یکشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۵
كودكانه‌هاي يوسف عليخاني تا 8 سالگي
يوسف عليخاني در هشت سالگي با داود، پسرعمویم همسن وسال بودم. برای همین تا وقتی که سال 61 و بعد از از این که خرمن پدرم را آتش زدند و بهترین بهانه بیست سال تردیدش برای مهاجرت به شهر را به دست آورد و قهر کرد و آمد شهر ،‌ من و داود، زندگی می کردیم. حالا که نگاه می کنم می بینم زندگی من تا ه8 سالگی بوده و اگر از بودن کنار خانواده چیزهایی یادم مانده، همه اش برای این هست که سال های بعد خیلی سعی کردم دنبال این بگردم که چرا من این همه درباره میلک خواب می بینم و دارم با نوشتن مدام از روستایی که نیست،‌ روستایی که یک کودک هشت ساله توی ذهنش مانده، خواب های هرشبه ام را بازنویسی می کنم تا دیگر خواب نبینم. اما این را هم نمی دانم که آیا با نوشتن این ها، همه چیز تمام می شود؟ اگر من خواب نبینم راحت خواهم شد؟ نمی دانم. بیرون از خواب ها،‌ چیزهایی از کودکی هایم،‌به خاطرم می آیند گاهی. مثل این ها:

1: وقتی شش هفت سالمان بود داشتيم مي رفتيم گل بنفشه بچينيم، ناصر داداش كوچك من و محمد حنيفه، داداش كوچك داود دنبال ما راه افتاده بودند. توانستيم محمد حنيفه رو برگردانيم اما ناصر برنمي گشت. هنوز يادم نمي رود، قلوه سنگي برداشتم از پشت مدرسه و پرت كردم طرف ناصر. صورت خون آلود ناصر را هنوز يادم نرفته است.

2: ساعتی داشتيم از اين زنگي ها. درست شبي كه قرار بود بابایم، فردایش با زنگش بيدار بشود و برود قزوين. من و داداش بزرگم، فيروز دعوا كرديم و شكستيمش. از ترس قايمش كرديم زير پتو. آن شب نمي دانم كي خوابم برد و اصلا بابا كي بيدار شد و...

3: با علي برقي كه الان شده راننده بچه مدرسه اي هاي چند تا از دهات الموت، هم سن و سال بوديم. علي برقي مال دهات پاييني بود؛ ورگیل. ميلكي ها و ورگيلي ها مثل دو تا برادر بودند. اين بود كه يا ما ورگيل بوديم و يا ورگيلي ها، ميلك. با علي برقي دعوا كردم. زدم ناخنش را شكستم كه نشان بدهم ميلكي ها قوي ترند. بعد هم از ترس در رفتم اما از شدت ترس و ناراحتي و عذاب وجدان، توي ظل آفتاب روي پيش بام خانه مان خوابم برد. ننه بابایم رفته بودند باغستان. وقتي بيدارم كردن كه شر و شر ازم عرق مي ريخت.

4: بستني نديده بودم كه خورده باشم. برایم تعريف کرده بودند كه يک چيزی هست مثل شيريني، از يک طرف هم مثل گلوله برفي. نمي توانستم تصورش بکنم كه گلوله برفي چطور مي تواند شيرين باشد و اصلا مگر می شود آوردش ميلك ؟ يك سال وقت تاسوعا عاشورا رفته بوديم ورگيل تا با دسته و علم ها بعد از عزاداري برگرديم ميلك. بين راه، علي اعظم يكي از همسن و سال هاي من اومد جلو و گفت: "علي عموت اين كت رو داد كه براش ببري تا ميلك، خودش توي دسته عزادارا داره سينه مي زنه." علي عمو، قزوين بود و من سال ها بود نديده بودمش. اسم علي عمو براي من با اسم بستني يكي شده بود. اين بود كه تا ميلك، كت را كشان كشان بردم ( فكر کنم شش سالم بود اون وقت). وقتي رسيديم دم امامزاده، يكي از ميلكي ها آمد جلو و كت را از من گرفت. شروع كردم به گريه كردن كه "اين كت علي عموه." گفت:" نه مال منه." از اون ور ديدم علي اعظم داره مي خنده.

5: اول ابتدايي رو كه تمام كردم بابایم ديگر رفته بود قزوين و كار گير آورده بود. من را برد دم عيدي قزوين، عكس بگيره براي پرونده مدرسه ام. بگذريم كه این اولین باری بود که ازم عکس گرفته می شد و سه بار عكس گرفتيم تا خوب درآمد و تفنگی خريديم كه ده دفعه خرابش كردم تا برسيم ميلك. وقتي برگشتيم ميلك، نمي دونم چرا الكي شيشه دواتی كه توي شهر پيدا كرده و با خودم برده بودم ميلك، به داود نشان دادم و شروع كردم به بازي من درآوردي ای. بيچاره داود فكر مي كرد واقعا چنين بازي اي توي شهر هست و غافل از اين كه من از خودم داشتم درمي آوردم.

6: پسرعمه هام، ضياء و محمد، شهري بودند و ما دهاتي. باباي من رعيت باباي آخوند آن ها بود. نه سال هم رعيتي اش را كرد. يعني از وقتي من به دنيا آمدم تا وقتي رفتيم شهر. اين بود كه ضياء و محمد هر وقت مي آمدن ميلك، من دهاتي را دست مي انداختند. یک بار تپه خاكي ای را نشانم دادند و گفتند كه زيرش بلبل قايم كرده اند. من بيچاره هم كه دوست داشتم بلبل ببينم، دست كردم زير خاك ها. آن ها فرار كرده بودند و دست من گهي شده بود.

7: هنوز خواب آن روز را كه يك شكارچي آمده بود ميلك و افتاده بود به شكار و جوان هاي ميلكي دنبالش مي رفتند و من گوشت خرگوش مي خواستم و گوشت شكار و تب كردم و تب كردم و فرياد كشيدم و تنها زماني توانستند من را آرام كنند كه گوشتي برايم كباب كردند و به اسم گوشت شكار به خوردم دادند، فراموش نمی کنم.

8: ابوالفضل، لكنت داشت اما بابايش سلماني بود و مهماندار ميلك. براي همين زياد شهر رفته بود و چشم و گوشش باز بود. خيلي قالتاق بود. زياد با ما كنار نمي آمد. مدتی كه با داود قهر بودم با ابوالفضل رفيق شدم. كلاه پشمي ای داشتم. داشتيم روي پشت بام هاي ميلك دنبال هم مي دويديم كه لبه كلاهم را كشيد روي چشم هايم و وقتي به خودم آمدم كه ديدم كمرم درد مي كند. پايم از لب بام در رفته بود و سه چهار متر پرت شده بودم پايين. جلوي در خانه خودمان. هيچ وقت هم آن شب رو يادم نمي رود كه براي اين كه تب از بدن من بيرون بره، یک گوني برگ گردو كندند و آوردند و ريختند كف اتاق و مثل رختخواب درست كردن و من رو روش خوابوندن.
9:
...

1361 اول ابتدايي بوديم. من و داود. داود توي عكس سمت راست ايستاده با لباس آب و من چپ عكس هستم بين دو نفر ديگر.  عروسي قاسم بود كه بعد آشيخ شد. آن وقت طلبه بود.  يادم مانده بود كه براي اولين بار دوربين به همراه سه پايه را عروسي قاسم گل محمدي ديده بودم. براي همين پيدايش كردم و چند تا عكس برايم فرستاد كه يكي اش همين است
1361 - میلک
اول ابتدايي بوديم؛ من و داود. داود توي عكس سمت راست ايستاده با لباس آبی‌فیروزه‌ای و من چپ عكس هستم بين دو نفر ديگه و زل زدم به دوربین.
عروسي قاسم بود، پسر مرحوم مشدی‌غفور كه بعد آشيخ شد. آن وقت‌ها طلبه بود.
اولين بار دوربين و سه پايه را توی عروسي قاسم گل محمدي ديدم. براي همين گشتم و پيدايش كردم و چند تا عكس برايم فرستاد كه يكي اش همين است. الان قم زندگی می کند. راستی داود هم الان آخوند سرشناسی شده توی قزوین.

1362 - قزوين كلاس سوم بودم. اين كت مشكي را خيلي دوست داشتم. برادرم فيروز هنوز طلبه بود و مي رفت مدرسه شيخ الاسلام. ناصر تازه رفته بود كلاس اول. پسر قاسم خان، همسايه ديوار به ديوارمان - خدايا چرا اسمش ره به خاطر نمي آورم - صداي مان كرد و گفت بياييد از شما عكس بگيرم. چقدر خوشحال شديم. اين عكس و دوتاي ديگه رو به من داد. اون دو تا توي اسباب كشي ها گم شد، چنان كه مجموعه عكس هايي كه كسي به نام عباس آقا از شش سالگي من و پسرعمه هايم گرفته بود. اين عكس باعث شد هر وقت دو سه تا بچه قد و نيم قد ببينم و احساس كنم كه اين ها تا به حال عكس نگرفتن، مخصوصا توي الموت، مي رم ازشون عكس مي گيرم و ...

1362 - قزوين
كلاس سوم بودم. اين كت مشكي را خيلي دوست داشتم. برادرم فيروز هنوز طلبه بود و مي رفت مدرسه شيخ الاسلام. ناصر تازه رفته بود كلاس اول. پسر قاسم خان، همسايه ديوار به ديوارمان - خدايا چرا اسمش ره به خاطر نمي آورم - صداي‌مان كرد و گفت بياييد از شما عكس بگيرم. چقدر خوشحال شديم. اين عكس و دوتاي ديگه رو به من داد. اون دو تا توي اسباب‌كشي ها گم شد، چنان كه مجموعه عكس هايي كه كسي به نام عباس آقا از شش سالگي من و پسرعمه هايم گرفته‌بود.
اين عكس باعث شد هر وقت دو سه تا بچه قد و نيم قد ببينم و احساس كنم كه اين‌ها تا به حال عكس نگرفتن، مخصوصا توي الموت، مي‌رم ازشون عكس مي‌گيرم و ...

درباره یوسف علیخانی ... اینجا

tadaneh AT gmail DOT com
Links to this post:
ایجاد یک پیوند