نویسنده معاصر بود. طي اين ديدار جمعي از نويسندگان، و علاقهمندان به ادبيات به طرح سوالات خود پرداختند . جلسه را علي دهباشي با يادآوري فرازهايي از زندگي گلي ترقي چنين آغاز كرد: گلي ترقي فرزند سوم پدري است كه روزگاري دراين مملكت از موفق ترين روزنامهنگاران دوران خود بهشمار ميرفت. لطف الله ترقي از نويسندگاني بود كه با انتشار مجله " ترقي" توانسته بود گروه مخاطبين وسيعي را در جامعه آن روزگار ايران پيدا كند.در فضاي خانوادگی كه قلم و دوات ازعناصر اصلياش بود، طبيعي است كه اثر خود را بر روي نويسنده ما گذاشته باشد. در جايي خانم ترقي درباره اين تاثير گفته است:
" پدرم اغلب در حال نوشتن بود. كنارش ميايستادم و ميديدم كه قلمش را در دوات فرو ميبرد واز توي آن دوات، جادویی است كه همه حرفها و قصهها خارج ميشود. به محض تنهايي، انگشتانم را دانه دانه، توي دوات فرو ميبردم و به روي ميز و روميزي و دست و صورتم ميماليدم و اولين قصهام را با يك كثافتكاري كيفآوري شروع كردم."
اگرادعا كنيم كه گلي ترقي نويسندگي را از پدرش به ارث برده است، بيراه نگفتهايم. پدر كه علاوه بر روزنامهنگاري نويسنده چندين رمان ازقبيل: جن درحمام سنگلج، بانوي هندي و دو سه كتاب ديگراست.
داستان پدر و فضاي خانوادگي بهصورت بسيارجذاب و خواندني دركتاب " خاطرات پراكنده" گلي ترقي آمده است. گلي ترقي تحصيلات اوليه را در تهران و بعد براي تحصيل به آمريكا رفت و در آنجا در رشته فلسفه كار مطالعاتي را ادامه داد. در بازگشت به ايران چند سالي در دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران به تحصيل در رشته شناخت اساطير و نهادهاي آغازين پرداخت و ازدواجش با هژير داريوش كارگردان سينما نيز در همان دوران اتفاق افتاد. در دانشگاه تهران خيلي زود در حلقه آشناياني چون دكتر نصر، دكتر فرديد و ديگر روشنفكران آن دوران قرار ميگيرد.درهمين دوران نوشتن مقالات ادبي را براي نشرياتي همچون " آيندگان ادبي" و "كتاب الفبا" آغاز ميكند. اولين مجموعه داستانش درسال 1348، با عنوان "من هم چه گوارا" هستم منتشرشد، هرچند كه اين كتاب چند سال قبل از تاريخ انتشار به نگارش درآمده بود و قصههايي هم در نشريه آوانگارد آن زمان " مجله انديشه و هنر " چاپ شده بود.
كوتاه آنكه سرانجام پس از يك دوره كار بر روي رمان " خواب زمستاني" آن را درسال 1352 منتشر و بعد چندين بار تجديد چاپ شد و بعد نيز كتابهاي: مجموعه داستان " خاطرات پراكنده" در سال 1372، شعر بلند "دريا پري كاكل زري" در سال 1378 و مجموعه داستان " جايي ديگر" را درسال 1379 و نيز مجموعه داستان " دو دنيا" را درسال 1381 منتشر كرد و"بزرگ بانوي هستي" كه مجموعه مقالات گلي ترقي است در سال 1386 به چاپ رسيد.
يكي از ويژگي كارهاي خانم ترقي مسئله زبان است. چند سال پيش در گفتگويي ازخانم ترقي پرسيدم كه علاقه شما براي كشف امكانات زبان فارسي دركارهايتان چگونه است؟
خانم ترقي پاسخ داد: " اغلب گفتهاند كه زبان فارسي زبان شعراست و نه زبان مفاهيم مدرن. من فكر ميكنم كه با اين زبان ميشود همه كار كرد. نبايد از آن ترسيد و عقب نشست و نبايد آن را در چنگ گرفت و پُررو شد. بايد در نهايت تواضع با اين زبان كنار آمد و مهارش كرد. من ديدهام كه بعضي نويسندگان ايراني ازآنجا كه فارسي را خوب ميدانند و با زير و بم قواعد آن آشنايي دارند دچار نوعي خودشيفتگي بياني ميشوند و آن چنان منبتكاري و گلدوزي ميكنند كه اصل موضوع از ياد ميرود؛ البته اگراصل موضوعي دركار باشد. من وقت نوشتن همهاش نگران خوانندهام هستم هي ميترسم خوابش بگيرد، خميازه بكشد، خسته بشود، غُر بزند و بدترازآن فحشي هم نصيبم كند و كتابم را به ديوار بكوبد، كاري كه خودم با برخي كتابها كردهام."آنگاه حضار به طرح سوالاتشان پرداختند و گلي ترقي درپاسخ به اين كه چه كار جديدي دردست دارد گفت: درحال حاضر سه كارجديد در دست دارم و نميدانم چرا گرفتار اين مسئله شدهام كه هرسه را با هم به سرانجام برسانم يا يكي يكي. از طرفي هم سنام به جايي رسيده است كه وقت وسواس به خرج دادن نيست. قديميترين اين كارها " آقاي الف" بود كه به پايان رسيد وكمي دستكاري لازم داشت. قصه كوتاه حسناش اين است كه زود تمام ميشود و من آن را دوست دارم و اغلب نيز حوادث آن در يك روز ميگذرد و خاطرات به حالت فلشبك حضور پيدا ميكنند. با رمان گرفتاري دارم البته " خواب زمستاني" شش ماه بيشتر طول نكشيد چون فرم مدرني داشت و تكه تكه به هم وصل ميشد. رمان اشكالش اين است كه در آن غرق ميشوي و به جلو ميروي. " آقاي الف" تجربههاي خودم از غربت را نشان ميداد، آن زماني كه تازه رفته بودم و شروع به نوشتن كردم و تجربههايم در اين زمينه كافي نبود و ميبايست تجربه بيشتري كسب ميكردم. لذا بعد از مدتي آن را كنارگذاشتم و خسته شدم بعد هم كه موج بازگشت به ايران فرا رسيد و اكثر رفقايم از شاهرخ مسكوب گرفته تا ليلي متين و فرخ غفاري را هم كه از دست داده بودم و لذا من نيز برگشتم و دراين زمان قصه اي به نام " بازگشت" به ذهنم رسيد كه جاندار و پرمايه بود و درباره زناني كه با فرزندانشان در خارج از كشور زندگي ميكردند.
من از هر يك از آدمهايي كه در اطرافم بودند جهاني درست كردم براي قصههاي بعدي و درونمايهاي شد براي كارهايم. مسئله دوگانگي و بازگشت به وطن يك مسئله تاريخي و نسلي است لذا من نيز برگشتم و قهرمان داستانم " آزاده خانم" را جلوتر از خودم ايران فرستادم و سرنوشت خودم را به دست او دادم و اين بار نويسنده به دنبال قهرمان داستانش پيش ميرود و اين شد ماجراي قصه " بازگشت" كه سه فصل آن در پاريس ميگذشت و يك بخش آن مربوط به ايران ودرباره زني است كه بچههايش بزرگ شده اند و به ايران برگشته است. ميدانيد درحوادث زندگي هميشه يك عنصري هست كه ميتوان آن را "hasard " يا اتفاق ناميد و يك جوربازي تاس است كه همه اتفاقات را نقش برآب ميكند. فعلاً " آقاي الف" را درآب نمك خواباندهام براي روز مبادا! هرچند كه قصه كوتاه خيلي دوست دارم و " قصههاي كوتاه چخوف" هميشه بغل دستم است و به نظرم قصههاي كوتاهش دنيايي است از حرف، زيبايي، گفتگو و طنز و قصههاي بلندش كه به صورت رمان ميشود همه ضعيف اند. قصه كوتاه خيلي پرمعنا است.سوال بعدي اين بود كه: اهميت ناباكوف درچيست؟
گلي ترقي در پاسخ گفت: زبان نوشتاري اش بسيارمهم است. ناباكوف را بايد به انگليسي خواند. كارهاي روسياش را خود و پسرش ترجمه كرده اند. قصهگويي او برايم خيلي جالب است. به نظرم غالباً ادبيات امروزفرانسه بعد از پروست، لوس و بيمحتوي است و نوعي فلسفه بافي است. درحوزه سينما هم همين اتفاق افتاده است و سينمايي كه زماني ناب و طلايي بود الان صفر و بيمحتوي است. هرچند كه فرانسه فيلسوفان بزرگي از قبيل فوكو و دريدا داشت اما نويسندگان امروزي قصهگو نيستند و وقتي حرف ميزنند خيلي ذهني و روشنفكرانه است و آثارشان استخواندار نيست. ناباكوف قصهگويي است با انديشههاي بسيار.
درادامه سوال شد: كدام يك از كارهايش ناباكوف را بيشتر ميپسنديد؟
- "ماشنكا"، "مري" ،"پنين" و " لوليتا" كه از لحاظ سبك نگارش و ساختار درجه يك است. كتابهاي آخري او به اين قوت نيست و ترجمه فارسي آن خيلي مشكل ميشود. " . ناباكوف چون با زبان كارهاي عجيب و غريبي ميكند بر من تاثير گذارده است.
سوال بعدي ازگلي ترقي اين بود كه: شما با آثار سوررئاليستي رابطه اي نداريد اما درادبيات آمريكا پس ازدوره همينگوي، فالكنر و فريتس جرالد اين جريان پا برجا مانده وآيا در فرانسه نيز به اين صورت و يا درحد افراطي بوده است و چرا در كارهاي شما رد پايي از آن نيست؟- " خواب زمستاني" تلفيق تخيل و واقعيت است و اتفاقاتي كه ميافتد خارج ازداستانهاي واقعي است. سورئاليسم به معناي واقعي آن قابل درك نيست ومن هميشه كليتي ازآن را هم در
هم در زبان و هم در فكر دوست دارم برايم اين نكته مطرح است كه در پشت ظاهر هر چيزي دنياي ديگري نهفته است و دوست دارم آن را به شكل قصه درآورم. مثلا ناباكوف دركتاب" Transparent things " كه خانم آذرنفيسي " پشت نماها" ترجمه كرده اند، نشان ميدهد كه هر چيز بي خودي به وجود نيامده و ريشه تاريخي دارد. رئاليسم مطلق برايم ناكامل است چون هرآدمي را كه بخواهيم بشناسيم دنيايي دنيا دارد. من نه رئال مطلق را دوست دارم ونه سورئاليسم مطلق را زيرا كه واقعي نيست. براي من درحوزه ادبيات زبان مهم است كه منظورم زبان شعري است. قصهاي كه ميخوانم، اگر فكر وحس شاعرانه نداشته باشد برايم جذاب نيست و زبان برايم آميخته اي است ازكلمات شاعرانه مثلاً در اين شعر فروغ:
اي ترنم زيباي چرخ خياطي
اي جدال روز وشب فرشها و جاروها
با من رجوع كن.
كلمات "ترنم و چرخ خياطي"، "جدال روز وشب و جارو" و اين كلمه "رجوع" كه معناي عميق قرآني و فلسفي دارد و گنجاندن آن دركنار "جارو" بي نظيراست. من دوست دارم دركارهايم ازشعراستفاده كنم ولي اگر تمامي كارم برمبناي شعرباشد سنگين ميشود وسنگيني آن را فورا با يك كلمه عاميانه و فولكلوريك ميشكنم. من دوست ندارم خوانده با خواندن آثارم گيج شود. مثلاً اين بازيها ونوآوريهاي در حوزه ادبيات در فرانسه و آمريكا دورانش به سرآمده، كارور نويسنده اي رئاليست است كه ساده ميگذرد و پل آستر عرفان را در كارهايش وارد ميكند كه دوست ندارم. در فرانسه دوران رمان مدرن با كارهاي زيباي دوراس كه براي همان دوران خوب بود و نيز آلن روب گريه به پايان رسيد. كتابهاي اين دوره بيروح است و ملالآور. فرانسويان با استناد به منطق دكارتي شان مثل روسها و ايرانيها و ايتالياييها طنز را وارد حوزه ادبيات نميكنند. روسها واقعاً تمامي كارهايشان مملو از طنز است وفلسفه.
اما در مورد لوكلزيو اين موضوع فرق ميكند. او چهل سال است كه مينويسد و زيباترين نثر فرانسوي را دارد و نثرش هم جدي است و نميشود شوخي گرفت. نسل جديد فقط درباره عشق و مرگ مينويسند. لوكلزيو زبان شاعرانه اي دارد و بينظير است مثلاً در " صحرا" كه به شرق اشاره دارد، توصيفش از صحرا و دريا فوق العاده است و نويسنده اصلي است اما كارهاي فيليپ راف را دوست ندارم و كارهايش صرفاً دنياي جديد آمريكا و حوادث روز را نشان ميدهد.
در ادامه اين نشست سوال تازهاي ازخانم ترقي مطرح شد: كارهاي آنا گاوالدا چطور؟- من مدتي است كه فقط ادبيات انگليسي ميخوانم و كلاً معتقدم هركتابي كه درفرانسه جايزه ادبي گنكور را ميگيرد، كتاب مطرحي نيست و سراغش نميروم. حتي عتيق رحيمي كه دوست من است و كتاب " خاك وخاكسترش" جايزه ادبي برده و به مسائل افغانستان ميپردازد، درحد جايزه گنكورنيست.
آيا " خاك و خاكسترش" كپي برداري از" عقيل عقيل " دولتآبادي است؟
- نميدانم. ميگويند " سنگ صبور" اش نيز برداشتي است از" سنگ صبور" چوبك. عتيق رحيمي فارسي شيريني دارد و ايران را هم خوب ميشناسد. درهلند نيزنويسندگان ايراني هستند مثل قادر عبدالله كه من كارهايش را به فرانسه خواندهام و شهرتي كسب كرده است اما ما نويسندگان بزرگي كه مثل پروست و ناباكوف باشند، نداريم.
نظرتان درباره ادبيات مهاجرت چيست؟
- من اكثر اين دسته ازنويسندگان مثل شهرام رحيمیان و رضا قاسمي را ميشناسم. رضا دانشور هم كتاب " خسرو خوبان"ش قشنگ است هرچند كه دربرخي جاها ناموفق است اما تخيل خيلي قوي دارد و " سوگ" ، كه يك مجموعه داستاني ازشهلا شفيق است نيزخيلي زيبا است و" خاطرات زندانش" نيزكه با تيراژ كم به چاپ رسيد، موفق بود ونويسندگاني هم هستند كه ازشهرت نسبي برخوردارند. كتاب " روزها درراه" مسكوب هم فروش محدودي داشت و حالا آقاي دهباشي در تدارك چاپ آن است.
يكي ديگرازحضار سوال كرد: از نويسندگان ايراني مورد علاقهتان چه كساني هستند؟
- " چهل سالگي" خانم طباطبايي خوب بود، همين طورهم " خنكاي سپيده دم سحر" كه ماجراي آن درزندان ميگذرد، جذاب و گيرا بود و فضاي سوررئاليست اش برايم قابل تحمل بود. از فرخنده آقايي هم داستان كوتاهي خواندم كه قوي بود، همين طور هم " راز كوچك" و"يك زن و يك عشق"اش . كتابهاي خانم وفي را نيز خواندهام . از آقايان كتاب چنداني نخواندهام .خانمها برخلاف آقايان به خودشان جرات ميدهند وزندگي دروني شان را مطرح ميكنند. آقايان علت بزرگتري براي نوشتن دارند و "سمفوني مردگان" عباس معروفي و " نيمه غایب" سناپور ازكارهاي خوب هستند و شهريار مندنيپور نيز قصههاي كوتاه خوبي دارد. اصولاً زنها ساده مينويسند و مسائل درونيشان را مطرح ميكنند.
سوال ديگر در اين زمينه ازگلي ترقي اين بود: " سنگي برگوري" آل آحمد چطور؟
- منظورم نويسندگان جديد بود واگرنه " بوف كور" هدايت استثنايي است.
نويسنده ديگري ازگلي ترقي پرسيد: شما درباره فروغ تحليل بسياري نوشتهايد و صاحب نظر هستيد. درباره بهرام صادقي، غلامحسين ساعدي و حتي مسكوب تحليلي نمينويسيد؟
- غلامحسين ساعدي را دوست دارم و يكي از بهترين نوول نويسها است برعكس نمايشنامههايش كه چندان گيرا نيست. " گدا" را ميتوان از درخشان ترين كارهاي ادبيات فارسي دانست وآن را با "شاه لير" و "بابا گوريو " مقايسه كرد. من در تحليلهايم چون صرفاً به دنبال تمثيلها و سمبل بودم لذا اين كارفقط درشعرفروغ ممكن بود وبه نوعي دراشعارسپهري ولي دركارهاي شاملو چون اشعارش زميني است اين كارمقدورنبود وهمين طورهم دركارهاي مسكوب كه مقاله نويس و نثرنويس درجه اول است. من فروغ را بارها با ابراهيم گلستان ديده بودم و فروغ اززنان روشنفكر خوشش نميآمد ونخستين قصهام به همت شميم بهار در" انديشه و هنر" به چاپ رسيد و روزي برحسب اتفاق فروغ را دررستوراني ديدم و با او درباره مادربزرگم و تنهايي اش صحبت كردم وفروغ گفت:" اين ماجرا را بنويس" ومدام تاكيد كرد كه بنويسم و من اينجوري شد كه دل به دريا زدم و نوشتم و يك بار ديگرهم فروغ را در" كانون سينما" يا همان " سينما تِك" دروزارت فرهنگ ديدم و به من گفت:" عالي بود، بهت نگفتم!" وبا مرگش ديگرحس ميكردم براي كه بنويسم و كي كارهايم را ميخواند. اشعار" تولدي ديگر" و " ايمان بياوريم به آغازفصل سرد" برگرفته از دنيايي ديگر اند و به قول يونگ: " هنرهمچون روحي است كه درجسمي حلول ميكند" واتفاقاً اين نوابغ زود هم ميميرند مثل رمبو كه روحش تاب اين جسم را نداشت. فروغ زن خاصي بود و يونگ هم برايم حكم پيامبر را دارد. من ميخواستم دراين مقاله اسطوره و آركتيپ را دركارهاي فروغ توضيح دهم. چون يونگ معتقد بود كه سمبلها در عمق ما خفته اند و" بوف كور" هدايت نيزمملوء ازاين سمبلها است كه دكترمحمد صنعتي بسيار پيرامون اين موضوع كاركرده اند.
- يكي ديگر از شركت كنندگان دراين نشست سوال كرد: درزمينه نوشتن چه آداب و رسومي داريد؟
- من نويسنده چندان منظمي نيستم. ناباكوف روزي شانزده ساعت مينوشت! من زود از كار خسته ميشوم . شايد به همين دليل از قصه كوتاه خوشم ميآيد. بيشتر هم ولع خواندن دارم كه هشتاد درصد اوقاتم را پرميكند. من عادت دارم درهمهمه و شلوغي بنويسم. ديسيپلين خاصي هم ندارم و اغلب بازيگوشي ميكنم وكارهايم را با كامپيوترمينويسم. ازآشپزي هم بدم نميآيد و سفركردن را هم دوست دارم.
سوال بعدي از گلي ترقي اين بود: از آنجايي نويسندگاني چون ناباكوف برايتان حائز اهميت است، آيا درحوزه ادبيات كلاسيك فارسي هم شما الگوي خاصي داريد؟- حافظ و مولانا برايم بسيارحائزاهميت اند. من تمام كلمات فارسي را كه استفاده ميكنم ميبينم همانها را مولانا هم به كاربرده است. كلاً زبان مولانا برايم جالب است وابياتش مملوء ازتصويراست. اشعار ايرج ميرزا علي الخصوص " زهره و منوچهر" را خيلي دوست دارم و همان روش ايرج ميرزا را در " دريا پري كاكل زري" بكاربردم اما تاريخ بيهقي برايم گنگ و غريبه است.
سوال بعدي اين بود: به غير از ناباكوف و چخوف ازكدام نويسندگان قديمي ايراني خوشتان ميآيد؟
- من در بچگي انشاء خوبي داشتم و در همان كودكي " زيبا" اثر حجازي و ترجمههاي شجاع الدين شفا را ميخواندم و " دِميان" تاثير بسياري بر من گذاشت و بواسطه پدرم هم مجله "ترقي" و... را ميخواندم و نميتوانم بگويم ازهدايت و جمالزاده متاثر بودم اما كارهايشان را خواندهام. من آسان نمينويسم و صد بار يك جمله را تغيير ميدهم و موزيك كلام برايم اهميت به سزايي دارد و نثرساده، شيرين و بازيگوشي دارم وهمانگونه كه اشاره كردم اين به همان دوران كودكي برميگردد كه مدام مشغول قصهبافي و خيالپردازي بودم.
در ادامه اين نشست گلي ترقي به ديگرسوالات درباره رابطه ادبيات و اجتماع، تكنيكهاي ادبي درداستان نويسي، وضعيت ترجمه در سالهاي اخير و وضعيت روشنفكران ايراني دردهه 40 و50 پاسخ داد.
شركت كنندگان در نشست عصر پنجشنبه در بخارا با گلي ترقي عبارت بودند از: صفدرتقي زاده، محمد محمدعلي، ناهيد طباطبايي، يوسف عليخاني، فرزانه قوجلو، مينو فرشچي، سعيد فيروزآبادي، رضا نجفي، علي عبداللهي، اسماعیل حسنزاده، ترانه مسکوب، یاسین نمکچیان، جواد ماهزاده، محمود فاضلي بيرجندي، آرش نصيري، فرشاد قربانپور، فائزه احمدي، فاطمه معتمد آريا وسردبيران نشريات ادبي ويكي دو تن از ناشران.

عکس: ستاره سلیمانی
گزارش: سحر کریمیمهر