جمعه، مهر ۰۶، ۱۳۸۶
ديدار با "قاسم كشكولي"‌ نويسنده
قاسم كشكوليقبلا چند بار دستم رفته بود كه بنويسمش حتي يك بار كه آمد اتاقم، دوربين را گرفتم به طرفش. عكس زياد گرفته ام از نويسنده جماعت اما هيچ كدام عكس هايي نشده اند كه از اين چهار نفر گرفته ام؛ محمد شريفي، فرخنده آقايي، شهرام رحيميان و قاسم كشكولي.
براي سه نفر ديگر نوشته ام اما براي قاسم نمي توانستم. شايد تقصير خودش باشد. من چكار كنم كه هنوز ترس آن تماس اول در من مانده؟
بعد امروز كه اس ام اسي ازش رسيد دستم: يوسف خان سايتم را درياب!
رفتم به سايتش. اژدهاكشان را دو روز قبل و در واقع همان روز اولي كه منتشر شده بود به دستش رسانده بودم. تلفني حرف هايي زده بوديم اما فكر نمي كردم اينطور سريع كاري كند كه در واقع همان شود كه بايد. كاري كه در دوره قدم بخير هم كرده بود؛ اگرچه شفاهي و تنها بسنده كرد به يك پاراگراف در يادداشتي در روزنامه "وقايع اتفاقيه" اما اين بار باز اگرچه اندك و كوتاه اما دست گذاشته به چيزي كه بعد خودش گفت: ملقبت كرده ام به عنواني كه تا ادبيات ادبيات است به اين عنوان خوانده خواهي شد: ماهي آزاد ادبيات ايران.
منكر اين نيستم كه همين چند خط يادداشت قاسم كشكولي بهترين خسته نباشيد مي تواند باشد براي مني كه تمام رگ هايم خنك شده بودند در روزهاي آخر به دنيا آمدن اين كتاب.
دو روز قبل به دوستي مي گفتم، يعني در واقع او پرسيد كه چطور شده اين حس و حال را نسبت به قاسم داري؟
گفتم:‌ خنده دار است اما با ترس شروع شد.
گفت: يعني چي؟
گفتم: سال 78 بود. من هنوز سرباز بودم. مترجم روزنامه بودم. غروب ها كه همه مي رفتند من مي ماندم و صفحات ادبيات تمام روزنامه ها را كه به نوعي بهترين و درخشان ترين دوره روزنامه نگاري و صفحات ادبيات ما بود جدا مي كردم.
يكي از اين صفحات، صفحه اي بود با اين عنوان: كارگاهها، نويسنده گلخانه اي پرورش مي دهند.
تمام نكرده رفتم طرف گروه ادب و هنر كه محسن فرجي وسايلش را جمع كرده بود كه برود خانه. گفتم اين آدم را مي شناسي؟
گفت: آره.
گفتم:‌شماره اش رو داري؟
- به چه دردت مي خوره؟
- مي خوام صداش رو بشنوم و بگم كه چقدر حرفاش رو دوست دارم.
محسن گشت و در آن لحظات آخر با بي حوصلگي شماره را داد به من. من هم همان جا زنگ زدم به قاسم كشكولي. گوشي را خودش برداشت.
- الو!‌ آقاي كشكولي؟
- بله. امرتون؟
- عليخاني هستم، يوسف.
- نمي شناسم.
بعد هم گوشي را كوبيد به جايگاهش.
تمام تنم يخ كرد. محسن رفته بود كه بروم درددل كنم. بعد رفتم خانه. بعد فردا هم نگفتم به محسن. بعد پس فرداش گفتم كتاب هاش رو مياري برام؟ بعد آورد. بعد من ناهيد و زن در پياده رو راه مي رود را خواندم. بعد من ديدم كه چقدر داستان هاش را دوست دارم و بعد... بعدي نبود ديگر. چكار مي توانستم بكنم. بايد دوباره زنگ مي زدم بهش؟
آن وقت گذشت و هميشه فكر مي كردم قاسم كشكولي تهران نيست اصلا. بعد شنيدم كه زياد اهل باندها نيست. بعد گفتند حرف حرف خودش هست و بروبيايي دارد. بعد مجتبي پورمحسن با او گفتگو كرده بود در جايي كه من مسوول بخش ادبياتش بودم منتشر كردم. بعد ديدمش.
دو بار در جلسات يلدا ديدمش. يك بار در جلسه نقد كتاب فرخنده آقايي و يك بار هم در جلسه نقد كتاب محمد محمدعلي. رغبت نكردم بروم جلو. سلام و عليك را براي خودم نگه داشتم.
بار سوم اما در جمعي بود كه دوستانم بودند؛ عليرضا بهنام، فرهاد حيدري گوران، سپيده جديري و محسن فرجي و ... سلامي و عليكي؛ همين و تمام.
آن وقت كه نشسته بوديم كتابي دادم به عليرضا. كتابي به فرهاد و كتابي به سپيده و كتابي به محسن. عليرضا بهنام گفت به قاسم كتاب نمي دي؟
با اكراه گفتم:‌ نه.
گفت: بده. آدم مطلعي هست در داستان.
گفتم:‌ مي دانم اما دوست ندارم بهش كتاب بدم.
بعد محسن خنديد و گفت: بده!
كتاب را زماني دادم به قاسم كشكولي كه برق سالن گرفته شده بود. فقط نوري از در باز سالن مي آمد داخل كه مي افتاد جايي كه قاسم كشكولي نشسته بود. گاهي همان زمان كه منيرو رواني پور داشت داستانش را اجرا مي كرد، به قاسم نگاه كردم. حواسش به منيرو نبود و داستان خواني اش. سرش به كتابي بود كه فكر نمي كردم قدم بخير مادربزرگ من بود، باشد.
آن وقت جلسه تمام شد.
آن وقت قاسم كشكولي برگه اي را به من داد كه به اندازه كف دست بود: دست مريزاد پسر!‌مرگي ناره ات عالي بود!
بعد خنديد و رفت.
بعد فردا صبح كه سر كار رفتم همان اول وقت از تلفن خانه زنگ زدند كه تلفن داري؟ مضطرب شدم كه كيست كه اين وقت صبح؛ 8 صبح زنگ زده؟!
قاسم بود. حرف زد و حرف زد و حرف زد. داستان هاي قدم بخير را پسنديده بود.
بعد از اينجا و آنجا شنيدم كه درباره كتاب دارد حرف مي زند.
به خودم دوباره زنگ زد كه پسر!‌خريت كردي با اين داستان ها. اين گويش را برمي داشتي كه خواننده فرار نكند.
اين ارتباط بود. گاهي تماسي و تلفني تا رمان نامه اش درآمد.
در همان جلسه خصوصي كه رمان نامه را خواند برايم به شدت دوست داشتني آمد؛ ترديد ندارم آدم وقتي از كسي خوشش بياد حرف زدنش هم برايش دلنشين خواهد شد.
بعد آمد و ازش عكس گرفتم.
بعد رفت و ازش ديدار ننوشتم.
بعد امروز (در واقع ديروز) آمدم و ديدم اين را نوشته.
بعد من يك دفعه يادم افتاد كه امروز ششم مهرماه است.
و ششم مهرماه روز تولد قاسم است؛ ششم مهر 1342 لنگرود.
و بعد ... چه بعدي؟
قاسم جان تولدت مبارك!


سايت قاسم كشكولي ... اينجا

لينك هاي ديگر ... اينجا
tadaneh AT gmail DOT com
Links to this post:
ایجاد یک پیوند