دوشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۶
تيمسارها و دكّه | يعقوب يادعلي
روبه‌روي پادگان، كنار دكّه‌اي كوچك، گروهبان يكم وظيفه عليرضا مظاهري كه لباس شخصي به تن داشت، ساك بزرگ برزنتي‌اش را زمين گذاشت تا بتواند دست‌كم عرق پيشاني را با پشت دست پاك كند و نگاهش را بدوزد به پسربچه دوازده، سيزده ساله‌اي كه توي دكّه ايستاده بود، داشت بر و بر او را نگاه مي‌كرد. نا نداشت حتا نفس بكشد، بي رمق دست‌ها را از هم باز كرد. فكر كرد كاش مي‌شد تني به آب بزند. كلافه شده بود از عرق سوز شدن زير بغل و لاي پاها.
پسربچه گفت:‌ "تازه واردي؟"
گروهبان نفهميد چرا به جاي حرف زدن سرش را تكان داد؛ شايد از كوفتگي سفر ده، دوازده ساعته بود يا همين نيم ساعت بالا و پايين رفتن توي ميني بوس و اين آفتاب سگ‌كش. پسرك نگاه كرد به رد عرق كه دويده بود روي آبي روشن پيراهن و رگه‌رگه خط انداخته بود دور بغلش.
"اگر مي‌خواهي لباس عوض كني برو تو دكّه."
از دكّه بيرون آمد، اشاره كرد به دژباني آن طرف جاده.
"پاچه مي‌گيرند اين‌ها، اگر تازه وارد باشي. چيزي توي ساك نداري؟"
گروهبان خودش را كشاند زير يك وجب سايبان دكّه، با دو انگشت پيرهن چسبيده به تن را گرفت، تكان داد. نيمچه هواي جريان يافته زير بغلش را با لذت و تاني چشيد، ساك را برداشت، دكّه را دور زد كه تو برود. پسرك ايستاده بود كار، سرتاپايش را نگاه مي‌كرد. توي دكّه خنك نبود، گرما كمتر بود. نگاهش افتاد به پاكت‌هاي آب ميوه و جعبه نوشابه. ساك را زمين گذاشت، نگاه كرد به برجك نگهباني پادگان. پسرك بيرون دكّه ايستاده بود، هنوز تيز نگاهش مي‌كرد. گروهبان گفت:‌ "اسمت چيه؟"
پسرك خنديد: "جبار!"
"اين‌جا هميشه اين قدر خلوت است؟"
" نه هميشه، سركار! راستي ستواني يا گروهبان؟"
گروهبان با همه‌ي بي حوصله‌گي لبخند زد: "شايد تيسمار باشم!"
جبار دست‌هايش را زد زير چانه، تكيه داد به پيشخوان كوچك دكّه.
"سرباز صفرها با هم مي‌آيند، لباس هم تن‌شان است. بعضي از اين گروهبان‌ها و ستوان دو وظيفه‌ها با لباس شخصي مي‌آيند كه بعضي‌هايشان با تربيتند، روشان نمي‌شود بيرون جلوي اين نگهبان‌هاي توي برجك كه بعد مي‌شوند زير دست شان لباس عوض كنند، مجبور مي‌شوند يك صدي نوتي بگذارند كف دست آقاجبار، لباس شان را تو دكّه عوض كنند."
"صد تومان؟"
كل دارايي‌اش در حال حاضر بالغ مي‌شد بر دويست و پنجاه تومان كه بعد از حساب كردن كرايه ميني بوس سر پل ذهاب – قصر شيرين برايش مانده بود. دكمه‌هاي پيرهنش را بست، ساك را برداشت، از دكّه آمد بيرون، نگاه كرد به در ورودي پادگان كه مثل دروازه شهر اموات سوت و كور بود.
"براي يك لباس عوض كردن ناقابل هم بايد پول بدهم؟"
جبار دستش را دراز كرد يك پاكت آب انگور از يخدان درآورد، گذاشت تو دست گروهبان.
"بگير بخور، تيمسار!‌ خنك مي‌شوي!‌ امروز را تو پادگان علافي."
گروهبان دست دست كرد: ‌"خيلي بلبل زباني!‌ چند سالت است؟"
"پانزده… نمي‌خوري؟"
جبار هنوز لبخند مي‌زد. گروهبان بي ميل آب انگور را گذاشت روي پيشخوان دكّه: "چند؟"
"مهمان ما باش."
"مهمان كي؟ تو؟"
"اگر هم قدت بودم، مهمانم مي‌شدي؟"
گروهبان چند لحظه نگاهش كرد. جبار از رو نمي‌رفت. گفت: "از كجا مي‌آيي؟ بروجرد؟"
" تو مي‌داني بروجرد كجاست؟"
" نه. مي‌گويند آموزش تخريب آن جاست، كد صد و بيست و يك. خيلي‌هاشان مي‌آيند اين جا. كد تو چند است؟ صد و بيست و يكي؟"
" تو اين‌ها را از كجا مي‌داني؟"
جبار اشاره كرد به پادگان: "همه شان مشتري‌هاي بابامند."
"بابات كجاست؟"
"رفته قصر شيرين جنس بياورد." آب ميوه را دوباره سر داد طرف گروهبان: "بخور تيسمار، تو هم مشتري مايي."
"من اين جا ماندگار نيستم."
جبار پشت سر گروهبان را نشان داد: "سهراب هم همين را مي‌گفت."
گروهبان نگاه كرد به طرف دژباني. يكي با چوب زير بغل مي‌آمد طرف‌شان. لباس شخصي تنش بود. پاي راستش از بالاي زانو قطع شده بود.
"گروهبان يك است. يك سال پيش آمد. لباس‌هاش را تو همين دكّه عوض كرد. پول هم نداشت. اما معلوم بود آدم بامعرفتي است. يك آب‌ميوه بهش دادم، نوشتم به حسابش، شد مشتري خودمان. روزي يكي دوبار مي‌آمد اين جا تا سه چهار ماه پيش كه رفت رو مين. حالا آمده تصفيه حساب. معاف شده، دارد برمي‌گردد."
جبار رفت طرف سهراب، ساكش را گرفت. سهراب گفت:‌ "بابات نيامد؟"
جبار گفت: " به اين سرعت مي‌خواهي در بروي، تيمسار؟ تازه داشتيم بت عادت مي‌كرديم." و آب ميوه اي از يخدان درآورد.
"بفرما، مهمان ما."
سهراب كيف پولش را درآورد. جبار مثل آدم بزرگ‌ها مچ دستش را گرفت، سعي كرد جدي باشد: "جان تيمسار ناراحت مي‌شوم. بابام اگر بفهمد باز گوشم را مي‌كشدها!"
سهراب خنديد: " پس يك نخ وينستون بده، بارزده داري؟"
جبار دوباره شادتر شد، قهقهه زد:‌ "يادت مانده؟" رفت توي دكّه، زير پيشخوان خم شد، با صدايش ادا درآورد: "اين غلط‌ها به تو نيامده نيم وجبي!" يك نخ وينستون دستش بود كه سرش مچاله شده بود و پيچ خورده بود. سهراب گفت: "پولش را نگيري، نمي‌خواهم."
جبار كبريت زد: " ضد حال نزن تيمسار حالا كه داري مي‌روي."
از دكّه بيرون آمد، با لذت دو پك عميق زد و سيگاري را رد كرد به سهراب، بعد سرش را برد جلو: "بيا، خودت گوشم را بكش كه ادب بشوم."
سهراب سيگار را گرفت، نگاه كرد به گروهبان، گفت:‌ " بفرما رفيق!"
جبار گفت: " تيسمار جان!‌ هواي دكّه را داشته باش تا بروم توي پادگان و برگردم."
سهراب نشست روي جعبه خالي نوشابه، عصاها را گذاشت روي ساك، كنار دستش، گفت:‌ "بچه نازنيني است. دلخوشي ما اين جا همين دكّه بود و جبار واي … " نفسش را فوت كرد تو هوا.
" چرا سعي مي‌كند مثل بزرگترها حرف بزند؟"
" اين چهار پنج ساله را همين جا بوده، با بزرگترها سر و كله مي‌زده."
"قبل از آن كجا بوده؟"
"همه خانواده‌اش در بمباران مرده اند، همان اوايل جنگ. پدره دستفروش بوده. جنگ كه تمام شد، آمده جلوي اين پادگان دكّه زده."
" چرا اين جا؟"
" خودش مال همين منطقه است، مي‌گويد توي شهر كار نيست."
" مي‌صرفد برايش؟"
" لابد ديگر، وگرنه چهار و پنج سال دوام نمي‌آورده. آدم عجيبي است، همه كار مي‌كند. حتا براي بعضي از كشاورزهاي اين منطقه كه نوبت پاكسازي زمين‌هايشان طولاني است، پا درميان مي‌كند، پولي چيزي مي‌دهد به اين ستوان‌ها تا نوبت پاكسازي را جلو بيندازند، بعد چند برابرش را از كشاورزها مي‌گيرد. سور و سات خيلي از سربازها هم اين جا توي اين دكّه جور است. كلي درآمد دارد، چرا نصرفد؟"
گروهبان نگاه كرد به پاي قطع شده سهراب، گفت:‌ " تصفيه كردي؟"
سهراب دست كرد توي جيب و كارت پايان خدمتش را نشان داد:‌ "همش براي همين تكه كاغذ بود. از آن سر ايران آوردندمان اين جا تا هر روز صبح سوار كاميون برويم نقطه صفر مرزي، سر نيزه بزنيم تو خاك و خل دنبال آهن پاره‌ها بگرديم رفيق. لابد قسمت مان بوده، چه مي‌دانم."
" نمي‌شود از زير كار در رفت؟ راهي ندارد يك طوري توي ركن‌ها كار اداري گرفت؟"
" يا بايد دستمال دست بگيري براي سرهنگ، يا مثل بعضي از اين ستوان دوهاي وظيفه براي استوارهاي كادر ظرف بشويي و نوكري كني، يا شانس داشته باشي؛ اگر هم شانس داشتي كه شوت نمي‌شدي اين جا."
"حالا باز خوب است سر مرز چند ماه خدمتش كمتر است!"
" گور پدر همه شان!"‌ دست كشيد به جاي قطع شده پايش: " ديگر چه فرقي مي‌كند. صبح كه از پادگان مي‌زني بيرون، دعا مي‌كني دست كم آهن پاره‌ها درست كار كنند تا همان طور كه توي آموزش بهت ياد داده اند، بتواني مرحله به مرحله خنثاشان كني. بعضي از اين آهن پاره‌ها را ده سال، دوازده سال پيش كاشته اند، زنگ زده اند، خنثا كردن حساب و كتاب ندارد. مي‌بيني! ‌اين جا هم بستگي به شانس دارد گه‌مصب!"
گروهبان حس كرد لاي پاها و زير بغلش دوباره دارد مي‌سوزد. پاها را بازتر گذاشت، دست برد زير بغلش را ماليد. سهراب پك ديگري زد، دود را نگه داشت، نگاه كرد به گروهبان:‌ "يك جاي مخ‌ام انگار كنده شده." انگشتش را آورد بالا: " مي‌داني اين با آدم چه كار مي‌كند؟ " تعارف كرد:‌ " امتحان كن."
گروهبان گفت:‌ " سيگاري نيستم، تا حالا دو سه نخ بيشتر نكشيده ام."
سهراب گفت:‌ " اين يكي فرق مي‌كند. اين جا به دردت مي‌خورد."
از دور ميني بوس گرد و خاك كنان پيدا شد. سهراب بلند شد، پك آخر را زد، رو كرد به گروهبان: " حواست به دكّه باشد، نمي‌خواهم دوباره جبار را ببينم. بهش بگو تيسمار گفت دلم برايت تنگ مي‌شود."
گروهبان همان طور كه مي‌رفت توي دكّه لباسش را عوض كند، دست برد آب انگور روي پيشخوان را برداشت. خنك بود. لباسش را از تن درآورد. پاكت آب ميوه را چسباند زير بغلش و خنكي آن را چشيد. نگاهش به سهراب بود كه يكي داشت كمكش مي‌كرد سوار ميني بوس بشود.

* برگرفته از مجموعه داستان "احتمال پرسه و شوخي" نوشته "يعقوب يادعلي"، انتشارات نيم‌نگاه، چاپ اول:‌ بهار 1380

***
مرتبط
داستان نسل چهارم ... اينجا
داستان "مسابقه" ... اينجا
داستان "شهر پشت در " ... اينجا و اينجا
فراسوي اثر و والاتر از آن - نقد ... اينجا
نقد حسن ميرعابديني بر احتمال پرسه و شوخي ... اينجا
كيومرث پوراحمد رمان «آداب‌ بي‌قراري» را فيلم مي‌كند ... اينجا
احتمال پرسه و شوخي، بهترين مجموعه داستان داوران منتقدان مطبوعات ... اينجا

tadaneh AT gmail DOT com
Links to this post:
ایجاد یک پیوند