که در ایران بیش از چهل و چهار سال پیش نخستین اثرش به فارسی ترجمه شد، فریدریش دورنمات (1921-1990) است. دورنمات را برای اولین بار حمید سمندریان به جامعه ی ایرانی معرفی کرد. سمندریان با ترجمه ی «ازدواج آقای می سی سی پی» در سال 1341اولین گام را در این زمینه برداشت و یک سال بعد «غروب روزهای آخر پاییزی» و «پنچری» را به فارسی ترجمه کرد. همین مترجم تا امروز «بازی استریندبرگ» (1374)، «رمولوس کبیر» (1369)، «ملاقات بانوی سالخورده» (1353) را به فارسی ترجمه کرده است. افزون بر این، مترجمانی همانند رضا کرم رضایی با ترجمه ی «فیزیکدان ها» (1363) و دکتر عزت الله فولادوند با ترجمه ی «قول» نیز در معرفی این نویسنده سهم عمده ای داشته اند.

به این ترتیب دورنمات پس از برشت، دومین نمایشنامه نویس محبوب در ایران است. گفتنی است که اولین اجرای نمایشنامه های دورنمات مربوط به «ملاقات بانوی سالخورده» در سال 1351 به کارگردانی حمید سمندریان در تالار مولوی تهران است. بعدها نیز سمندریان «بازی استریندبرگ» (1353) را در تالار فردوسی و نمایشنامه ی «پنچری» (1355) را در دانشکده ی هنرهای دراماتیک کارگردانی کرد. در سال های اخیر نیز برخی از آثار دورنمات را در قالب نمایشنامه ی تلویزیونی اجرا کرده اند.

نباید از یاد برد که تنها نمایشنامه های دورنمات برای ایرانیان جذاب نبوده است. حتی دو رمان پلیسی او «قاضی و جلاد» و «سوء ظن» نیز در این میان به فارسی ترجمه شده است. مترجم هر دو اثر محمود حسینی زاد، مترجم و استاد زبان آلمانی، است که در گذشته نیز آثار بسیاری از برشت و دیگر نویسندگان به فارسی ترجمه کرده است. به تازگی «قاضی و جلاد» برای دومین بار تجدید چاپ و رمان «سوء ظن» نیز منتشر شد. داستان های کوتاه دورنمات هم چون «تصویر سیزیف» نیز در مجموعه های داستان های آلمانی ترجمه شده است. با نگاهی به فهرست اسامی مترجمان آثار دورنمات در می یابیم که او از خوش اقبال ترین نویسندگان است، زیرا آثارش همگی به استثناء «قول» از زبان آلمانی به فارسی ترجمه شده است و این مورد بسیار نادر است.

دورنمات معاصر ماکس فریش است و فریش نیز در ایران از محبوب ترین نویسندگان سوئیسی است. اولین اثر فریش که به فارسی ترجمه و اجرا شد، نمایشنامه ی «آندورا» بود که باز هم حمید سمندریان آن را به فارسی برگرداند و کارگردانی کرد. این نمایشنامه که در سال 1345 اجرا و پس از یک سال دوباره اجرا شد، در زمان خود موفقیت فراوانی یافت. دلیل این امر نیز مشخص است، مهم سرنوشت شخصیت اصلی این نمایشنامه «آندری یهودی» نبود که اصلا یهودی نیست، بلکه بیشتر موضوع جالب آن پیش داوری های انسانی بود. آندورا که تمثیلی از جهان است، در این اثر به نوعی واگویه ی ظهور رایش سوم و حکومت ناسیونال سوسیالیست ها است.

در آثار فریش این رابطه ی تاریخی و نگرش به گذشته بارها تکرار می شود و از این دیدگاه او به نوعی دنباله روی نگرش برشت به تاریخ است. نمایشنامه ی «بیوگرافی» که در سال 1351 به فارسی ترجمه شد، دومین اثر ترجمه شده ی فریش است. از دیگر آثار فریش می توان به نمایشنامه ی «آقای بیدرمان و آتش افروزان» اشاره کرد. این اثر که باز هم در آن فریش به ظهور و تداوم راه فاشیسم از دیدگاهی انتقادی می پردازد، تداوم کار فریش در قلمروی نمایشنامه نویسی است. فریش افزون بر نمایشنامه نویسی، چند رمان بسیار با ارزش نیز نگاشته است که از آن میان می توان به «انسان صنعت زده» اشاره کرد. این اثر را علی رجایی در سال 1350 به فارسی ترجمه کرده است. با این حال مهم ترین اثر فریش که همان رمان «اشتیلر» است، هنوز به فارسی منتشر نشده است.

پتر بیکسل نیز در ایران نویسنده ای شناخته شده است. بسیاری از آثار این نویسنده به زبان فارسی ترجمه شده است. اولین اثر او که در مجله ی «سخن» به سال 1355منتشر شد، داستان «میز میز است» بود. عنوان این داستان که در آن انتقاد از روشنفکران مطرح می شود و در نهایت شخصیت اصلی داستان اسیر در بازی های زبانی خود، زبان مردم را فراموش می کند، هم چنین نام مجموعه ای از داستان های پتر بیکسل است که دکتر فرزین بانکی آن را از زبان آلمانی به فارسی ترجمه کرده است. این مجموعه داستان که در سال 1375 منتشر شد، تاکنون دو بار تجدید چاپ شده است. هم چنین مجموعه داستان دیگری از این نویسنده ی معاصر سوئیسی را بهزاد کشمیری پور با عنوان «آمریکا وجود ندارد» در سال 1378 به فارسی ترجمه کرده است. آخرین اثر منتشر شده از پتر بیکسل کتابی با عنوان «زمین گرد است» و ترجمه ی حمید زرگرباشی در سال 1381 به فارسی ترجمه شد.

سفر سال گذشته ی پتر اشتام به ایران در هنگام برگزاری نمایشگاه کتاب و متن خوانی او در همین خانه ی هنرمندان باعث شد که گوشه ای از ادبیات معاصر سوئیس نیز معرفی شود. در این زمینه مجله ی «رودکی» با انتشار یک داستان، یک مقاله از اشتام سهم بسزایی در معرفی این نویسنده داشت.

بدیهی است که افزون بر نویسندگان یادشده از دیگر نویسندگانی مهم قرن بیستم هم چون هرمان هسه نیز می توان نام برد. هسه متولد سوئیس نیست، ولی در این کشور زندگی کرده و تابعیت این کشور را پذیرفته است. بررسی سیر ترجمه های هرمان هسه خود نیازمند فرصتی دیگر و بیشتر است.

افزون بر این باید در این جا از کورت مارتی نیز یاد کنیم. از این نویسنده کتابی به صورت مستقل منتشر نشده است، ولی در مجموعه های داستان از او سه اثر به فارسی ترجمه شده که مشهورترین آن ها همان «واپسین آرزو» و شعر «قلب خارپشت» است.
به رغم ترجمه های انجام شده به نظر می رسد که سهم نویسندگان آلمانی زبان سوئیس در ترجمه های انجام شده کم تر از حد انتظار است. بدیهی است تشکیل چنین جلساتی و آشنایی هر چه بیشتر مترجمان با نویسندگان سوئیسی زمینه های ترجمه و آشنایی هر چه بیشتر با ادبیات آن کشور را فراهم خواهد آورد.

پس از سخنان دكتر فيروزآبادي فيلمي پخش شد كه گوشه هايي بود از زندگي « آگوتو كريستف » يكي از نويسندگان مطرح سوئيس و پس از آن خانم روت شوايكرت در سخناني با عنوان ادبيات معاصر سوئيس كوشيد تا چهره هاي ادبي سوئيس را معرفي كند كه مهشيد مير معزي سخنان او را به فارسي ترجمه كرد.

حضار محترم،
ابتدا تشکر می کنم از اینکه به ایران دعوت شدم تا در مورد ادبیات معاصر سوئیس صحبت کنم. در اولین جمع بندی کوتاه خود، میل دارم به ادبیات آلمانی زبان و پنج نویسنده ی بسیار متفاوت اشاره کنم. یکی از آنها پتر بیشزل است که شنیده ام در ایران با او آشنایی دارند. در حالی که دیگران ناشناس هستند و تا جایی که می دانم، اثری از هیچ یک ترجمه نشده است. این افراد را به ترتیب و براساس سال تولدشان نام می برم: پتر بیشزل، روبرت والسر، کریستینا ویراگ، ماتیاس شوکه و فریدریکه کرتسن.
سخنان خود را با تنها نویسنده ی از دنیا رفته در این جمع، آغاز می کنم. روبرت والسر. ابتدا یک نقل قول بسیار قدیمی که در عین حال بخش مورد علاقه ی من در کتاب اوست: ادیت او را دوست دارد. بعداً هیوون ادیت را بیشتر دوست دارد. چرا روبرت والسر؟ این نویسنده تقریباً از بیست سال پیش، در تمام مناطق آلمانی زبان از شهرتی باورنکردنی، بین خوانندگان و همچنین در ادبیات برخوردار است و پایانی برای آن متصور نیست. این موضوع گاهی حالت عجیب و مسخره ای به خود می گیرد. برای مثال در دسامبر سال گذشته یک سمپوزیون والسر برگزار شد که بودجه ی آن بیش از مجموع درآمد والسر به عنوان نویسنده بود.
هنگامی که مارتین والسر در دسامبر 1956 در سن 78 سالگی از دنیا رفت، هیچ کس گمان نمی کرد که این نویسنده زمانی یکی از مشهورترین و مهم ترین نویسندنگان قرن بیستم شود. او بیست سال آخر عمر خود را در یک آسایشگاه روانی به سر برد و از بیماران آرام و منزوی آنجا به شمار می رفت. دیگر نمی نوشت و بسیار کم می خواند. البته در جوانی و پس از نوشتن رمان های اول خود "خواهران تانر"، "یاکوب فون گونتر" و "دستیار"، مورد تحسین منتقدان و همکارانش قرار گرفت – برای مثال فرانس کافکا هم از طرفداران او بود – اما بعدها و پس از بازگشت به سوئیس در سال 1913، زندگی خود را در انزوا سپری می کرد. بیش از هر چیز، قطعات نثر کوتاه یا مقاله برای روزنامه ها می نوشت. در این مقالات در مورد تمام موضوعات ممکن قلم می زد. از شاعران گرفته تا جنگل و سفر با بالن، اما در واقع چندان هم مهم نیست که او در مورد چه می نویسد. جملات او دائم خود را به هوا می اندازند و موهای خود را می گیرند و از باتلاق بیرون می آورند. در مورد شیوه ی غیر قابل تقلید نگارش او چیزهای زیادی گفته شده است؛ شاید بتوان این موضوع را با کمک یک فعل بیشتر توضیح داد. فعل "والسرن" که شاید در فرهنگ لغات پیدا نشود، اما بسیار مورد استفاده قرار می گیرد. معنای این فعل چیست؟ والسرن یعنی با ملاحت و شجاعت شروع به وراجی کردن، ضمن اینکه ترس و وحشت، دلیل وراجی است. اورس ویدمار، نویسنده ی سوئیسی به جا چنین گفته است که: تمام نویسندگان در جاده ای نشسته اند که به پرتگاه منتهی می شود. نویسندگان بزرگی چون توماس مان، که همه چیز را تحت کنترل دارند، دورترین فاصله را با پرتگاه دارند. فرانس کافکا که ترس در آثارش حضوری فرا گیر دارد، در فاصله کمی با پرتگاه نشسته است، اما روبرت والسر در پرتگاه است و با لجاجت و سرسختی به سمت دیگر، به زیبایی و خوبی و عشق محض می نگرد. به عبارت دیگر: والسر این اجازه را به خود می دهد که نامی از چیزی نیاورد. اما ادبیات او در نداشتن هیچ هدفی و منظوری، از حوزه مفید بودن خارج می شود. این دابیات به طرز منحصر به فردی در مقابل هر گونه تسخیر ایدئولوژیکی مقاومت می کند. و به این ترتیب والسر محبوبیت زیادی حتی بین نویسندگان دارد و تقریباً کسی نیست که از او خوشش نیاید. از اواخر دهه ی نود میلادی و نه فقط در سوئیس، این را چه در امر تولید و یا مصرف، "سیاست زدایی در ادبیات" می خوانند. نمی دانم که اتفاقی است یا نه که فریدیش دورنمات که نمایش نامه های او از جمله "ملاقات با پیرزن" شهرتی جهانی یافت و ماکس فریش که نام او نماد نویسندگان سیاسی شد، هر دو در همین زمان از دنیا رفتند. دورنمات اواخر 1999 و فریش چند ماه بعد از او.
پرداختن به اصطلاح "سیاست زدایی"، موضوعی برای یک بحث طولانی است.
حال میل دارم که دیگر نویسندگان را هم به اختصار و نه مفصل معرفی کنم، زیرا این کار در این برنامه امکان پذیر نیست. اما انگیزه ای خواهد بود برای ناشران و مترجمینی که در جمع حضور دارند تا در این مورد مطالعاتی انجام دهند که شاید به ترجمه و انتشار بینجامد. موضوع نامبرده در بالا در سطوح مختلف همواره مطرح خواهد شد.
پتر بیشزل، متولد 1935 است. او هم از طرفداران و خوانندگان والسر به شمار می آید و یکی از برجسته ترین نویسندگان آلمانی زبان معاصر سوئیس است. او از حدود چهال سال پیش، با آثار ادبی خود که بیشتر به صورت داستان کوتاه و رمان هستند و همچنین مقالات و رساله ها، حضوری دائمی در ادبیات دارد. این کار دلایل بسیار دارد. اول برای اینکه او مدتی سخنرانی های یکی از اعضای محبوب دولت را می نوشت. دوم چون سال هاست که مقالاتی برای یک نشریه می نویسد. سوم اینکه او زمانی در مورد سوئیس نوشت که این کار به اصطلاح مُد بود و مردم هم علاقمند بودند ببیند که نویسندگان چه چیز برای گفتن به آنها دارند. و بالاخره دلیل چهارم این است که او طوری برای کودکان می نویسد که بزرگ ترها هم به آن علاقه ی بسیار نشان می دهند و برعکس. اما بیش از هر چیز او یک نویسنده ی مادرزاد است. داستان های او جایی آغاز می شوند که داستان گویی آغاز می شود. به عبارتی کشف دوباره ی این نیاز اولیه ی انسان. چه می شد اگر؟ یکی از داستان هایش در مورد مخترعی است که فقط چیزهایی کشف می کند که قبلاً کشف شده اند. این تعریف او از نویسندگی است. چیزهایی را کشف می کند که وجود دارند، اما با کشف آنها، مجدداً آنها را خلق می کند. این موضوع آثار بیشزل را جهانی می کند.
پیشتر این مورد صحبت کردم که والسر به خود اجازه می دهد که نامی از چیزی نیاورد. هر نویسنده ای در نوشتن خود از چنین آزادی هایی برخوردار نیست. بعضی از داستان و موضوع خود خلاصی ندارند. شاید حتی والسر هم چنان که به نظر می رسد، آزاد نبود و در نهایت تنها پناهگاهی که از دست خود یافت، بیماری بود.
کریستینا ویراگ متولد 1953 در پراگ است و اواسط دهه ی شصت میلادی به دلایل سیاسی با والدین خود به سوئیس آمد. مدتی است که در رم و به عبارتی در "تبعیدی" داوطلبانه زندگی می کند. زندگی بین زبان ها و جهان های مختلف و احساس وحشتناک تعلق، موضوع اصلی کارهای او را تشکیل می دهد. شخصیت های اصلی او هیچ کجا خانه شان نیست ندارند و در همه جا غریبه هستند. بله، حق زندگی آنها زیر سوال رفته است. در عین حال دید ویراگ، بسیار موشکافانه است. در جدیدترین رمان او "در آوریل"، یک دختر نُه ساله ی مجار که با پدر خود در یکی از شهرهای کوچک سوئیس زندگی می کند، زیر نظر همسایگانی قرار دارد که ظاهراً برای او نگران هستند. در عین حال تنهایی دخترک و همچنین تهدیدی که متفاوت بودن آن پدر و دختر برای زنان خانه دار سوئیسی زیاده از حد دقیق و دچار کسالت شده در بر دارد، تشریح می شود. ویراگ در اثر خود که شامل چندین رمان می شود، نگاهی دقیق و روشنگرانه به سرزمین ما و ساکنینش می اندازد. این همان نگاهی است که فقط می توان از بیرون داشت. اینکه کریستینا ویراگ، بیشتر وقت خود را صرف ترجمه ی آثار نویسندگان بزرگ مجار از جمله ساندر مارای یا امره کِرتِس که برنده ی جایزه ی ادبی نوبل است، می کند، موجب مهارت زبانی او شده است که در آثارش انعکاس می یابد.
ماتیاس شوکه متولد 1954 در برن است و تقریباً از سی سال پیش در برلین زندگی می کند. وی نمایشنامه و فیلمنامه، و اساساً قطعات غم انگیز می نویسد که شاید رمان خواندن آنها غلط باشد. زیرا شخصیت های او به سختی دارای هویت هستند و داستانی ندارند که حتماً باید تعریف شود و البته در پی آن هم نیستند. آنها با و در شکل های مختلف و ممکن، زندگی می کنند. یکی از کتاب های او "خوشبختی رها" نام دارد. این جمله را که در مورد کتاب مذکور گفته شده است، تایید می کنم که: "این کتاب راکتی است که جملات زیبا از آن شلیک می شوند." قهرمانان شوکه، مردان و زنانی هستند که متوجه می شوند، زندگی برای نیازهای آنها زیادی بزرگ است که آنها رویای احساسات بزرگ را می بینند، اما نمی توانند آنها را تجربه کنند که شاید وقت، هوش و آزادی بیش از حدی دارند.


فریدریکه کرتسن
ما با کمک اندام های حسی خود، می شنویم، حس می کنیم، می چشیم، بو می کنیم و می بینیم. اما برای گذر زمان، هیچ عضوی نداریم. می گویند ادبیات سعی دارد که اتفاقات واقعی را تشریح یا بازسازی کند تا خواننده با خواندن آنها بتواند روند داستان را حس کند. طوری که گویی روند آن، به هیچ شکل دیگری امکان پذیر نبوده است. البته این موضوع همواره یک اشتباه است. فریدریکه کرتسن متولد 1956 در آلمان است و از بیست سال پیش در سوئیس زندگی می کند. به این ترتیب او در جهت عکس این مسیر رفته است. معمولاً نویسندگان سوئیسی حتی اگر شده برای مدت کوتاهی به آلمان می روند. برای مثال روبرت والسر و ماتیاس شوکه. این کار ظاهراً نوعی گردش بی اهمیت زندگی است. اینکه کرتسن حوزه ی آلمانی زبان را ترک نکرده است، موجب می شود که در کار نوشتن خود بسیار پربار و ثمر باشد. او به مرزها علاقه دارد. مرزهای حقیقت و همچنین نگریستن از سوئیس به تاریخ آلمان، به خاطرات که وقتی تصویرهای کودکی همیشه با تصاویر کنونی یکسان نباشد، طور دیگری عمل می کنند. کرتسن در رمان های خود "سرخپوستان"، "تمریناتی برای یک شورش" و "آلبوم سفید" کوششی برای بازسازی تاریخ نمی کند، بلکه سعی در منعکس کردن ساختار حافظه و تطبیق امروز و دیروز دارد که اکثراً تمیز دادن هر یک را از دیگری غیرممکن می سازد. به این ترتیب آرشیوی به وجود می آید که در آن چیزهایی یافت می شود که هرگز در پی آنها نبوده ایم؛ تحقیق و پژوهشی که تنها از طریق ادبیات به وجود می آید.
از توجه شما ممنونم
و سپس مارتين زينگ در خصوص « ادبيات تبعيد در سوئيس » سخن گفت :

حاضران محترم
خوشحالم که به من نیز فرصت داده شد تا در جمع شما شرکت کنم. از دعوت مهربانانه ی شما هم سپاسگزارم و می خواهم چند کلمه ای در باره ی ادبیات تبعید در سوئیس صحبت بگویم.
در ابتدا می خواهم به چند واقعیت اشاره کنم که بسیار مهم است. سوئیس کشوری کوچک است. ایران در مقایسه با سوئیس 40 برابر بزرگ تر است. سوئیس حدود هفت ونیم میلیون نفر جمعیت دارد و ایران شصت میلیون نفر بیش تر.
از ویژگی های کشور سوئیس آن است که دراین کشور چهار زبان رسمی، یعنی آلمانی، فرانسوی، ایتالیایی و رومانش وجود دارد و سه زبان از این چهار زبان، زبان کشورهای همجوار با سوئیس، یعنی فرانسه، آلمان، ایتالیا، اتریش و لیختن اشتاین است. رومانش زبانی نادر است که در هیچ کشور دیگری جز سوئیس مردم به آن زبان سخن نمی گویند.
این نکته را به این دلیل توضیح دادم که در سوئیس همراه با این زبان های گوناگون فرهنگ های مختلفی هم در کنار هم به حیات خود ادامه می دهند. یعنی در سوئیس ادبیات مختلفی وجود دارد. بدیهی است که بنگاه های انتشاراتی هم در سوئیس وجود دارد که تنها کتاب های آلمانی زبان را منتشر می کنند و انتشارات های دیگری هم هست که فقط کتاب به زبان فرانسوی انتشار می دهند و باز هم نمونه های دیگری می توان یافت.
در یکصد سال اخیر پیوسته کسانی و از آن جمله نویسندگان بسیاری به سوئیس مهاجرت کرده اند. این نویسندگان به دلایل مختلفی به سوئیس آمده اند. برای مثال عده های از آن ها در کشور خود، از جنبه ی سیاسی تحت تعقیب هستند و گروهی دیگر هم اجازه ندارند که آثار خود را در آنجا منتشر کنند. در قرن بیستم دو جنگ جهانی رخ داد و هر دو بار سوئیس از خطر جنگ در امان ماند، زیرا به هیچ یک از کشورهای درگیر جنگ نپیوست و بی طرف باقی ماند. در سال های جنگ نویسندگان بسیاری به سوئیس گریختند، البته همه در سوئیس نماندند. گروهی می خواستند اروپا را ترک کنند و در سوئیس امکانات ادامه ی سفر خود را تدارک می دیدند. مقصد این سفرها اغلب آمریکا یا شوروی سابق بود. گروهی هم موفق شدند که در سوئیس بمانند و برای بعضی ها هم اقامت در سوئیس کاری دشوار یا اصلا ناممکن بود.
بنابراین دلایل مختلفی برای سفر نویسندگان به سوئیس وجود داشت. در هر حال هر کس که دست به قلم می برد، اغلب زندگی پرمخاطره ای دارد و بسیاری هم در سوئیس به دنبال آرامش برای نگارش آثار خود می گردند.
از بین نویسندگانی که به سوئیس گریخته اند، برای مثال چند نفری اهل روسیه بودند. مشهورترین فرد از این گروه داستایفسکی است که در مکان های مختلفی زندگی کرده و آثاری نگاشته است. گروه دیگر بیشتر نویسندگان آلمانی بوده اند، زیرا در آلمان آثار آنان سانسور می شده است و مسحور مردم سالاری حاکم بر سوئیس بودند. نباید از یاد برد که در گذشته های نه چندان دور قدرت در تمام اروپا در دست حکومت های سلطنتی بود، در حالی که در سوئیس حکومت به گونه ی دیگری بود. در میانه های قرن نوزدهم به همین دلیل در سوئیس چندین نویسنده ی آلمانی و استاد دانشگاه زندگی و کار می کردند. در آن دوره اصلا نمی شد دانشگاه های سوئیس را بدون استادان آلمانی در نظر آورد.
حین جنگ جهانی اول، یعنی بین سال های 1914 تا 1918 سوئیس سرپناهی امن برای نویسندگان بسیاری بود. از بین نویسندگان آلمانی به خصوص می توانیم به ارنست بلوخ و والتر بنیامین اشاره کنیم. در سال های جنگ گروهی از مهاجران گریخته از جنگ، در زوریخ جریانی ادبی به نام دادا را پدید آورند که با طنزی زبانی، گونه ای خاص از طنز را مطرح کردند. در این گروه نویسندگان فرانسوی، آلمانی، رومانیایی شرکت داشتند. هوگو بال، تریستان تسارا، والتر زرنر، ژان آرپ و دیگران. در زوریخ این گروه حتی نشریه ای ادبی را هم منتشر کرد. در واقع دادائیسم نخستین جریان ادبی در اروپا است که در نشریه های ادبی مطرح شد.
در سال 1933 که آدلف هیتلر در آلمان به قدرت می رسد، دستور می دهد که عده ای از نویسندگان را دستگیر کنند، انتشار آثار آنان را ممنوع سازند و کتاب های آنان را بسوزانند، به همین دلیل بسیاری از نویسندگان آلمانی به سوئیس می گریزند. سه نام مشهور در بین این عده وجود دارد: توماس مان، برتولت برشت و آنا زگرس. انتشار آثار آنان در آلمان ممنوع می شود و اموال آنها را نیز توقیف می کنند. آنا زگرس که مشهورترین رمان او «صلیب هفتم» است، سوئیس را به مقصد مکزیک ترک می کند و تا پایان جنگ در آن جا می ماند. برتولد برشت مدتی در سوئیس می ماند و بعد به شمال اروپا، به دانمارک و بعدها به آمریکا می رود. توماس مان نیز که برنده جایزه ی نوبل است و به دلیل انتشار رمان هایش «خانواده ی بودنبروک ها» و «کوه جادو» به شهرت رسیده، چند سالی در سوئیس می ماند. زمانی که توماس مان با خبر شد که دیگر نمی تواند به میهن خود بازگردد، به صورت اتفاقی در سوئیس بود. از 1933 تا 1938 مان در مکانی نزدیک زوریخ زندگی می کرد. او بسیار خوش اقبال بود، زیرا نویسنده ای مشهور و محبوب بود و مقام های دولتی هم با احترام زیاد حضور او را در سوئیس می پذیرفتند. مان در سوئیس هم به کار نویسندگی خودش ادامه داد و حتی برخی از نوشته هایش را منتشر کرد. در سال 1938 توماس مان سوئیس را ترک گفت و به آمریکا سفر کرد و در آن جا تا پایان جنگ ماند. در سال 1952 دوباره به سوئیس بازگشت و تا زمان مرگش در سال 1955 در این کشور زندگی کرد. مان را در کیلش برگ نزدیک زوریخ دفن کردند و بعدها در همین مکان همسر و پنج نفر از شش فرزندش را به خاک سپردند.
زندگی برتولد برشت کمی دشوارتر بود. برشت در زمانی که به سوئیس گریخت، نمایش نامه نویس مشهوری بود. ولی مقام های دولتی چندان نظر مساعدی به او نداشتند، چون کمونیست بود. بنابر این پیوسته پلیس مراقبش بود و تمام جزییات زندگی او را ثبت می کرد، به همین دلیل امروز ما دقیقا می دانیم که برشت در سوئیس چه کرده است. برشت نیز سوئیس را ترک کرد، به آمریکا رفت و پس از جنگ دوباره به سوئیس بازگشت .
برشت از همین موضوع چندزبانی در سوئیس استفاده کرد. او نمی توانست در سوئیس آثارش را منتشر کند، ولی با مترجمان زیادی آشنا شد و همین مترجمان آثارش را به زبان های ایتالیایی و فرانسوی ترجمه کردند. خیلی زود نمایش نامه های برشت در فرانسه و ایتالیا به روی صحنه رفت و همین نکته به شهرت او در جهان کمک زیادی کرد.
به سوئیس چند زبانی تنها نویسندگان آلمانی مهاجرت نکردند. برای نمونه ایگناتسیو سيلونه که نویسنده ای بسیار مشهور است، اهل ایتالیا بود. زندگی سيلونه از زمان به قدرت رسیدن موسولینی دیکتاتور فاشیست ایتالیا در خطر بود. او در ابتدای کار سوسیالیست بود (البته موسولینی هم در ابتدا همین باور را داشت) و بعدها کمونیست شد. سيلونه در حزب کمونیست فعالیت می کرد و پلیس ایتالیا در تعقیب او بود. از سال 1930 سيلونه در سوئیس زندگی کرد و در همین جا فعالیت نویسندگی خود را آغاز کرد. به هر دو رمانی که باعث شهرت سيلونه، یعنی «Pane o vino» یا همان «نان و شراب» که در سال 1936 منتشر شد و «فونتامارا ا» اجازه ی انتشار در ایتالیا داده نشد. در این کتاب ها سيلونه زندگی ساده دوره ی جوانی در روستا را به رغم نگرانی ها و تنگناهای مالی روایت می کند. در آن زمان این رمان ها در سوئیس چاپ می شد و آن ها را قاچاقی به ایتالیا می بردند و پنهانی می خواندند. ترجمه های آلمانی این آثار در زوریخ منتشر و با موفقیت زیادی مواجه شد، البته فقط در سوئیس، زیرا خواندن کتاب های سيلونه در آلمان هم ممنوع بود.
حتی در بخش فرانسوی زبان سوئیس هم نویسندگان مهاجر زندگی می کنند. از فرانسه برای مثال پیر ژان ژوه، شاعر مشهور را می توان نام برد. زمانی هم که اتریش به آلمان پیوست، از اتریش هم رمان نویسانی مثل روبرت موزیل به سوئیس آمدند. در ژنو در همان سال ها نویسنده ای بسیار مهم زندگی می کرد که فکر می کنم همه ی شما او را بشناسید، منظورم محمد علی جمالزاده است. جمالزاده در همان اوان جوانی ایران را ترک می کند و پس از مدتی زندگی در بیروت، لیون، دیژون و برلین در سال 1931 به ژنو می آید. در ژنو در اداره ی بین المللی کار سازمان ملل متحد تا سال 1958 کار می کند. جمالزاده را پدر نثر معاصر فارسی می دانند. من برای یافتن نشانه های از جمالزاده در سوئیس تلاش بسیاری کرده ام، ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدم. در هر حال هیچ اثری در باره ی او به زبان های آلمانی و فرانسوی وجود ندارد. جمالزاده در سال 1997 در ژنو درگذشت و من تردید ندارم که هنوز هم در باره ی او مطالب ناگفته ای به زبان فارسی وجود دارد. نکته ی جالب آن است که او در آن زمان با چه کسانی ارتباط داشته است. جمالزاده در ژنو و دور از میهن خود، یعنی در تبعید، آثار بسیاری را پدید آورده است. آیا این مهاجرت یا تبعید خود خواسته بوده است؟ پیوسته نویسندگانی هستند که به تصمیم خود میهن را ترک می کنند و باز هم ارتباط خود را با زادگاه خویش حفظ می کنند. دلیل این امر تنها آن نیست که آثار آن ها را در آن جا می خوانند و درک می کنند. چند نویسنده ی سوئیسی هم هستند که به میل خود از سوئیس رفته اند و برای مثال در پاریس، رم یا برلین زندگی می کنند. آن ها هر زمان که بخواهند، می توانند برگردند، ولی می خواهند از سرزمینی که در آن بزرگ شده اند، دور باشند.
تا این جا من فقط در باره ی گذشته صحبت کردم. امروز وضعیت به چه گونه است؟ سوئیس هنوز هم سرزمینی است که نویسندگان به آن می گریزند. تردیدی نیست که دلایل زندگی و نویسندگی این عده در سوئیس بسیار متفاوت است. تنها جنگ نیست که آن ها را به این گوشه از دنیا کشانده است، بلکه حتی جست و جو برای یافتن کار یا فرار از سرکوب در زادگاه خود از دلایل این امر است. برخی حتی با پدر و مادر خود به سوئیس آمده اند. یا حتی با این هدف که در سوئیس زندگی بهتری از زادگاه خود داشته باشند.
ابراهیم الکَنی از همین گروه است. او اهل لیبی است و از سال ها پیش در روستای کوچکی در سوئیس زندگی می کند. ابراهیم سال ها در حوزه ی سیاسی کشورش فعالیت می کرده است و اکنون تنها نویسندگی می کند. آثار او بسیار زیاد است و موضوع اصلی آن زندگی مردم طارق است که خود او نیز اهل همان جاست. ابراهیم هنوز هم به زبان عربی آثارش را می نویسد و بیشتر این آثار به زبان آلمانی ترجمه شده است.
ژان افله میلس در هایتی به دنیا آمده و بزرگ شده است. در هایتی او با همسرش که سوئیسی است، آشنا شده و با او به سوئیس مهاجرت کرده است. نخستین آثار او به زبان کرولی است و رمان «الفبای شب» را نیز به زبان فرانسوی نوشته است. در این رمان میلس دشواری هایی را مطرح می کند که با ترک زادگاهش با آن ها مواجه شده است.
یوسف یزیلز نویسنده ای است که در سال 1964 در ترکیه متولد شده و سال های جوانی را همان جا گذرانده است. او کرد است و ناگزیر بوده زبان ترکی را هم فرا بگیرد. پس از آن که یوسف در سال 1987 به سوئیس پناهنده شد، نخستین رمان خود را به زبان ترکی نگاشت. از آن زمان او به زبان آلمانی می نویسد و داستان زادگاه خود کردستان را روایت می کند. یوسف زنی سوئیسی دارد و مترجم است و مدیریت انتشارات خود آرارات را بر عهده دارد. در این انتشارات آثار کردی به زبان آلمانی ترجمه و منتشر می شود.
در سال 1996 او به هنگام سفر به ترکیه به دلیل انتشار تاریخ ادبیات کردی محمد اوزون دستگیر شد، ولی به دلیل اعتراض به موقع و گسترده سه هفته بعد او را آزاد کردند.
موضوع آثار نویسندگانی که در کشوری دیگر سکونت می کنند و ناگزیر باید زبان دیگری را فرا بگیرند، چیست؟ این عده برای جماعتی که کاملا زندگی متفاوت و انتظارات دیگری از ادبیات دارد، چه موضوعی را روایت می کنند؟
بسیار پیش می آید که موضوع این نوشته ها همان تجربه های مهاجرت و تبعید و ترک ناخواسته ی آشنایان است. زندگی در دنیایی که هیچ کس را نمی شناسی و دیگران هم تو را نمی شناسند. یا دنیایی را روایت می کنند که به آن جا تعلق دارند و کسی را در آن جا می شناسند و همه ی رخدادهای جهان در آن جا پیش می آید.
در این جا می توانم موضوع های زیادی را مطرح کنم و از نویسندگان بسیاری نام ببرم که از «نسل دوم» هستند، یعنی پدر و مادر آن ها اغلب برای یافتن کار به سوئیس آمده است و بچه ها در فضای بین دو فرهنگ رشد کرده اند. بیش تر این عده فرصت این را داشته اند که بیش تر از پدر و مادرهای خود تحصیل کنند، به همین دلیل هم باسوادتر هستند و در باره ی همین زندگی بین دو فرهنگ می نویسند.
در پایان می خواهم از دو نویسنده ی زن یاد کنم که در ادبیات معاصر سوئیس اهمیت فراوانی دارند و هر دو ناخواسته به سوئیس آمده اند، منظورم آگلایا وترانی و آگوتا کریستف است.
آگلایا وترانی سال 1962 در بخارست متولد شد و خانواده اش همگی بازیگر سیرک بودند. وترانی در کودکی با سیرک پیوسته در سفر بوده است و در پنج سالگی هم خانواده اش موفق می شود، به غرب فرار کند. درست در همان زمان جنگ سرد و وجود دو دنیای شرق و غرب یا همان دو بلوک متخاصم و درگیر، این اتفاق می افتد. تا شانزده سالگی این نویسنده همراه خانواده اش با سیرک سفر می کند و هر شب باید نمایشی را اجرا کند. پدر و مادر در همین زمان از هم طلاق می گیرند و مادر به دلیل تصادفی که برایش رخ می دهد، با دخترش در زوریخ می ماند. در زوریخ آگلایا وترانی نوشتن یاد می گیرد، زبان آلمانی می آموزد و به مدرسه ی هنرپیشگی می رود. متن های بسیاری می نویسد که در نشریه ها به چاپ می رسد و کتابش «چرا بچه در خمیر می پزد» موفقیت فراوانی را برایش به همراه می آورد و آن را به چهار زبان ترجمه می کنند. متن های او کوتاه، اغلب گروتسک و گاهی بسیار غم انگیز و همیشه بسیار موجز و فشرده است و واگویه ی همه ی تجربه های ناگزیر دوران کودکی و جوانی اوست. بار این خاطرات چنان سنگین بود که این نویسنده پنج سال قبل به زندگی خود خاتمه داد.
ولی دلیل زندگی و نویسندگی آگوتا کریستف رخدادی سیاسی است که از آن حدود 51 سال می گذرد. آگوتا کریستف سال 1935 در مجارستان به دنیا آمد، یعنی در کشوری که بعدها پس از جنگ جهانی دوم کمونیست شد. در سال 1956 گروهی از مردم مجارستان علیه حکومت این کشور که از حمایت شوروی برخوردار بود، قیام کردند. ارتش شوروی این قیام را سرکوب کرد و انسان های بسیاری از این کشور فرار کردند و عده ی زیادی هم به سوئیس آمدند. در سال 1956 آگوتا کریستف با همسر و دخترش به سوئیس آمد. در کارخانه ی ساعت سازی استخدام شد و در این بین شوهرش به تحصیل دانشگاهی خودش ادامه داد. او در سال 1961 تصمیم گرفت که زبان فرانسوی را یاد بگیرد و به همین دلیل دوره ی زبان فرانسوی را گذراند، بعد بورس تحصیلی دریافت کرد. در سال 1972 شروع به نگارش آثاری همانند قطعه های نمایشی و نمایش نامه های رادیویی به زبان فرانسوی کرد. پیش از این نیز او در جوانی آثاری به زبان مجاری نوشته بود. کریستف به زبان فرانسوی رمانی سه بخشی را نوشته است. مشهورترین بخش این اثر جلد اول«دفتر بزرگ» است. رمان در سال 1986 در فرانسه منتشر شد و با موفقیت فراوانی همراه بود. آثار آگوتا کریستف به بیش از بیست زبان ترجمه شده است و شاید او موفق ترین نویسنده ی معاصر سوئیس باشد. در عین حال آثار او همه حال و هوایی تیره و تار دارد. شخصیت های داستان های او همگی از زندگی سرخورده و اغلب اندوهگین و تنها هستند. با این همه در این آثار فشردگی خاصی حس می شود که شاید به دلیل زبان آن باشد. این زبان ساده، خشک و به دور از آرایه های ادبی است، یعنی بسیار مستقیم است.
این سه رمان که در آن ها از هیچ مکان و فصلی خاص صحبت به میان نمی آید، تنها خلاصه و نمادی از جهان است، یعنی شهری کوچک، میدانی بزرگ، افسری غریبه، زبانی بیگانه و مرز. حزب، کتابفروشی، انسانی خوابزده و پارک. ایستگاه راه آهن و زندان. مادری دو پسربچه ی نه ساله را که دوقلو هستند، به روستا می آورد تا در جنگ کشته نشوند. آن ها در آخرین خانه پیش از مرز در خانه ی مادربزرگ می مانند. در اتاق زیرشیروانی دوقلوها با هم انشاهایی در قالب راوی اول شخص جمع می نویسند و انشا یکدیگر را تصحیح می کنند و به دفتری بزرگ وارد می کنند. ولی در هرحال تنها به یک قاعده پایبند هستند:«انشا باید واقعی باشد. ما باید آنچه را که هست، شنیده ها و کارهای خودمان را بنویسیم.»
دوقلوها به یکدیگر قوت قلب می دهند و به این ترتیب در برابر همه چیز مقاوم می شوند، یعنی در برابر سرما، گرسنگی و درد، در برابر سخنان دردناک و حتی در برابر سخنان مهربانانه. دوقلوها همه چیز را می دانند، ولی به نظر می رسد که وقایع به آن ها ارتباطی ندارد. زندگی آن ها هم مثل شیوه ی نگارش آن هاست، یعنی درست مثل نگارش صورتجلسه.
اگوتا کریستف داستان هایی را روایت می کند که به واقع نمی توان آن ها را بازگو کرد و پس از خواندن کتاب هایش، خواننده حس می کند نویسندگی وسیله ای برای نجات زندگی و تحمل آن است. نویسندگی در این مورد خاص نوعی هیجان است. »
در پايان حاضرين با طرح پرسش هايي از سخنرانان به گفتگوي بيشتر از ادبيات سوئيس و نويسندگان آن پرداختند.
در اين شب دكتر سهراب فتوحي ( رياست انجمن دوستي ايران و فرانسه ) ، فرخنده حاجي زاده ، سيما سعيدي ، مژده دقيقي ، ناهيد طباطبائي ، محمد گلبن ، فرزانه طاهري ، سودابه اشرفي ، ركسانا خالقي ، مريم رئيس دانا ، آناهيتا طاعتي ، خاچيك خاچر ، رضا قيصريه ، نيلوفر دهني ، هنگامه هويدا ، هاشم بنا پور ، مهرانگيز روح آفرين ، گلبرگ برزين ، فرزانه قوجلو ، جواد ماهزاده ، ترانه مسكوب ، آرش نقيبيان ، اصغر نوري ، سالي بيدار وطن ، ثريا سرومنش ، شيوا مقانلو ، اصغر عبداللهي ، سحر كريمي مهر ، نادر مشايخي ، سعيد افشار ، خجسته كيهان ، فرشته ساري ، محبوبه مهاجر ، مه جبين مهاجر ، مريم منصوري و ليلي كافي حضور داشتند.
***
گزارش روابط‌عمومی بخارا ... اينجا
عکس‌های سالی بیداروطن ... اینجا
عکس‌های سینا شعبانی ... اینجا

شب‌های بخارا ... اینجا
tadaneh AT gmail DOT com
Links to this post:
ایجاد یک پیوند