جمعه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۵
نگاه جواد عاطفه به فیلم مستند "عزیز و نگار" به روایت یوسف علیخانی
هنر ناب هنري است که تو را و تمام بنيه و کنيه ي فکري و وجودي تو را بر هم زند.
چگونه مي شود که اثري چنان بر دل و روح حاکم مي شود که پس از ديدن و خواندن آن در جايي از سلولهاي خاکستري! مغز نقش بسته و جزو وجودي انديشه و حافظه ي تاريخي آدمي مي گردد؟
چگونه مي شود از مرز تظاهر و تصنع گذشته به سادگي، بي پيرايگي و آرامشي در اثر هنري رسيد که مخاطب هم صدا و هم آواز مولف و خالق اثر در لذتي سهيم شود که تا مدتها ردش را بر خود احساس کند؟
آيا مي توان به صرف داشتن و دانستن تکنيک يک هنر به غايت و نهايت آن هنر رسيد؟
آيا نمي توان عشق را پيش برنده تر و راهبردي تر از هر چيزي در هنر بر شمرد؟

نور مي رود، سالن تاريک مي شود.عزيز و نگار به روايت يوسف عليخاني، و در سياهي سالن بتهون فيلمي آغاز مي شود که موازي و ديزالو با کتاب عزيز و نگار يوسف پيش مي رود. با اين تفاوت که اين بار نويسنده به جاي قلم با دوربين به نوشتن تعلقات و دلبستگي هاي خود همت گمارده و اثري را پيش روي ديدگان من مخاطب به نمايش مي گذارد که خود عشق است. او با مردمي هم نفس شده که از خود آنان است . او چنان در ايشان رسوخ مي کند که چون آشنايي ديرين پذيرايش مي شوند، قفل لبها از هم گشوده قصه اي را بر زبان جاري مي سازند که در پس پشت روزمره گي هاي عصر ما زنگار گرفته، در دل و روح مردمان خود گمشده است. کسي را چون او نمي شناسم که چنين عاشقانه به دنبال گذشته ي اقليم و آباء و اجداد سرزمينش بگردد.راوي در تلاش است تا زنگار ها را زدائيده عشق را بر ما بنماياند. عشقي که قرنها در دل و جان و انديشه ي مردم سرزمينم ساري و جاري نفس کشيده و به امروز ما رسيده است.
فيلم با تک چهره هايي از مردان و زناني خرد و خسته از عمر و زندگي آغاز مي شود. مردماني که رد ناملايمت هاي روزگار بر جبين و چهره ي مهربانشان چين بر چين تلنبار شده کويري مي سازد پر ز تپه ماهورهايي شني که در زير ژرفاي وجود خود غرق مي شوند. مردماني هزار و لايه هزار تو با يک رو، محبت و لبخندي بر لب که درد دوران را محو و گم در دريچه ي نگاه عکاس منعکس مي کند. ابرها بر بالاي دره اي يله داده، روايتگر با دوربينش از پيچ جاده اي که به پايين دره مي رود تصوير گر اين سفر براي شناخت عزيز و نگار مي شود. نريشن صداي راوي، يوسف که به راستي درست و زيبا بر تصوير نشسته همگام با اين سفر شروع به تعريف قصه ي عزيز و نگار مي کند. قصه با يوسف عليخاني و مردان و زنان سرزمين خاستگاه اين قصه به پايان مي رسد.
فيلم مستند عزيز و نگار فيلمي ساده ، محکم، بي آلايش و تأمل بر انگيز است. فيلم چنان ساده، طبيعي و راحت پيش مي رود که وقتي به انتهاي راه خود مي رسد تو گيج و گول از اين همه صفاي ذاتي، نهاني اثر با تمام وجود دلت براي سرزمين و مردم مهربان تر از آفتاب سرزمينت مي تپد. آري مردم اين سرزمين با تمام خستگي هاشان از روزگار قهار ياد گرفته اند که بي دريغ باشند چون آفتاب، « چرا که آفتاب تنهاترين حقيقتشان » است. رسيدن به اين سادگي و يکدستي براستي کاري است سترگ و مشکل که عليخاني به راحتي به آن رسيده و نمونه اي از مستند ناب و يگانه را براي ما محيا مي کند.
در اينکه وي با جمع آوري، تطبيق، مقايسه و تحليل قصه عزيز و نگار در اين وانفساي غرب خواهي و غرب پرستي ادبيات ما کاري سترگ انجام داده شکي نيست، اما او با اين فيلم که با بضائت اندک مالي حمايتي و پشتوانه ي محکم عشق ساخته شده برگي را بر کارنامه ي خود مي افزايد که قابل تأمل، تأثير گذار و جريان ساز است.
از دلايل قوت و يکدستي اي اثر به جرئت مي توان ادعا نداشتن او در عرصه ي فيلمسازي نام برد. راوي عزيز و نگار را فقط و فقط در جهت خود عزيز و نگار و کتابش روايت مي کند و به هيچ وجه داعيه يک فيلمساز را ندارد. گذر از اين ادعا هاي بيهوده و پوچ است که وي را در مقام فيلمسازي با نگاه خاص ، لطيف و ماندگار تثبيت مي کند. نگاهي که اگر به آن ادامه دهد نه تنها براي روح پرسنده و جستجو گرش جوابي مي يابد که صد البته تصويري دقيق، ماندني و مستند از مردم اقليم هاي مختلفي که ايرانمان را رنگين کرده اند به يادگار خواهد گذاشت.
يوسف عليخاني روايتگر، تصويربردار، کارگردان، مجري و... چنان با هم در يک جهت حرکت مي کنند که براي مخاطب باورش سخت است که همه ي اين کارها با هم و توامان توسط يکنفر، خودش انجام گرفته. آن چيزي که مستند عزيز و نگار را زيبا مي کند راحتي و آرامشي است که در کل اثر بر راوي و تک تک روايتگران هم نفس و هم قصه ي وي در روايت عزيز و نگار رخ مي دهد. رواني و راحتي که سوالي را در ذهن مخاطب به وجود مي آورد، چگونه است که روايتگران اين مستند اصلا و ابدا به دوربين که خواه نا خواه مسئله ساز است وقعي نمي گذارند؟ آنها خود واقعي شان را بازي که نه، زندگي مي کنند. اهل فن خوب مي داند چنين امري و رسيدن به چنين مرحله اي چقدر سخت و دشوار است. و کارگردان به چنين مرحله اي در اولين تجربه ي تصويري خود رسيده است. مطمئنا اين ميسر نمي شود الا به هم نفس شدن با آنها و گرفتن نان از سفره هاي کم رنگشان و نگاه داشتن حرمت نمکشان.
يوسف عليخاني پسر آبادي مليک و درخت تادانه اش حرمت سرزمينش و نمک وجودي خون قومش را نگاه داشته عزيز و نگار فرهنگش را که در روايتهاي مختلف مي ميرند، سنگ مي شوند، زنده و حاضر از پس قرنها براي ما آورده و ما را در تقابل با دلدادگي آنان به لذتي ماندگار مي رساند.
اين شب به پايان رسيده اما روز در راه است و هر روز را شروعي. باشد که محکمتر استوار تر در راه نرفته يا کمتر رفته اي که در آن قدم گذاشته قدم بر دارد.

برچسب‌ها:

tadaneh AT gmail DOT com
Links to this post:
ایجاد یک پیوند