چهارشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۵
شب لوئیس بونوئلسه شنبه غروب ، هشتم اسفند ماه ، ساعت 6 بعد از ظهر : تالار ناصر ي ميزبان بيست و سومين شب از شب هاي بخارا بود كه اين بار به سينماگر سوررئاليست و نامي اسپانيا لوئيس بونوئل اختصاص داشت . اين مراسم به بهانة انتشار كتاب « بونوئلي ها » برگزار شد كه با ترجمة شيوا مقانلو توسط نشر چشمه روانة بازار نشر شده است ، دانشجويان سينما و علاقمندان به هنر ، مدير نشر چشمه ، آقاي حسن كيائيان و مدير نشر ثالث از حاضرين در اين مراسم بودندكه با اندكي تأخير و با كليپي آغاز شد كه ياشار اميني آن را تهيه كرده بود و سپس علي دهباشي در معرفي بونوئل چنين گفت :

« لوييس بونوئل در فوريه سال 1900 در كالانداي اسپانيا متولد شد . در خانواده اي نيمه روشنفكر و مرفه رشد كرد. بعد از اين در و آن در زدن سرانجام پس از اينكه فيلم « مرگ خسته » اثر ماندگار فرتيس لانگ را ديد تصميم گرفت به كار سينما بپردازد.
در سال 1922 با آندره برتون و لويي آراگون و چند تن ديگر از روشنفكران فرانسوي در پاريس مباني مكتب سوررئاليسم را بنياد گذاشت . چندين فيلم ساخت و با ساخت « سگ اندلسي » به شهرتي بزرگ در مكتب سورئاليسم رسيد. اين فيلم بونوئل را وارد حوزة ديگري از دنياي سينما كرد.
بونوئل نزديك به نيم قرين با آثار سينمايي خود سعي كرد « ناديده ها » را به نمايش بگذارد . پل الوار دربارة بونوئل گفته است :« نشان دادن و عيان كردن ناديده ها وظيفة شعر است و بونوئل يك سينماگر شاعر است . »
لحظات سرشار از شعر در آثارش مشهود است . بونوئل در طي سال هاي كارش با دستاوردهايي كه فراهم آورده بود تلاش كرد در بطن آثارش بيش از همه به نابرابري هاي اجتماعي و طبقة حاكم حمله كند و از ناديده ها بگويد . بونوئل مانند اغلب سورئاليست ها مدتي مجذوب تفكر انقلابي بود و تمايلات سياسي آشكاري داشت . وقتي كه فيلم فراموش شدگان را ساخت كه سند فاجعه باري بود از واقعيت هاي روزانة محل هاي فقير نشين مكزيكوسيتي در پاسخ يك پرسش چنين گفت :« از نظر من ، فراموش شدگان فيلمي است با مضمون مبارزة اجتماعي . چون خودم را آدمي صادق و صريح و بي ريا مي دانم مي بايستي يك فيلم با مضمون اجتماعي مي ساختم. مطلقاٌ هدفم ساختن فيلم عقيدتي نبوده است . من شاهد چيزهايي بودم كه مرا تحت تأثير قرار داده بود و خواسته ام آنها را به تصوير بكشم . من هميشه به سوي منظره هاي ناشناخته يا غريب كه افسونم مي كنند كشانده مي شوم . »
دوست نزديك او ژان كلودكرير با تصويري كه از بونوئل مي دهد وجه ديگري از شخصبت بونوئل را به ما مي شناساند ، آنجا كه مي نويسد :
« او مطالعات خيلي خوبي داشت . در واقع بسيار فرهيخته بود . ميان ورزش هايش ، خواندن بزرگترين دغدغه هاي جوانش بود . آشنايي او با رمان نويسان روسي به خصوص داستايوسكي هنگام ملاقات با آندره ژيد در پاريس ، ماية شگفتي ژيد شد . اما به باور من او ذاتاٌ يك فيلم ساز به دنيا آمده بود .»
بونوئل كتاب بسيار خواندني و ارزشمندي دارد با عنوان « با آخرين نفس هايم » كه توسط علي اميني نجفي به فارسي بسيار خوبي ترجمه شده است.
مقدمة امشب را با خواندن بخشي از اين كتاب به پايان مي برم :
« من از سالها پيش اسم دوستان مرده ام را در دفترچه اي يادداشت مي كنم . اسم اين دفترچه را كتاب مردگان گذاشته ام . بيشتر وقتها آن را ورق مي زنم. صدها نام با نظم الفبايي كنار هم قرار گرفته اند. زنها و مرداني كه به اين دفترچه راه مي يابند دست كم يك بار با آنها برخوردي صميمانه داشته ام. اعضاي گروه سورئاليست ها را با يك ضربدر قرمز مشخص كرده ام . سال هاي 1977 و 1978 براي گروه ما سالي شوم بود. ماكس ارنست ، پره ور و ديگران در ظرف چند ماه درگذشتند . بعضي از دوستانم از اين دفترچه بدشان مي آيد ، چون مي دانند كه اسم خودشان هم روزي وارد آن خواهد شد . اما من چنين نظري ندارم . اين دفترچة محبوب ، مونس من است و كمك مي كند تا دوستانم را فراموش نكنم و آنها را به ياد بياورم .
آخرين حسرتم اين است كه نمي دانم پس از من چه پيش خواهد آمد. دورافتادن از اين دنياي پرتلاطم مثل ناتمام گذاشتن يك سريال پرحادثه است. گمان مي كنم در گذشته كه تحولات دنيا كندتر بود ، كنجكاوي آدم ها دربارة دنياي بعد از مرگشان كمتر بود. بايد اعتراف كنم كه يك آرزو برايم مانده است : خيلي دلم مي خواهد وقتي كه مردم ، هر ده سال يك بار از ميان مرده ها بيرون بيايم ، خودم را به يك كيوسك برسانم و با وجود تنفري كه از رسانه هاي جمعي دارم چند تا روزنامه بخرم . اين آخرين آرزوي من است : روزنامه ها را زير بغل مي زنم ، بعد كورمال كورمال به قبرستان برمي گردم و از فجايع اين جهان باخبر مي شوم ، سپس با خاطري آسوده در بستر امن گور خود دوباره به خواب مي روم . »
پس از سخنان علي دهباشي ، شيوا مقانلو كه خود دانش آموختة سينما است و در دانشگاه هنر كارشناسي ارشد را طي كرده و در همين زمينه به تدريس اشتغال دارد و با ترجمه كتاب « بونوئلي ها » تلاش كرده تا گامي در جهت معرفي اين فيلمساز برجسته اسپانيايي را بردارد ، دربارة اين سينماگرا معترض چنين گفت :

« از بونوئل گفتن، مثل اكثر سوژه هاي هنرمند و جذاب ديگر، كاري سهل و ممتنع است. از سويي آن قدر فيلم و نوشته به جا مانده از او داريم كه خلا تحقيق پايه اي و جدي در مورد آثارش هنوز حجم زيادي تا پر شدن فاصله دارد. از سوي ديگر، در ماهيت آثار بونوئل نوعي گريزپايي، و شكلي از لغزندگي وجود دارد حاكي از اين كنايه كه چه تحليل جديدي، و از چه زاويه اي، مي توان در مورد او گفت كه خودش آن تحليل و زاويه را سال ها پيش و با كارهاي خودش به نقد نكشيده باشد؟ حتا نفس ايستادن من در اين جا كنايي مي شود وقتي بدانيم بونوئل، در سال 58 يك سخنراني را چنين آغاز مي كند: "جمعي از جوانان بنيانگذار يك انجمن مبادلات فرهنگي از من خواسته اند اين جا سخنراني كنم. گرچه از حسن توجهشان متشكرم ولي مجبورم كمي توي ذوقشان بزنم: جدا از اين حقيقت كه هيچ يك از صفات لازم براي يك سخنران را دارا نيستم، هنگام سخن گفتن در برابر جمعيت دچار نوعي كمرويي مي شوم. هر سخنراني الزاما توجه جمعي شنوندگان را جلب مي كند و مي داند كه تمام چشم ها به طرف او دوخته شده؛ و در مورد خودم، نمي توانم اضطراب ويژه ام را از اين هراس پنهان كنم كه مخاطبان مرا به چشم يك خودنما نگاه مي كنند" ردپاي اين تفكر را در سينماي او هم مي شود يافت: بونوئل همان قدر كه علاقه دارد مخفي ترين درونيات يا نفسانيات انسان با خونسردي نمايش دهد، همان قدر هم نوعي فاصله گيري سرد با مخاطب ايجاد مي كند و عامدانه عواطف او را از زيادي درگير شدن باز مي دارد. به نظر من هنگام تماشاي فيلم هاي او هر قدر هم كه مرعوب يا مجذوب تخيل بالا و ايده هاي لايه لايه و جسورانه او بشويم، نمي توانيم بگوييم كه فيلم احساسات يا عواطف ما را تماما به خودش جذب كرده و در آن غرق شده ايم.
شايد يكي از بهترين مثال ها براي استفاده هوشمندانه از پتانسيل فضاهاي ميان¬رشته اي، رويكرد هوشمندانه اي بود كه نهضت سوررئالسيم به آن نشان داد. توجه خلاقانه و توامان بنيانگذاران سوررئاليسم به ادبيات و نقاشي، با درك ايشان از قابليت هاي حركتي هنر سينما رنگ جدي تري گرفت. سينما ذات پرسرعتي داشت و به خاطر قابليت "تغيير وتبديلات مداوم"ي كه از طريق تدوين و جلوه هاي ويژه آن زمان داشت، يكي از رويايي ترين آرزوهاي سوررئاليست ها را كه بيان مداوم تغيير و دگرگوني، و از اين شاخ به آن شاخ كشاندن حواس ادراكي مخاطب بود بر آروده مي كرد. از سوي ديگر، سينما مديوم مناسبي بود تا در تصويرسازي ادبي آن ها عناصر مشتركي چون امر جادويي، بي منطقي، نمايش رويا، و ... به جاي نمايش كلامي واقعا نشان داده شوند. اما شايد در ميان نامداران اين نهضت، فقط بونوئل بود كه هر دو مقوله كلمه و تصوير را با هم امتحان كرد و البته دومي را زبان خود يافت و به آن وفادار هم ماند. اگر بعضي از اشعار او – كه در اين برنامه هم دكلمه مي شوند- پر از تصاوير موجز و قوي اند، در فيلم سگ اندلسي هم مي شود ردپاي مانيفست ادبي/ شعري سوررئاليستي را يافت. چنان كه خودش گفته، بونوئل به تبعيت از دوستان سوررئاليستش ابتدا جزوه كوچكي از اشعارش را به نام "سگ اندلسي" فراهم كرده و كجدار و مريز در فكر ارائه آن ها بوده اما دالي رايش را مي زند و وادارش مي كند انگيزه ها يا ايده اي آن جزوه را به شكل يك فيلم كوتاه بازگو كند. كه حاصل كار مي شود سگ اندلسي (كه تنها لوركا آن را نپسنديد!): فيلمي كه فارغ از معيارهاي نقادانه سينمايي، و سليقه شخصي ما در دوست داشتن يا نداشتنش، كاري است كه خود بونول در سال هاي آخر عمرش، و بي هيچ فروتني بي موردي، در موردش گفته: "پس از فيلم سگ آندلسي دنيا به سمت ابزرود رفته است". به هر حال آن يادداشت ها هم گردآوري و چاپ شد، و خوشبختانه ترجمه آن ها هم ميسر شد. در اين مورد حرفي ندارم جز اين كه تخيل پيشرو و عجيب بونوئل جايي بسيار غافلگيرم كرد. در قطعه رگبار او در پاراگرافي به بچه هايي اشاره مي كند كه در اتاقي پر آب كه به آكواريوم شبيه شده، شنا مي كنند. و يادم آمد موقع خواندن داستان نور مثل آب است ماركز كه نيم قرن بعد نوشته شده، چقدر شگفت زده شده بودم. آن داستان در مورد بچه هايي است كه تمام درزهاي خانه را مي بندند و نور را مثل آب در اتاق سرازي مي كنند و شنا مي كنند.
بخشي از سخنان خود او در مورد رابطه سينما ادبيات، از مقاله سينما به عنوان ابزار شاعري كه در سال 1958 در مراسمي دانشگاه مكزيك بيان كرده، نشان مي دهد كه بونوئل نه صرفا مقامي برتر براي سينماي في نفسه قائل است، و نه رابطه سينما و ادبيات را برگردان مطلق آثار داستاني به تصاوير متحرك مي داند. شايد هنوز خيلي ها ارتباط اين دو را چنين فرض كنند كه كدام كتاب قابليت خوبي براي فيلم شدن دارد، اما براي بونوئل ذات تك تك المان هاي ذهني انتخاب شده براي هر مديومي مهم است: "سينما با نمايش چيزها و موجودات به شكل عيني و كامل، تاثيري مستقيم بر بيننده دارد و در انزواي سكوت و تاريكي او را از آن چه شرائط رواني نرمال فرد مي ناميم، جدا مي كند. به همين دليل فيلم بي شباهت به هيچ بيان بشري ديگر، بيننده را تسخير مي كند. اما احتمال كند كردن حواس مخاطب از سوي فيلم هم با هيچ چيز قابل مقايسه نيست. كه متاسفانه به نظر مي رسد وظيفه اصلي تعداد زيادي از فيلم هاي سينمايي روزگار ماست (سخنراني تقريبا مربوط به 40 سال پيش است!): سينماي ما آن خلا اخلاقي و هوشي را كه در آن رشد مي كند، نمايش مي دهد. اين سينما خود را به تقليد از رمان و تئاتر مقيد مي سازد بي آن كه توجه كند كه روش هاي بياني رونكاوانه اش به غناي ادبيات و تئاتر نيست: همان داستان هايي را تكرار مي كند كه ادبيات قرن نوزدهم از تكرارشان خسته شده بود، همان هايي كه در رمان هاي معاصر هم مدام ديده مي شوند. يك شخص كمابيش با فرهنگ، احتمالا از خواندن كتابي كه پيرنگ داستاني همان كتاب را در فيلم هاي پرفروش مي بيند سرباز مي زند. با اين همه در تاريكي سالن راحت مي نشيند و فيلمش را تماشا مي كند، در حالي كه از نور و حركتي كه قدرتي تقريبا هيپنوتيزكننده بر او اعمال مي كنند گيج شده، و مبهوت چهره بازيگران و تغيير صحنه هاست. همين فرد تقريبا بافرهنگ اهانت آميزترين كليشه هاي تصويري را قبول مي كند... عنصر راز كه عنصر اساسي تمام آثار هنري است، معمولا در فيلم ها غايب است. مولفان، كارگردانان، و تهيه كنندگان ما را آزار مي دهند، نه با به زدن آرامش ذهني مان بل كه با بستن پنجره هاي يگانه سينما به روي جهان آزاد شعر. آن ها بيشتر سينمايي را ترجيح مي دهند منعكس¬كننده سوژه هايي است در ادامه همين زندگي معمولمان ، تكرار هزار باره همان درام ها، به بهانه فراموش كردن خستگي هاي كار روزانه. اما سينما در دستان روحي آزاد اسلحه اي باشكوه و خطرناك است. بهترين ابزار نمايش جهان درام، احساسات، و غرائز. چرا كه مكانيسم توليد تصوير سينمايي - در ميان تمام اشكال هاي بياني بشر- به لحاظ كاركرد نزديك ترين همانندي را با مكانيسم ذهن انسان دارد، دقيق تر بگويم بهترين تقليد از عملكرد ذهني است كه دارد خواب مي بيند". و مگر براي سوررئاليست ها بزرگ ترين هدف به زبان آوري روياها نبوده؟
اما بيست و دو سال بعد از آن سخنراني كه ذكر كردم، پيرمرد به چنان جايگاه و صراحتي رسيده كه اعلام مي كند"من آدم روشنفكري نيستم، و سخنراني روشنفكرها – مثل تمام سخنان ديگر- فراري ام مي دهد. به نظر من بهترين سخنران كسي است كه از همان اول كار يك جفت تپانچه از جيب هايش يرون بكشد و به سوي مخاطبان شليك كند". »

پس از آن بخشي ديگر از كليپ ساخته ياشار اميني به نمايش گذاشته شد و سپس دكتر بزرگمهر رفيعا كه سخنران بعدي اين مراسم بود نخست از سورئاليسم سخن گفت ، از حافظ كه خود سورئاليست بزرگ ايران است بي آنكه كسي درصدد برآمده باشد تا مكتبي را به او نسبت دهد. دكتر رفيعا بر اين نكته تاكيد كرد كه هنرمند بايد بدعت گذار و عصيانگر باشد تا بتواند در جهت ارتقاء هنر گام بردارد. بنا به اعتقاد ايشان نيما و هدايت در ايران و كافكا و بونوئل را در اروپا مي توان از اين جمله دانست . سپس دكتر رفيعا با بررسي اجمالي تاريخچه شروع سينما و به ويژه سينماي قصه گو ، به بازگويي ويژگي هاي متمايز و متفاوت سينماي سورئاليستي بونوئل پرداخت . بونوئل و سورئاليستها مي خواستند عين آنچه را در فكرشان مي گذشت با دوربين به نمايش بگذارند و در حقيقت فيلم نماياندن انديشه هاي آنها بود بي آنكه بخواهند به قول سينماگران مونتاژش كنند. دوربين را براي ثبت انديشه هاي خود به همان گونه كه بود مي خواستند . و ماحصل آن سينماي سورئاليستي و يا يهتر بگوييم سينماي بونوئلي شد كه مي توان با ديدن فيلم « سگ اندلسي » به شاخصه هاي اين نوع سينما بيشترپي برد.
در ادامه ، پگاه احمدي و آناهيتا طاعتي دو قطعه از نوشته هاي سورئاليستي و شعرگونه بونوئل را براي حاضرين خواندند و سپس نوبت به نمايش فيلم « سگ اندلسي » رسيد كه علي دهباشي دربارة اهميت اين فيلم چنين توضيح مي دهد :
« بونوئل سگ اندلسي را در 1928 ساخت كه در واقع يك بيانية سورئاليتسي به شمار مي رود. بونوئل به همراه سالوادور دالي در اين فيلم كاري نمونه عرضه كردند .
خود بونوئل مي گويد : فيلم كه آماده شد نمي دانستيم با آن چه كنيم . با اينكه جريان فيلم را از دوستان مون پارناس نشينم مخفي نگاه داشته بودم توسط يكي از دوستان مجله كايه دار به آراگون گفته شد . روز بعد آراگون و عده اي ديگر فيلم را در يك استوديو ديدند سخت تحت تأثير قرار گرفتند و بعد از ديدن آن گفتند كه هر چه زودتر بايد به اين فيلم زندگي بخشيد و آن را طي مراسمي به نمايش گذاشت .
در اولين نمايش عمومي سگ اندلسي ، گل هاي سرسبد روشنفكران پاريسي را دعوت كرده بوديم كه بايد پول بليط هم مي دادند. بديهي است كه من خيلي عصبي بودم و موقع نمايش فيلم آخر سالن نشسته بودم . توي جيب هايم يك مشت قلوه سنگ ريخته بودم تا اگر تماشاگران شلوغ كردند سنگبارانشان كنم . به قلوه سنگ ها نيازي پيدا نكردم . فيلم كه به پايان رسيد از آن پشت صداي كف زدن هاي ممتد را مي شنيدم و مهماتم را پنهاني به زمين ريختم . بعد از اولين نمايش پيروزمندانه سگ اندلسي ، يكي از سهامداران استوديوي 28 فيلم را به قيمت هزار دلار از من خريد ، اما از آنجا كه فيلم با استقبال زيادي روبرو شد و هشت ماه روي اكران ماند هر چند يك بار از او هزار دلار مي گرفتم . چهل پنجاه نفري هم از من شكايت كردند. مثلاٌ به كلانتري مي رفتند و مي گفتند : اين فيلم خشن و بي شرمانه را توقيف كنيد و اين سرآغاز رشته طولاني دشنام ها و تهديدهايي است كه تا دم پيري مرا دنبال كرده است . دو زن باردار هم موقع تماشاي فيلم سگ اندلسي سقط جنين كردند ؛ با وجود اين فيلم توقيف نشد . »
پس از آن فيلم سگ اندلسي به نمايش درآمد.

شب لوئیس بونوئل

شب لوئیس بونوئل

شب لوئیس بونوئل

شب لوئیس بونوئل

شب لوئیس بونوئل

شب لوئیس بونوئل

شب لوئیس بونوئل

شب لوئیس بونوئل

عکس‌ها: جواد آتشباری

شب‌های بخارا ... اینجا

tadaneh AT gmail DOT com
Links to this post:
ایجاد یک پیوند