چهارشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۶
ديدار با آزيتا قهرمان
محسن فرجي مدام مي‌خواند:
از روزهاي باستاني زمين مي‌آيم؛
از دلشوره‌هاي ساده‌ي حوا
حزن عارفانه‌ي مريم
از انتظار چهارده ساله‌ي راحيل
تا اشتياق دردمند زليخا.
هماره آواره چهره‌ي خوب تو بودم
اي عشق
...

اولين بار كه پرسيدم. خنديد. نگاه كرد و گفت از كتاب "آوازهاي حوا" بود اين شعر.
گفتم:‌ مال كيه اين كتاب؟
گفت:‌ نمي‌شناسي مگه؟
گفتم:‌ نه.
نه تنها "آزيتا قهرمان"‌ را نمي‌شناختم كه "نازنين نظام شهيدي" را هم به واسطه محسن، آشنا شدم با خواندن كتاب "بر سه‌شنبه برف مي‌بارد" و "ندا ابكاري" و "نسرين جافري" و "فرشته ساري" و "حافظ موسوي"‌و "عزيز معتضدي" و ديگر شاعران جوانتر آن سال‌ها را.

بيشتر كتاب‌هايي كه من به خوابگاه مي‌بردم كتاب داستان بودند و بيشتر كتاب‌هايي كه محسن مي‌آورد كتاب شعر بودند. شعرهاي "آزيتا قهرمان" بيشتر به دلم مي‌نشست كه آن روزها داشت چيزي ته دلم مي‌لغزيد و شاعرانه‌ام مي‌كرد كه اتاقم پر شده بود از بوي كاج و بابونه و گل بسم و ...

بعدها باز با محسن بوديم در روزنامه انتخاب و او خبرنگار بود و من مترجم اما كمتر خلوت داشتيم با هم. اما هر وقت كتاب "آوازهاي حوا" را مي‌ديدم دلم تكان مي‌خورد و خلوت روزهاي خوابگاه و حضور آدم‌هاي شاعر و نويسنده و كتاب‌خوان به خاطرم مي‌آمد.

گذشت تا يك سال و نيم پيش ايميلي رسيد از كسي كه باور نكردم خودش باشد. نوشته بود برايم:
سلام آقاي عليخاني عزيز
بعضي از كارهايتان را در سايت‌ها خواندم اما هنوز نتوانستم كتاب "قدم بخير مادربزرگ من بود" را داشته باشم. اگر برايتون زحمتي نيست كتاب را برايم به همين آدرس سايت در سوئد بفرستيد.
با مهر و دوستي
آزيتا قهرمان

از شوق، پر درآورده بودم. اول از همه هم زنگ زدم به محسن. او هم شاد شد. بعد كاري كه نمي‌كنم اغلب،‌ كردم. تمام داستان‌هاي "قدم بخير ... " را برايش ايميل كردم.
دو روز بعد ايميل ديگري رسيد از او. نوشته بود:‌
دوست عزيزم
كتاب را الان تمام كردم. بايد بگويم ميلك را وارد روياهاي ما كرده ايد. يك بار از يك كلمبيا پرسيدم واقعا ماكوندو، دهكده ماركز در صد سال تنهايي وجود دارد. گفت آره اما هيچ ربطي به ماكوندويي كتاب صد سال تنهايي ندارد. به هرحال ما هم به ميلك سفر كرديم و آنجا بوديم و هر يك ميلك خودمان را داريم. از خوبي‌هاي اين كتاب يكي كوتاه بودن و واقعا كوتاه بودن قصه‌هاست. شروع غيرمترقبه و پايان‌هاي ناگهاني كه اين همه داستان‌ها را لق و بي بنياد نمي‌كند حال و هوايي سوررئال به فضاها مي‌بخشد. من از داستان سوم به بعد بيشتر توانستم با كارها ارتباط بگيرم و در پايان اين احساس را داشتم كه دست خالي برنمي‌گردم. كتابتان را دوست داشتم. شاد باشيد.
با مهر و دوستي
آزيتا قهرمان


بعد كه تشكر كردم. تلفنم را برايش گذاشتم. زنگ زد. حرف زديم. در سوئد زندگي مي‌كند و دختر و پسرش در هند هستند.
بعد آن شب از زني گفت قاقازاني كه من گفتم از حومه قزوين است. گفت او باعث شده دنيايم داستاني شود. چون در كودكي‌هايش قصه‌هاي عجيب و غريبي هميشه برايش تعريف مي‌كرده.
بعد قرار شد درباره اين زن بنويسد و برايم بفرستد كه آن زمان هنوز قابيل منتشر مي‌شد. قرار شده بود در قابيل منتشرش كنم. بعد خبري نشد.

بعد ايميلي آمد كه درباره قدم‌بخير مي‌خواهد چيزي بنويسد و بعد باز خبري نشد. تا اين كه باز امشب زنگ زد.
شادي‌ام باورنكردني است. گفت كه سرش خيلي شلوغ است و دو سال است در آنجاست و مي‌گويد كه خيلي سخت بوده اخت شدن با فضاي سوئد و ياد گرفتن زبان. كلاس مي‌رود و تمام زندگي اش شده داستان و شعر و ادبيات و غير از هنري زندگي كردن، زندگي ديگري نمي‌شناسد و افتخار مي‌كند كه اين چنين زندگي مي‌كند.
مشهد هميشه برايم با نام و ياد "آزيتا قهرمان" و "نازنين نظام شهيدي"‌ و شاعران و نويسنده هاي بزرگ همراه بوده است.
بعد از "نازنين نظام شهيدي" حرف زديم. گفت كه تاريخ زنده نازنين است از سال 68 تا زمان مرگش و حالا دختر نظام شهيدي در هند با پسر و دخترش هم‌خانه است.
آن وقت از "محسن ميهن‌دوست"، مردم‌شناس معروف مشهدي گفت و گفتم "اوسنه"هايش را دوست دارم و گفت اين مرد عاشق است؛ عاشق كارش.
چهارمين مجموعه شعرش هم با ترجمه سهراب رحيمي و ويرايش يك شاعر برجسته سوئدي به زودي به زبان سوئدي در اين كشور منتشر مي شود.
آزيتا قهرمان فقط شعر نمي‌گويد. داستان هم مي‌نويسد. عكس‌ هم مي‌گيرد و آدم‌ها را دوست دارد.

بعد ديدم بد نيست اين‌ها را بنويسم و بنويسم كه چه شادم من كه عشق‌هاي دوران نوجواني و دانشجويي‌ام را اينطور يافته‌ام و خوشحالم كه با داستان‌هايم ارتباط گرفته‌اند. به آزيتا قهرمان گفتم كه برايم غيرقابل توصيف بود زماني‌ كه محمد شريفي، نويسنده "باغ اناري" نامه‌اي درباره "قدم‌بخير مادربزرگ من بود" برايم فرستاد و ...و بعد وقت گذاشت و "اژدهاكشان" را پيش از انتشار با دقت خواند و نظراتش را برايم نوشت.

امروز چه شادم من و متن داستان‌هاي "اژدهاكشان"‌را الان برايش ايميل كردم تا بعد كه كتاب دراومد هم اين كتاب و هم قدم بخير را برايش پست كنم.

Azita Ghahreman
آزیتا قهرمان
متولد 1341 در مشهد

آوازهای حوا، 1371
تندیس های پاییزی، 1375
فراموشی آیین ساده ای دارد، 1381
کتاب هفت 1، 2 و 3 برگزیده ی شعر امروز خراسان
جایی که پیاده رو به پایان می رسد شل سیلوراستاین ترجمه آزیتا قهرمان و مرتضی بهروان

Azita GhahremanAzita GhahremanAzita Ghahreman

آوازهاي حوا ... اينجا
تنديس‌هاي پاييزي ... اينجا
فراموشي آيين ساده‌اي دارد ... اينجا
جايي كه پياده‌رو به پايان مي‌رسد ... اينجا

سايت آزيتا قهرمان ... اينجا
سايت صحنه‌ها (با مديريت سهراب رحيمي) ... اينجا
آزيتا قهرمان در قابيل ... اينجا


ايميل آزيتا قهرمان
Azitaghahreman@yahoo.com

tadaneh AT gmail DOT com
سه‌شنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۶
شب مرتضي مميز
شب مرتضي مميز شب مرتضي مميز برگزار شد . پنجاه و پنجمين شب مجله بخارا به بهانه زادروز مرتضي مميز به اين گرافيست نامدار ايراني اختصاص داشت كه عصر يكشنبه 4 شهريور ماه در خانه هنرمندان ايران برپا شد و حضور هنرمندان تئاتر و سينما چون نيكي كريمي و استادان هنر گرافيك چشمگير بود و استقبال همگان مسئولان خانه هنرمندان را بر آن داشت تا هر دو تالار خود ، بتهوون و ناصري ، را در اختيار خيل تماشاگران قرار دهند.
علي دهباشي مدير مجله بخارا در آغاز اين مراسم گفت « سالروز تولد زنده ياد مرتضي مميز فرصتي بود براي مجله بخارا كه ضمن اداي دين نسبت به اين استاد گرافيك ايران جمعي از دوستداران ايشان و هنر گرافيك ايران گرد هم آيند.
درباره ويژگي ها و اهميت و جايگاه مرتضي مميز در زمان حياتش و بعد از خاموشي غيرمنتظره او مقالات بسياري نوشته شده است كه حتماٌ ديده و خوانده ايد.
اگر بخواهم فهرستي از آثار مرتضي مميز را فقط برشمارم بايد ساعتي از وقت مجلس امشب را به اين كار اختصاص بدهم . پس ، از اين مباحث درمي گذريم . شايد دوستان سخنران امشب به مناسبت در صحبت هايشان اشاراتي دقيق تر از من نسبت به اهميت مميز در گرافيك ايران ارائه كنند.
چون برگزار كننده مجلس امشب مجله بخاراست بد نيست چند جمله اي درباب مهر و محبت آن زنده ياد در دوران سي سال فعاليت مطبوعاتي ام اشاره كنم.
در جايي گفتم و نوشتم كه مرتضي مميز از بنيان گذاران مجله كلك و بعد بخارا بوده است . بنده تنها سردبير مجله اي بودم كه اين شانس و بخت را داشتم كه بيشترين سال هاي همكاري را در طول انتشار چند نشريه با استاد زنده ياد مميز داشتم . البته ايشان در سه دهه اخير حداقل طراح لوگو و صفحات متجاوز از هجده نشريه و مجله بودند. اما اين همكاري مستمر فقط شانس و اقبال بنده بوده است كه فقط بيست سال آن مربوط به دوران سردبيري ماهنامه كلك و دهسال اخير در بخارا بوده است .
دوستان گرافيست اعم از استاد و دانشجو در مجلس امشب حضور دارند و مي دانند كه استاد در گذشته ما داراي چه ويژگي هايي بوده و اصولاٌ سلوك و رفتار او با مراجعين ، دانشجويان و سفارش دهندگان و اهل مطبوعات چگونه بود . جاذبه هاي وي علاوه بر هنرش در شخصيت او هم بود.
خب همه مي دانيد كه هنرمندي بسيار خوش ذوق بود. نكته ياب و سختگير . شماره اي نبود كه پيش از انتشار مجله و تورقي كوتاه صدا نكند و نگويد معمولاٌ حضوري كه در شماره آينده چه بايد كرد و چه نبايد كرد . و چگونه كاركنيم كه موجب شماتت نباشد . و اگر هم كوتاهي از ما سر مي زد كه بسيار اتفاق مي افتاد بي رحمانه گوشمالي مي داد و به تأكيد مي گفت : گه در شهر آن گونه شايع كردند كه من بد اخلاق و تند خو هستم و گران قيمت . به طوري كه اشخاص با احتياط سراغم مي آيند در صورتيكه اينها نمي فهمند كه من در مقابل شلختگي وادار و اطوار و كارهاي من در آوردي تحمل ندارم و عكس العمل نشان مي دهم.
بارها و بارها بر اين مسأله تأگيد مي ورزيد و بخت با من يار بود كه يك دوره مستمر سي ساله از همكاري صميمانه وي برخوردار بودم و هيچگاه گسستگي ميانمان پيدا نشد.
روزي نبود كه مورد مشورت دهي قرار نگيرد . بنده صدها مورد شاهد بودم. براي ارتقا سطح كار در اين موارد وقت مي گذاشت و چشمان ريزه يابش مسايل را مي كاويد و توضيح مي داد. آن چنان كه گويي كار متعلق به خودش است .
نكته ديگر اينكه زياد مي خواند . نه تنها در رشته خودش كه سر آمد بود بلكه در تمامي زمينه ها كه مربوط به تاريخ و فرهنگ و هنر ايران بود. و اطلاعاتش آن چنان بود كه ويراستاران دايرة المعارف ايرانيكا چندين مدخل مهم در زمينه هنر معاصر ايران را به او سفارش دادند كه به انگليسي منتشر هم شد .
از نظر من راز ماندگاري مميز را در هنر گرافيك ايران و فرهنگ ايراني بايد در تسلط او به هنر و ادبيات و تاريخ ايران جستجو كرد . بي گمان مشاهدات و مطالعات مستمر او در تمامي اين زمينه ها او را در چنان قله اي قرار داده بود كه مي توانست با چشمان هشيارش و تسلطش بر فنون گرافيكي آثاري خلق كند كه تكيه بر دستاوردهاي غني فرهنگ ايران داشت .
مميز به راستي دريافته بود كه استادي در فنون گرافيك نمي تواند منجر به خلق آثاري ماندگار شود . تلفيق با هنر و فرهنگ چند هزارساله اين سرزمين به او امكان آفرينش هنري را در اين سطح والا داد .
و براي ما از دست دادن او ضربه اي جبران ناپذير بود. نام و يادش در كنار ديگر بنيان گذاران مجله كلك و بخارا همچون دكتر غلامحسين يوسفي ، انجوي شيرازي ، عبدالحسين زرين كوب و فريدون مشيري گرامي باد. »
مسعود كيميايي ، فيلسمار برجسته ايراني در ياد و خاطره مرتضي مميز گغت « خيلي سخته از مميز حرف زدن بعد از اين همه سال . تن رفته و حس و اثر مانده . پدر محمد علي ، مادر خانم كوچك ، 1315 تولد در تهران و در سال هايي كه سر هر كوچه و خيابان انفجار بود. مرتضي خيلي زود شروع كرد به ياد گرفتن . يك بار خيلي خوب يادمه در فيلم گوزنها ـ آفيش آن قرار بود ساخته شود. مرتضي آمد و فيلم را ديد و گفت فيلم آزار دهنده اي است و سخت است . يك هفته بعد آمد و آفيش را نشان داد . 36 متر سر در سينما ، زمينه اي سفيد بود كه با مسلسل به اين زمينه شليك شده بود. مرتضي مميز به هيچ وجه سفارش نمي گرفت . اگر مي دانست كارش مي ماند آن كار را انجام مي داد ، فقط با سفارش كار نمي كرد و به همين جهت كارش ماندگار مي شد. بيتي است از احمد رضا احمدي كه مي گويد : من دانسته ام خداحافظي در تنم نبود . »
سخنران بعدي كه از مرتضي مميز ياد كرد ابراهيم حقيقي بود : « خلقيات مرتضي مميز از كارش دور نبود. كارهايش عين خودش بود . اگر شخصيت مستحكمي داشت كارهايش شاهدي است بر استحكام هنر گرافيك ايران . از مشاهير ايراني و خارجي كه تصوير كرده مي توان به راحتي به شخصيت خود مميز در پشت اين تصاوير دست يافت . او در پي يافتم تصاويري اصلي شخصيت ها بود . هيچ شخصيتي را شبيه ديگري ترسيم نمي كرد. » وي افزود « او محتواي ادبي را به تصوير تبديل مي كرد همانطور كه از مفهوم يك فيلم تصوير مي ساخت . وقتي كه پدرم بيمار شد و او را به بيمارستان بردند و عصر آن روز ديگر برنگشت آن روز مفهوم اين عبارت را كه مي گويند خدا سايه بزرگي را از سر ما كم نكند فهميدم . اين درد را پس از مرگ مميز نيز حس كردم . او يك تنه درد و مشكلات دوستانش را مي فهميد و در پي حل آنها برمي آمد.
آرمان و ايمانش آينده گرافيك ايران بود كه نسل هاي آتي از آن سود ببرند و امروز مي بينيم كه انجمن گرافيك ايران 700ـ 600 عضو دارد و اين همه مورد استقبال و اقبال جوان ها واقع مي شود ، او اين همه را از پيش مي ديد . ... اگر امروز هنر گرافيك ايران در جهان شناخته شده است بخشي از آن ثمره تلاش هاي او بود . او بازكننده راه بود. هميشه مي گفت كه گرافيك نبايد از هيچ هنر ديگري عقب بماند. »
پس از آن مصطفي اسداللهي ، استاد دانشگاه از خاطراتش با مرتضي مميز سخن گفت . از اينكه در حقيقت همان صراحتي كه در آثار گرافيكي مميز وجود دارد در نوشته هايش نيز به چشم مي خورد و نوشته اي از مميز را درباره كامبيز درمبخش براي حاضرين خواند.
در ادامه خانم آريانا بركشلي به همين مناسبت قطعاتي از باخ را با پيانو نواخت و در پايان فيلمي مستند از مرتضي مميز به نمايش درآمد . اين فيلم كاري بود از مصطفي رزاق كريمي با همكاري فرهاد ورهرام و شهروز نظري كه براي اولين بار نمايش داده مي شد.

شب مرتضي مميز

شب مرتضي مميز

شب مرتضي مميز

شب مرتضي مميز

شب مرتضي مميز

شب مرتضي مميز

شب مرتضي مميز

شب مرتضي مميز

شب مرتضي مميز
عکس‌ها: جواد آتشباری
شب‌های بخارا

tadaneh AT gmail DOT com
دوشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۶
"گوهران"‌ ِ ويژه‌ي شعر كُرد
ويژه نامه شعر كُرد فصلنامه تخصصي شعر گوهرانويژه نامه شعر كُرد فصلنامه تخصصي شعر گوهران منتشر شد.
شماره‌ي پانزدهم گوهران با عنوان ويژه‌ي شعر كرد (شعر كرد؛ پاسپورت سرزمين بلوط) با دبيري فرياد شيري، شاعر جوان و و سردبيري سعيده آبشناسان در 200 صفحه منتشر شد.
اين ويژه‌نامه با سرمقاله دبير اين شماره (فرياد شيري) با عنوان "ادبيات كردي و فراز و فرودهاي آن در ايران" آغاز و شامل پنج بخش "كليات"، "كردستان عراق"، "كردستان ايران"، "شعر كلاسيك كردي"‌ و "ادبيات كودك كردي" مي شود.
اين شماره با قيمت 2950 تومان شماره بهار 1386 است كه تاريخ انتشار تيرماه را بر پيشاني خود دارد.
گوهران پيش از اين ويژه نامه هايي درباره نيما يوشيج (دوجلدي)، احمد شاملو (دو جلدي)، سيمين بهبهاني (دو جلدي)، م. آزاد، م.ع.سپانلو، منوچهر نيستاني، عمران صلاحي، نصرت رحماني، فرخ تميمي و غلامحسين غريب و هوشنگ ايراني منتشر كرده است.

فهرست ويژه‌نامه شعر كُرد ِ گوهران:

كليات
* شعرکرد بخشی از فرهنگ ایرانی و جهانی است - منوچهر آتشی
* جستاری در باب علل رکود ادبیات کردی - عباس جلیلیان ( ئاکو)
* زبان و ادبیات کردی - پرفسور جویس بلو - ترجمه‌ی: لیلا ضیا مجیدی
*گفتگو با "محمدعلی سلطانی" - فریاد شیری

کردستان عراق
* بنفشه‌ای در سایه سار تمشک - درگفتگو با کامبیز کریمی - رضا امیری
* حلبچه‌ای در نروژ و دریاهای استکهلم - گفتگو با "شیرکو بیکس"
* کوچ - شعر بلندی از شیرکوبی کس - ترجمه‌ی فاتح سعیدی – فایق احمدی
* نگاهی به چکامه‌ی رنگدان شیرکو بی‌کس - رنگدان ... رنگ نامه ای برای مرگ و زندگی - رضا مجاور

کردستان ایران
* جایی که حاشیه‌ها متن می‌شوند - نگاهی به شعر معاصر کردی در کردستان ایران - ناهید عرجویی
* گریز از سلطه‌ی آهن - سواره ایلخانی‌زاده در گفت‌وگو با عطا نهایی - رضا امیری
* شعر در گویش کلهری - علی اشرف درویشیان
* شاعران عشق و بلوط و رنج - جلیل آهنگر نژاد
* و آن گاه شهرزادی نگون سار؛ برسپاهی از تباهی ... - افشین لطفی.

شعرکلا سیک کردی
*چشم اندازی بر چگونگی منظومه سرایی در فرهنگ و ادب کردی - ایرج بهرامی
* برزو نامه ( شاهنامه‌ی کردی )-منصور یا قوتی
* چرا نثر به کردی نوشته نشده است؟ - فرهاد پیربال
* شعر و زندگی مولوی کرد - مختار شکری پور

ادبیا ت کودک کردی
* مروری بر ادبیا ت کودک و نو جوان در زبان کردی - عباس جایلیان ( ثاکو )

صاحب امتیاز و مدیر مسوول و سردبير گوهران: سعیده آبشناسان
دبیر ویژه‌نامه شعر كرد: فریاد شیری.
همکاران گوهران:
دبیر فرانسه: محمدعلی سپا نلو
دبیر انگلیسی: سعید سعیدپور
محسن فرجی
مدیرهنری: بهنام شاه حسینی
آدرس : تهران – صندوق پستی 1397-14665

تلفن : 09122007758
www.goharan.com

info@goharan.com
poet@goharan.com

مجله گوهران و سعيده آبشناسان ... اينجا

tadaneh AT gmail DOT com
شنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۶
ديدار با محمد سليماني نيا، مترجم و طراح وب سايت
محمد سليماني نياتازه وبلاگ نويس شده بودم؛ اينجا. بعد تازه داشتم با سايت ها و وبلاگ ها آشنا مي شدم. شهرام رحيميان بود و رضا قاسمي و نسرين رنجبر ايراني و پروين قاسمي و سيدمحسن بني فاطمه و حسن محمودي و ياشار احدصارمي و ناصر غياثي و ... كه از اين همه آدم حالا ديگه كسي نيست بگمانم به جز حضور كمرنگ آدم و حوا و چه كسي از ويرجينيا وولف مي ترسيد و ياشار و ناصر غياثي . سال 81 بود. بعد از مهرماه.
بعد توي اين الف. ب. پ ... نوشتن هاي اوليه من كه وبلاگم را به كمك "من و ويرجينيا" كه تا يك سال بعدش هم نمي دانستم نويسنده اش كي هست و كجا هست، پر كرده بودم از عكس خودم و طرح جلد دو كتاب منتشر شده ام و گفتگوها و يادداشت ها درباره شان، عكس ها رو از سايتي گرفته بودم كه خيلي گل درشت بود اين ميان. اين سايت، اسمش "سخن" بود. هم "نسل سوم" رو معرفي كرده بود اون وقت و هم "عزيز و نگار" را.
بعد يك روز فرخنده آقايي زنگ زد و گفت تحريريه سايت سخن تشكيل شده.
بعد توضيح داد كه خودش و منيرو رواني پور و اميرحسن چهلتن هستند كه چلهتن سردبيري مي كند اين سايت را.
آن وقت گفت مدير اجرايي و مسوول اين سايت هم كسي هست به اسم "محمد سليماني نيا".
دو روز بعد آقاي سليماني نيا زنگ زد روزنامه انتخاب. هر سلامي عليك مي آورد و اگر اين سلام پيش از اين بي حضور آدم هم رد و بدل شده باشد كه ديگر نور علي نور مي شود، چون من قبلا سخن را ديده بودم و آقاي سليماني وبلاگ و كتاب هايم را.
بعد آن وقت فرخنده آقايي يك روز زنگ زد كه غروب پنجشنبه همه جمع مي شويم در لابي هتل اوين. تو هم بيا.
- من؟ من چرا؟
گفت: تصميم جمع اين بوده.
بعد آقاي سليماني نيا زنگ زد.
از همان روز اول صداي آرام و متينش نشان مي داد كه چقدر اين آدم با پرستيژ و مودب است. اگرچه گاهي برخي آدم ها ديده ام يك يا دو جلسه اول چنين نقشي بازي مي كنند و بعد با آدم پسر خاله مي شوند. اما محمد سليماني نيا همچنان همان آدم آرام و متين و با پرستيژ و كاري است كه شش سال قبل در غروب يك روز پنجشنبه در لابي هتل اوين ديدم.
منيرو نيامد آن روز. جلسه با حضور چهلتن و آقايي و سليماني نيا و من انجام شد كه چه كارها انجام شود و چه كارها باعث ديده شدن اين سايت كه اولين سايت جدي ادبي است مي شود.
رسما شده بودم مسوول بخش مصاحبه. براي اولين و آخرين بار در فضاي اينترنت براي يك كار پول هم دريافت كردم. اوايل هر گفتگو ده هزارتومان و بعد پانزده هزارتومان.
اينترنت راهي برايم باز كرده بود كه پيش از اين در آن راه نرفته بودم. كتاب هايي را مي ديدم از دور كه نديده بودم. كتاب هايي آن سال به يكباره در ايران منتشر شد كه هيچ وقت نه قبل و نه بعدش به آن اندازه منتشر نشد. كتاب هايي از نويسنده هاي مهاجر يا به قول خودشان "تبعيدي".
براي همين وقتي اولين گفتگو را با يك نويسنده ايراني گرفتم و ناز و غمزه و اين محيط نشناختن هايش را ديدم، تصميم گرفتم امتحاني هم در فضاي گفتگو با نويسنده هاي مهاجر داشته باشم. خوشبختانه آن روزها رمان "دكتر نون زنش را بيشتر از مصدق دوست دارد" شهرام رحيميان را خوانده بودم و سه داستان از من در سايت سخن هم باعث شده بود دوستي اندكي ميان من و نويسنده مورد علاقه ام كه هميشه به او غبطه خورده ام ايجاد شود. دومين گفتگوي سخن رو با شهرام گرفتم كه در واقع اولين گفتگوي سري گفتگوهاي ادبيات مهاجرتم بود. بعد هم به ترتيب با رضا قاسمي، بهرام مرادي، خسرو دوامي، مهرنوش مزارعي، ياشار احدصارمي، بيژن بيجاري و ساسان قهرمان و ... گفتگو كردم كه همه اين گفتگوها به جز گفتگو با ساسان قهرمان، همگي در بخش گفتگوي سايت سخن هست. در اين ميان با چند نويسنده ساكن ايران هم مصاحبه گرفتم مثل رضا جولايي، جواد مجابي و مهناز كريمي.
مدتي اين مثنوي تاخير شد. تحريريه سخن از هم پاشيد و مدت زيادي بدون اين كه اعلام شود فرخنده آقايي، بدون حضور چهلتن، سردبيري سايت سخن را برعهده داشت و در اين ميان، حلقه اتصال اصلي اين جمع، هيچ كس نبود جز محمد سليماني نيا.
ترديدي ندارم هنوز هيچ سايتي نتوانسته كاري را كه سخن در بخش هاي هشتاد سال، هشتاد داستان، نقد و بررسي سخن، صفحه ويژه نويسندگان، آثار منتشر شده سال و داستان نوقلمان و جايزه ادبي صادق هدايت ... شروع كرد نقطه پرش خيلي ها شد.
آقاي سليماني نيا مدير اجرايي جايزه صادق هدايت است و بارها شاهد بودم عده اي داستان ها را تايپ نكرده مي فرستادند. عده اي ناقص مي فرستادند و ... در عين حال توجه داشته باشيد به مثلا سال اول برگزاري اين جايزه، يعني سال 81. وقتي كه نود و نه درصد نويسندگان ما نه مي دانستند اينترنت چيست و نه ايميل داشتند و حتي اگر به لطف كسي ايميل دار شده بودند، بلد نبودند از آن استفاده كنند.
محمد سليماني نيا اما با حوصله به جماعت لطف كرد. وقت گذاشت. وقتي هم كه ديگر تحريريه نداشت سخن، دست تنها مدتي پيش رفت. اما مگر چقدر مي توان بي هيچ كمك مالي پيش رفت؟ آيا هيچ وقت در اين مملكت كاري بدون حمايت مالي پيش رفته؟
سخن تعطيل نشد رسما اما هيچ وقت ديگر جز بخش داستان ها و نقدهاي نوقلمان، به روز نشد و همچنان مانده است پابرجا.
سليماني نيا بعد از تجربه خوب سخن و جايزه صادق هدايت، كار ديگري را شروع كرد. طراحي سايت پارس پلت. در آخر اين يادداشت فهرست كاملي از سايت هاي ادبي و سايت هاي نويسندگان كه با استفاده از اين طراحي ساخته شده اند در فهرستي آمده. سايتي كه همچنان پيشتاز است و بي گمان نود درصد مجله هاي ادبي معتبر مثل قابيل، جن و پري، آتي بان، مرور، والس، وازنا و ... با استفاده از اين طراحي پيش رفته و مي روند.
اما سليماني در همين حد هم باقي نماند. او كه به زبان انگليسي مسلط است با ذوق ادبي كم نظيرش، شروع به ترجمه كتابي كرد كه تا جايي كه مي دانم طي دو سال گذشته بيش از هشت يا نه چاپ خورده و اگر ناشرش طي شش ماه گذشته ايران بود، شايد به چاپي دو برابر چاپ هاي كنوني مي رسيد (خوشبختانه چاپ دهم اين كتاب به وسيله همان نشر قصه، دارد اين روزها درمي آيد). او مترجم كتاب عطر سنبل، عطر کاج نوشته فيروزه جزايري دوماست.
هيچ آدمي به صبوري او نديده ام كه به راحتي با يك تلفن و ظرف 48 ساعت يك سايت را راه اندازي كند و بعد در تمام مدت اينطور خوب پشتيباني كند سايت هاي زير مجموعه اش را. و هميشه افتخار اين رو داشتم كه با حمايت او، فرخنده آقايي و شهرام رحيميان و سيدمحسن بني فاطمه، قابيل را منتشر مي كردم.
كاش وكاش و كاش خودش وبلاگ نويس بود تا همه از تجربياتش استفاده كنيم و مي دانم يكي از خوانندگان پر و پا قرص تمام وبلاگ ها و سايت هاي ادبي است و او خوب مي داند چه مي كند و چه مي بيند. خسته نباشيد آقاي سليماني نيا. ممنون براي تمام خوبي ها.
* پس نوشت: راستي آخرين دسته گل آقاي سليماني نيا رو فراموش كردم بنويسم. اينجا را ديديد؟
** ديگر اين كه محمد سليماني نيا، كم عكس ترين آدمي است كه تا به حال ديده ام و متاسفانه بيش از 18 روز است كه گوشي موبايلم خراب است و خانه به كجا شده ام كه لااقل از دوربينش استفاده كنم و مطابق معمول براي اين ديدارنوشتم عكس داشته باشم.

سایت‌های نویسندگان:
صادق هدايت ... اينجا
فرخنده آقايي ... اينجا
اميرحسن چهلتن ... اينجا
شهرام رحيميان... اينجا
قاسم كشكولي ... اينجا
ميهن بهرامي ... اينجا
رزا جمالي ... اينجا
پروين سلاجقه ... اينجا
فرهاد حسن زاده ... اينجا
علي اصغر حقدار ... اينجا
ليلا صادقي ... اينجا
انصافپور ... اينجا
علي آرام ... اينجا
علي ميرفتاح ... اينجا

نشریات ادبی:
سخن ... اينجا
مجله ادبي قابيل ... اينجا
جن و پري ... اينجا
آتي بان... اينجا
مرور ... اينجا
وازنا ... اينجا
والس ادبي ... اينجا
رمزآشوب ... اينجا
خانه داستان ... اينجا
مصلح شرق ... اينجا
هارمجيدون ... اينجا

چند سایت خبری:
ايران تئاتر ... اينجا
خانه موسيقي ... اينجا
خبرنگار ... اينجا
ماهنامه نقد نو... اينجا
خانه مطبوعات كرمان ... اينجا
***
راستي يك نكته جالب امروز بعد از تمام شدن اين نوشته متوجه شدم. وقتي رفتم به اينجا تا لينكش را بردارم و بياورم، متوجه اين موضوع شدم:
پنجشنبه، 3 شهريور، 1384
من رفتم اینجا
tadaneh AT gmail DOT com
Powered By Pars Palette
سایت‌های نویسندگان:
صادق هدايت ... اينجا
فرخنده آقايي ... اينجا
اميرحسن چهلتن ... اينجا
شهرام رحيميان... اينجا
قاسم كشكولي ... اينجا
ميهن بهرامي ... اينجا
رزا جمالي ... اينجا
پروين سلاجقه ... اينجا
فرهاد حسن زاده ... اينجا
علي اصغر حقدار ... اينجا
ليلا صادقي ... اينجا
انصافپور ... اينجا
علي آرام ... اينجا
كرگدن ... اينجا

نشریات ادبی:
سخن ... اينجا
مجله ادبي قابيل ... اينجا
جن و پري ... اينجا
آتي بان... اينجا
مرور ... اينجا
وازنا ... اينجا
والس ادبي ... اينجا
رمزآشوب ... اينجا
خانه داستان ... اينجا
مصلح شرق ... اينجا
هارمجيدون ... اينجا

چند سایت خبری:
ايران تئاتر ... اينجا
ايران ميراث... اينجا
خبرنگار ... اينجا
ماهنامه نقد نو... اينجا
خانه مطبوعات كرمان ... اينجا
tadaneh AT gmail DOT com
چهارشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۶
عكس هاي نشست نقد و بررسی کتاب "خط تیره آیلین" نوشته ماه منیر کهباسی

نشست نقد كتاب ماه منير كهباسي

نشست نقد كتاب ماه منير كهباسي
ماه منير كهباسي، نويسنده رمان "خط تيره، آيلين"

نشست نقد كتاب ماه منير كهباسي

نشست نقد كتاب ماه منير كهباسي

نشست نقد كتاب ماه منير كهباسي

نشست نقد كتاب ماه منير كهباسي
زهره حسين زادگان، مدير نشر آفرينگان و مجري جلسه

نشست نقد كتاب ماه منير كهباسي
جواد ماهزاده، يوشي زاده، همسر خانم كهباسي و مريم يوشي زاده، نويسنده و خبرنگار

نشست نقد كتاب ماه منير كهباسي

نشست نقد كتاب ماه منير كهباسي

نشست نقد كتاب ماه منير كهباسي

گزارش خبرگزاري مهر از اين جلسه ... اينجا

tadaneh AT gmail DOT com
دوشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۶
ديدار با رضا جولايي، نويسنده
روستاي تاريخي ميلك آخرين مصاحبه ام را در دفتر كتاب ماه ادبيات و فلسفه انجام دادم، اگر اشتباه نكنم درست آخرين روزهاي سال 82 بود و از آن روز تابه حال ديگر با هيچ نويسنده اي مصاحبه نكرده ام اما چرا اين ها را نوشتم؟ نوشتم كه بنويسم در ادامه اش: با اين حال از فروردين 75 تا اسفند 82 درست 235 گفتگو گرفته ام. نود درصد اين گفتگوها با نويسنده ها بوده و ده درصد باقي با موسيقي دان ها و شاعران و امراي ارتش (مي دانيد كه من دوران سربازي، خبرنگار دايره خبر نيروي زميني ارتش بودم) و از اين 235 گفتگويي كه گرفتم و حوصله ندارم حساب و كتاب كنم كه ماهي چند تا مي شود، 3 گفتگويش با "رضا جولايي" نويسنده و ناشر بوده است.

حسن لطفي شماره اش را داد. پاييز 75 بود. زنگ زدم. پيش از او با محمد محمدعلي و منصور كوشان و اصغر عبداللهي هم تماس گرفته بودم. اولي و دومي را ديده و سومي، شماره بيژن نجدي را داده بود و مانده بود از شماره هايي كه حسن لطفي داده بود به رضا جولايي زنگ بزنم.

رضا جولايي هم شماره فرخنده آقايي و فرشته ساري و ناهيد طباطبايي را داد كه اين ها هم نويسنده هاي خوبي هستند كه ديدار فرخنده آقايي را نوشته ام و به زودي ديدار ساري و طباطبايي را هم خواهم نوشتم.

اما رضا جولايي:
وقتي زنگ زدم نبود. خانمش گفت اين شماره منزل است لطفا به انتشارات زنگ بزنيد. شماره را داد. يادم مي آيد تركيبي از كلمات 2 و 9 بود.
زنگ زدم. نبود.
دوباره زنگ زدم. بود اما گفت دارد مي رود منزل.
گفتم از قزوين آمده ام (كه دروغ مي گفتم و من دانشجو بودم در تهران).
گفت دوستان قزويني چطورند؟
گفتم دست بوس شما.
گفتم مي خواهم با شما مصاحبه بكنم.
گفت لطف مي كنيد.
گفتم امروز مي خواهم بيايم پيش تان.
گفت خب تشريف بياريد.
بعد آدرس داد. "مي آييد تجريش. بلديد؟"
- بله. يك بار كه رفته بود نمايشگاه كتاب، برگشتن آمديم تجريش و ماشين گرفتيم براي پل گيشا.
"بعد از پل تجريش مي آييد ميدان قدس. بعد وارد دزاشيب مي شويد. كمي كه جلو آمديد روبه روي آموزش و پرورش ... نشر جويا"

يادم مي آيد از تلفن عمومي طبقه اول دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران زنگ زده بودم. وقت نهار بود اما رغبت نكردم بروم طرف شانزده آذر و غذاخوري بالاي تالار مولوي. دچار دل ضعفه شدم. اغلب اينطور مي شدم. هنوز هم وقتي قرار است بروم سفر. قرار است بروم ديدار كسي. قرار است داستان جديدي كار كنم و ... دچار دل ضعفه مي شوم.
نرفتم نهار خوري و راه افتادم. نگاه كردم به ساعت ديواري جلوي در. ساعت هنوز يك نشده بود.
آرام آرام رفتم كنار، كنار آقاي فردوسي نشستم و سيگاري روشن كردم. تلخ بود. خيلي تلخ بود. تازه سيگار مي كشيدم. من كه از سيگار كشيدن محسن فرجي متنفر بودم به تازگي براي اين كه بوي سيگار او در خوابگاه برايم عادي شود، گهگاه پس از "كونه كشي" دانه كشي مي كردم.
سيگار را له كردم بين سنگ فرش و سبزه كنار يادبود آقاي فردوسي.
يللي تللي راه افتادم. گفته بود بعد از ناهار. گفته بود بعد از ساعت چهار. گفته بود در خدمتم.
پياده راه افتادم كه شايد بتوانم ناهار بخورم. از در شانزده آذر درآمدم. پايم نرفت طرف غذاخوري. از همان كوچه ادوارد براون رفتم به طرف كارگر.
فرجي را ديدم داشت مي دويد طرف ناهار خوري. گفتم: محسن جان، بخوام برم تجريش بايد از كجا برم؟
گفت سلام. كجا مي ري؟
- پيش رضا جولايي.
فرجي به خوبي جولايي را مي شناخت. چند ماهي نمي شد پشت ويترين يكي از كتابفروشي ها، "سوء قصد به ذات همايوني" جولايي را نشانم داده و گفته بود: جولايي از نويسنده هاي خوب است.
نشنيده بودم اسمش را.
اسم بقيه را هم نشنيده بودم.
براي من نويسنده هاي ايراني يعني صادق هدايت، صادق چوبك، بزرگ علوي، جلال آل احمد، سيمين دانشور، جمال ميرصادقي، احمد محمود، علي اشرف درويشيان و محمود دولت آبادي و نهايت اسمي هم از هوشنگ گلشيري و عباس معروفي و منيرو رواني پور شنيده بودم. بقيه را نمي شناختم.

از كارگر رفتم طرف جمالزاده و سوار اتوبوس هاي تجريش شدم. ساعت شده بود يك و ربع. داغ بود هوا. هنوز پاييز پاييز نشده بود. اتوبوس پر شد و راهي شديم.
آن وقت ها خوابگاهم هنوز زير پل كريمخان (خوابگاه سنايي) بود و فقط در 23 روز اول پس از ثبت نام در مهر 73 را چند روزي در كوي دانشگاه رفته بودم و از اتفاق بزرگراه چمران برايم دلنشين شده بود.

تجريش كه پياده شدم. پرسيدم. جالب اين كه هيچ وقت از پرسيدن ابا نداشتم. هميشه و هر وقت بي اطلاع مي شوم با پرسيدن پر مي شوم.
بعد رسيدم به ميدان قدس. تابلوي دزاشيب را ديدم.
پرسيدم آموزش و پرورش خيلي جلوتره؟
راننده اي گفت سوار شيد بهتره.
سوار شدم و راه افتاد. چند قدم آن طرف تر نگه داشت. يادم مي آيد به خودم گفتم: براي همين يه ذره راه؟

آن وقت خياباني ديدم مثل خيابان مولوي قزوين. درخت هايي ديدم مثل درخت هاي سپه قزوين. بعد شيرواني هايي ديدم مثل راه ري و دباغان قزوين. بعد جوي آبي ديدم مثل راه آهن قزوين و ... كركره نشر جويا پايين بود.

نشستم كنار سكوي خانه اي روبه روي نشر جويا. نشر جويا شمالي خيابان بود و آفتاب خور در آن ساعت روز. خانه اي كه نشسته بودم جنوبي بود و سايه ور. نشستم و نشستم و نشستم و نشستم.
ساعت نمي رود اين وقت ها.
هر ماشيني كه مي ايستاد فكر مي كردم الان مردي پياده مي شود كه رضا جولايي است.
بعد با خودم فكر كردم كاش حداقل قيافه اش را ديده بودم. كاش عكسي از او ديده بودم كه اينقدر دلم تاپ تاپ نكند.
اما هيچ ماشيني، ماشيني نبود كه رضا جولايي در آن باشد.
خيابان خلوت بود و نرم بادكي مي آمد.
مني كه آن روزها در روز دو يا نهايت سه تا سيگار مي كشيدم در آن فاصله سه چهار تا سيگار كشيدم.

هنوز طرح مبهمي از كباب فروشي دزاشيب در آن روز دارم و ...

مرد ايستاد. قفل را باز كرد. كركره را كه خواست بالا ببرد. رفتم جلو و دستم را ديد كه كمكش مي كردم.
- سلام.
- سلام. آقاي عليخاني؟
فقط مجموعه داستان "حکايت سلسله پشت کمانان" را خوانده بودم. قوتش را ديده بودم. با ديدن اسم رمان تازه اش هم اين حس را داشتم كه كسي كه فقط از دوره قاجاريه مي نويسد؟ چه شكلي است؟ آيا خودش از اين تيره و طايفه است؟

همان جا سرپا حرف زديم. همان جا سرپا از بدي فضا گفت. همان جا سرپا از قزويني ها احوال پرسيد. همان جا سرپا گفت با آقايي و طباطبايي و ساري هم گفتگو كنم. همان جا سرپا سوالات من را گرفت كه سر فرصت جواب بدهد و همان جا سرپا كتاب هايش را از قفسه ها برداشت و برايم امضا كرد.

نشر جويا اگر اشتباه نكنم به اندازه كف دستي است نهايت دو متر در سه متر.

اين گفتگو بعدها در سه شماره در هفته نامه ولايت قزوين چاپ شد.

بعد دوباره رفتم سراغش. دفعه بعد كه رفتم ديدم دستگاه كپي هم گذاشته. مي گفت كتابفروشي جواب نمي دهد.
هر بار كه مي رفتم مي ديدم نسبت به دفعه قبل نااميدتر و دلچركين تر از فضاي ادبيات و سانسور و كتاب نخواني هاست.

دفعه دوم سال 81 براي سايت سخن رفتم سراغش. براي اولين بار آدرس منزلش را داد كه هميشه مي شنيدم در نياوران است. يادم مي آيد نزديك يك پمپ بنزين بود و هنوز هم وقتي مي روم طرف دارآباد، مي بينم خانه اي نشسته در كنار پمپ بنزيني كه من وقتي وارد شدم رفتم طبقه زيرزمين و با خانه اي ساده و صميمي روبه رو شدم.

اين گفتگو بهترين گفتگوي من بوده با نويسنده ها. بسيار مسلط بودم در زمان گفتگو. متنش در سايت سخن هست. گفتگوي جدي اي است با يك نويسنده كه اميدوار بودم كاش مي توانستم ده تا گفتگوي اينطوري بگيرم.
همان روز در گفتگو از الموت حرف زديم و از داستان هاي من كه يادم مي آيد "قدم بخير مادربزرگ من بود" رفته ارشاد تا مجوز بگيرد و من از طايفه اي از الموت گفتم كه ديدم چشمان جولايي برق زد و حرف زد و حرف زد و حرف زد و بعد شنيدم كه آن برق بي جهت نبوده.

هميشه بهترين زمان براي ديدن جولايي، رفتن به نشر جويا در نمايشگاه كتاب است كه يا خودش نشسته يا همسر مهربان و تيزهوشش. بسيار زن زرنگي است و به گمانم اين زن، بايد شيدايي هاي جولايي را سامان داده باشد و با دنيا همراهش.

گفتگوي سومم با جولايي هم براي روزنامه جام جم بود كه با عنوان "كوتوله هاي ادبي مي تازند" همان سال 82 چاپ شد و هنوز وقتي فصل جايزه هاي ادبي مي رسد لينك اين گفتگو هم دوباره رو مي شود و دست به دست مي چرخد.

يك بار جولايي تلفني، گفت كه "راستي آقاي عليخاني، آن موضوع الموتي ها كه گفتيد يادتان هست؟"
- بله. برايتان خيلي جالب بود.
- نوشتمش.

اعتراف كنم خوشحال نشدم. موضوعي بود كه خودم درگيرش بودم. چند بار هم نوشته بودمش. اما نمي شد تا اين كه يك داستان از آن سري داستان ها را در مجموعه جديدم "اژدهاكشان" با عنوان "كَل ِكاو" (گاو نر) آورده ام.
محسن فرجي هم اين موضوع را نوشته يك بار، در مجموعه "چوب خط" كه داستان فرجي با تمام زيبايي اش هيچ سنخيتي با اصل اين موضوع در الموت ندارد.

ديروز هفت تير بودم. داشتم مي رفتم انقلاب و بعد نشر نگاه. اما به جاي رفتن به انقلاب رفتم طرف نشر ويستار. بعد يادم افتاد راستي جولايي به زودي در اينجا داستان خواني خواهد داشت.
رفتم داخل. گفتم لااقل خانم حاجي زاده را ببينم و سلامي عرض كنم.
همسر خانم حاجي زاده را شناختم. يك بار ديده بودمش در منزل شان. همان بار كه همراه حسن محمودي رفته بوديم منزل خانم حاجي زاده تا با دكتر خرمي گفتگو كنيم كه نمي دانم آن گفتگو اصلا چه سرنوشتي پيدا كرد.
- اين جلسات داستان خواني شما كي هست؟
- ساعت پنج. الان هم ساعت چنده؟
- پنج دقيقه به پنج.
- خب پس تشريف داشته باشيد.
-
سر پله خانم حاجي زاده را ديدم كه ديدم دقيق دارد نگاه مي كند و به جا نياورده است. گفتم: عليخاني هستم يوسف.
و فوري گفت: سلام . ايرنا چطوره؟
ايرنا حلقه اتصال من و خانم حاجي زاده بوده هميشه در تلفن هاي گهگاهي اين سال ها. ايرنا و خانم حاجي زاده از شاگردان دكتر براهني بوده اند.

رضا جولايي نشسته بود بالا. دمغ بود. اول مكث كردم. آقاي معصومي نافه و بايا، داشت باهاش حرف مي زد. بعد رفتم جلو. بوسيدمش و چند تا عكس با همين موبايل گرفتم كه پانزده روزي خراب بود و تازه درست شده.

قصد نداشتم بمانم. حس خوبي نداشم. فضا سنگين بود. به گمانم دختر آقاي جولايي همراهش بود. اما ماندم چون شنيدم كه داستاني را مي خواند كه همان داستان الموتي اش هست.

حرف زد قبل از داستان. حرف هايي كه من هميشه دوست داشته ام و مي ستايمش وقتي به صراحت مي گويد پسمدرنيسم پدر ادبيات ما را درآورد و شعر ما را منحرف كرد.
حرف هايش هميشه برايم دلنشين بوده. اين سال ها صدايش را بيشتر تلفني شنيده ام و براي همين صدايش آرامم كرده با تمام عصبي بودن صاحبش.

داستان را خواند. به قول يكي از حاضران، "نويسنده اي چون جولايي چرا اينقدر بي توجه است به كلمات؟ " با اين حال برايم شگفت آور بود كه او با شنيدن چند جمله از من درباره الموت، چنين خوب تخيل كرده و داستاني نوشته كه با آن كه هيچ ربطي به الموت و آن طايفه ندارد اما داستاني است چنين نيرومند و استخوان دار.

جولايي را دوست دارم چون او، همه را دوست دارد.


رضا جولايي

رضا جولايي

رضا جولايي

رضا جولايي






سايت رضا جولايي ... اينجا

سه گفتگو:
در كتاب نسل سوم ... اينجا
در سايت سخن ... اينجا
در روزنامه جام جم ... اينجا

ديدارهاي تادانه اي ... اينجا
tadaneh AT gmail DOT com
یکشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۶
يعقوب جان اين حمايت ها را باور نكن
اين روزها هركي از راه رسيده تا تونسته به نفع خودش از "يعقوب يادعلي" عزيز حرف زده. نمي دانم يعقوب يك روزي اين ها را خواهند خواند يا نه يا مثل هميشه از دور همه ما را خواهد پاييد و خبري ازش در جمع نخواهد بود؟
چند بار با يعقوب يادعلي حرف زده ام. يك بار شش سال قبل و وقتي كه در روزنامه انتخاب بودم. يك بار وقتي در روزنامه جام جم بودم و يك بار هم وقتي در مجله قابيل بودم. هر سه بار هم جدا از اين كه كنجكاو بودم ببينم صداش به كدام سو پرواز مي كند باهاش كار داشتم. بار اول براي اين كه ازش مطلب بگيرم براي مجله كيش فردا. بار دوم براي گفتگو با جام جم و سومين بار براي گرفتن داستاني براي قابيل كه هر سه بار هم البته "نه" شنيدم و اين كه "بي خيال يوسف!"
هميشه كارهايش را دنبال كرده ام و گيرم كه فقط داستان كوتاه "تيمسارها و دكه ها"يش را دوست داشته باشم اما به هرحال دوستش داشته ام و خوشبختانه يعقوب با وجود اين كه خودش مثل من و عده اي ديگر در تيررس نبود اما دوستاني مثل حسن محمودي و رضا شكراللهي و محمدحسن شهسواري و ... داشت كه خوب هوايش را داشته باشند.
سيد رضا شكراللهي يادش مي آيد كه وقتي با پوشش خبري خوبش توانست يعقوب را از ياسوج به تهران بياورد، بهش زنگ زدم و گفتم كاش همه ما دوستاني مثل تو و سايت هاي خوب خوابگرد و هفتان داشته باشيم تا در چنين روزهايي به دادمان برسند.
باز از چند روز قبل ماجراي يعقوب حرف اول شده انگار. و باز همان خلط ها و همان كينه ها و همان حرف هاي گاه احمقانه.
بار گذشته هم وقتي بحث يعقوب بود خيلي ها آمدند و به كسان ساكتي مثل من هرچه نابدتر بار كردند كه چرا خفقان گرفته ايم (غافل از اين كه خودشان چرا اين كار مي كنند!) حال آن كه نه مي دانستند (شما بخوانيد نه مي دانند) كه يعقوب يادعلي كيست و بي آن كه داستاني حتي از او خوانده باشند چنين جنجالي مي كردند. بعد آن زمان برداشتم و داستان "تيمسارها و دكه ها" ي يعقوب را كه خيلي دوست دارم تايپ كردم و گذاشتم در تادانه.

باز شروع شده است. يعقوب لطفا دقت كن. گاه "دفاع نكردن" بهتر از "بد دفاع كردن" است. آن از خبري كه درباره فرزانه طاهري منتشر شد و بعد تكذيب شد و اين هم از اين مطلب بي بي سي.
من اين مطلب را عمدا عكس گرفته ام كه اگر تغيير كرد. اصلش بماند اينجا و با اين كه مي دانم پوست سرم را خواهند كند اما باز دارم اين حماقت را مرتكب مي شوم كه يعقوب جان ما دوستت داريم اما همه مان شرايط تو را داريم و اگر جاي تو، من را گرفته بودند واقعا تو از لاكت در ياسوج بيرون مي آمدي كه حرفي بزني؟
بي خيال.
اما مطلب بي بي سي:
تيترش را كه ديدم خوشحال شدم كه به هرحال مثل اين كه يكي پيدا شد كه حرف حساب بزند.
تيتر بي بي سي: یادعلی: معترضان آثار من را نخوانده اند
ولي بعد كه همين طور آمدم پايين، تعجب اندر تعجب شد اين قيافه هميشه اخموي من.
عكس محمد حسيني را در حال گرفتن جايزه گذاشته اند و زيرش نوشته اند: خانم طاهری رئیس بنیاد گلشیری است که یک کتاب آقای یادعلی (آداب بی قراری) جایزه بهترین رمان سال را از آن گرفته است
من منظور اين جمله را اصلا نفهميدم آيا منظور اين است كه يك سال كتاب آقاي يادعلي جايزه بنياد گلشيري را از آن خود كرده است؟ اگر اينطور است كه خب بايد عكس يعقوب يادعلي در حال گرفتن جايزه گذاشته مي شد نه عكس محمد حسيني. و اگر منظور اين است كه خانم طاهري رئيس بنياد گلشيري است كه خب بايد عكس ايشان كه گويا كنار كادر ايستاده است گذاشته مي شد. من اين را فقط سهل انگاري بي بي سي مي بينم. همين.
و از آن مسخره تر اين كه عكسي از يعقوب گذاشته اند و زيرش نوشته اند: یعقوب یادعلی پنجاه سال دارد و ...
تا جايي كه من مي دونم يعقوب يادعلي متولد 1349 است و به عبارتي الان بايد 37 سالش باشد ...
چه بگويم. چه بنويسم جز اين كه ديگر اعتمادي نيست. هيچ اعتمادي وجود ندارد. ديگر چيزي نيست كه به آن اعتماد كنيم.

تادانه نوشت:
* يعقوب جان ببخش سرت را درد آوردم و نمي دانم آيا كار درستي كردم در اين شرايط اين ها را يادآوري كردم يا نه. اما اميدوارم اين هايي كه سر دستگيري ات اينطور جنجال كردن كاش وقتي رمان يا مجموعه داستان بعدي ات هم درآمد شلوغ كنن و باعث بشوند كتابت ديده بشود كه مي دانم چنين نخواهند كرد متاسفانه. چون اون ها تو رو براي چيز ديگري حمايت مي كنن نه براي نويسنده بودنت.

** بي بي سي، بي سر و صدا سن يعقوب يادعلي را تصحيح كرده اما هنوز عكس محمد حسيني آن بالا هست. البته اصل مطلب صبح بي بي سي به شكل عكس اينجا هست

روي اين عكس ها كليك كنيد.

tadaneh AT gmail DOT com
شنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۶
عكس هايي از حسن لطفي، نويسنده و فيلمساز

حسن لطفي

حسن لطفي

حسن لطفي

حسن لطفي

حسن لطفي

حسن لطفي

حسن لطفي

حسن لطفي

حسن لطفي

حسن لطفي

حسن لطفي


***

حسن لطفي ديدار با حسن لطفي ... اينجا

گفتگو با راديو فرهنگ (محسن حكيم معاني)
بخش اول ... اينجا
بخش دوم ... اينجا
بخش سوم ... اينجا

چند عكس... اينجا

گفتگو با روزنامه جام جم ... اينجا
در نشر ققنوس ... اينجا

ديدارهاي تادانه اي ... اينجا

tadaneh AT gmail DOT com