شنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۵
دیدار با فرخنده آقایی
فرخنده آقاییهنوز غروب آن روزی را در یاد دارم که حسن لطفی،‌ نواری را از آرشیوش بیرون کشید و گفت "شب جلال آل احمد است؛ در قزوین." و بعد گفت: " یوسف جان!‌ تو که تهران هستی، بد نیست با بعضی از نویسنده‌ها گفتگو بکنی برای هفته نامه ولایت قزوین." از لای دفترچه تلفنش، چند شماره داد که این‌ها را به خاطر دارم: رضا جولایی، منصور کوشان و اصغر عبداللهی.
هنوز آن روز جمعه‌ای را یاد دارم که وقتی رسیدم تهران، هنوز نرفته داخل خوابگاه سنایی، زیر پل کریمخان، کیف به دوش، جلوی باجه تلفن عمومی ایستادم و شماره منصور کوشان را گرفتم. کسی جواب نمی‌داد. به رضا جولایی زنگ زدم، خانمی گفت نیستند، بعدا تماس بگیرین. به اصغر عبداللهی زنگ زدم.
- سلام!‌ یوسف علیخانی هستم. حسن آقای لطفی شماره شما را دادند؛ قزوین.
- سلام. حال شما چطوره. دوستان خوبن؟
- به مرحمت شما. می‌خواستم اگر حوصله دارین باهاتون گفتگو بکنم برای هفته نامه قزوین.
- با من؟
- بله با شما.
- من که، عزیزم، خیلی وقته داستان، کم کار می‌کنم. اما بد نیست حالا که می‌خواهی این کارو بکنی، بری سراغ کسای دیگه؛ مثل بیژن نجدی یا ...
شماره نجدی را داد.
تا صبح شنبه بشود، زمان هزار سال گذشت و من همچنان درگیر بودم. از یک سو شوق دیدار نویسنده‌ها دیوانه‌ام کرده بود و از یک سو، هراس داشتم؛ کارهای هیچکدام از این‌ها را نخوانده بودم.
صبح به منصور کوشان زنگ زدم. آدرس داد؛ اگر اشتباه نکنم نبش خیابان صبای شمالی بود؛ دفتر تکاپو و مسکن مطبوعات که کوشان، مدیرش بود. رفتم، مهرافروز فراکیش در را باز کرد. کوشان استقبال کرد از رفتنم و این که دوستان قزوینی چکار می‌کنن؟
- سلام دارن خدمت شما.
شماره چند نفر را داد و قرار شد سوالات را برایش ببرم.
آمدم بیرون. رفتم طرف دانشکده ادبیات. از آنجا دوباره شماره رضا جولایی را گرفتم.
بعد از سلام و احوالپرسی،‌ آدرس را داد:
- دزاشیب را بلدید؟
- نه. من تهران را نمی‌شناسم.
یک ساعت قبل از ساعت چهاری که گفته بود رسیدم به دزاشیب. نشر جویا را پیدا کردم. کرکره‌اش پایین بود. کنار خیابان نشستم. چقدر این خیابان به من آرامش می‌داد، مثل خیابان مولوی قزوین بود که سال‌ها در آنجا کارگری کرده بودم و شاگردی مغازه.
جولایی، شماره چند نفر را داد:
- من در خدمتت هستم اما این‌ها را فراموش نکن:‌ بیژن نجدی، محمد محمدعلی و فرخنده آقایی.
شماره‌ها را گرفتم و قرار شد سوالات را برایش ببرم. چند کتاب از کتاب‌هایش را به رسم یادگاری برایم امضاء‌ کرد.
وقتی سراغ محمد محمدعلی رفتم، اولین سوالی که از من پرسید این بود:
- کتاب‌های من را خواندی؟
- بله.
- کدام را؟
- گفتگوی شما با شاملو و دولت آبادی و اخوان ثالث را.
نمی‌دانم چطور نگاهم کرده بود. نمی‌دانم ته دلش چه گفته بود. نمی‌دانم هنوز اصلا یادش هست یا نه، اما حالا که فکر می‌کنم می‌بینم چقدر سعه صدر داشت که بیرونم نکرد، چقدر آرام بود که چیزی نگفت و در عوض، دست کرد توی کشوی میز کارش در ساختمان گیو در چهارراه فلسطین – انقلاب و یکی دو تا از کتاب‌هایش را برایم امضاء‌ کرد.
حس خاصی داشتم. دستم نمی‌رفت برای زنگ زدن به فرخنده آقایی. می‌دانستم بیژن نجدی، لاهیجان ساکن است و دسترسی نداشتم به تلفن بیرون شهری، برای همین توی دفترچه یادداشتی که هنوز هم دارم، نوشتم: قرار گفتگو با منصور کوشان. قرار گفتگو با رضا جولایی. قرار گفتگو با محمد محمدعلی. اصغر عبداللهی خودش را فیلمنامه نویس دانست. به بیژن نجدی و فرخنده آقایی زنگ بزنم.
محمدعلی، هم اتاقی‌اش را هم معرفی کرد: "محمد قاسم زاده." و من یادم آمد یک محمد قاسم زاده‌ای هم در روزنامه ایران کار می‌کند. بیشتر نگاهش کردم. دیدم او محمد قاسم زاده داستان نویس است و آن قاسم زاده شاعر است. بعدها محمد قاسم زاده شاعر، نامش را گذاشت هیوا مسیح و محمد قاسم زاده داستان نویس که تا آن زمان کتابی منتشر نکرده بود، کتاب‌های زیادی منتشر کرد. داشتم به مجله لوله شده دست محمد محمدعلی نگاه می‌کردم که داشت سوسک‌هایی که از پایه‌های میز و صندلی و پرونده‌ها بالا می‌رفتند، نگاه می‌کردم که مردی وارد اتاق شد با پالتوی مخملی چمنی.
- سلام.
- سلام.
به محمدعلی نگاه کردم. قاسم زاده گفت:
- آقای بیژن بیجاری هم در این ساختمان هستند.
عین از کره دیگر آمده‌ها نگاهشان می‌کردم. خودم را دست و پا چلفتی می‌دیدم و تازه احساس می‌کردم ادبیات ایران فقط علی اشرف درویشیان و محمود دولت آبادی و هوشنگ گلشیری نیست و این همه نویسنده داریم و من حتی نام شان را نشنیده‌ام.
دیدار محمدعلی و بیجاری را به زودی خواهم نوشت که چطور، گفتگوی محمدعلی شکل گرفت و در مجله "دوران" منتشر شد و بعد اولین داستانم را در مجله "آدینه" چاپ کرد یا بیژن بیجاری که یک سال حاضر به گفتگو نشد و یک روز چهارشنبه‌ای که رفته بودم به محمدعلی سر بزنم و طبق معمول آسانسور به جای این که برود طبقه همکف، طبقه اول پیاده شدم و رفتم به اتاق بیجاری، گفت:‌ آخر هفته چه کاره‌ای؟
- می‌رم قزوین اغلب. چطور؟
و دو روز پنجشنبه و جمعه آن هفته را در خانه‌ای که روبه روی زندان قصر بود، با او گفتگو کردم و هنوز نوارهایش هست و تنها یک دهم نوار در کتاب "نسل سوم داستان‌نویسی امروز" منتشر شد.
خوشبختانه همه آرام آرام نشانم ‌دادند که کم کتاب خوانده‌ام. خوشبختانه همه کتاب‌هایشان را به من ‌دادند که بهانه نداشتن کتاب را نداشته باشم. خوشبختانه همه کمکم کردند تا من هم به خودم کمک کنم و بنشینم و تمام کتاب‌هایشان را بخوانم و بعد سراغ شان بروم.
راستی شماره شهریار مندنی پور و ابوتراب خسروی را هم منصور کوشان داد. محمدعلی هم شماره جعفر مدرس‌صادقی و امیرحسن چهلتن و فرشته ساری را داد. دنبال محمدرضا صفدری هم بودم که به طور اتفاقی یک روز در اتاق محمدعلی دیدمش و ... شرح این موضوع را در دیدار با محمدرضا صفدری خواهم‌ نوشت.
اما فرخنده آقایی...
یک جمعه که داشتم برمی‌گشتم تهران، اتفاقی، مجله گردونی را در حراجی کتاب انقلاب پیدا کردم که شرح جایزه گردون بود و برندگانش. اسم فرخنده آقایی و کتابش "راز کوچک" و جایزه گردون و ... مصمم شدم به او زنگ بزنم. زنگ زدم اما کسی جواب نداد.
صبح شنبه دوباره زنگ زدم. آقایی، گوشی را برداشت:
- بفرمایید!
- سلام. خانم آقایی تشریف دارن؟
- خیر. یک ساعت دیگه تماس بگیرین لطفا.
یک ساعت دیگر زنگ زدم. خانمی، گوشی را برداشت:
- سلام. علیخانی هستم.
- سلام. شما زنگ زده بودید یک ساعت قبل؟
- بله، می‌خواستم مزاحم تان بشم.
- بفرمایید.
آدرس بالاتر از میدان فردوسی بود و نبش قره نی. جلوی در گفتم:
- با خانم آقایی کار دارم؟
- خانم آقایی؟
- بله خانم آقایی؟
مکثی کرد و نگهبان دیگری که کنارش ایستاده بود، گفت:
- کار شخصی دارین یا بانکی است؟
- نه، شخصی است.
راهرو اول را که پیچیدم، اولین در اگر اشتباه نکنم شماره 215 بود. کلید اتاق روی در و در بسته بود. با این حال در زدم. صدایی گفت: بفرمایید!
آرام در را باز کردم. داخل اتاق تاریک بود و نور چراغ مطالعه‌ای صورت زنی را نشانم ‌داد که پشت میز نشسته بود و مهربان و لبخندزنان پرسید:
- راحت پیدا کردین؟
- بله.
و آن وقت تازه متوجه شدم، مردی میانسال هم میز روبه روی اوست. شنیدم خانم آقایی گفت:
- آقای علوی، همکارم.
آقای علوی سیگار مونتانا را چسبانده بود به چوب سیگار. توی تاریک روشن اتاق، سبیل‌های سیاهش را دیدم و تکانی که به خودش داد. منتظر بودم بشنوم او هم نویسنده باشد و بلند بشود و دست بدهد اما چوب سیگار را دوباره گذاشت روی لبش و مشغول پرونده‌ای شد که جلویش باز بود.
اردیبهشت 85 بود و من هنوز آن روز را اینطور بخاطر دارم که زنی به من اشاره کرد روی مبل بنشینم؛ مبل‌های نارنجی سیری که رو به میز بود و پشت میز و چراغ مطالعه، پله‌های آهنی دیده می‌شد و ساختمان‌های دیگر و ... لبخندی زد و گفت:
- کارا خوب پیش می‌ره که؟
- بله؟... بله!
مکثی شد و نگاه کردم به آقای علوی. آقای علوی از زیر عینک نگاهم می‌کرد. اولین بار بود یک زن نویسنده می‌دیدم. در جلسات داستان‌نویسی قزوین هم با این که دختران داستان نویس بودند اما هیچ وقت جدی‌شان نمی‌گرفتیم و با این حال گمان نمی‌کردیم سیمین دانشور، زن است؛ چون هم نویسنده سووشون بود و هم همسر جلال آل احمد.
همه‌اش خدا خدا می‌کردم نپرسد چه کتابی ازش خوانده‌ام. رفت طرف میزش و دست کرد توی کشوی میز.
- کتاب‌های منو که ندارین؟
- کتاب‌های شما...
تپه های سبز راز کوچکتپه‌های سبز و راز کوچک را برداشت و نوشت: تقدیم به جناب آقای یوسف علی‌خانی / با احترام
هر دو کتاب را به یک شکل نوشت و برعکس بقیه که امضاء‌ می‌کردند، یک خط کسری کشید و رویش نوشت فرخنده آقایی و زیرش 31/2/1375.
نفس راحتی کشیدم و آمدم بیرون. همیشه از این که فامیلی‌ام، جدا نوشته شود، ناراحت می شدم اما از این که فامیلی‌ام را جدا نوشته بود، سرخوشی خاصی پیدا کرده بودم.
خیلی طول کشید تا کتاب‌های محمدعلی و کوشان و جولایی و ... را بخوانم و برایشان سوال ببرم؛ سوال‌هایی که کلیشه‌ای داشتند و فقط یکی دو سوال درباره کارهایشان در آن میان می‌گنجاندم، اما تپه‌های سبز را زود خواندم و اگرچه هیچ از آن سر در نیاوردم اما مغزم پر از سوال شده بود. راز کوچک را البته با لذت خواندم و لذت بردم.
وقتی رفتم قزوین، هنوز با ابراهیم و حبیب می‌رفتیم خانه آقای علی طاهری که معلم تئاترمان بود و هر هفته خانه‌اش جمع می‌شدیم با چند نفر دیگر و داستان می‌خواندیم و نقد می‌کردیم و از علی اشرف درویشیان و محمود دولت آبادی البته فراتر نمی‌رفتیم و هوشنگ گلشیری را خوش نداشتیم؛ چون مثلا از درد ما نمی‌نوشت. کتاب تپه‌های سبز و راز کوچک را همراهم بردم خانه آقای طاهری، داستان‌هایش را خواندم،‌ واقعا چیزی سر در نمی‌آوردم ولی احساس می‌کرد خب لابد ادبیات این است دیگر! و آن شب چنان دفاع جانانه‌ای از داستان‌ها کردم که هنوز یادم نرفته چهره عصبانی علی طاهری و منتظر بودم بشنوم؛ شماها خیلی زود اصالت خودتان را از دست می‌دهید که البته نگفت و بعدها از کس دیگری که باز می‌رفتیم خانه‌اش، شنیدم. این‌ها البته باعث شد آرام آرام علی طاهری، فیتله جلسات را پایین بکشد، تا جایی که زمانی به خودمان آمدیم و دیدیم خاموش شده است و من حالا دلم برای حبیب و ابراهیم و اکبر و امیر و ... تنگ می‌شود.
سوالات کلیشه‌ای من را فرخنده آقایی بسیار با دقت و تمیز و با مداد روی کاغذ سفید پاسخ داده بود. کیف خاصی داشتم. اولین پاسخ‌هایم بودند. هنوز اولین سوال و جواب را در خاطر دارم که پرسیده بودم به طور خصوصی بفرمایید چطور شد نویسنده شدید و جواب داده بود؟ ... جوابش هست، می‌توانید به مجله زنان پاییز 75 نگاهی بیندازید و این گفتگو را ببینید که به شکل خوبی در چهار صفحه منتشر شد. محمد قاسم زاده زحمت بردن و چاپ کردنش را کشید و بعد هم یک روز که رفته بودم طبق معمول به محمدعلی سر بزنم، گفت حق التحریرت آماده است، برو بگیر.
رفتم گرفتم؛ میدان هفت تیر، توی یکی از کوچه‌های رو به کریمخان. هنوز نگاه تیز خانم شرکت را یادم هست وقتی شش هزار تومان را گذاشت توی پاکت. شش هزار تومان برای من که تابستان‌ها کار می‌کردم و پول‌های کارگری‌ام را به مادرم می‌سپردم تا هفته‌ای هزار تومان به من بدهد و سال به آخر برسد، پول زیادی بود و زمانی هم به دستم رسیده بود که آخر سال تحصیلی نزدیک می‌شد و دیده بودم پولم دارد ته می کشد و با آن شش هزار تومان حاصل گفتگو با فرخنده آقایی، می توانستم شش هفته یا به عبارتی یک ماه و نیم در تهران درندشت سر کنم؛ پول بلیط اتوبوس قزوین به تهران و برعکس، پول بلیط شهری، پول ژتون غذا، پول ... البته گاهی هم از این هزار تومان‌های هفتگی، ذخیره‌ای می ساختم و با محسن فرجی راهی حراجی کتاب ها می شدم. در هر حال با این که به این پول خیلی نیاز داشتم و از دفتر مجله زنان تا خوابگاه سنایی، زیر پل کریمخان که ساکن بودم، راهی نبود اما ده بار دست کشیدم به کیفم که نکند توی شلوغی، از دستش بدهم. به این پول نیاز داشتم اما نمی‌دانم چرا یک راست رفتم نشر چشمه که دو سه مغازه آن طرف تر از مغازه فعلی آن بود و تمام شش هزار تومان را کتاب خریدم.
این‌ها را به خانم آقایی هم بعدها گفتم. گفتم که با پول گفتگویش کتاب خریدم و برای همین، هنوز هم – جز امسال- هر سال عیدی ام را می‌گذارد توی پاکت و می‌گوید: " نمی‌دانستم چه کتابی بخرم برات...".
قرار نبود این یادداشت چیزی بیشتر از یادداشت‌های دیگر باشد و نمی‌دانم چرا اینقدر دستم تند می‌دود روی کیبرد و اینطور کلمه‌هاست که می‌آیند و می‌نشینند در این دیدار. آمده بودم فقط بنویسم سه بار با فرخنده آقایی گفتگو کرده ام تاکنون؛ یک بار همان گفتگوی اول که در مجله زنان منتشر شد. یک بار سال 78 و برای روزنامه مناطق آزاد و یک بار هم سال 82 برای روزنامه شرق. یک بار هم به عنوان منتقد و به بهانه گربه‌های گچی، درباره تمام آثار فرخنده آقایی در جلسه‌ای صحبت کرده‌ام.

آمده بودم بنویسم هنوز می‌نشینم و داستان‌های مجموعه‌های "راز کوچک" و "یک زن، یک عشق" و "گربه‌های گچی"‌ را می‌خوانم و کیف می‌کنم و جسارت فرخنده آقایی را در "جنسیت گمشده"‌ و " از شیطان آموخت و سوزاند" می‌ستایم که سنت شکن است در جایگاه خود و سراغ موضوعاتی می‌رود که هر کدام نیاز به صفحات بیشماری برای تحقیق دارند.
آمده بودم بنویسم، بله آمده بودم تشکر بکنم، چه اشکالی دارد آدم، از آدم‌هایی که ازشان خوبی دیده، تشکر بکند، آمده بودم بنویسم مثل مادر بوده تمام این ده سال و اندی و هرگز نگذاشته، تنهایی‌های تهران از پایم درآورد.
یادم نرفته وقتی بیکار بودم و سرباز بودم و بی پول، نامه ای نوشت که ببرم پیش احمد غلامی که آن وقت‌ها خرداد بود که حق‌التحریری برایش کار کنم، و من هنوز آن نامه را دارم و هنوز نبرده‌‌ام به احمد غلامی بدهم. راستی کسی می‌داند احمد غلامی الان کجاست؟ دو سه بار است که زنگ می‌زنم و پیغام می‌گذارم اما جوابی نمی‌شنوم. دلم برایش تنگ شده است.
یادم نرفته، وقتی می‌خواستم خانه ای اجاره کنم در دوران مجردی، کمک کرد وام بگیرم.
یادم نرفته، وقتی همان سال 75، اولین داستان‌های من را خواند و گفت می‌خواهد معرفی‌‌ام کند به هوشنگ گلشیری، چه ذوقی کرده بودم.
یادم نرفته، که اگر وقت گذاشتن‌هایش نبود، مجموعه "قدم بخیر مادربزرگ من بود" هرگز از اتاقم بیرون نمی‌رفت.
یادم نرفته وقتی رفت سایت سخن، به پیشنهاد او شدم مسوول گفتگوهای این سایت.
و یادم نرفته که ...
روز پنجشنبه، بله همین پنجشنبه گذشته، 13 دی ماه، یعنی همین سه روز قبل، وقتی زنگ زدم که می‌خواهم ببینمش، خجالت می‌کشیدم، از بهمن پارسال نرفته‌‌ام محل کارش. زمانی که میدان فردوسی بود، بیشتر سراغش می‌رفتم و غیرممکن بود هر ماه یک بار به دیدارش نروم، اما در این یکی دو سال که محل کارش با محل کار من،‌ کمتر از چهار دقیقه فاصله دارد، ... با خجالت زنگ زدم. به خودش هم گفتم. عذر خواستم که از بهمن ماه سال گذشته تاکنون نرفته‌‌ام به دیدارش و حتی به شوخی گفتم: عیدی سال 86 من را باید دو برابر حساب کنید، چون سال 85 نیامدم برای عید دیدنی.
دوست داشتم در بانک ازش عکس بگیرم که متاسفانه انگار امکانش نیست. این عکس‌ها را در پارک پردیسان گرفته‌ام از فرخنده آقایی؛ در ساعتی مانده به سرخی غروب؛ همین پنجشنبه که ذکرش رفت.
نمی‌دانم دیگر چه بنویسم، می‌خواستم از حسین بیگ آقا، شوهرش بنویسم که چه مهربان است،‌ از رزا بنویسم؛ دخترش که فوق لیسانس می‌خواند، از فرید بنویسم که حالا انگلیس است و درس می‌خواند. مهم تر از همه از سفر دسته جمعی مان به الموت بنویسم که ...
اما این یکی را می‌نویسم:
دو سال پیش و پیش از این که گرما،‌ امان الموتی ها را ببرد و هرکدام به دنبال ساینه‌ای باشند به عنوان سایه‌بان و خنکای باد را روی تن داغ‌شان احساس کنند، خانم آقایی زنگ زد و گفت:‌ می‌خوام خانم گلی ترقی رو ببریم الموت.
خوشحال شدم، گفتم: باشه، با ماشین من می‌ریم.
فردای همان روز دوباره زنگ زد و گفت:‌ خانم دقیقی هم هست.
دیدم ماتیز من و گردنه‌های الموت و خطر مرگ و ...با خجالت گفتم: پس مینی بوس بگیریم.
مینی بوس را خانم آقایی گرفت؛ یکی از راننده‌های بانک را گرفته بود. شب قبل از سفر زنگ زد و گفت خانم ترقی نمی‌تونه بیاد اما خودمون می‌ریم.
قرار شد خانم آقایی و دخترش، مژده دقیقی و دخترش، شهرام رحیمیان و همسرش، پاکسیما مجوزی و من و ایرنا و ساینا و سیامک، برادر ایرنا باشیم. نهار را هم ایرنا گفته بود آماده می‌کند.
صبح روز سفر، وقتی همه رفتیم زیر پل ستارخان که راهی بشویم، من سبیل‌های ابوتراب خسروی را هم دیدم و خوشحال شدم:
- آقای خسروی تهران بودند، گفتم بد نیست بیایند.
فرخنده آقایی گفت و همگی سوار شدیم. سفر خوبی بود. تعدادی از عکس‌های این سفر در سایت خانم آقایی هست... اینجا. نهار را هم کنار دریاچه اوان خوردیم و بعدازظهر به طرف روستای گازرخان و قلعه الموت رفتیم.
خانم آقایی می‌گوید: الموت، جذبه‌ای دارد که نمی‌گذارد آدم، زمین را احساس کند.
و من چه خوشحالم که پیش از این که او این را بگوید، دوستش داشته‌‌ام و حالا بیشتر دوستش خواهم داشت.
این روزها هنوز حرف از کتابی است که سال گذشته منتشر کرده: "از شیطان آموخت و سوزاند".
کاش می‌توانستم از زوایای گوناگون زندگی این زن – مادر - نویسنده - دوست، بگویم. کاش می‌توانستم بنویسم که او سالم ترین سالم ترین‌هاست در هنگامه‌ای که انسان به سالم بودن خودش هم شک می‌کند. کاش ... فعلا، باقی بقایتان؛ جانم فدایتان.

فرخنده آقایی - عکس‌ها: یوسف علیخانی

فرخنده آقایی - عکس‌ها: یوسف علیخانی

فرخنده آقایی - عکس‌ها: یوسف علیخانی

فرخنده آقایی - عکس‌ها: یوسف علیخانی

فرخنده آقایی - عکس‌ها: یوسف علیخانی

فرخنده آقایی - عکس‌ها: یوسف علیخانی

فرخنده آقایی - عکس‌ها: یوسف علیخانی

فرخنده آقایی - عکس‌ها: یوسف علیخانی

فرخنده آقایی - عکس‌ها: یوسف علیخانی

فرخنده آقایی - عکس‌ها: یوسف علیخانی

فرخنده آقایی - عکس‌ها: یوسف علیخانی

فرخنده آقایی - عکس‌ها: یوسف علیخانی

فرخنده آقایی - عکس‌ها: یوسف علیخانی

فرخنده آقایی - عکس‌ها: یوسف علیخانی

فرخنده آقایی - عکس‌ها: یوسف علیخانی

فرخنده آقایی - عکس‌ها: یوسف علیخانی

فرخنده آقایی - عکس‌ها: یوسف علیخانی

فرخنده آقایی - عکس‌ها: یوسف علیخانی

فرخنده آقایی - عکس‌ها: یوسف علیخانی

فرخنده آقایی - عکس‌ها: یوسف علیخانی
بیوگرافی فرخنده آقایی ... اینجا
سایت فرخنده آقایی ... اینجا

***
دیدارهای تادانه ای ... اینجا
درباره یوسف علیخانی ... اینجا

tadaneh AT gmail DOT com
Links to this post:
ایجاد یک پیوند