جمعه، مهر ۰۶، ۱۳۸۶
ديدار با "قاسم كشكولي"‌ نويسنده
قاسم كشكوليقبلا چند بار دستم رفته بود كه بنويسمش حتي يك بار كه آمد اتاقم، دوربين را گرفتم به طرفش. عكس زياد گرفته ام از نويسنده جماعت اما هيچ كدام عكس هايي نشده اند كه از اين چهار نفر گرفته ام؛ محمد شريفي، فرخنده آقايي، شهرام رحيميان و قاسم كشكولي.
براي سه نفر ديگر نوشته ام اما براي قاسم نمي توانستم. شايد تقصير خودش باشد. من چكار كنم كه هنوز ترس آن تماس اول در من مانده؟
بعد امروز كه اس ام اسي ازش رسيد دستم: يوسف خان سايتم را درياب!
رفتم به سايتش. اژدهاكشان را دو روز قبل و در واقع همان روز اولي كه منتشر شده بود به دستش رسانده بودم. تلفني حرف هايي زده بوديم اما فكر نمي كردم اينطور سريع كاري كند كه در واقع همان شود كه بايد. كاري كه در دوره قدم بخير هم كرده بود؛ اگرچه شفاهي و تنها بسنده كرد به يك پاراگراف در يادداشتي در روزنامه "وقايع اتفاقيه" اما اين بار باز اگرچه اندك و كوتاه اما دست گذاشته به چيزي كه بعد خودش گفت: ملقبت كرده ام به عنواني كه تا ادبيات ادبيات است به اين عنوان خوانده خواهي شد: ماهي آزاد ادبيات ايران.
منكر اين نيستم كه همين چند خط يادداشت قاسم كشكولي بهترين خسته نباشيد مي تواند باشد براي مني كه تمام رگ هايم خنك شده بودند در روزهاي آخر به دنيا آمدن اين كتاب.
دو روز قبل به دوستي مي گفتم، يعني در واقع او پرسيد كه چطور شده اين حس و حال را نسبت به قاسم داري؟
گفتم:‌ خنده دار است اما با ترس شروع شد.
گفت: يعني چي؟
گفتم: سال 78 بود. من هنوز سرباز بودم. مترجم روزنامه بودم. غروب ها كه همه مي رفتند من مي ماندم و صفحات ادبيات تمام روزنامه ها را كه به نوعي بهترين و درخشان ترين دوره روزنامه نگاري و صفحات ادبيات ما بود جدا مي كردم.
يكي از اين صفحات، صفحه اي بود با اين عنوان: كارگاهها، نويسنده گلخانه اي پرورش مي دهند.
تمام نكرده رفتم طرف گروه ادب و هنر كه محسن فرجي وسايلش را جمع كرده بود كه برود خانه. گفتم اين آدم را مي شناسي؟
گفت: آره.
گفتم:‌شماره اش رو داري؟
- به چه دردت مي خوره؟
- مي خوام صداش رو بشنوم و بگم كه چقدر حرفاش رو دوست دارم.
محسن گشت و در آن لحظات آخر با بي حوصلگي شماره را داد به من. من هم همان جا زنگ زدم به قاسم كشكولي. گوشي را خودش برداشت.
- الو!‌ آقاي كشكولي؟
- بله. امرتون؟
- عليخاني هستم، يوسف.
- نمي شناسم.
بعد هم گوشي را كوبيد به جايگاهش.
تمام تنم يخ كرد. محسن رفته بود كه بروم درددل كنم. بعد رفتم خانه. بعد فردا هم نگفتم به محسن. بعد پس فرداش گفتم كتاب هاش رو مياري برام؟ بعد آورد. بعد من ناهيد و زن در پياده رو راه مي رود را خواندم. بعد من ديدم كه چقدر داستان هاش را دوست دارم و بعد... بعدي نبود ديگر. چكار مي توانستم بكنم. بايد دوباره زنگ مي زدم بهش؟
آن وقت گذشت و هميشه فكر مي كردم قاسم كشكولي تهران نيست اصلا. بعد شنيدم كه زياد اهل باندها نيست. بعد گفتند حرف حرف خودش هست و بروبيايي دارد. بعد مجتبي پورمحسن با او گفتگو كرده بود در جايي كه من مسوول بخش ادبياتش بودم منتشر كردم. بعد ديدمش.
دو بار در جلسات يلدا ديدمش. يك بار در جلسه نقد كتاب فرخنده آقايي و يك بار هم در جلسه نقد كتاب محمد محمدعلي. رغبت نكردم بروم جلو. سلام و عليك را براي خودم نگه داشتم.
بار سوم اما در جمعي بود كه دوستانم بودند؛ عليرضا بهنام، فرهاد حيدري گوران، سپيده جديري و محسن فرجي و ... سلامي و عليكي؛ همين و تمام.
آن وقت كه نشسته بوديم كتابي دادم به عليرضا. كتابي به فرهاد و كتابي به سپيده و كتابي به محسن. عليرضا بهنام گفت به قاسم كتاب نمي دي؟
با اكراه گفتم:‌ نه.
گفت: بده. آدم مطلعي هست در داستان.
گفتم:‌ مي دانم اما دوست ندارم بهش كتاب بدم.
بعد محسن خنديد و گفت: بده!
كتاب را زماني دادم به قاسم كشكولي كه برق سالن گرفته شده بود. فقط نوري از در باز سالن مي آمد داخل كه مي افتاد جايي كه قاسم كشكولي نشسته بود. گاهي همان زمان كه منيرو رواني پور داشت داستانش را اجرا مي كرد، به قاسم نگاه كردم. حواسش به منيرو نبود و داستان خواني اش. سرش به كتابي بود كه فكر نمي كردم قدم بخير مادربزرگ من بود، باشد.
آن وقت جلسه تمام شد.
آن وقت قاسم كشكولي برگه اي را به من داد كه به اندازه كف دست بود: دست مريزاد پسر!‌مرگي ناره ات عالي بود!
بعد خنديد و رفت.
بعد فردا صبح كه سر كار رفتم همان اول وقت از تلفن خانه زنگ زدند كه تلفن داري؟ مضطرب شدم كه كيست كه اين وقت صبح؛ 8 صبح زنگ زده؟!
قاسم بود. حرف زد و حرف زد و حرف زد. داستان هاي قدم بخير را پسنديده بود.
بعد از اينجا و آنجا شنيدم كه درباره كتاب دارد حرف مي زند.
به خودم دوباره زنگ زد كه پسر!‌خريت كردي با اين داستان ها. اين گويش را برمي داشتي كه خواننده فرار نكند.
اين ارتباط بود. گاهي تماسي و تلفني تا رمان نامه اش درآمد.
در همان جلسه خصوصي كه رمان نامه را خواند برايم به شدت دوست داشتني آمد؛ ترديد ندارم آدم وقتي از كسي خوشش بياد حرف زدنش هم برايش دلنشين خواهد شد.
بعد آمد و ازش عكس گرفتم.
بعد رفت و ازش ديدار ننوشتم.
بعد امروز (در واقع ديروز) آمدم و ديدم اين را نوشته.
بعد من يك دفعه يادم افتاد كه امروز ششم مهرماه است.
و ششم مهرماه روز تولد قاسم است؛ ششم مهر 1342 لنگرود.
و بعد ... چه بعدي؟
قاسم جان تولدت مبارك!


سايت قاسم كشكولي ... اينجا

لينك هاي ديگر ... اينجا
tadaneh AT gmail DOT com
شنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۶
ديدار با علي ايثاري كسمايي، مترجم
ديروز بالاخره خواندن و ويرايش كتابي را كه "اِيرَنّا" طي چند سال گذشته با خون و دل ترجمه كرده تمام كردم. اين كتاب مجموعه مقالات "ائولين ريد" است با عنوان "علم و جنسيت " كه يك فصل آن را ايرنا چند سال قبل و وقتي هنوز وبلاگ مي نوشت ترجمه كرده بود كه همان زمان در مجله ادبيات و فلسفه (ويژه اسطوره) با عنوان "چالش هاي مادرسالاري" منتشر شد. كتاب زمستان سال گذشته حروف چيني شده بود اما به دليل درگير شدن ما با بازسازي خونه، موند و موند تا اين كه طي يكي دو ماه گذشته، خود ايرنا اين 306 صفحه را نمونه خواني كرد و من هم براي بار آخر خواندمش.
همه اين ها را نوشتم به اينجا برسم كه گاهي آدم قدر لحظه اي را كه در آن هست نمي داند. ديروز وقتي مشغول خواندن اين كتاب بودم ، متوجه شدم چقدر حضور آقاي كسمايي را احساس مي كنم. زماني هم كه اژدهاكشان را براي آخرين بار ويرايش مي كردم اين احساس را داشتم.
علي ايثاري كسمايي را اولين بار در روزنامه مناطق آزاد ديدم؛ نيمه اول سال 78. آرام مي آمد در آن تحريريه كوچك مي نشست و من از ديدن آدمي چون او در ميان جوانان اين روزنامه متعجب مي شدم. هيچ وقت حواسش به كسي نبود. آرام مي آمد و آرام مي رفت.
هيچ وقت هم سلامي ميان من كه با لباس فرم دوران سربازي به روزنامه مي رفتم و آقاي كسمايي رد و بدل نشد و هميشه فكر مي كردم اين آدم چقدر "خاص" است.
بعدها هم پنجشنبه ها در دركه زياد مي ديدمش. تنها بود و يك كوله پشتي همراه داشت و حتي - يك بار به خودش گفتم و منكر شد - حتي يك بار سلام هم كردم جوابم را نداد و رد شد. شايد البته خسته بوده بنده خدا.
بعد گذشت و باز ديدمش در روزنامه.
بعد گذشت و من وارد جام جم آنلاين شدم. دكتر شكرخواه همان روز اول گفت: يوسف صبح ها تو هستي و آقاي كسمايي.
اتاقي بود كوچك به عنوان اتاق خبر و اتاق ديگري كه كورش نور و كيوان مافي آنجا بودند؛ اتاق فني و سايت.
بعدازظهرها هم دوستان ديگر بودند مثل بهرام افتخاري، محمدرضا نوروزپور.
همان روز اول دكتر شكرخواه گفت يوسف براي تو اشكالي نداره خبرهات رو آقاي كسمايي اول بخونه بعد بره توي سايت؟
گفتم نه. چرا بايد داشته باشه.

بعد خبرها را هر روز بعد از اين كه ترجمه و بعد تايپ مي كردم براي آقاي كسمايي پرينت مي گرفتم و بنده خدا با چه دقتي مي خواند و اشكالاتش را مي گفت. احتمالا خودش هم تعجب مي كرد كه چطور حرف هايش را گوش و عمل هم مي كنم.
برايم آموزنده بود. بخشي از آموخته هايم را مديون سپيده زرين پناه هستم در مناطق آزاد. بعد حسن محمودي در همين مناطق آزاد. بعد محمدرضا عرفانيان در روزنامه انتخاب . بعد عليرضا معزي در روزنامه جام جم. اما همه اين ها يك طرف بودند و نحوه ويرايش آقاي كسمايي يك طرف.
براي همين هم بود كه از همان روز اول تمام اين ويرايش ها را نگه داشتم.
گاهي در خلوت نگاه شان مي كردم و الان هم در خانه دارم شان. برايم كلاس درس بود.

علي ايثاري كسمايي، متولد 1325 بازنشسته بيمه است اگرچه نزديك به چهل سال در روزنامه كيهان كار كرده، مترجم مطبوعاتي نبوده فقط كه در كارنامه اش بيست كتاب در حوزه ترجمه هم قرار دارد مثل: روزنامه نگاري جهاني، رسانه ها و نوگرايي، آپارتايد خبري در اسراييل، از استالين تا يلتسين، سري و محرمانه و ... چند عنوان از كتاب هايش هم با ترجمه مشترك او و دكتر يونس شكرخواه منتشر شده.
هميشه توي حال خودش هست. هنوز هم كوه مي رود و مدام دلش براي ما مي سوزد كه قدر ريه هايمان را نمي دانيم و كوه نمي رويم واينقدر بدبين هستيم و ... هنوز نخودچي بادام هم مي خورد و رژيم مي گيرد گاهي.

ديروز وقتي داشتم كتاب ايرنا محي الدين بناب را ويرايش مي كردم احساس كردم چه نعمتي بوده كه اين سه سال گذشته، شاگردي علي ايثاري كسمايي را كرده و اگرچه شاگرد بدي بوده ام اما خرسندم كه او مهربان و بي آلايش، ايرادات من را مي گرفت و هيچ انتظاري هم نداشت جز مهرباني.

تادانه نوشت: راستي در حالي كه داشتم اين مطلب را مي نوشتم از كورش نور خواستم با موبايل عجيب غريبش كه بيشتر به لب تاب مي ماند، از آقاي كسمايي يواشكي عكس بگيرد. اون هم چه يواشكي اي عكس گرفت.






ديدارهاي ديگر ... اينجا
tadaneh AT gmail DOT com
شب فريدون مشيري برگزار شد
شب « فريدون مشيري ، مضمون پنجاه و هشتمين شب از شب هاي مجله بخارا بود كه عصر روز پنج شنبه 29 شهريور در تالار ناصري خانه هنرمندان در حالي برگزار شد كه نه تنها جاي خالي براي نشستن نبود بلكه جاي ايستادن و نشستن روي زمين هم نبود و عده ي زيادي تا پايان مراسم را به صورت ايستاده دنبال كردند. هوشنگ مرادي كرماني ، صديق تعريف ، پروين سليماني ، ترانه مسكوب ، عليرضا رئيس دانا ( مدير نشر نگاه ) ، محسن باقرزاده ( مدير نشر توس ) ، علي جعفريه ( مدير نشر ثالت ) كاوه كيائيان ( نشر چشمه ) رضا يكرنگيان ( مدير نشر خجسته ) مخدره آموزگار ، سپيده جديري ، علي عبداللهي ، اصغر نوري ، احمد وكيليان و گروهي از هنرمندان عرصه موسيقي و شعر و سردبيران نشريات از حاضرين اين مراسم بودند.

در آغاز برنامه بيتا رهاوي شعر هميشه ماندگار « كوچه » را با همراهي پيانوي ماني باستاني پاريزي دكلمه كرد و سپس علي دهباشي با عنوان زندگي سه نسل با شعر مشيري از اين شاعر پرآوازه ايران سخن گفت « بيش از نيم قرن است كه شعر فريدون مشيري در فضاي شعر ايران و فارسي زبانان جهان حضوري خاطره انگيز دارد. حضوري كه در هر برهه ا خاطرات خاص خود را براي ما تداعي كند.

فريدون مشيري در بهترين توصيف از زمره شاعراني است كه مستقيماٌ با عواطف آدمي سر و كار دارد و به شدت از نوميدي دوري كند و به انسان اميدوار است.

سروده هايش نگاه شاعري است كه رنج و دردش به ابعاد جهان وسعت و عمق دارد و بازتاب آن به لطافت انديشه و زيبايي و رواني كلام آميخته است .

آشنايي مشيري با سنت هاي شعر فارسي كه با خلاقيت هاي نو در شعر فارسي همراه است وي را داراي زباني شفاف ، زلال و ساده كرده است كه در برخي از وجوه شعرهايش فاخر نيز هست .

شعر مشيري با موسيقي پيوندي تنگاتنگ دارد و آهنگ كلام و اوزان موسيقيايي عنصري اساسي در شعر وي به شمار مي رود . لذا اين جنبه شعر مشيري در ميان شاعران نوپرداز كمتر بديل داشته و حتي مي توان ادعا نمود كه در كنار سايه يگانه است و به همين دليل اشعار وي مورد استقبال ترانه پردازان قرار گرفته است . قريب به نيم قرن پيش مرحوم امير جاهد نخستين كسي بود كه بر روي اشعار مشيري ترانه « در ملك ايران » را كه با صداي جاوداني قمرالمولك وزيري اجرا شد آهنگ ساخت . از آن پس تا كنون بيش از بيست و هفت ترانه بر روي اشعار مشيري ساخته و يا اجرا شده است .

سه نسل با « پر كن پياله را » ، « بهارم دخترم » ، «‌بوي باران » ، «‌آخرين جرعه » ، « دلاويزترين » ، « از نگاه ياران » ، « كوچه » ، « آخرين جرعه اين جام تهي » و ترانه هاي ديگر زندگي كردند.

در شخصيت مشيري ، بيش از هر چيز ، احساساتي لبزير از عشق به ايران ، تاريخ ، هنر و فرهنگ ايران موج مي زند . اشعاري كه به مناسبت هاي ملي ، حماسي و تاريخي سروده است گواه اين شور و عشق وي است . « خروش فردوسي » ، « نيايش » ، « ريشه در خاك » و دهها نمونه ديگر از سروده هاي مشيري است كه سرشار از عشق شاعر به ايران و فرهنگ ايراني است و دكتر عبدالحسين زرين كوب چه به درستي گفته است كه : « ... به خاطر همين وجدان پاك انساني ، همين عشق به حقيقت و همين علاقه به ايران و فرهنگ ايراني است كه من فريدون را مخصوصاٌ در اين سال هاي اخير ، هر روز بيش از پيش در خور آفرين يافته ام ، به گمان من فريدون شاعري واقعي است ـ شاعر واقعي عصر ما . هنرمندي بي ادعا ، شاعري خردمند ، و فرزانه اي كه ايراني بودنش هم او را از دلواپسي براي سرنوشت انسان ، براي آينده انسانيت و براي دنياي فردا مانع نمي آيد ... »

اينك در آستانه هشتاد و يكمين سالروز تولدش ما دوستدار اين شاعر منادي مهر و دوسي گرد هم آمده ايم و بي مناسبت نيست كه اگر سروده اي را كه او خطاب به عزيز از دست رفته اي گفته است مورد خطاب خود فريدون مشيري قرار دهيم گه گفت « تو نيستي كه ببيني چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است / چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست / چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است / هنوز پنجره باز است / تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري / درختها و چمن ها و شعمداني ها / به آن تبسم شيرين / به آن ترنم مهر / به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرند . تمام گنجشكان / كه در نبودن تو / مرا به باد ملامت گرفته اند / تو را به نام صدا مي كنند . هنوز نقش تو را از فراز گنبد كاج / كنار باغچه ، زير درختها ، لب حوض / درون آينه ي پاك آب مي نگرند. »

پس از آن غلامحسين اميرخاني از فريدون مشيري چنين ياد كرد « ما امروز ، در شرايطي كه هستيم شايد نياز به نگاهي همه جانبه داشته باشيم تا بتوانيم جايگاه درست خود را پيدا كنيم و چوانها نيز بدانند چگونه بايد راه خود را بيابند. همه ما از اين نوع خاطرات شاد و در عين حال غم انگيز در ذهن خود داريم . گر چه در ياد و خاطره ي اين عزيز و نبودنش غمگين مي شويم اما در عين حال شادي و سروري هم در كنار اين غم به وجود مي آيد و اين نيست فقط به خاطر شخصيت اين مرد نيك و او اين روحيه شاد و جالبي كه داشته و همواره در همه محافل رفتارش با مهر و عطوفتي خاص آميخته بود. در طي 15-16 سال دوستي و معاشرت مسلماٌ خاطرات بسياري از او دارم . خيلي از هنرمندان شخصيت هاي پيچيده اي دارند و گاه تمام كساني هم كه در زمينه هاي اجتماعي كار كرده اند نمي توانند تمامي اين ويژگي ها را بازگويند . و در فريدون مشيري ويژگي بسيار ارزشمندي هست . كلام ا و به قلب و عاطفه مخاطب نفوذ مي كند . و امروز كه مي بينم اين همه جوان به اينجا آمده اند بسيار شادمان مي شوم كه جوانان ما چنين ارج گذار هنر و فرهنگ ما هستند.»

سپس همايون خرم از ارتباط تنگاتنگ بين موسيقي ايراني و شعر و ادبيات سخن گفت « و اين ارتباط در حقيقت بسيار تنگانگ است و اكثر مكمل يكديگر مي باشند . اغلب ديده ام كه آهنگي را روي شعري مي گذارند كه شعر را خراب مي كند ، مثل كاري كه اين روزها با اشعار حافظ مي كنند . » و سپس افزود « فريدون مشيري بي آنكه من بدانم در همسايگي من زندگي مي كرد و روزي موقعي كه از منزل خارج مي شدم اين را فهميدم و سپس اين آشنايي به دوستي انجاميد و بعد كه هوشنگ ابتهاج شوراي شعر را در راديو راه اندازي كرد وشاعران ديگري چون سيمين بهبهاني ، فريدون مشيري ، نادر نادرپور در كنار هم جمع شدند كارهاي اساسي در زمينه آهنگسازي انجام شد. ولي نمي دانم چه طور شد كه با وجود اين صميمت هيچوقت آهنگي روي شعرهاي مشيري كار نكردم و اميدوارم بتوانم روزي جبران اين كمبود را بكنم و آهنگي روي يكي از شعرهاي او بنويسم. »

پس از آن فرهاد فخرالديني از سال ها كار و دوستي با فريدون مشيري حكايت كرد « قصد ندارم درباره شعر مشيري حرف بزنم ، همه ما او را به عنوان شاعر ارزشمند مي شناسيم و بررسي شعر او را بايد به محققين واگذار كرد . اما آشنايي من با فريدون مشيري به حدود سي سال پيش برمي گردد ، به سال هايي كه در راديو همكار بوديم ـ در ميدان ارك و آهنگ هايي را با هم كار كرديم . » و سپس آهنگ هايي را برشمرد كه بر روي اشعار مشيري گذاشته « براي دخترم بهار با صداي مرضيه ، سرود بهار با صداي فريدون فرهي ، موج با صداي مرضيه كه بعداٌ توسط شجريان اجرا شد و سپس توسط عليرضا قرباني . اشتياق با صداي سيما بينا ، آخرين جرعه اين جام با صداي مرضيه و سپس عليرضا قرباني ، ياد يار

مهربان با صداي كاوه ديلمي ، و نيايش با صداي شجريان .

سپس پگاه احمدي ويژگي هاي شعر مشيري را چنين برشمرد

من سکوت خویش را گم کرده ام !

لاجرم در این هیاهو گم شدم

من که خود افسانه می پرداختم

عاقبت افسانه ی مردم شدم !

( شعر جادوی سکوت ، از مجموعه ی سه دفتر )

زنده یاد فریدون مشیری ، شاعر مانا و بلند آوازه معاصر ، نزد خواص و عوام ، به عنوان ِ

شاعر اشعار تغزلی ِ پسانیمایی ، شهره است . اشعاری لطیف ، عاشقانه و آهنگین که از

مجموعه شعرهای آغازین مشیری ، نظیر مجموعه ی نخست یعنی " تشنه ی طوفان ،

چاپ 1334 " تا دفترهای بعدی از قبیل " گناه دریا ، 1335 " ، " ابر ، 1340 " ،

" بهار را باور کن ، 1347 " و ... ، زبان ، صنعت ورزی های شاعرانه و موسیقیِ شعر

، همه در خدمت ِ بیانی تلطیف شده ، لیریک و عاشقانه است که در پاره ای موارد نیز ،

به نوعی رُمانتیسم سیاه ، خاطره سرایی یا بیان پند و اندرزگون ، متمایل می شود :

می تپد سینه ام از وحشت مرگ

می رمد روحم از آن سایه ی دور

می شکافد دلم از زهر سکوت !

مانده ام خیره به راه ،

نه مرا پای گریز ،

نه مرا تاب نگاه .

( از دفتر ابر و کوچه )

اما وجه غالب آثار زنده یاد مشیری ، همان وجه رُمانتیک و تغزلی ست که در شعر شاعرانی

نظیر نادرپور، توللی ، ابتهاج ( در پاره ای از سروده ها ) ، رحمانی و تعداد دیگری از

هم عصران او نیز، به عنوان شاخصه ای پررنگ قابل شناسایی ست :

بازو به دور گردنم از مهر حلقه کن

بر آسمان بپاش شراب نگاه را

بگذار از دریچه ی چشم تو بنگرم

لبخند ِ ماه را .

( از دفتر ابر و کوچه )

صدف سینه ی من عمری

گوهر عشق تو پروده ست

کس نداند که درین خانه

طفل با دایه چه ها کرده ست

همه ویرانی و ویرانی

همه خاموشی و خاموشی

سایه افکنده به روزن ها

پیچک ِ خشک فراموشی ...

زنده یاد مشیری پیش از ورود به وزن نیمایی ، به استقبال از شاعرانی همچون حافظ ،

سعدی و باباطاهر در اکثر قالب های کهن شعر فارسی از غزل گرفته تا مثنوی و رباعی ،

طبع آزمایی کرده است :

دل عاشق ، گریبان پاره خوشتر

به کوی دلبران آواره خوشتر

غم دل با همه بیچارگی ها

از این غم ها که دارد چاره خوشتر

یا به عنوان نمونه در این چهارپاره که مصراعي از شعر " آهوی وحشي " حافظ

تضمین شده است :

" دو تنها و دو سرگردان ، دو بی کس "

به خلوتگاه جان با هم نشستند

زبانی بی زبانی را گشودند

سکوت جاودانی را شکستند

شعر فریدون مشیری ، به موازات تغییر قالب ، از کلاسیک به نیمایی ، با تغییرات مشهود

محتوایی نیز توام می شود . تازگی و نوآوری در آفرینش ایماژهای نو و تصاویری که پیش

از آن ، برای مخاطب ، مسبوق به سابقه نبودند ، در شعر او به وفور یافت می شود :

روزگاری ست که پرواز کبوترها

در فضا ممنوع است

که چرا

به حریم حرم ِ جت ها خصمانه تجاوز شده است !

( از مجموعه ی بهار را باور کن ، 1347 )

اغلب مخاطبان آثار مشیری ، معمولا با آثار تغزلی او در پیوند و آشنایی هستند و در نقد و

بررسی آثار او نیز ، کمتر به سایر وجوه ، مثلا شعرهای اجتماعی ، ملی – میهنی ،

سوگ – سروده ها و شعرهایی که ناظر به دغدغه های اجتماعی ست ، پرداخته شده است .

اما مشیری از آغاز کار سرایش ، از این دست سروده ها کم ندارد .

شعر " دیگر زمین تهی است " که در سوگ زلزله ی شهریور 1341 سروده شده است و

در شمار درخشان ترین سروده های فریدون مشیری ست ، در قیاس با اشعار تغزلی ِ شاخصی

نظیر " کوچه " بی گمان کمتر برای مخاطبان آثار او آشناست :

انگار ، خانه ها و گذرهای شهر را

چندین هزار دست

غربال می کنند !

[ ... ]

آوخ ! زمین به دیده ی من بیگناه بود !

آنجا همیشه زلزله ی ظلم بوده است .

( از مجموعه ی بهار را باور کن )

و باز در همین زمینه می توان به شعر بلند " از خدا صدا نمی رسد " از دفتر ابر و کوچه

اشاره کرد :

ای ستاره ای ستاره ی غریب !

از بشر مگوی و از زمین مپرس

زیر نعره ی گلوله های آتشین ،

از صفای گونه های آتشین مپرس .

زیر سیلی شکنجه های دردناک

از زوال چهره های نازنین مپرس .

پیش چشم کودکان بی گناه

از نگاه مادران شرمگین مپرس

تا آنجائی که می سراید :

ای ستاره ، ای ستاره ی غریب !

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم

پس چرا به داد ما نمی رسد ؟

ما صدای گریه مان به آسمان رسید

از خدا چرا صدا نمی رسد ؟

در مجموعه ی " از دریچه ی ماه " مشتمل بر شعرهای چاپ نشده ی زنده یاد فریدون مشیری

که به همت نشر چشمه و با مقدمه ی جناب آقای حسن کیائیان ، نخستین بار در سال 84 منتشر

شده است ؛ با تعداد بیشتری از این نوع سروده ها روبه رو شدم که چه به لحاظ تنوع قالب و

فرم و چه به لحاظ تنوع مضمون ، بسیار قابل توجه است . از جمله شعرهای شاخص این

مجموعه می توان به شعر " البرز " که در حقیقیت ، منظومه ای با رویکرد به اسطوره های

ایرانی و عناصر ملی – میهنی ست ، اشاره کرد :

البرز سالخورده ، مانند زال ِ زر

موی سپید را

افشانده تا کمر

رنجیده از سپهر

برتافته نگاه خود از روی ماه و مهر

تا آنجا که می سراید :

سیمرغ سال هاست که از بام قله هاش

پرواز کرده است . »

و در ادامه رضا سيد حسيني از سال هاي دوستي و رفاقت خود با فريدون مشيري روايت كرد و سپس بهار مشيري پيام سروش حبيبي را از پاريس به همين مناسبت قرائت كرد :

فريدون جان سلام،

هشتادويك سالگيت مبارك.

تورا آنجا دررديف اول، ميان دوستان مي بينم، با آن لبخند شيرينت كه درجواب من دستي تكان مي دهي.گل وجودت را نه فقط امروز و نه دراين مجلس حاضر مي بينم و نفس گرمت را حس مي كنم، بلكه هميشه و همه جادر دل ما و دوستانت ،كه در سراسر دنيا چه فراوانند، حاضري ودر همه گرمي وشوق مي دمي و مشام جانمان را معطر مي كني.

از صداي سخن عشق نديدم خوشتر يادگاري كه در اين گنبد دوّار بماند.

به ياد دارم تازه مهندس شده بودم ودر وزارت پست و تلگراف نو خدمت،و تو را گاهي در راهروهاي وزارتخانه مي ديدم . جوان خوشروي پرجنب وجوشي بودي ومي دانستم كه شعر مي گويي ولي ذهن من ، مثل ذهن بيشتر مهندسان دربرهوت كتاب هاي فني سرگردان بود.از شعرچيزي نمي دانستم و به قول تو:

در سينه ام ز عشق نمي جوشيد آن شعله ها كه خرمن جان سوزد.

با تو هم فقط از دور آشنا بودم بعد هارفته رفته به همّت سيد(رضا سيد حسيني) "سيد جان سلام!" پايم به مجله سخن،به اين گلستان شعر و ادب باز شد و با تو هم از نزديك آشنا شدم و آشنايي ما به زودي دوستي و بعد رفاقت شد،تا امروز كه ادامه دارد.

شعرتومرا به دنياي جان مي برد و با رواني و صفاي بي نظيرش مثل جويباري زلال ،با زمزمه ي دلنشينش راه اين بهشت را برايم هموارمي كرد. مسؤليت صفحه ي شعرمجله ي روشنفكرو به گمانم "سفيد و سياه" هم با تو بود واشعاري را كه براي اين دو نشريه مي رسيد مي خواندي واصلاح كردني ها را اصلاح مي كردي تا چاپ شود. وبسيارند جوانان باذوقي كه با كمك وراهنمايي توشاعرشده اند.

تسلط تو برشعرسهل وممتنع و خلاصه طبيعي بود، فقط آموخته نبود. شعربا جانت عجين بود. به ياد دارم كه دراوايل دهه ي پنجاه درراديوهم دربخش شعروهنر مشاوربودي. آن وقت ها برنامه اي بود به نام "گل هاي تازه" (اميدوارم اشتباه نكرده باشم) و سايه، كه خود " آفتابي" است درآسمان شعروهنرما، مسؤليت اين برنامه را به عهده داشت. در يكي از اين برنامه ها استاد شجريان ترانه ي معروف عارف را كه با اين بيت شروع مي شد:

"از خون جوانان وطن لاله دميده از ماتم سروقدشان سرو خميده "

مي خواند و الحق چه خوب مي خواند و من هنوز وقت و بيوقت به آواز دل انگيزش گوش مي دهم وبي اختياراشكي ازشوق درچشم مي آورم. باري اين برنامه به آن صورت به نظرِسايه چيزي كم داشت و اومي خواست شعر ديگري كه با آن مناسب باشد به آن بيفزايد و ازتو هم كه به تصادف سري به او زده بودي خواست كه در اين جست وجو كوششي بكني وتو بي معطلي،چنانكه مدّت ها جست وجو و تأمل كرده باشي و ترانه ي عارف خود بخود به گلستانت برده باشد به دنبال آن گفتي:

« اي مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز كان سوخته را جان شد و آواز نيامد»

و اين بقدري بجا بود ونتيجه ي آن به قدري متناسب وزيبا از كاردرآمد كه همه تحسينت كردند. توبا اين انتخاب،دو گوهرِ ناب وشاداب راچنان دركنارهم قرارداده بودي كه زيبايي آنها چند برابرشده بود. برق تحسين درچشمان سايه درخشيد و تا مدّتي اين بديهه گويي زيباي تو بر زبان دوستان بود.

يادت مي آيد سالي كه استاد بزرگوارمان دكترخانلري به مناسبت جشنواره ي هنر اسلامي عده اي را از طرف مجله ي سخن به لندن فرستاد؟ تو ومن هم در اين گروه بوديم. هوشنگ طاهري و تورج رهنما و جمال ميرصادقي و محمود تفضلي و ابوالقاسم پاينده و خيلي هاي ديگرهم بودند. ياد همه شان، ازرفته و باقي به خير. تو ومن هميشه دراين سفربا هم بوديم. من آن روزها سر به ليلي و مجنون نظامي گرم داشتم و خيلي چيزهايش را نمي فهميدم و مشكلاتم را از تومي پرسيدم. از جمله اين بيت را كه:

«زان تازه ترنج نو رسيده نظاره ترنج كف بريده»

وتوتوضيح دادي كه اشاره به داستان يوسف و زليخاست. زليخا براي توجيه عشق خود به يوسف، زنان بزرگان مصررا دعوت كرد و كارد و ترنجي به دست هر يك داد وگفت كه آن ترنج ها را ببرند و آن وقت يوسف را به مجلس وارد كرد و زن ها چنان محو جمال يوسف شدند كه به جاي ترنج دست خود را بريدند.

من تا آن وقت نه قرآن خوانده بودم و نه از داستان يوسف چيزي مي دانستم و ديدم كه زبان فقط لغت و قواعد دستوري نيست. زبان و فرهنگ باهم دست درآغوشند و ازآغاز ميان آنها داد و ستدي عميق و دوجانبه بوده است و ازهم جدايي ندارند و شروع كردم به خواندن قرآن با شوق و دقت بسيار،زيرا بهره مند شدن ازآثارادب ،بي دانستن آن وبسياري چيزهاي ديگرممكن نيست. ونيزاين معني برمن روشن شد كه هركس به نسبت فرهنگ خود از چشمه ي آثارهنري سيراب مي شود. ديدم من چشم مي بينم و توچشمه اي كه آينه ي جان است!

حاشيه رفتم امّا گمان مي كنم كه حاشيه ام حشو نبود. باري درآن سفرمن به يكي ديگرازخصايل توپي بردم. پيش ازآن هروقت در اداره خسته مي شدم و ديگر دستم به كار نمي رفت به سراغ تو مي آمدم. ميزت كنارپنجره بود و توهميشه سرت به كار،گرم بود. مرا كنارخودت مي نشاندي وچاي مي دادي و پيپت راچاق مي كردي و من سيگاركي آتش مي زدم و چند دقيقه اي صفا مي كرديم.

اغلب ساعت ده يازده ؛چيزكي براي خوردن هم بود. يك بشقاب انگوريا طالبي يا حتّي نان وپنيروسبزي وخلاصه محفل انسي بود،كه خشكي اداري را ازآن گوشه مي تاراند. سيد هم اگربرحسب اتفاق دروزارتخانه كاري داشت سري به تومي زد تو سرت به كارت گرم بود وما هم با هم گپ مي زديم وتوگهگاه لطيفه اي يا حكايت خنده داري تعريف مي كردي و گرفتگي دلها را صفايي مي بخشيدي. در اين سفرامّا با دل روشن وذوق بذله پردازتو بيشترآشنا شدم. كنارهايدپارك بود كه دونفري قدم مي زديم وتوآهسته آهسته حرف مي زدي وچه شيرين ،عبوسي را از من ِبد عنق دورمي كردي ،چنان كه من ريسه مي رفتم وبراستي خنده ازاختيارم خارج بود، حال آ نكه حتّي يك تبسّم برلبت نمي آمد. وبعدها متوّجه شدم كه هرجا تو درجمع دوستان بودي غريو خنده بلند بود واين نشان ازصفاي دلت داشت.

بعدها كه شعربيشترمي خواندم گاهي ذوقم گل مي كرد و بيتكي مي سرودم و پيش تومي آوردم ، لابد به اميد شنيدن تحسين تو از رواني ِ طبعم. ولي البّته نغمه ي نا سازم سزاوار تحسين نبود و فقط همان داستان كلاغ وكلاغچه بود. توبرادروار واژه اي به جايي مي افزودي ، كلمه اي ازجاي ديگربرمي داشتي ، يا واوي و ويرگولي را جابجا مي كردي و كرمك شبتاب من بدست توگوهر ِشبچراغ مي شد و من حيرت مي كردم و با سروده ي خود پيش اين وآن پزمي دادم.

تابستانها گاهي با ايران همسرم به ديدن حسن وزهره حميدزاده مي رفتيم كنار دريا و باتفاق آنها به سراغ تومي آمديم، به آن خانه اي كه "سرسبزي نيم لحظه اش سبزينه ي هفت سبزه زاربود" و كانون گرم صفا. گاهي دسته جمعي به ديدن سيمين بهبهاني مي رفتيم(سيمين جان سلام!) و در اين محفل انس جوّ صفا و محبّت را غنيمت مي شمرديم و جانمان خرّم مي شد. ياد اقبال عزيزبه خيركه با تو قرين بودومارا به گرمي پذيرا بود و بهاروبابك كه دسته گلهاي نورسيده اي بودند و مثل دو گنجشگ شاد و شاداب خرّمي مي كردند و باغچه را با غوغاي شادمانه شان نشاط مي بخشيدند:

"صداي شادي گنجشگ ها ،صداي بهار،نگاه و ناز بنفشه،تبّسم خورشيد،ترانه خواندن باد،جوانه كردن بيد،صداي كف زدن لحظه ها برا ي بهار..." آنجا اين چيز ها را كه تو وصف كرده بودي مي ديديم وحس مي كرديم! ولي من ازهمان اوّل "بهار" راباور داشتم ومي بينم كه اشتباه نكرده بودم. اميدوارم سرسبزي وجودش بعكس بهار ِطبيعت ديرپا باشد. ازداشتن اين دو دسته گل كيف مي كني هان! بله حق داري! من هم به لطف آنها نسبت به خودم مي نازم.

ما پيش ازانقلاب جوروپلاسمان راجمع كرديم و به غربت رخت كشيديم.ناچار بوديم. وصف حالمان درهمان روزهمان بود كه نادر بعدها مي گفت:" كهن ديارا ،ديار يارا ، دل از تو كندم ولي ندانم كه گر گريزم كجا گريزم و گر بمانم كجا بمانم! " توبعكس مي گفتي:

" من اينجا ريشه در خاكم ، من اينجا عاشق خاك ِاز آلودگي پاكم. من اينجا تا نفس باقيست مي مانم. من از اينجا چه مي خواهم نمي دانم. اميد روشنايي گرچه در اين تيرگي ها نيست من اينجا باز در اين دشت خشك تشنه مي رانم. من اينجا روزي آخر از دل اين خاك با دست تهي گل برمي افشانم. من اينجا روزي آخرازستيغ كوه، چون خورشيد سرودِ فتح مي خوانم و مي دانم تو روزي باز خواهي گشت."

بله،راست مي گفتي! بزودي بازخواهم گشت. گرچه هرگزازآن خاك پيوند نبريده ام .برمي گردم تا بربسترپاك آن خاك عزيز،همچون كودكي برسينه ي مادر،به خواب روم. واي فريدون جان؛ ازموسيوبودن بيزارم. دلم سخت هوايت را كرده.

سالها گذشت. آفتِ جنگ برسرايرانيان نازل شد، كه نابود باد اين آفت. خدا ديگر آن روزها را نياورد. نعره ي بنياد بركن موشك ها را از اين راه ِ دور با گوش جانمان شنيديم و تنمان با تنِ نزديكانمان مي لرزيد ودلمان نگران آنها بود وازامن دروغين اينجامان خجل بوديم وبار آن را بر دوشمان سنگين مي يافتيم. يك هفته به نوروز مانده نامه اي از تورسيد با خط زيبايت:

"باهمين ديدگان اشك آلود ازهمين روزنِ گشوده به دود به پرستوبه سبزه درود."

جايي كه مردم گرفتارنكبت هولناك جنگ بودند وزندگي رنگي نداشت وهمه چيز خاكستري مي نمود تو با شجاعتي راستين، فريدون واربه بهار درود مي گفتي.

من اين كارت را هنوز دارم وآن را نشان ِكتابم كرده ام وهر كتاب كه تمام شد آن را به كتاب بعدي مي سپارم وهرباركتاب را برآن باز مي كنم و چشمم به آن روشن مي شود.

فريدون جان،آخرين بار كه تورا ديدم عجيب سبك شده بودي ولي درچشمان با صفايت همان نورِشوخ جواني برق مي زد. سبك شده بودي تا مثل كبوتري به بيكران آسمان پرواز كني، مثل شعله ا ي گلگون و بي دود راه كهكشاني را پيش بگيري كه وسعت وعظمتش را اين قدر دوست داشتي و درشعرهايت اين همه يادش مي كردي . »

اين مراسم با نمايش فيلمي مستند از فريدون مشيري پايان يافت.












tadaneh AT gmail DOT com
دوشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۶
شب فريدون مشيري برگزار مي شود
پنجاه و هشتمين نشست از شب هاي مجله بخارا به فريدون مشيري اختصاص يافته است .

بيش از نيم قرن است كه شعر فريدون مشيري در فضاي شعري ايران حضوري خاطره انگيز داشته است و اين به يمن تسلط مشيري به موسيقي ايراني بوده كه بيشتر سروده هايش توسط هنرمنداني همچون بنان ، شجريان ، قوامي ، محمد نوري ، بيژني و ... خوانده شده است .

مجله بخارا با همكاري نشر ثالث و چشمه در سالروز تولد فريدون مشيري اقدام به برگزاري شب مشيري كرده است كه اگر او مي بود در جشن هشتاد و يك سالگي خود شركت مي كرد .

در شب مشيري قرار است غلامحسين اميرخاني ، فرهاد فخرالديني ، همايون خرم ، رضا سيد حسيني ، پگاه احمدي و بيتارهاوي درباره زندگي و آثار فريدون مشيري سخن بگويند. همچنين متن پيام سروش حبيبي توسط بهار مشيري قرائت خواهد شد .

ماني باستاني پاريزي با اجراي قطعاتي از پيانو مجله بخارا را در برگزاري اين شب همراهي مي كند. و فيلم مستندي نيز از زندگي مشيري كه براي اولين بار در سالروز تولدش به نمايش درمي آيد از ديگر برنامه هاي شب مشيري است كه مجله بخارا در ساعت پنج بعد از ظهر 5 شنبه 29 شهريور ماه در خانه هنرمندان ايران برگزار مي كند.
tadaneh AT gmail DOT com
پنجشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۶
شب "ايتالو كالوينو " برگزار شد
پنجاه و هفتمين شب از شب هاي مجله بخارا ، عصر چهارشنبه 21 شهريور در تالار ناصري خانه هنرمندان برگزار شد. اين مراسم به ايتالو كالوينو ، نويسنده نامدار ايتاليايي اختصاص داشت كه اين بار مجله بخارا با همكاري كتاب خورشيد برگزار كننده آن بود.

علي دهباشي در ابتداي اين مراسم ضمن تشكر از دكتر روبرتو توسكانو ، سفير ايتاليا در ايران ، و فيليپ ولتي ، سفير سوئيس در ايران و نيز حاضرين در تالار گفت :

« مجله بخارا پيش از اين شبي را به نام اومبرتو اكو برگزار كرد كه ويژه نامه اي را به بررسي و نقد آثار اكو اختصاص داد. خيلي عجيب نيست كه مجله بخارا به معرفي دو نويسنده معاصر ايتاليايي دست زده است كه اولينش ، اكو ، خطاب به مجله بخارا مي نويسد « مگر مي شود ايران را نديد و مرد » و در آرزوي ديدار از سرزمين ماست . اما كالوينو به ايران سفر كرده است . به يزد ، شيراز ، تخت جمشيد و اصفهان سر زده است .

سفر كالوينو به ايران حاصلش مشاهدات توريستي نبوده است . او مشاهده گري بوده است كه واحه هايي را در كوير ذهنيت خود نسبت به فرهنگ ايراني كشف كرده است مي نويسد « آيا من براي جمع آوري پژواكي از ريشه هاي اسطوره اي كلمه است كه تا به اين جا آمده ام ، يا براي ديدن اين آمده ام كه آيا چيزي آتشي را كه از دوران كوروش ، داريوش و خشايارشا بزرگ مي سوزد از ديگر آتش ها متمايز مي كند. آتشي شعله ور از تسلسل بي وقفه كنده هايي كه هرگز نگذاشته اند خاموش شود.

يا در جايي ديگر كالوينو اين نويسنده غربي كه به جستجوي ريشه هاي معنويت شرقي در خاك ايران با نگاه و ذهنش از همه چيز تصويربرداري مي كند مي نويسد : كاري كه اكنون مي كنم اين است كه بكوشم تا يك محراب قرن چهاردهم را در مسجد جامع اصفهان توصيف كنم . محراب ، در بخشي است كه در مساجد جهت مكه را نشان مي دهد . هر بار كه براي ديدن مسجد مي روم ، در برابر محراب مي ايستم و نمي توانم از نگاه كردنش دل بكنم. آنچه مجذوبم مي كند همين تصور دري است كه به هر طريقي ، كاركرد در را در برابر ديده ها عرضه مي كند ولي به روي چيزي گشوده نمي شود و در حاشيه ها ، نوشته ها در جولانند به رنگ سفيد ، بر كاشي هاي آبي رنگي كه فضاي اين خط نگاره هاي موزون با خطوط موازي را دربرمي گيرد . منحني هايي به مواجي يك موج ، لكه هايي با خطوط مايل يا نقطه مانند كه آيه هاي قرآن را در طول تمام ابعاد ديدني و ناديدني ، رو به بالا و پايين به پشت و به رو ، به پيش و به پس به حركت درمي آورند . در بخش هاي ديگر مشاهدات كالوينو از ايران به نكات بسيار جذاب و خواندني برمي خوريم كه در ويژه نامه بخارا براي كالوينو آمده است .

نكته ديگر درباره كالوينو اين است كه او نويسنده خوش شانسي در ايران بوده است . بعضي نويسنده ها در ترجمه شانس مي آورند بعضي با ناكامي روبرو مي شوند و گرفتار مترجمان نااهل مي شوند. اما كالوينو در مجموع خوش شانس بوده است .

با يك نگاه به مترجمان آثار كالوينو از قبيل : ليلي گلستان ، شهريار وقفي پور ، آزيتا همپارتيان ، سمانه سادات افسري ، ترانه يلدا ، محمد رضا فرزاد ، رضا قيصريه ، اعظم رسولي ، مژگان مهران ، موگه رازاني ، مهدي سحابي ، پرويز شهدي ، ميلاد ذكريا ، محسن ابراهيم و چند تن ديگر مي بينيم كه از جهت ترجمه كالوينو در زبان فارسي موقعيت خوبي را دارد.

و سرانجام بايد از ويژه نامه بخارا براي كالوينو بگويم كه اميدوارم تا پايان مهر ماه منشتر شود كه شامل نمونه هاي چاپ نشده از كالوينو و مباحثي در شناخت اين نويسنده است . »

پس از آن دكتر روبرتو توسكانو در خصوص ويژگي هاي كالوينوي نويسنده سخن گفت كه سخنان او را هانيه اينانلو به فارسي برگرداند.

ایتالو کالوینو: ویژگی های یک نویسنده

اگر چه من ادیب نیستم و تخصص من در ادبیات نیست، لکن سعی خواهم کرد نظر خود را پیرامون خصوصیاتی از ایتالو کالوینو بیان کنم که او را به نویسنده ای با ویژگی های منحصر به فرد تبدیل می کند، نویسنده ای که هرگز به هیچ یک از مکاتب ادبی یا جریانهای فلسفی متمایل نیست.

فکر می کنم که همین ویژگیهای خاص و منحصر به فرد به خوبی بیانگر توفیق آثار وی خارج از مرزهای ایتالیا و همچنین ـ با توجه به ترجمه های متعدد آثار او ـ در فراسوی زبان ایتالیایی باشد.

بنابراین، کالوینوی اساساً ایتالیایی در حقیقت یک نویسنده ی جهانی می باشد.قدرت این نویسنده به گونه ای است که آثار او در فرهنگ های مختلف نه تنها خوانده می شوند، بلکه عمیقاً درک می گردند. از این رو من به عنوان سفیر ایتالیا در تهران بسیار مشتاق هستم این مهم در ایران نیز محقق باشد.

تلاش من بر این است به اختصار نکاتی را بیان کنم که از نظر من می توانند برای نزدیکی هر چه بیشتر به ویژگیهای نویسنده راهگشا باشند» دكتر توسكانو ويژگي هاي كالوينو را چنين دسته بندي كرد :

1 ) کالوینو در سنتهای مردمی یا در قدیمی ترین مسائل موجود در فرهنگهای مختلف ریشه دارد.توانایی قابل توجه وی در بیرون آوردن عمیق ترین معانی از دل سنتها که از گذشته جدا شده و در عوض با شرایط انسانی سر و کار پیدا می کند ـ منظور شرایط انسانی ورای هر یک از سنتهای فرهنگی ـ هنوز هم بوضوح در کار برجسته او بر روی افسانه های ایتالیایی نمایان است.....

2 ) کالوینو ادیب است نه فیلسوف و یا حتی به تراز آن نظریه پرداز. خود او در این باره می نویسد: « نویسنده ای که می خواهد با موشکافی های دقیق شخصیتهای خود با فیلسوف رقابت کند، در بهترین حالت، دچار سردرگمی مجاب کننده و روزمره ی ذهن می شود بی آنکه به آن اجازه ی تنفس در بلندای تفکر را بدهد.»

و در جایی دیگر می گوید:

چیزهایی که ادبیات می تواند جستجو کرده و آموزش دهد کم هستند اما جایگزینی برای آنها نیست: نحوه ی نگاه به خود و به هم نوع، شیوه ی ارتباط برقرار کردن بین مسائل شخصی و مسائل عمومی، ارزش دادن به چیزهای کوچک و بزرگ، در نظر گرفتن حدود و نقاط ضعف خود و دیگران، پیدا کردن نسبتهای زندگی، جایگاه عشق در آن و قدرت و ریتم آن، همچنین پیدا کردن جایگاه مرگ و نحوه ی فکر کردن یا فکر نکردن به آن، ادبیات می تواند سختی، دلرحمی، غم، طعنه و کنایه، شوخ طبعی، و بسیاری دیگر از این مسائل لازم ودشوار را آموزش دهد. مابقی را بایست جای دیگر فراگرفت. از علم، از تاریخ، از زندگی، همانگونه که همه ی ما باید در پی یادگیری آن باشیم.

3 ) کالوینو طبیعی، روان، زیبا، و عاری از تصنع و عناصریست که مطالعه شده به نظر می آیند. اما در پس این طبیعی بودن یک طرح زیبایی شناختی دقیق وجود دارد، به عبارتی یک نظم استوار. در کارهای او اصول زیبایی شناختی روشن و واضحی به چشم می خورند. در « درسهای هاروارد» ( که متاسفانه بخاطر مرگ زود هنگام نویسنده هرگز ارائه نشدند )، کالوینو به بیان پنج معیار اساسی یا به عبارتی نوعی « قواعد کار » یک نویسنده می پردازد: سبکی، چالاکی، درستی، مرئی بودن و کثرت. قواعدی که خود اوـ همانگونه که در آثارش می بینیم ـ همواره سعی داشت با صحت و دقت خاص به کار بندد.

4 ) کالوینو هوشیار و دور از توهمات بوده و هرگز بدبین و ناامید نیست.

گفتیم که یک رابطه ی عاطفی با حقیقت مد نظر نیست؛ ما به تاثر، دلتنگی، ایده آل حجابی برای ندیدن واقعیات تلخ، راه حل های فریبنده برای سختی امروز علاقه نداریم: زبان تلخ کسی را ترجیح می دهیم که نمی خواهد هیچ چیز از واقعیت جهان را از خود مخفی بدارد. بله این بهتر است به شرط آن که نگاه همراه با خضوع و نبوغ باشد تا همواره بتواند جنبش آن چیزی را درک کند که در یک برخورد انسانی، در یک عمل تمدنی، در جهانی که در آن زمان می گذرد به شکل غیر منتظره ای خود را در مقابل تو درست، زیبا، و حقیقی جلوه می دهد.

با اشاره به دستور مشهور یکی دیگر از نویسندگان برجسته ی ایتالیا، آنتونیو گرامشی، بطور خلاصه لازم است برای کالوینو نیز به بدبینی هوش و خوش بینی اراده تکیه کنیم. نه توهمی در کار است و البته نه بی توجهی و بی تفاوتی. برای جمع بندی، از این ویژگی ها نام می بریم: زیبایی شناسی و اخلاق، غنا و سختی، هوشیاری منهای بی توجهی و بی تفاوتی، زیبایی و سبک روشن.

به همین خاطر کالوینو برای ما ارزشمند است و درست به همین خاطر برای تعداد زیادی از خوانندگان در بسیاری از نقاط دنیا گرانقدر می باشد.

امروز در کنار شما بودن، جهت ادای احترام به او، در شهر تهران و در کشور ایران، جاییکه مردم آن عاشق فرهنگ هستند، برای من جای بسی خوشنودی و خرسندی می باشد. از این بابت از شما بسیار سپاسگزارم.»

سپس زندگينامه خود نوشت كالوينو را فرناز حائري خواند « شما از من خواسته ايد تا زندگينامه كوتاهي بنويسم ـ چيزي كه هميشه مرا معذب كرده است . اطلاعات زندگينامه هر كس ، حتي آن مواردي كه در دفتر اسناد عمومي ثبت شده اند ، خصوصي ترين چيزهايي هستند كه هر كس دارد و بازگو كردنشان مثل اين است كه فرد مقابل يك روانكاو قرار بگيرد. دست كم من اين طور تصور مي كنم . من هرگز خودم را در معرض روانكاوي قرار نداده ام.

با اين مطلب شروع مي كنم كه نشانه ماه تولدم ميزان است ، به همين خاطر در شخصيت من توازن و عدم توازن بر هم تأثير مي گذراند تا تعادل ايجاد كنند. » كالوينو در بخشي ديگر از زندگينامه خود مي نويسد « شهر ايده آل من جايي است كه بتوانم به طبيعي ترين شكلي مثل يك خارجي در آن زندگي كنم. بنابراين ، پاريش شهري است كه در آن با همسرم آشنا شدم ، خانواده تشكيل دادم و دخترم را بزرگ كردم . همسرم نيز يك خارجي است و وقتي هر سه ي ما با هم هستيم ، به سه زبان مختلف صحبت مي كنيم . هر چيزي ممكن است عوض شود ، لي نه زباني كه درون خود داريم . ...»

در ادامه آنتونيا شركاء با موضوع « كالوينو در آثار متقدم خويش » به بررسي آثار كالوينو پرداخت :

دو گرايش اصلي كالوينو-كه دوره ي اول ادبيات او را رقم مي زند-از همان اولين اثرش كوره راه هاي عنكبوت آشكار است: واقع گرايي و خيال.

كالوينو در كوره راه هاي عنكبوت(1947) در بستري نئورئاليستي به شرح يك مبارزه ي پارتيزاني مي پردازد كه ملهم از تجربه ي شخصي خودش است.گو اينكه كتاب در سالهاي اوليه ي پس از جنگ دوم جهاني نوشته شده و ضرورت جنبه ي اجتماعي به اين تجربه ي فردي و عطش مردم به ايجاد تغييراتي اساسي و عدالت خواهانه در ايتاليا در جاي جاي رمان نمود دارد، اما كالوينو –چنان كه در مقدمه اي كه 17 سال بعد به كتاب مي افزايد اشاره مي كند- ابا دارد از اينكه وجهه اي اسطوره اي و باشكوه به جنبش مقاومت ببخشد.كما اينكه اعضاي گروه اصلي پارتيزان در رمان كساني نيستند جز يك مشت آدم حاشيه اي و شرور كه كالوينو به واسطه ي آنها نشان مي دهد كساني هم كه بدون انگيزه هاي روشن و آرمان گرايانه وارد اين مبارزه ي مردمي بر عليه فاشيسم شده بودند،كمتر از ديگر پارتيزان هاي آگاه و مباررز در جست و جوي رستگاري بشري نبودند و همين انگيزش قوي مي توانست اتحاد آنها را به يك نيروي فعال تاريخي بدل كند. به اين ترتيب كالوينو با اين انتخاب خود به اين كه ادبيات را به سياست تقليل ندهد و به جريان تبليغاتي غالب در آن دوران تن در ندهد،استقلال روشنفكرانه ي خود را از همان ابتدا اعلام مي كند.آنچه كالوينو را از استاندارد هاي نئورئاليستي مرسوم دور مي كند،اين است كه اثر او با اينكه شخصيت ها و فضاهاي كارگري و متعلق به اقشار پايين جامعه دارد،به هيچ عنوان لحن مستند و ناتوراليستي به خود نمي گيرد و برعكس حال و هوايي تخيلي و قصه ماننددارد.كما اينكه ماجرا از زبان كودكي روايت مي شود كه قهرمان داستان است.

كالوينو در كتاب دوم خود كلاغ آخر مي آيد(1949)كه اخيراً به همت آقاي رضا قيصريه و خانم ها اعظم رسولي و مژگان مهرگان ترجمه و توسط انتشارات خورشيد به چاپ رسيده است،همين لحن جادويي و افسانه اي را حفظ مي كند و با اين كه در اين مجموعه داستان نيز مبارزات پارتيزاني جايگاه ويژه اي را به خود اختصاص داده ،اما پيداست كه اعتقاد نويسنده و هم نسلانش به تاريخ سست شده و اندك اندك اين انديشه غلبه مي كند كه ايثار و فداكاري برا ي آزادي بيهوده بوده و پيروزي آنها فريبي بيش نبوده است.كالوينو با آغاز دهه ي پنجاه و به توصيه ي ويتوريني ، عنصر تخيل را قاطعانه تقويت مي بخشدكما اينكه ويكونت شقه شده ي او (1952) رمان كوتاهي است در قالب قصه. قصه اي كه در وراي نقش سرگرم كنندگي و خيال انگيزي اش ،باري مجازي و تمثيلي پيدا مي كند. به واقع نويسنده با الهام از يك تم مرسوم در ادبيات قرون نوزده و بيست ميلادي ،درونمايه ي "دو گانگي" و موضوع تضاد هاي شخصيت انساني را برجسته مي كند. » خانم شركا ء افزود « رمان بارون درخت نشين (1956) در همان راستاي رمان قبلي است با اين تفاوت كه شكلي روايي تر دارد . پيداست آنچه كه به كالوينو در پرداختن شخصيت بارون الهام بخشيده كسي نيست جز" كنت فيلو زوفيكِ " ولتر،قهرمان داستاني فلسفي كه در دوران روشنگري قرن هجدهم شكل مي گيرد.

ماجراي درخت نشيني بارون رمان كالوينو از 12 سالگي تا پايان عمر در حالي كه از شاخه اي به شاخه اي مي رود و در عين حال در حيات جاري حول خود حضور فعال دارد حكايت نمادين حال ِ روشنفكرِ روزگار خود است كه لازم مي بيند واقعيت را با فاصله بنگرد تا بتواند بهتر آن را مشاهده و درك كند و آزاد منشي خود را حفظ كند و اسير شرايط و محدوديت هاي عقيدتي نشود و در عين حال همين فاصله، امكان حضور فعالانه و آگاه او را در حيات تاريخي و مدني فراهم مي آورد....

مجموعه ي آثار كالوينو در مجلد نياكان ما (1960) گردآوري شد و وجه مشترك آنها اين بود كه ماجراها تماما به گذشته اي دور تعلق داشتنداما پيوندي تنگاتنگ با زمان حال پيدا مي كردند.

انتخاب قالب قصه و داستان هاي خيالي از سوي كالوينو هرگز با هدف فرار از واقعيت صورت نگرفت و وسيله اي شد براي بيگانگي تمثيلي با واقعيت،جهت درك بهتر آن.

كالوينو در حالي به تعقل و منطق دوران روشنگري اقتدا مي كند كه نسبت به محدوديت هاي آن واقف است وچشم بسته آن را باور ندارد؛ چرا كه عقلانيت در دنيايي به منصه ي ظهور مي رسد كه فرّار،هزارتو و پيچيده و مبهم است.او همواره قادر است كه بين اين آگاهي بدبينانه و اعتمادي خدشه ناپذير به ظرفيت هاي عقلاني انسان در راه برقراري جامعه اي برتر ،تعادل ايجاد كند. اين اطمينان ،ايمان و آرامش دروني در قالب ساختارهاي شفاف روايي ، وضوح جبري ، زبان شسته رُفته و عاري از هر گونه زياده روي پر طمطراق و احساسي نمود پيدا مي كند. تكنيك هاي روايي به خدمت گرفته شده از سوي نويسنده تاكيدي ديگر بر اين جدايي كنايي است: انتخاب راوي شاهد كه در داستان نقشي فرعي دارد ،به جاي داناي كل يا راوي شخص اول ،مُهر صحه اي است بر اين فاصله گذاري آگاهانه كه ياد آور تلاش كالوينو برا ي مشاهده ي ژرف تر واقعيت از دور است بي آن كه درگيري با موضوع ، امكان نگرشي مبسوط و عاقلانه را از او بگيرد.»

سخنان بعدي به سرمقاله مهدي سحابي در ويژه نامه ي كالوينوي بخارا ا با عنوان » به بداهت درخت » ختصاص داشت كه توسط فرزانه قوجلو قرائت شد :

پدر و مادر كالوينو هر دو حرفه گياه شناسي داشتند و سرو كارشان با درخت و گل و گياه بود. همه كودكي و نوجواني كالوينو ميان درخت و جنگل گذشت . در آثار او درخت جاي خاصي دارد. يكي از بهترين كتاب هايش ، يعني بارون درخت نشين اصلاٌ يك كتاب درختي است . اين كتاب فقط شرح حال آدمي نيست كه به دليلي رفته لا به لاي درختها و آنجا مانده و بقيه را با نگاه يك آدم زميني از بالا تماشا مي كند ، بلكه اگر خوب حسابش را بكنيم ، شرح حال ما آدم هاي زميني است از نگاه يك اهل درخت. يك آدم درختي كه خودش آزاد است و مثل يك پرنده در هوا و دارد ما را نگاه مي كند كه چطور چسبيده ايم به زمين ، پا در گل .

گذشته از اين رابطه ي تنگاتنگ و به تعبيري رابطه ي عاطفي كه كالوينو با درخت دارد، از جنبه ي اساسي تري هم مي شود بين آنها رابطه برقرار كرد. مي شود كل آثار او را با كليد درخت بررسي كرد. كافي است به بعضي از از ويژگي هاي درخت توجه كنيم . يكي از مهمترين ويژگي هاي درخت اين است كه در نگاه اول كمي بيهوده به نظر مي رسد . بعضي جاها كه بخصوص تنها مي بيني اش مي تواني بگويي « خب كه چي ؟ » انگار تصادفي روي زمين پيدايش شده ، از زمين سفت و سخت و از سر تصادف بيرون زده . پيچ و خم ساقه و شاخ و برگش با صاف و صوفي زمين نمي خواند. شكلش انگار با منطق زمين و جغرافي ناسازگاري دارد. رشد و بالندگي اش هم فقط دلبخواه خودش است . عشقي ، الكي . هر جور كه پيش آمد. به خصوص بعضي هاشان را ، در جاهاي عجيب و غريب مي بيني كه با چه پررويي و سماجتي پا گرفته اند و مانده اند . لب پرتگاه ، تقريباٌ وارونه ! بعضي هاشات از دل يك اثر باستاني بيرون زده اند. سبز و خرم از دل سنگ سخت . با چه گستاخي اي نسبت به آن همه هيبت تاريخي ، يك جوري سرسبزند و قد مي كشند كه انگار مي خواهند صخره كوهستاني يا ديوار يا زمين برهوت را كنف كنند ، درخت نيستند ، ريشخندند. »

سحابي در جايي ديگري مي نويسد « كتاب هاي كالوينو هم بطور كلي ، تقريباٌ همه شان ، همين حالت درخت را دارند. يك حور سادگي و حالت اتفاقي درشان هست. عين همان به اصطلاح « فروتني » درختها را دارند. شايد اولين حسي كه بعد از خواندنشان در ذهن مي ماند حالت خاصي از « بالبداهگي » است .و با همه ساختار پيچيده و خيلي حساب شده اي هم كه درشان هست انگار خود به خودي و اتفاقي جفت و جور شده اند. عشقي ! و به نظر مي رسد كه كالوينو موقع نوشتن شان نه خودش را خيلي جدي مي گرفته و نه كتابي را كه مي نوشته . درست مثل درخت. كه همه لطف و اهميت و عمق كتاب هايش هم در همين است.

شايد به خاطر همين عمق خيلي جدي در عين ظاهر بي تكلف است كه كارهاي كالوينو روي آدم تأثير ماندگار مي گذارد . هم تأثير فكري و هم تأثير حسي . اين تأثير دومي شايد بيشتر به خاطر بار تخيلي آثارش باشد و بخصوص نوع تخيلي كه مي شود گفت تقريباٌ خاص اوست .

يكي ديگر از دلايل عمده تأثير و كارايي آثار كالوينو زبان روشن و زلال اوست . نوعي بداهت و بي فاصلگي كه البته تا اندازه اي هم به ويژگي زبان ايتاليايي برمي گردد. زباني كه سادگي و بي پيرايگي جزو مشخصه هاي ذاتي اش است . اينجاست كه كالوينو از دوستان فرانسوي اش متمايز مي شود . كار چنداني با چند و چون خود زبان ندارد ، در بند كلنجار رفتن با اس و اساس زبان نيست در حالي كه براي همگنان فرانسوي او همين كلنجار پايه و مايه خيلي از كتاب هاست . كتاب هايي اغلب هم خيلي موفق ، اما متأسفانه اعلب با بردي كه در داخل همان زبان محدود مي ماند. كالوينو با خود زبان مسأله ندارد . هدفش اول از همه قصه گويي است و مثل اكثر قصه گوها بيشتر به خود آنچه مي گوي پايبند است و نه چندان به اين كه با خود زبان هم بايد درافتاد و يا نه . براي او مضمون اصل است. »

سخنران بعدي فيورنزو گرستا بود كه از كالوينو با عنوان ادبيات و فرضياتي براي هزاره جديد ياد كرد : بيش از آنكه ايتاليا به خود ببالد ايتالو كالوينو ، مايه سربلندي و افتخار براي ايتالياست . او شخصتيي ست نامدار ، با آثاري ذاتاٌ متنوع و برخي مواقع پيجيده . چولاي 1984 دانشگاه هاروارد از وي دعوت به عمل مي آورد تا چند شب شعر بر پا دارد و بر اين اساس بود كه كار بر روي « دروس آمريكايي» را آغاز كرد با اين اميد كه بتواند اهداف ادبيات را به طور مختصر ، مشخص و در نهايت كل ادبيات را در اين طبقات بنيادي تعريف نمايد . اما متأسفانه در سپتامبر 1985 در پي سكته مغزي دار فاني را وداع مي گويد .» گرستا در ادامه افزود « زندگي كالوينو همانند كليه آثارش كه با منطقي دقيق و رئاليستي هماهنگ با خلاقيتي آزاد و غيرقابل تفكيك همراه است شناخته مي شود . كالوينو ترسي از آن نداشت كه مبارزه ادبي خود را با به تصوير كشيدن گياه آرتيشو به نمايش بگذارد ، نه يكبار بلكه چندين بار اين كار را كرد . آرتيشوو را نشانه دنيا دانسته بود . دنيايي كه در نگاه ما به شكل برگ هاي خارداري مي مانست كه بايد اين برگ ها را تا بي نهايت كند . شگفتي ادبيات در اين است كه مي توان دنياي ادبيات را به آرتيشو تشبيه كرد و در نهايت به لطافت ، سرعت ، صحت ، قابليت رؤيت ، چندگانگي و ثبات رسيد. »

و سپس محمد رضا فرزاد باز هم از كالوينو گفت « كالوينوي داستات چندان تفاوتي با كالوينوي رمان ندارد . باز هم راوي تجربه هاي معاصر است : پارانويا ، افسردگي ، توتاليتاريسم ، سركوب ، سانسور ، سوء تفاهم و ... در اين جا نيز باز فقدان شخصيت . ...

از سوي ديگر فصل درخشاني از كارنامه ادبي او يعني آثاري كه در دهه شصت و هفتاد ميلادي تحت تأثير گروه « اوليپو » و تظريه ساختگراي فرانسوي مي نويسد در ابتدا به شكل داستان هايي كوتاه در مجلات و روزنامه ها منشتر مي شود و بعدها در آثاري چون قصر سرنوشت هاي متقاطع و كمدي هاي كيهاني جلوه مي كند. به عبارت دقيق تر داستان هاي كوتاه او خطوط چهره كالوينويي را كه مسحور فرم و قوانين رياضي و فيزيك است ترسيم و كامل مي نمايد . ...»

در بخشي ديگري از اين شب ، مسعود كازري ، مدير كتاب خورشيد از تأثير كالوينو و انگيزه ترجمه و انتشار آثار كالوينو به فارسي حكايت كرد.

در پايان فيلمي مستند كه شامل گفتگويي با كالوينو به نمايش درآمد كه توسط ايمان منسوب بصيري به فارسي برگردانده شد .

علي دهباشي
دكتر روبرتو توسكانو
فرناز حائري

نادر مشايخيياسمين ثقفي عامري
ناهيد طباطبايي
فيورنزو گراستا

محمدرضا فرزاد
آنتونيا شركا

فرزانه قوجلو
اسدالله امرايي

سپيده جديري و پگاه احمدي و عليرضا بهنام

ايمان منسوب بصيري
فرشته ساري
سودابه اشرفي
ميترا الياتي

ياسين نمكچيان، رسول يونان و اسدالله امرايي
***
عکس‌ها: جواد آتشباری
شب‌های بخارا
tadaneh AT gmail DOT com
یکشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۶
شب ايتالو كالوينو
پنجاه و هفتمين نشست از شب هاي مجله بخارا به نقد و بررسي « ايتالو كالوينو » نويسنده معاصر ايتاليايي اختصاص يافته است .

بيشتر آثار كالوينو در ايران توسط ليلي گلستان ، بهمن محصص ، مژده دقيقي ، رضا قيصريه ، مهدي كابلي ، محسن ابراهيم و ... به فارسي ترجمه شده است .

كالوينو عصر ادبي دنياي معاصر را عصري متفاوت و شتابزده مي داند. او معتقد است موضوع ادبيات بحث درباره واقعيت دنياست ، درباره قاعده اي پنهاني است . شيوه خاص كالوينو جايگاه ويژه اي در ميان رمان نويسان اروپايي به او داده است . شيوه اي كه تخيل نيرومند ، طنز پاك و ظريف و توجه نزديك به واقعيت و تاريخ را درهم مي آميزد.

در شب « ايتالو كالوينو » دكتر روبرتو توسكانو درباره ويژگي هاي كالوينو در ادبيات ايتاليا ، مهدي سحابي درباره ديدگاههاي كالوينو سخن خواهند گفت ، فرناز حائري زندگينامه خود نوشت كالوينو را خواهد خواند و آنتونيا شركاء ، فيورنزو گراستا ، محمد رضا فرزاد و ايمان منسوب بصيري زمينه هاي ديگري از كالوينو را مورد بحث قرار خواهند داد. و در بخش پاياني فيلم مستندي از زندگي كالوينو به نمايش در خواهد آمد.

شب كالوينو با همكاري كتاب خورشيد چهارشنبه ساعت پنج بعد از ظهر بيست و يكم شهريور ماه در خانه هنرمندان برگزار مي شود.
***
tadaneh AT gmail DOT com
انجمن نويسندگان كرمان























***
سفرنوشت ِ كرمان ... اينجا
عكس‌هاي حمام گنجعليخان ... اينجا
عكس‌هاي ديدار با محمد شريفي ... اينجا
ادبيات بومي، سكوي پرش ادبيات جهاني ... اينجا
عكس‌هاي نمايشگاه و انجمن داستان كرمان ... اينجا
tadaneh AT gmail DOT com