چهارشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۶
شب‌های بخارا؛ شب نیکول فریدنی
 نیکول فریدنی سي و چهارمين شب از شب هاي مجله بخارا با بزرگداشت نيكول فريدني عصر چهارشنبه 18 ارديبهشت در تالار ناصري خانه هنرمندان با حضور جمعي كثير از عكاسان و هنردوستان برگزار شد. علي دهباشي ، مدير مجله بخارا و مسوول برگزاری شب‌های بخارا در آغاز برنامه گفت:بعضي آدم ها جور خاصي احساس مي كنند ، طور ديگري مي فهمند ، حرف و دردشان با حرف ها و دردهاي ديگران فرق دارد . زندگي شان در قالب هاي پيش پا افتاده نمي گنجد ، دنبال راه هاي پاخورده و كوفته نمي گردند و از سنگلاخ و خلوت راه نمي ترسند ، با خاطرجمعي ها و دلخوشي هاي ديگران سرآشتي ندارند ، يقين هاي ديگران آنها را قانع نمي كند ، هميشه در جستجويند . استاد نيكول فريدني از اين گونه انسان هاست . دهباشی در ادامه زندگینامه خودنوشت این عکاس عاشق ایرانی را قرائت کرد: « نيكول فريدنی هستم. در 28 ديماه 1314 در شهرستان شيراز متولد شدم. در دوسالگی به همراه خانواده ام به اصفهان رفتم. دوره دبستان را در مدرسه شاه عباس واقع در جلفا گذراندم. سپس با خانواده به تهران آمدم و يكسال بعد هم به كرمان رفتيم و تا آخر دبيرستان در آنجا ماندم. در سال 1334 مجدداً با بازگشت پدر، به تهران آمدم.
مقطع زندگی من در كرمان بسيار مهم است و در سرنوشت شغلی من نقش تعيين كننده ای دارد، زيرا در اين دوره بود كه من برای اولين بار دوربين به دست گرفتم.
پدر من در «اصل چهار» يعنی در طرح معروف «ترومن» شاغل بود و شخصی به نام «حسين شريفی» هم متصدی عكاسی «اصل چهار» بود. او گاهی از من می خواست كه در خشك كردن عكس ها كمكش كنم. در آن چهارديواری تاريك، تمام عشق و علاقه من به اين كار آرام آرام شكل می گرفت و پس از مدت كمی، با اصرار از او خواستم كه اجازه دهد با دوربين عكاسی كنم. ابتدا مخالفت كرد: «تو عكاسی بلد نيستی.» راست مي گفت، ولی قول دادم كه ياد ميگيرم و او هم سرانجام يك دستگاه دوربين فانوسی «زايس ايكون 6×6» با يك حلقه فيلم «اورتوكروماتيك گورت» در اختيارم گذاشت و من كه می خواستم از ابرهاي درهم پيچيده در زمينه آسمان آبی عكس با كنتراست بگيرم، روي لنز دوربين، فيلتر قرمز گذاشتم، غافل از اينكه فيلم «اورتوكروماتيك» در مقابل نور قرمز حساسيت ندارد و اين ترفند را بايد با فيلم «پان كروماتيك» زد. درنتيجه، كل فيلم ها خراب از آب درآمدند.
باری، پدرم كه علاقه مرا به عكاسی ميديد، يك دوربين 35 ميليمتری «آرگوس» برايم خريد و من با خيالي راحتتر به عكاسي مشغول شدم و بعداً هم يك «نيكون اس-2» برايم خريد. سر از پا نميشناختم. با رفقا و به وسيله دوچرخه در هر موقعيتی كه پيش می آمد، ركاب زنان فاصله شش فرسنگی جاده شوسه پر از گردوخاك و دست انداز كرمان-ماهان يا ساير مكان های نزديك را به عشق عكاسي از آثار موجود و طبيعت طی ميكردم و بعدازظهر خسته و خاك آلود به تاريكخانه كوچكم ميرفتم و فيلم ها را ظاهر ميكردم. آن تاريكخانه را با خون دل از مقوای كلفت درست كرده بودم و چند تشتك و يك عدد تانك ظهور كوچك و يك دستگاه آگرانديسور هم برايش تهيه كرده بودم.
بعد از مدتی، يك روز به دفتر پدرم در «اصل چهار» رفتم و عكس رنگي «امامزاده دهستان» (اختيارآباد، 18 كيلومتری كرمان) را روی ميزش ديدم. گفتم: «اين عكس را من گرفته ام.» گفت: «نه، اين عكس را يك امريكايی گرفته و به من داده كه روی ميزم بگذارم.» گفتم: «يقين دارم كه اين عكس را من گرفته ام. اين دوربين من است، از همين زاويه، همين موقع روز، خودم با دوچرخه رفته ام.» بالاخره او كشوی ميزش را باز كرد و تمام عكس هايي را كه من گرفته بودم و چاپ شده بودند، بيرون آورد و به من داد. با ولع آنها را نگاه كردم و به سرعت به خانه رفتم و آنها را به مادرم نشان دادم و روز بعد هم تمام عكس ها را به دبيرستان بردم و به مدير دبيرستان (آقاي مهين) نشان دادم و گفتم: «اينها را من گرفته ام.» او هم اجازه و دستور داد كه آنها را روی پانل زير ويترين تابلو اعلانات دبيرستان در معرض تماشای شاگردان بگذارم. شادی و احساس اقناع من از ديدن شاگردانی كه از سروكول هم بالا ميرفتند تا عكس ها را تماشا كنند، توصيف ناپذير است. اما وقتی كه به پروسه چاپ و ظهور رنگی، اسلايد، دارو و ساير مقولات اين فن فكر ميكردم، درمی يافتم كه هنوز خيلی فاصله دارم، از چی؟ از چيزهايي كه بايد بدانم!
بالاخره، در سال 1334 به تهران آمديم و من يك راست به مغازه آگفا رفتم. عكس های من در اندازه 40×30 به دروديوار فروشگاه آويخته بود. به مرحوم «مارتين» كه نماينده آگفا در ايران بود، گفتم: «چه كسی اين عكس ها را گرفته؟» گفت: «تو نمی شناسيش! كارش خيلی خوب و تميزه!» گفتم: «كجاست؟» گفت: «اينجا نيست.» گفتم: «آقای مارتين، من پسر فلانی هستم و اين عكس ها را من در كرمان گرفته ام و نمونه هايش هم با فيلم ها نزد خودم است.» گفت: «می آيی اينجا كار كنی؟»
از آن پس، مرتباً با فيلم كداكروم عكاسی می كردم و آنها را برای ظهور به وسيله پست به آلمان می فرستادم.»
دهباشی افزود: " و ... اما نيكول و آرزوهايش : بزرگترین آرزویش اول سلامتی و تندرستی و بعد عکاسی هوایی است.
نیکول تصمیم گیری در مورد انتخاب بهترین کار را خیلی مشکل می داند.
- بهترین سفرهایش را به هند - افغانستان - پاکستان و نپال می داند.
- هیچ گاه از کنار گذاشتن صنعت نفت پشیمان نشده و جز عکاسی هیچ حرفه دیگری نداشته است.
- هیـچ گـاه در هنگام ظهر عکاسی نمی کند و بهترین فصل برای عکاسی را پائیز و بهار و زمستان می داند.
- عقیده دارد که یک عکاس خوب از یک حلقه 36 تایی باید بتواند 18 فریم خوب عکاسی کند.
- برای نتیجه بهتر از این هنر باید سفر زیاد کرد.
- عکاسی تمام زندگی او را از کودکی تا به حال تشکیل می دهد.
- نوع دوربین را زیاد مهم نمی داند و معتقد است که باید سعی کرد بدون سه پایه عکس گرفت.
- او می گوید که خانواده اش اصرار داشتند که نیکول در کنار آنها در کانادا زندگی کند ولی نیکول می گوید زندگی در کانادا برایم امکان پذیر نبوده و نیست نیکول به خاطر تحصیلات فرزندانش آنها را مقیم کانادا کرده و ترجیح داده که خودش در ایران عکاسی کند و خانواده اش گفتند که نیکول ما را رها کرده ولی نیکول می گوید من در ایران به دنیا آمدم و همینجا زندگی می کنم و همینجا هم دوست دارم بمیرم.
- نیکول از بیماری خود راضی نیست ولی از اینکه چشمهایش سالم هستند و هم می تواند عکاسی کند و هم زحمات گذشته اش را هم اکنون در گالری به نمایش بگذارد راضی است و شکرگزار.
- زنـدگی در ایران را بیشـتر از زندگی کردن در خــارج دوسـت دارد و همه جای ایران را مثل هم میداند.
- علاقمند به کتاب مولانا است و اصلاً علاقه ای به شعر نو ندارد.
- ورزش مـورد عـلاقه او دوچـرخه سـواری است به طـوریکه در نوجوانی با دوچرخه به دور دستها می رفته و عکاسی می کرده است.
- به عکس چاپ شده از ارگ بم که بر دیوار دفتر نگارخانه چسبانده شده اشاره می کند و از خاطرات بم یاد می کند و اینکه بر تمام دیوارهای ارگ بم راه رفته سخن می گوید و از اتــفاق زلـزله پنجـم دیـماه 82 بسیار ناراحت می شود و در خاطراتش غوطه ور می شود و گریه می کند.
- در مسافرتها نیکول و منیر مخالف اقامت در هتل هستند و ترجیح می دهند که در ماشین و یا چادر اقامت کنند.
- از کار دخترش کاترین که هم رشته پدر است راضی است (کاترین بیشتر عکاسی تبلیغاتی و ژورنالیستی می کند) و پدر می خواهد که نمایشگاهی از کارهای او داشته باشد.
- فیلم مورد استفاده نیکول بیشتر از فیلمهای شرکت کداک (پلاستی گلاس یا Tmax100 کنونی) است و همیشه سعی کرده که از حساسیت بالا استفاده نکند.
- راجع به پدیده جدید هنر عکاسی یعنی دیجیتالی شدن معتقد است که نمی تواند جای عکاسی را با دوربینهای مکانیکی بگیرد.
- در مورد بهتر معرفی کردن این هنر می گوید که زمان لازم است و پشتکار و صبر.
- برای هر کاری مشکلاتی است و برای عکاسی این مشکلات دوچندان است مانند برخورد با مأموران امنیتی و . .. اما در جواب باید خونسردی را پیشه خود کرد.
- نیکول در کل از کار جوانان امروزی راضی است و میگوید که اول باید خوب دید و بعد عکاسی کرد و دوربین مهم نیست.
در صحبت با اساتید این رشته می گوید که اینقدر لفظ «منم» را بکار نگیرند و به دیگران هم فرصت خودنمایی دهند. و در عمل ثابت کنند. » و در پي آن فيلمي كوتاه از زندگي كنوني نيكول به نمايش درآمد كه گوياي رنج طاقت فرساي بيماري و عشق بي بديلش به دوربين ها و عكاسي بود . پس از آن علي سياه قلم ، استاد رشته عكاسي در دانشگاه هاي ايران به توصيف ويژگي هاي هنر نيكول پرداخت و بر خلاقيت و جلوه هاي خاص در عكاسي او و نيز شور سرشارش به وطن تأكيد نمود و پس از آن منير سلطاني همسر و همراه نيكول فريدني حكايت كرد كه « عشق و دوستی همان پدیده ای است که ما با آن زندگی می کنیم، به آنچه عشق می ورزی و هر آنچه را که دوست می داری، جزئی از زندگانی توست، نیکول نیز به عکاسی عشق می ورزد، آن را دوست دارد و با آن زندگی میکند. دلم می خواهد آنچه که واقعاً وصف اوست، بگویم. اویی که برای عکسهایش حتی گریسته . .. آن روز که بخشی از نگاتیوهای سالهای پیشش، غرق در آب بودند. وقتی که او را در آن حال مشاهده کردم، عشقش را به عکسهایش دریافتم. او چنان می گریست که گویی، عزیزی را از دست داده است (واقعاً هم همین طور بود، زیرا او بیشتر با عکس هایش زندگی کرده بود و همانها برای او عزیر بودند.)
با دیدن عکسهای نیکول می توانم بگویم که او با طبیعت حیرت انگیز چه کرده یا بهتر است بگویم طبیعت با او چه کرده. نیکول همیشه مشتاق دیدن آسمان نیلی با ابرهای پراکنده است؛ عاشق تماشای کوهستان ها در انوار صبحگاهی، دیدن وزش باد بر ماسه بادیهای کویر و نظاره گوسفندانی که در روشنایی طلایی خورشید روانه دشت و صحرا هستند . . . و هر آنچه که در طبیعت زیباست.
صمیمانه ترین گفتگوی نیکول با بهترین دوستش، طبیعت است و گمان می کنم که او از گفتگو با آدم ها کمی گریزان باشد.
زنـدگی او معمولاً از دو حال خارج نیست یا در سفر است یا به سفر می اندیشد که به کجا برود و می داند که در چه تاریخی و چه فصلی و حتی چه ساعتی به کدام نقطه ایران سفر کند که بتواند ارمغانهای خوبی به همراه داشته باشد.
نیکول به هر ترتیب و وسیله ای که شده، خود را به دامن طبیعت می کشاند. بهترین شادی ها و دل انگیزترین نغمه ها از طبیعت به او منتقل می شوند.
با وجود سالیان دراز تنهایی «عشق به طبیعت و سرزمین پهناور ایران» جایی برای احساس تنهایی برایش نگذاشته است.
فکر می کنید خانه او کجاست؟ آیا همان نشانی که ما به دوستان و نزدیکان خود می دهیم؟ نه، خانه او در زاهدان، کرمان، اصفهان، گیلان، مازندران، آبادان، اهواز، زنجان، ارومیه و خراسان است یا وسط کویر! و صد در صد در یک گوشه دنج، آن سوی ایران، خلیج «گواتر» که نیکول را در آنجا خیلی خوشحال دیدم، زیرا جنوب ایران یکی از جاهای مورد علاقه نیکول برای عکاسی است.
عکس های نیکول زیبایی را شکار نمی کنند، بلکه می آفرینند. همچنین، خوبی را و زندگی را و زندگی هم یعنی عشق و عشق هم یعنی زندگی.
نظاره گر عشق و زندگی نیکول باشیم، عشقی که هیچگاه کمرنگ نمی شود، نه برای ما و نه برای او. » و سپس تماشاگران را به تماشاي يك اسلايد شو از كارهاي نيكول دعوت كرد . و آن گاه صداي آيدين آغداشلو را در پيامش شنيديم كه براي حاضرين از نيكول گفت « بسيار متأسفم كه نمي توانم در شب نيكول فريدني عزيز شركت كنم . درباره نيكول گفتني هاي زيادي دارم اما كوتاه بگويم كه آدم هايي هستند كه اين سرزمين را بسيار دوست دارد ، همه جايش را ، همه چيزش را ، هر چيزي را كه در آن روييده است و هر آدمي را كه در آن زيسته است . اين سرزمين و آدم ها و تاريخ و دست ساخته هاي مردماني را دوست دارند كه در روزگار دور در آن زيسته اند و آداب و آثارشان را تكثير و منتقل كرده اند ، از آدمي به آدمي و از دوراني به دوراني . آدم هايي هستند كه زمين و آسمان و درخت و كوه و دشت و رود آن را عاشقند و در هر ذره خاك و هر برگ درخت و هر ابر و آب روان آن معنايي را سراغ مي كنند و مي يابند متفاوت با هر جاي ديگر ، و گمان دارند ـ و درست هم گمان دارند كه اين سرزمين شكلي دارد يگانه و خس و مفهمومي در آن گسترده و جاري است كه بايد در آن رشد كرد و باليد و ماند تا درك و لمس شود. اما دوست داشتن كار مي برد . دوست داشتن تنها به نظاره و تحسين پايدار نمي ماند و بايد در جايي به شكلي ، به شكل حاصل كاري ، دربيايد تا اخگري و شعله اي بشود از سينه اي به سينه اي ديگر و از اين جان هاي مشتعل ، جهان گرم شود و روشنايي بگيرد.آدم هايي هستند كه اين سرزمين را درنورديده اند با شگفتي و شوق و حيرت ، به تماشاي هر جاي دور يا نزديك و مشهور يا از ياد رفته و متروك آن برخاسته اند و اگر هنرمندي شيفته و كارآمد چون نيكول باشند آن وقت مي شود كفت كه دينشان را به خاكشان ادا كرده ند و سربلند كار مداوم و يك نفس و بي دريغي اند كه به حا و به حق آن ها را در ميان خادمين اين ملك شاخص ؛ نشانه كرده است.و در پايان اضافه كرد كه كار هنرمند ، در شوق و كار و جستجو و يافتن و ساختن و شريك كردن است . چنين بوده است و نيز چنين باد . » و عباس جعفري سخنان خود را با شعري از زنده ياد مهدي اخوان ثالث آغاز كرد

« ما فاتحان قلعه های فخر تاریخیم
شاهدان شهرهای شوکت هر قرن

ما
یادگار عصمت غمگین اعصاریم !
ما راویان قصه های شاد و شیرینیم
قصه های آسمان پاک
نور جاری آب
سرد تاری خاک
قصه های بیشه انبوه پشتش کوه پایش نهر
قصه های دست گرم دوست در شب های سرد شهر
ما
کاروان ساغر و چنگیم
لولیان چنگمان افسانه گوی زندگی مان
زندگی مان شعر و افسانه
ساقیان مست مستانه !

... برگشت نشست همهمه ای پیرامونش که پایان یافت خودم را به کنارش کشاندم و وخجولانه گفتم : اجازه دارم با شما رازی را آشکار کنم !
برای نخستین بار درمن نگریست ژ ِرف و تیز و خنده اش را نتوانست پنهان کند راز بامن ؟
هیچ می دانیدشاعران شريك خصوصي ترين لحظه هاي بودن انسانهايند ؟
من تازه اولین بار است که میبینمت تو شاعری !؟ -

- نه اما دوستار شعر شمایم و شما بی آنکه بدانید در لحظه لحظه های تلخ وسخت و البته گاه شیرین من بوده اید در تنگناي زندگاني آن گاه كه جان بی تاب می شد از بودنی چنین یاد شما می افتادم در جان ورگم جای داشتید و درست همان موقع درست سر بزنگاه شعر شما به دادم می رسید و بر زبانم جاری می شد:
ای تکیه گاه و پناه غمگین ترین لحظه های کنون
بی نگاهت تهی مانده از نور
شعر شما نسيمي بود بر شعله خرد شادی هایم می دانید این کم چیزی نیست که شاعر در تنها ترین و خصوصی ترین لحظات مردمی که حتی ندیده شان حضور دارد و همین است راز نامیرایی شاعری که شعرش از جنس غم و شادی مردم سرزمینش باشد .
در شخص نيكول به عنوان يك عكاس راز ديگري نهفته است . عكاسي از او به جادوي لنز و نگاه موجود ديگري ساخته است. نيكول در عكس هايش سمتي راز آميز و ناپيدا از وطن را به تماشا مي كشاند همان سمتي كه ما آن را ناديده انگاشته وآسان از كنار آن گذشته و مي گذريم راز كار در اين است كه نيكل وطن ما را به ما نشان مي دهد در هياهوي شهر در سرعتي كه براي رسيدن داريم در سفر هايي كه فقط مي رويم آن هم با هواپيما آنچه از ما گرفته ميشود فرصت ديدن است فرصت اگر داشته باشيم با آن همه گرفتاري كمي بايستيم و مادر خويش را وطن را نظاره كنيم و تنها دل خوش نداشته باشيم به خبري بماند كه امروزه فرزندان اين آب و خاك حتي خبري از مام پير ديرزيست وطن نمي گيرند تا بداند بر گوشه گوشه هاي اندام پير و اما زيبا و پرشكوهش چه جفايي مي رود جنگل گيسوان مام وطن از ريشه بركشيده ميشود اما هيچ كس فريادش را نميشنود . دشت و دامن وطن خراب و خاك الود است و اين پير خسته را هيچكس مددي نمي كند چرا كه همه ي ما فرصت نداريم !
راز عكاس در تامل اواست در گرفتار آوردن لحظه اي و اني كه جاني ابدي مي يابد در قاب تصويري ماندگار. » و ادامه افزود « كتابش را ورق مي زنم با و حسرتي و دريغي و مي انديشم به اينكه از آن همه شكوه و زيبايي كه نيكول تنها در حدود پنجاه سال پيش از اين سرزمين ثبت كرده چه باقي مانده است بر جاي جاي دشت ها ي پر از گل رويش هندسي آهن و سيما ن و درختان را سر بريده اند و بر جايش نخل و كاكتوس پلاستيكي رويانده اند و زميني كه نيكول بدان عشق مي ورزيد پر از پاكت چيپس و بطري خالي است. كتابش را مي بندم . شاعر در گذشته است اما كتاب مانده است. در تاريكي اتاق صداي شاعر مي پيچد:
ما
فاتحان شهر های رفته بر بادیم
با صدایی ناتوانتر زانکه بیرون اید از سینه
راویان قصه های رفته از یادیم»

و هوشنگ فتحي يار ديرين نيكول سخنراني بعدي بود « سال ها پيش، زماني كه همه امكانات كشور به كار گرفته شد و همه به خدمت در آمدند تا رالف بني بتواند ايران را به تصوير بكشد و كتاب پل فيروزه را بسازد، قلب زبده عكاسان ايراني به درد آمد. نه از حسادت، كه از حسرت! قلب نيكول هم. آنطور كه بعدها به من گفت، در خود گريست، از آن توجه فائقه به يك غريبه و از اين بي‌اعتقادي و بي اعتنايي به خودي.
اما ... بازي روزگار، اوضاع را به گونه اي ديگر رقم زد و با طوفان انقلاب اين بار شرايط به سود نيكول و ديگر عكاسان عاشق ايران ورق خورد. يك فرصت تاريخي كم نظير، كه شايد ديگر و هرگز پديد نيايد.از آن سو، صدها هزار ايراني مهاجر و غربت نشين و از اين سو ميليون ها ايراني گرفتار در تب وطن خواهي و بازشناخت مام ميهن. اين حجم عظيم از تقاضا نمي توانست بي پاسخ بماند و عرضه مناسب خود را نداشته باشد. چنين شد كه بازار گرم و پر رونقي براي هر كتاب تصويري كه نام عزيز ايران را بر خود داشته باشد پديد آمد. ابتدا، دوربين‌ها و دوربين به دست ها فعال شدند... آنگاه لابراتورها و آتليه ها ... سپس ناشرها ... چاپخانه ها ... صحافي ها و ... سرانجام ويترين كتابفروشي ها كه با ده ها و ده ها عنوان كتاب و تقويم وزين و زيبا از ايران آراسته شدند و خريداران بسيار در داخل و خارج كشور يافتند.
با صد هزار جلوه برون آمدي كه من
با صد هزار ديده تماشا كنم تورا
اما، نيكول، كه قبلاً يك شغل نان و آب دار در شركت نفت را به عشق عكس گرفتن از گستره ايران زمين رها كرده و از فرنگ نشيني و خان و مان نيز در اين راه چشم پوشيده بود، سوار بر بليزر معروف خود عاشقانه سر به صحرا و كوير و كوه و دشت نهاد.
همكاري، و سپس دوستي، من و نيكول از همين زمان آغاز شد. با هم به چهار گوشه ايران سفر مي‌كرديم تا او عكس بگيرد و من يادداشت بردارم. او حرف بزند و من گوش دهم و ... من بگويم و او، شايد بشنود شايد هم نه. همه هوش و حواسش به كرشمه هاي طبيعت پيرامون بود، كه مباد سوژه اي از دست برود يا چشم اندازي از نگاه او پنهان بماند.... » و ادامه داد كه « نيكول پس از يك عمر پيمايش چهار گوشه اين سرزمين پهناور، نيكول به چنان درجه اي از شناخت رسيده بود كه درباره‌اش مي گفتند اگر او را چشم بسته در هر نقطه از ايران بگذارند، با حداكثر50 كيلومتر اشتباه محاسبه مي تواند بگويد آنجا كجاست.
و آخرين نكته: نيكول به پشتوانه نيم قرن عكاسي مي‌دانست كه كدامين نقطه از ايران، در چه فصلي از سال، در چه ساعتي از روز و از چه زاويه اي بهترين عكس به ثبت مي رسد. عكس هاي چاپ شده در كتاب هاي نيكول و آرشيو چند صد هزار عكس و اسلايد او گواه صادقي است بر اين مدعا.
چون او، به راستي كم داريم.
و ديگر چه بايد گفت؟
سرودمت ، نه به زيبايي خودت، شايد
كه شاعر تو، يكي چون خود تو مي بايد.
و در پايان رضي ميري بازهم از استاد نيكول فريدني حكايت كرد : « نزدیک به 35 سال است که من با نیکل آشنا شدهام و به جرات میتوانم بگویم که در این مدت طولانی لحظهای روابط ما دچار کدورت و ضعف نشده است.
زمانی که من نیکل را دیدم چند سالی بود که عکاسی میکردم و در آن مدت از کمک استادان دیگری در این رشته بهره میجستم که یاد آنها هم گرامیباد ولی نگاه من به دنیای اطرافم و از روزنهء دوربین عکاسی، با آشنائی با نیکل دگرگون شد و با شگفتی شاهد نگاهی از نوع دیگر شدم؛ نگاه مردی که ارتباطش با عکسهایش تنها به علم عکاسی و تجربهء درست بکار بردن وسایل کار محدود نبود؛ بلکه قبل از هر چیز با خلاقیتهایش زمینه را برای پدید آوردن اثری یکه فراهم میآورد و بعد با دوربین صحنه را ثبت میکرد. ...
امروز میبینیم تأکید اکثریت بر این است که نیکل یک عکاس حرفهای در زمینه طبیعت است .
اما من میگویم طبیعت بخشی از مجموعهء کارهایی است که او در همهء زمینهها در رشتهء عکاسی انجام داده. نیکل یک عکاس جامع در همهء رشتههای تخصصی است . بذلهگوئی و شوخطبعی و حاضرجوابی و طنزپردازی او را هرگز در کس دیگری ندیدهام .
عادت به ساده زیستن، تواضع و بی تکلف بودن همه و همه این صفات شرایط را به نحوی مهیا میساخت تا او بتواند این آثار بیبدیل را خلق کند و جاودانه شود.
نیکل به موسیقی اصیل و شعر فارسی آشنا است و به آن عشق میورزد. در تمام مدتی که با او سفر میکردم یا در خانهاش بودم حتی یکبار نشد که غیر از موسیقی اصیل ایرانی موسیقی دیگری بشنوم. او با علاقه به آنها گوش میدهد و به خوبی اشعار را به خاطر دارد و هنگام شنیدن آن را زمزمه میکند.
استاد شجریان و مرحوم استاد محمودی خوانساری هنرمندان محبوب وی و شیخ اجل سعدی شاعر مورد علاقه نیکل است. ... و در پايان سخنان خود يادآور شد كه « ... نيكول در زندگیاش سه بار تصمیم به مهاجرت گرفت هر بار مراجعت کرد زیرا وطن او ایران بود و او به زادگاهش عشق میورزید.
امروز نیکل پربارتر از همیشه با گنجینهای از عکسهای بینظیر در نهایت سربلندی در ایران و در کنار ما است .
این سومین بار است که مجلسی به مناسبت بزرگداشت او برقرار است. من ضمن ابراز تشکر از مبتکر این مراسم جناب دهباشی و آرزوی توفیق برای ایشان در انجام اینگونه اقدامات فرهنگی و ملی، آرزو دارم تا متعاقب این جلسه، در جلسات دیگری دربارهء مجموعهء کارهای وی، قدمهای دیگری برای معرفی بیشتر او برداشته شود، البته این مهم نیاز به همکاری افراد و نهادهای دیگر هم دارد. » و در پايان نيكول فريدني در ميان احساسات پرشور حاضرين ، با كمك دوستداران خود بر صحنه حاضر شد و با دوربين « هاسل بلات » خود از تماشاگران عكس گرفت .

نیکول فریدنی
نیکول فریدنی

نیکول فریدنی
به همراه همسرش منیر سلطانی

نیکول فریدنی

نیکول فریدنی

نیکول فریدنی

نیکول فریدنی
علی دهباشی

نیکول فریدنی

نیکول فریدنی

نیکول فریدنی

نیکول فریدنی

نیکول فریدنی

نیکول فریدنی


نیکول فریدنی
اصغر بیچاره

نیکول فریدنی

نیکول فریدنی
منیر سلطانی، همسر استاد فریدنی

نیکول فریدنی

نیکول فریدنی

نیکول فریدنی

نیکول فریدنی
عباس جعفری

نیکول فریدنی

نیکول فریدنی
هوشنگ فتحی

نیکول فریدنی

نیکول فریدنی

نیکول فریدنی

نیکول فریدنی

نیکول فریدنی
رضی میری

نیکول فریدنی

نیکول فریدنی

نیکول فریدنی

نیکول فریدنی
عکس‌ها: جواد آتشباری

شب‌های بخارا ... اینجا

tadaneh AT gmail DOT com
Links to this post:
ایجاد یک پیوند