پنجشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۵
راستي چرا ما آدم ها اين جوري هستيم؟
علي عبداللهي را اولين بار نه سال قبل وقتي رفته بودم صدا و سيما و سعي داشتم با نزديك شدن به موسي بيدج، مترجم زبان عربي، كاري آبرومند براي يك عمر زندگي بي دغدغه پيدا كنم. ديدم. موسي بيدج آن وقت ها مسوول بخش ادبيات راديو فرهنگ بود. شغلي كه پس از او به عبدالرضا رضايي نيا، شاعر و مترجم زبان عربي و بعد پدرام پاك آيين رسيد، البته نمي دانم با رفتن پاك آيين به كتاب هفته طي يك ماه گذشته، چه كسي صندلي نه سال قبل موسي بيدج را اشغال كرده است
القصه، اولين بار علي عبداللهي را همان جا ديدم؛ پيش موسي بيدج. به من جوان بيست و دو ساله آن زمان حق بدهيد كه ناراحت بشوم و احساس كنم يك شغل در جهان مانده كه قرار بود موسي بيدج لطف كند و به من بدهد و نون و آب دارم بكند حالا كسي پيدا شده به اسم علي عبداللهي و مي خواهد هاپولي اش كند؛ خنده دار است اما لطفا نخنديد
نمي دانم بخاطر اين كه موسي بيدج را مي دانستم كرد است يا قيافه محكم و پيچيده و نگاه خشن وغيرقابل نفوذ علي عبداللهي، كه باعث شد فكر كنم كرد است و بيشتر از او بدم بيايد. گيرم كه چند سال بعد فهميدم از پدربزرگ مادري كرد هستم و رانده شده از تركيه و ساكن در ماكو و... ولي اين ها هم باعث نشد علي عبداللهي را دوست بدارم
بعد هم گاهي او را با رسول يونان و بروبچه هاي نشر نارنج بايد ديده باشم در انقلاب و آن حراجي كتاب كه يونان بود و جماعتي ديگر، يادم نيست و فقط اين ها را يادم هست كه هر وقت اين علي عبداللهي، شاعر و مترجم زبان آلماني را مي ديدم حالم از او بد مي شد؛ با تبختر و پرطمطراق و غيرقابل نفوذ. بدتر از آن اين كه سالي هم صدتا كتاب ترجمه و شعر مي فرستاد بازار. باور نكردني بود با خودم مي گفتم يا اين مترجم نيست يا دارد كتاب سازي مي كند. حتي وقتي در مجله دوات يكي به ترجمه هايش گير داد و بعد عبداللهي دفاع كرد و سر آخر آلماني دان ها گفتند عبداللهي درست مي گويد و ترجمه هايش خوب است، دنبال ماجرا را گرفته بودم
حتي وقتي فهميدم با شهرام رحيميان، نويسنده اي كه نمي دانم آيا او را فقط براي داستان هايش دوست دارم يا قيافه اش يا مهرباني اش، در ارتباط است باز نتوانستم با اين علي عبداللهي با صدمن عسل نتوان خورد، ارتباط بگيرم
شعرهايش را مي خواندم و خوشم مي آمد، اما به خودم مي گفتم آدم مگر مي تواند چند كار را با هم و همزمان انجام دهد، يا شاعر باش و يا مترجم
ترجمه هايش را مي ديدم و مي گفتم يك آدم چقدر مي تواند توان داشته باشد
حتي وقتي سه سال و چند ماه قبل با سيامك گلشيري كه در گفتگوي تمدن ها كار مي كرد تماس گرفتم تا داستاني براي كيش فردا بفرستد فهميدم با علي عبداللهي همكار است، شعرهاي عبداللهي را هم برايم فرستاد اما نمي دانم چرا رغبت نكردم درست نگاه شان كنم
ببخشيد اين اعترافات بدجوري دارد حالم را بد مي كند! حالا كه فكر مي كنم مي بينم بي دليل از او بدم مي آمد. من اصلا يك كلمه هم با او صحبت نكرده بودم. چطور مي توانستم اينطور از او بدم بيايد. فقط بخاطر آن كه اولين بار پيش بيدج او را ديده بودم؛ اگرچه هيچ وقت نه بيدج و نه هيچ كس ديگر نتوانستند مرا در پيدا كردن زندگي بي دغدغه كمك كنند
با اين نوشته دارم چكار مي كنم؟ خودم را تخريب مي كنم؟ از علي عبداللهي عذرخواهي مي كنم يا اين كه ...؟
مي دانم دليلش چيست. دليلش را بايد در خودنوشت ستون سمت چپ وبلاگ علي عبداللهي بخوانيد. چيزي كه باعث شد من از خودم خجالت بكشم و با اين نوشته آشكار رسما از او عذرخواهي بكنم
tadaneh AT gmail DOT com
Links to this post:
ایجاد یک پیوند