سه‌شنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۶
شب شعر يونان
پنجاه و يكمين شب از شب هاي مجله بخارا با عنوان « شب شعر يونان » با همكاري نشر ثالث در محل آن انتشارات عصر روز پنج شنبه 4/5/86 برگزار شد . حضور شاعران و نويسندگان و هنرمندان در اين شب چشمگير بود از جمله : دكتر جواد مجابي ، احمد پوري ، صديق تعريف ، محمد گلبن ، كاميار عابدي ، رسول پرنان ، پونه ندايي ، عليرضا رئيس دانا ، جواد آتشباري ، علي باباچاهي ، فرهاد عابديني ، كيومرث درم بخش ، اسدالله امرايي ، احمد وكيليان ، دكتر حسين نعيمي ، شبنم آذر ، عليرضا مجابي ، علي چكاو ، رضا عامري و ...

ابتدا علي دهباشي ، سردبير مجله بخارا ، ضمن خير مقدم به شركت كنندگان و آقاي مركوريس كارافوتياس ، سفير يونان چنين گفت : « مجله بخارا پيش از اين در زمينه شعر جهان شب هايي را به « ژاك پره ور » ، « محمود درويش » ، « رابيندرانات تاگور » ، « اوسيپ ماندلشتام » ، « نونو ژوديس » و « آخماتووا » اختصاص داده بود. امشب نيز به مناسبت سفر فريدون فرياد مترجم مجموعه آثار يانس رتيسوس و ديگر شاعران يوناني به « شعر يونان» اختصاص داده ايم . » دهباشي سپس در معرفي فريدون فرياد چنين گفت « فريدون فرياد دانش آموخته ادبيات تطبيقي در ايران است و براي ادامه تحصيلات به يونان مي رود و به آموختن ادبيات يونان مي پردازد و هفت سال نيز زبان يونان باستان را مي آموزد. با ريتسوس شاعر نامور يوناني آشنا مي شود كه اين آشنايي تا پايان عمر رتيسوس ادامه مي يابد » و افزود « كتاب " آسمان بي گذرنامه " فريدون فرياد در 1991 در يونان منتشر شد و در سال 1995 موفق به دريافت جايزه انجمن اروپايي شد . كتاب " خواب هايم پر از كبوتر و بادباك است " نوشته فرياد از 1998 جزو آثاري است كه در مدارس بونان تدريس مي شود . كتاب " آسمان بي گذرنامه " در سال 2006 توسط مترجم فرانسوي آثار رتيسوس ، ژاك كاريه ، به زبان فرانسه ترجمه شد . فرياد نزديك به سه سال وقت خود را براي ترجمه و انتشار آنتولوژي شعر يونان صرف كرد و تا كنون بسياري از شاعران كلاسيم فارسي زبان از جمله عطار ، فردوسي و خواجو را به زبان يوناني ترجمه كرده است . فريدون فرياد تا كنون بارها در دانشگاه هاي يونان به تدريس زبان و ادبيات فارسي مشغول بوده و در نشريات يوناني مقالات متعددي درباره ايراني ها و يوناني ها نوشته است و از زندگي او فيلمي براي تلويزيون يونان ساخته شده كه بارها در اين كشور پخش شده . او يك بار هم برنده مدال تقدير از سازمان يونسكو شعبه يونان شده است . وي همچنين در سال 2000 شعرهاي فارسي ، اوديسه و شعر يونان باستان را در مراسمي به مناسبت روز جهاني شعر در يونان قرائت كرده است و اين موضوع از جريان هاي ادبي كشور يونان محسوب مي شود.»

پس از آن اسماعيل جنتي از فريدون فرياد و يانيس ريتسوس سخن گفت : « يانيس رتيسوس اول ماه ماه 1909 در مونوم واسيا متولد مي شود. يانيس رتيسوس در كارنامه پرپارش حدود 108 اثر تأليفي دارد كه منتشر شده اند و 12 اثر ترجمه و حدود 54 اثر كه هنوز كه به چاپ نرسيده است . جوايز ، عنوان ها و افتخارات جهاني يانيس رتيسوس بي شمار است و مرگ يانس رتيسوس كه جهاني را در اندوه و ماتمي بزرگ فرو برد ، ساعت نه و بيست دقيقه يكشنبه شب ، يازدهم نوامبر 1990 ، روي داد . او كه در زمان حياتش ، پيشاپيش به اسطوره اي بدل شده بود ، راه خود را آزادانه تر به سوي كمال جاودانگي پي گرفت.
او را طبق وصيتش در زادگاهش مونوم واسيا ، در آغوش صخره ي عظيم و شكوهمند اين شهر كوچك باستاني به خاك سپردند. روانش شاد .
مدير روزنامه ريزوز پاستيس در ويژه نامه يانيس ريتسوس ، در بهار 1996 آتن ( كه به همين مناسبت فريدون فرياد مقاله اي براي آن روزنامه ارسال مي كند) مي نويسد : يانيس رتيسوس زاده اول ماه مه 1909 و چكامه سراي اين روز ويژه زحمتكشان دنيا در سرتاسر زمين ، يكي از محبوب ترين شاعران خارجي مردم ايران است . فريدون فرياد ، شاعر ايراني و مترجم رتيسوس به زبان فارسي ، با مشاركت در ويژه نامه امسال روزنامه ريزوز ياستيس به مناسبت روز اول ماه مه ـ كه در اينجا از او به خاطر اين مشاركتش تشكر مي كنيم ـ و به بهانه روز ميلاد يانيس رتيسوس ، براي نخستين بار علايق و روابط مردم ايران را با شاعر يونانيت و سهم بزرگ او را در گسترش روابط دو ملت ايران و يونام به ما باز مي شناسد.
فريدون فرياد مي نويسد : در آخرين مصاحبه اش توسط من ، از او درباره ايران مي پرسم و او با شور و حرارت خاصي از ايران حرف مي زند و برايش آرزوهاي خوب مي كند و پيام مي فرستد . رتيسوس مي گويد : « دلم مي خواهد براي ايران و همه دنيا ، آرامش ، صلح و آزادي آرزو مي كنم . من اعتقاد راسخ دارم كه در كشور شما براي حصول آزادي و صلح ، مبارزه در كار است و بدين ترتيب در اين سرزمين ، همچان كه به تدريج در تمام كشورهاي جهان ، برقراري آنچه كه ما شاعران همگي ، همواره خوابش را مي بينم و رويايش را در سر مي پرورانيم امكان پذير خواهد گرديد . »

بعد سفير يونان ، آقاي مركوريوس كارافوتياس به زبان يوناني سخنراني خود را آغاز كرد كه توسط مترجمش آقاي الكساندر رمتاكساس به فارسي ترجمه مي شد . سفير يونان گفت : « ايران و يونان فرهنگ و تاريخ مشتركي دارند و شايد اين دو ملت نزديك به يك قرن در كنار و همراه يكديگر بودند. ايرانيان در يونان و يونانيان در ايران در منزل خودشان هستند و من فكر نمي كنم هيچ يك احساس غربت كنند. من بعد از 2 سال و نيم كه در ايران زندگي مي كنم ، دستم را روي قلبم مي گذارم و مي گويم تمام ايران خانه من است . هر زمان كه براي يونان درد مي كشم ، چنين احساسي را هم براي ايران دارم….. فريدون فرياد نه تنها در تمام اين سال ها محصول فرهنگي به وجود آورده بلكه بسياري از شاعران ايراني و يوناني را نيز با هم آشنا كرده و فاصله ميان دو كشور را از بين برده و تنها اختلاف يونانيان با ايراني ها در زبان آن هاست . خدمات فريدون فرياد به دو زبان فارسي و يوناني انكارناپذير است . »

سپس علي باباچاهي در جايگاه قرار گرفت و چنين گفت : « در شعرهاي فريدون فرياد سادگي خاصي به چشم مي خورد و اين سادگي به مفهوم پيش پاافتادگي آنها نيست . به هر حال شعري كه از فروغ و نسل بعد از او به ما رسيده نوعي سادگي با خود دارد. » وي افزود « هر شاعري جهان بيني خاص خود را دارد و شعر فرياد نيز بي تأثير از اين حقيقت نيست . شعر فرياد بر پايه واقعيت موجود بنا شده است . … شعر او شعري است بي دروغ و تأكيدي عجيب دارد بر آن كه شعرش دروغ نباشد در حالي كه گاه دروغ گفتن در شعر بهتر از دروغ نگفتن است و اين موضوع به جذابيت شعر كمك مي كند. » و در پايان ابراز اميدواري كرد كه فرياد بيشتر به جذبه آفرينندگي خودش اهميت بدهد و كوشش بيشتري روي فرديت هنري خودش بكند. »

در آخرين بخش برنامه سروده هايي از ريتسوس و فرياد توسط خود فرياد قرائت شد.
آثار چاپ شده يانيس رتيسوس به زبان فارسي «
1) با آهنگ باران ، ترجمه قاسم صنعوي
2) ترانه هاي ميهن تلخ ( همراه با كاست ) ترجمه احمد شاملو
3) يونانيت و آخرين قرن قبل از بشر ، ترجمه ليلي گلستان
4) تقويم تبعيد ، ترجمه فريدون فرياد
5) تصاوير وارونه سكوت ، ترجمه از آلماني توسط علي عبدالهي
6) همه چيز راز است ، ترجمه احمد پوري
7) عاشقانه ها ، ترجمه فريدون فرياد
8) زمن سنگي ، ترجمه فريدون فرياد


***

tadaneh AT gmail DOT com
یکشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۶
به مناسبت پنجاهمين شب بخارايي
شبهاي بخارايي ... اينجا
سام پورمهدي ... اينجا
اسدالله امرايي ... اينجا
يادداشت آراكيليان ... اينجا
تورج دريايي ... اينجا
جليل دوستخواه ... اينجا
جواد ماهزاده ... اينجا
خجسته كيهان ... اينجا
رضا قيصريه ... اينجا
مهشيد ميرمعزي ... اينجا
سودابه اشرفي ... اينجا
فرامرز طالبي ... اينجا

سرگردان شب هاي بخارا (Pdf)
فهرست موضوعي و سخنرانان(Pdf)

tadaneh AT gmail DOT com
گزارش و ديداري با علي دهباشي
پنجاهمين شب بخارايي
نرگس صادقزاده
«شبهاي بخارايي، بخارا»
با او در اتاق كارش در دفتر مجله بخارا ملاقات كردم. علي دهباشي در نهايت سادگي لباس پوشيده بود و با دستاني پر از برگه و كتاب مرا به اتاقش راهنمايي كرد. محل كار او لبريز بود از كتاب، جزوه، عكس و مجله، به نحوي كه در و ديوار اتاقها داشتند پوسترهاي بيشماري را كه رويشان چسبيده بود، بالا ميآوردند. پوسترهايي از افراد آشنا و ناآشنا كه بيگمان همگي براي روي ديوار رفتن وجه امتيازي خاص داشتند. در مجموع دفتر مجله بخارا شباهت زيادي به يك اتاق بايگاني، آن هم از نوع سنتي خود داشت. پر از قفسه و قدري نامنظم، كنار ديوارها كتابها و مجلات تا زانوي پا بالا آمده بودند. روي ميزهاي كار هم وضعيت به همين منوال بود، در حقيقت ميز كار نبود ميز نگهداري كتابها و مجلات بود.
دهباشي چند دفتر كوچك و بزرگ را باز كرده بود در دل يكديگر تا بتواند از اين فضاي كوچك بيشترين استفاده را ببرد، همچنين مرا به پشت ميز خواند در محصوري از كاغذ و كتاب نشستم و به زحمت جايي براي خود باز كردم، چند نفري هم در اتاقهاي ديگر لابهلاي كتابها گم شده بودند و آهسته كار ميكردند. محيط آرامي بود و تنها صداي مزاحم، زنگ تلفني بود كه در فواصل كوتاه به گوش ميرسيد و دهباشي را وادار ميكرد كه پاسخگو باشد و جالبتر اين بود كه از منشي خبري نبود؛ تمام تلفنها را خودش جواب ميداد.
وقتي بهت اوليه از آنچه نسبت به دفتر يك مجله در ذهنم داشتم از ميان رفت، احساس كردم آدم عاشق مطالعه ميتواند اينجا خودش را ميان اين همه مطلب گوناگون غرق كند، به طوري كه گذر زمان را هم از ياد ببرد و تقريبا علي دهباشي هم اين كار را كرده است. 49 سال سن دارد و يك فرزند پسر و اوقات خود را از 5 صبح تا 11 شب در اين اتاق ميگذراند و اصلا ناراضي نيست. از سالهاي آخر دبستان كار در چاپخانه را آغاز كرده است تا امروز كه سردبيري مجله بخارا را برعهده دارد و تاكنون توانسته 56 شماره از آن را منتشر كند.
بخارا مجلهاي است فرهنگي، هنري كه با مقالاتي از نويسندگان، مترجمان و استادان برجسته فرهنگ، ادب و هنر ايران منتشر ميشود. مجلهاي دوماهانه كه شما نميتوانيد آن را در كيوسكهاي روزنامهفروشي پيدا كنيد، زيرا مجله بخارا مخاطب خاص دارد؛ البته شكل و شمايل بخارا هم مثل مجلاتي نيست كه در همه باجههاي روزنامهفروشي ديدهايد، قطع كتاب (قطع وزيري) را دارد با صفحاتي بالاتر از صفحات مجلههاي معمولي. با تمام اين تعاريف بخارا مجله است، زيرا آن چيزي كه مجله را مجله ميكند شكل و شمايلش نيست بلكه مضمون و محتواي آن است، در هر حال بخارا را ميتوان در كتابفروشيها يافت.
دهباشي تنها كار ميكند؛ هم سردبير است و هم مدير مسوول. با وجودي كه به سختي كار اعتراف دارد ولي باز هم تنها كار كردن يا به عبارتي مستقل تصميم گرفتن را ترجيح ميدهد. نبض يك نشريه را در دست داشتن و آن را به مقصد رساندن مستلزم دارا بودن تواناييها و تجارب گوناگون است. دهباشي توانسته در سالهاي همكاري با نشريات فرهنگي، ادبي و در خلال برعهدهگيري سردبيري مجلات به اين دانش و تجربه نائل آيد. دهباشي در مدت 9 سالي كه سردبير مجله بخاراست، علاوه بر انتشار 56 شماره از بخارا به شكلگيري شبهايي با نام شبهاي بخارا اهتمام ورزيده كه تا امروز 49 شب در رثاي 49 شخصيت برجسته ادبي، فرهنگي و هنري برگزار كرده است.
اين شبها به طور معمول در خانه هنرمندان با حضور مدعويني كه از قبل به اين مجلس دعوت شدهاند، همانند نويسندگان، روزنامهنگاران، كارشناسان و منتقدان، همچنين با حضور دانشجويان و علاقهمندان به چنين نشستهايي برگزار ميشود.
هدف اصلي شبهاي بخارا، شناسايي، تجليل و بزرگداشت از شخصيتهاي برجستهاي است كه برخلاف هميشه تاريخ كه بعد از وفاتشان به زندگي و آثار آنان پرداخته ميشود، در حياتشان به آنان توجه ميشود. 90 درصد افرادي كه براي شبهاي بخارا انتخاب ميشوند در قيد حياتاند. از اين نظر اين كار درخور تقدير بسيار است و رسمي تازه و بديع در مقابل سنت ديرين كهنه و مردهپرستي.
در اين نشستها سخنراناني درباره انديشهها، آرا، يافتهها و نظريات فرد منتخب به بحث و گفتوگو ميپردازند و گزارشي از زندگي وي ارائه ميكنند. همچنين به نقد و بررسي در آثار و نوشتههاي وي پرداخته و آخرينها درباره او عنوان ميشود.
شبهاي بخارا به موضوعات متنوعي از جمله برگزاري فعاليتهاي هنرهاي تجسمي، بزرگداشت نشريات فرهنگي، فلسفه، زبان، عكاسي، تاريخ، شعر، سينما و موسيقي نيز ميپردازد و از بزرگان اين رشتهها هم به عنوان منتخبان شبهاي بخارا تجليل ميكند. نكته قابل تامل ديگر در شبهاي بخارا جشن رونمايي كتابهاست، جشني كه در آن نگاهي به زندگي نويسنده و آثار او دارد و در انتها رونمايي و رازگشايي از تازهترين كتاب نويسنده و نقد و بررسي توسط كارشناسان در مورد كتاب مورد نظر.
قاعده شبهاي بخاراست كه هيچگاه هنرمندان راستين را از هر اقليم و مليت و با هر مذهب و زباني كه باشند، به ديده انكار نمينگرد و هر كس را در جايگاهي كه دارد مينشاند و ميستايد كه اين شيوه و مرامي است پسنديده، همانطور كه علي (ع) ميفرمايد: به دنبال آني مباش كه چه كسي سخن گفته، به دنبال آن باش كه چه گفته. در اين شبها نه تنها از بزرگان علم و ادب ايران همانند مولانا، سعدي، همايون خرم و... ياد ميشود كه از نامآوران عرصههاي فرهنگي و ادب جهان همانند تاگور، پاموك، موتسارت و... نيز تجليل ميشود.
جرقه ايجاد شبهاي بخارا از زماني شكل گرفت كه دهباشي بسيار جوان بود و در انستيتو گوته كار ميكرد، علت انتخاب نام بخارا از ميان بسيار شهرهايي كه مركز ادب و اعتلاي فرهنگ ايراني بوده بدين خاطر است كه دهباشي بسيار تحت تاثير شهر بخارا قرار گرفته، شهري كه در قرن چهارم در دوره اميراسماعيل ساماني مركزيت علمي و ادبي ويژهاي يافت و شاعران و اديبان بسياري مجال سخنپروري يافتند. شهري كه دهباشي ردپاي رودكي، بيهقي و... را در آن ميجويد.
دهباشي پنجاهمين شب بخارايي خود را دوم مرداد سال 86 به نام شب منوچهر احترامي، طنزپرداز، در زمينه فرهنگ عام در خانه هنرمندان مزين كرده است. 50 شب از 50 شخصيت مطرح كه روايت اين 50 شب ميتواند سند متقني باشد براي نسل آينده و حال تا بدانند كه با تكيه بر فرهنگ غني و درك آن ميتوان به بام ترقي صعود كرد. بيشك بايد اين تلاش و همت را جشن گرفت و مهر تاييد و تشويق بر آن نهاد، ولي دهباشي قصد برگزاري هيچ جشني را ندارد.
خيلي ساده و راحت ميگويد: شما بياييد جشن بگيريد. صادقانه گفت جشني كه خودت براي خودت ترتيب بدهي ديگر جشن نيست؛ خالي از هيجان خالي از احترام.
آشنايي با دهباشي با آن ظاهر ساده و بيتكلفاش در آن محيط مملو از كتاب و عكس و خاطره براي من خوشايند بود و دريافتم كه آن صداي خشدار و خسته كه بيحوصلگي را به شنونده القا ميكرد، ناشي از بياعتنايي نبود كه آسم او ناي نفسهاي وي را ضعيف و خسته كرده. دهباشي صريح و رك صحبت كرد، سوالاتم را پاسخ گفت و در پايان نام و شماره تلفنم را نوشت تا بداند با چه كسي صحبت كرده است. همچنين چند جلد از مجله بخارا را به رسم هديه پيشكش كرد.

شبهاي بخارايي ... اينجا
سام پورمهدي ... اينجا
اسدالله امرايي ... اينجا
يادداشت آراكيليان ... اينجا
تورج دريايي ... اينجا
جليل دوستخواه ... اينجا
جواد ماهزاده ... اينجا
خجسته كيهان ... اينجا
رضا قيصريه ... اينجا
مهشيد ميرمعزي ... اينجا
سودابه اشرفي ... اينجا
فرامرز طالبي ... اينجا


tadaneh AT gmail DOT com
پنج درصد و 100 درصد - سام پورمهدي
زماني پيش يكي از روزنامه نگاران باسابقه كشور آموزش تجربي روزنامه نگاري ميديدم. ايشان البته فرصت محدودي داشت و تنها روزهاي پنج شنبه (ساعت 2 بعد از ظهر به بعد) ميتوانست با من درباره تجربههايش صحبت كند، آن هم نه در يك جاي نشسته، بلكه پياده روي ميكردند و من هم مسيري چند كيلومتري را با ايشان ميرفتم و در نهايت نكات مفيد و موثري را از ايشان ميآموختم. از جمله نكاتي كه اين پيشكسوت مطبوعات كه خداوند طول عمر افزونتري به وي ببخشد، بيان ميكرد اين بود كه: روزنامه نگار كسي است كه از پنج درصد اطلاعات خود 100 درصد استفاده ميكند. اما يك پژوهشگر يا هر فرد ديگري غير از روزنامه نگار اگر هم درباره موضوعي 90 درصد اطلاعات داشته باشد، شايد نداند و نتواند از 70 درصد اين اطلاعات بهره ببرد.
اين سخنان همه گاه آويزه گوشم است و در مواقع و مواضع گوناگون سعي كردهام كه اين سخن را به كار گيرم. اكنون كه به كارنامه كاري علي دهباشي عزيز فكر ميكنم، ميبينم كه وي سمبل و نماد اين سخن است. اين سخن از باب تصغير و تخفيف جايگاه آقاي دهباشي بهعنوان يك روزنامه نگار شاخص و شناخته شده نيست. نه! بلكه از اين منظر است كه نشان دهم دهباشي توانسته است به ما روزنامه نگاران بياموزد كه چگونه از منابعي كه ميشناسيم استفاده حداكثري به دست آوريم.
در واقع علي دهباشي روزنامه نگاري است كه از كمترين آگاهي ( همان پنج درصد) بيشترين بهره( 100 درصد) بهره را ميبرد. ايشان در حيطهاي كه كار ميكند، شبكهاي از متخصصان و كارشناسان حوزههاي مختلف تاريخ و فرهنگ و انديشه و ادب را گرد آورده است و در اين مدت چنان با آنان كار و همكاري كرده است كه اندكاندك اين افراد خود به خود در زمره مشاوران اصلي وي در يك كار بروز و ظهور يافتهاند. وي همچنين از منابع كتابخانهاي و غير زنده هم به خوبي بهره برده و ميبرد و در واقع درباره جوانب ميداني و كتابخانهاي يك موضوع اشراف كامل دارد.
علي دهباشي شايد فرصت نكند كه تمامي اين مقالات و كتابهايي كه در سه دهه گذشته برايش ارسال ميشده است را بخواند، اما اين درك و دريافت را دارد كه دريابد، درباره موضوعات مهم چه مقالات و كتابهاي مهمي نگاشته شدهاند. اين نكته هم البته آسان به دست نيامده است، روابط صميمي وي با اهل قلم و فكر و شنيدن اظهار نظرشان درباره يك كتاب و مقاله كافي است و اين همان پنج درصد است. براي نمونه وقتي استادي چيره دست و نامدار همانند دكتر عزتالله فولادوند درباره ترجمه يك اثر فلسفي اظهار نظر ميكند، طبيعي است كه اين اظهار نظر كارشناسانه و مهم است و دهباشي ميتواند از اين ظرفيت استفاده كند. يا اگر شاعر و پژوهشگر نامداري چون استاد شفيعي كدكني، استاد سايه يا دكتر محمد علي موحد و ... درباره كتابي يا فردي اظهار نظر ميكنند، چون اين اظهار نظر در خلوت صورت ميگيرد، بدون پرده پوشي و مجامله است و حشر و نشر دهباشي با اين بزرگان اين اطلاعات شفاهي را ذخيره كرده و در نهايت در جايي با صورتبندي ژورناليستي و ملاحظه شرايط استفاده ميكند.
نميدانم آقاي دهباشي خاطرات خود از اين حشر و نشرها را مينويسد يا نه! اما بهعنوان يك روزنامهنگار كنجكاو علاقهمندم كه بخش شفاف روابط و سخنان اهل فرهنگ درباره موضوعات مختلف را بدانم . به گمانم علي دهباشي در اين زمينه اطلاعاتش بسيار گسترده باشد. اين همان جايي است كه ميتوانم به استاد خود در كار روزنامه نگاري بگويم كه اينجا روزنامه نگار 100 درصد اطلاعات دارد و ديگران شايد پنج درصد اطلاعات هم نداشته باشند. منتظر روزيام كه آقاي دهباشي پنج درصد از اين اطلاعات را در اختيار ما بگذارد؟!
يك نكته مهم ديگر در كار وي، كه تجربه ساليان به من هم آموخته، استمرار و تداوم كار در مورد دهباشي است. تقريبا در اين زمينه جز يكي دو نفر را نميتوان او مقايسه كرد، خاصه آنكه دهباشي بخش مهمي از فعاليتهاي مطبوعاتياش را در سختترين دوران تاريخ فرهنگ ايران پي گرفت و در اين دوران، اي بسا اگر مطبوعه او نبود، بسياري از پيران و جوانان و عزلتگزيدگان فرهنگ ايران قادر نبودند سخن خود را بر صحيفهاي حك كنند. اين نكات، بهانه كافي براي تقدير از اين كوشنده دهههاي اخير فرهنگ ما است و بزرگترين تمجيد از او...

شبهاي بخارايي ... اينجا
سام پورمهدي ... اينجا
اسدالله امرايي ... اينجا
يادداشت آراكيليان ... اينجا
تورج دريايي ... اينجا
جليل دوستخواه ... اينجا
جواد ماهزاده ... اينجا
خجسته كيهان ... اينجا
رضا قيصريه ... اينجا
مهشيد ميرمعزي ... اينجا
سودابه اشرفي ... اينجا
فرامرز طالبي ... اينجا


tadaneh AT gmail DOT com
تصويري از بخارا- فرامز طالبی
پنجشنبه 21 تیر ماه 1386 _ خانه ی هنرمندان ایران / شب گیله وا.
پشت درهای بسته ی تالار بتهوون خانه هنرمندان ایران، در طبقه ی دوم جنب و جوش غریبی است. مجله ی بخارا در چهل و نهمین برنامه از سلسله ی برنامه های شب های بخارا، جشن آغاز شانزدهمین سال انتشار مجله ی گیله وا را جشن می گیرد. گیله وا مجله ای است که در رشت منتشر می شود و ویژه ی مردم گیلان است.
پشت درهای بسته ی تالار بتهوون جمعیت انبوهی گرد آمده است. گله گله دور هم جمع شده اند و احوالپرسی می کنند و بحث می کنند. آدمهائی که سالها یکدیگر را ندیده اند و آدمهائی که شاید به خاطر همین مراسم با یکدیگر آشنا می شوند، همه اهل فرهنگ و هنر و ادب؛ در گوشه ای میز بزرگی قرار دارد و روی میز شماره هائی از مجله ی گیله وا چیده شده است و به رایگان در اختیار مردم است.
در تالار باز می شود. جمعیت صندلی ها را پر می کنند. چراغ ها خاموش می شود. تصویری روی پرده با موسیقی ملایم جان می گیرد. تصویر پوسترهای شب های اجرا شده توسط مجله ی بخارا در برابرمان رژه می روند؛ شب سعدی، شب بیضائی، شب تاگور، شب امبرتو اکو، شب محمود درویش، شب ملک الشعرای بهار، شب محمد گلبن، شب ژاک پره ور، شب لوئیس بونوئل، و . . .
کارنامه ی شب های بخارا تمامی ندارد. تاکنون بخارا به دست علی دهباشی 49 شب را برپا کرده است و شب های دیگر هم در پیش است. در تهران بزرگ، شب های بخارا _ بی هیچ تمکن و خرجی و بوق و کرنائی _ این امکان شایسته را فراهم آورده است تا چند نسل کنار هم گرد آیند و با بزرگان فرهنگ، ادب، و هنر ایران زمین و جهان آشنا شوند. دهباشی نگاه تیزبین خود را در انتخاب آدم ها و موضوع در برگزاری این شب ها به درستی به کار گرفته است. از سعدی تا گونترگراس، از محمد گلبن تا لوئیس بونوئل، از ملک الشعرای بهار تا محمود درویش، از امبرتو اکو تا ابن عربی، از بهرام بیضائی تا . . . مجموعه سخنرانی های صورت گرفته در باره ی این آدم ها و موضوع ها، بهترین اسناد پژوهشی در باره ی آنان است که امید است دهباشی تمامی آن را در مجله بخارای خود به چاپ برساند.
برگزاری شب های بخارا، یعنی بزرگداشت نویسندگان و هنرمندان و . . . ایران و جهان در نوع خود در ایران بی سابقه بوده است_ به جز چند استثنا از جمله برگزاری بزرگداشت های انجمن مفاخر که در جای خود قابل تحسین است. این برنامه ها می توانند نقش بسیار تاثیر گذار در شناخت چهره های فرهنگ و هنر ایران و جهان _ به ویژه برای جوانان _ داشته باشد.
شب های تهران تاکنون در سینما_ موسیقی_ ترانه_ شعر_ قصه و رمان_ و صفحه های جنائی روزنامه های کثیرالانتشار به نوعی ثبت شده است. شب های بخارا ولی حکایتی دیگر دارد. به احترام علی دهباشی برمی خیزم و برای او آرزوی سعادت و بهروزی می کنم.
شبهاي بخارايي ... اينجا
سام پورمهدي ... اينجا
اسدالله امرايي ... اينجا
يادداشت آراكيليان ... اينجا
تورج دريايي ... اينجا
جليل دوستخواه ... اينجا
جواد ماهزاده ... اينجا
خجسته كيهان ... اينجا
رضا قيصريه ... اينجا
مهشيد ميرمعزي ... اينجا
سودابه اشرفي ... اينجا
فرامرز طالبي ... اينجا




tadaneh AT gmail DOT com
ويژگي اين شب ها - سودابه اشرفي
من شانس این را داشته ام که در چندماهی که در ایران به سر می برم در چند برنامه ی شب های بخارا شرکت کنم. برای من که حدود بیست و پنج سال از ایران دور بوده ام و همه چیز را با ولع تماشا می کنم زیباترین نکته حضور جوان ها در این شب ها بوده است. چند دقیقه که دیر برسی دیگر جا برای نشستن نیست و وقتی دور و برت را نگاه می کنی به جز دو ردیف اول شاید، که به میهمانان و سخنران ها و هنرمندان مورد بحث آن شب اختصاص دارد بقیه ی صندلی ها و سینه ی دیوارها و هر قطعه از کف سالن را حضور جوان ها پر کرده است. جوان هایی که تا آخر برنامه های شب های بخارا سر پا می ایستند یا می نشینند و با شور و علاقه به سخنرانی ها و ... گوش می دهند. من نمی دانم انرژی برگزاری پنجاه شب آکنده از فلسفه، تاریخ، ادبیات، سینما، موسیقی، تئاتر و... از کجا می آید واقعن نمی دانم-- آن هم با این نظم و ترتیب تقریبن کامل و با این جاذبه که این همه جوان را به سوی خود می کشد. ویژگی شب های بخارا در چیست که همیشه سالن ناصری یا آن یکی دیگر که الان اسمش را به یاد نمی آورم پر است حتا اگر هر هفته هم برنامه داشته باشد. ویژگی اش شاید این باشد که همه ی هنرمندان را در زمان حیاتشان و وقتی که فعال یا زنده هستند قدر می گذارد، شاید ویزگی اش این باشد که بچه های تشنه ی ما را که گذشته را از ما شنیده اند اما ندیده اند به صحنه های واقعی و ملموس می کشاند، شاید ویژگی اش این باشد که می گذارد از نزدیک لمس کنی و برج عاج نشینی هنرمندانه را می شکند و همه را به تواضع وا می دارد، شاید ویژگی اش این باشد که به هر نقطه ی جغرافیایی که دستش برسد و امکانش را داشته باشد سر می کشد، دعوت می کند، می آورد، می برد و پای همه ی سختی هایش هم می ایستد تا آن هایی که کنار دیوار تکیه می دهند با هنر جهان آشناتر شوند از ایتالیا گرفته تا ارمنستان فرقی نمی کند. امکانش هست پس می رود سراغش. نیازش هست پس می رود سراغش. شاید ویزگی اش این باشد که قاعده و قانون ندارد و هرکسی را که چیزی به هنر جهان افزوده، می بیند و قدر می گذارد و می گذارد که قدر بگذارند و بدانند که علی رغم همه ی زشتی های جهان امروز هنر هم چنان می تواند زندگی را قابل تحمل کند. من سعی می کنم از دریچه ی چشم جوان هایی که به آن ها اشاره کردم موضوع را ببینم. نسل من (نسل قبل) این فرصت را نداشت که به این گستردگی در ارتباط با هنرمندان خودش و جهان دیگر قرار بگیرد. قبل از انقلاب که دغدغه های این چنین نبود و بعد هم ما نوجوان و جوان های آن زمان در معرض طوفان تغییر و تحولات قرار گرفتیم و همه چیز را قبل و بعد از آن در کتاب ها پیدا می کردیم اما این جوان ها می توانند از طرقی این چنین از نزدیک با هنرمندان کشورشان یا کشورهای دیگر آشنا شوند و این موضوع صد در صد برای آن ها سالم تر است از آن چیزی که نسل من تجربه کرد. چه چیزی زیباتر از این که نویسنده ی زن سویسی بچه اش را روی صحنه ی سخنرانی اش شیر بدهد و تابوهای نویسندگی و روشنفکری و دور از دسترس بودن ها و بهتر و برتر بودن ها شکسته شود؟ این صحنه ها نمی شد اگر که شب های بخارا نمی شد. مطمئنم که برگزاری شب هایی این چنین شامل هزینه ای سنگین از هر نظر است اما این هزینه ی سنگین در بیشتر مواردی که من دیده و شنیده ام در لبخندهای راضی بعد از برنامه ها نتیجه اش را می دهد و مطمئنم برای برگزارکنندگانش هیچ جوابی قشنگ تر از این نمی تواند باشد.

شبهاي بخارايي ... اينجا
سام پورمهدي ... اينجا
اسدالله امرايي ... اينجا
يادداشت آراكيليان ... اينجا
تورج دريايي ... اينجا
جليل دوستخواه ... اينجا
جواد ماهزاده ... اينجا
خجسته كيهان ... اينجا
رضا قيصريه ... اينجا
مهشيد ميرمعزي ... اينجا
سودابه اشرفي ... اينجا
فرامرز طالبي ... اينجا




tadaneh AT gmail DOT com
ادبيات آلماني - مهشيد ميرمعزي
شب‌های بخارا، شب‌هاي فرهنگ، شب‌های صميميت. بگذاريد تكرار نكنم كه در اين شب‌ها از چه كساني تجليل شده است. همه مي‌دانند. تنوع انتخاب و دامنۀ‌ فعاليت مسئول آن چنان است كه بسياري حتي من منزوي در اين شب‌ها شركت كرديم و خواهيم كرد. چه به عنوان سخنران، ‌مترجم يا حتي تماشاچي. همين تنوع است كه باعث مي‌شود افراد با سليقه‌هاي مختلف بالاخره در يكي از اين شب‌ها شاعر، نويسنده، كارگردان يا موسيقي‌دان مورد علاقۀ خود را بيابند و بيايند. احساس من چه زماني كه آن بالا بودم و چه وقتي تماشاچي آن پايين، يكي بود: كاش همه مي‌دانستند كه اجراي چنين برنامه‌هايي چه دشوار است. اما وقتي روز برنامه وارد مي‌شوي، تمام كارها انجام شده است. بعد هم برنامه با نظم خاص و برنامه‌ريزي دقيق انجام مي‌شود كه آدم را از آمدن پشيمان نمي‌كند. آقاي دهباشي وقتي مي‌خواهد آدم را براي برنامه دعوت كند، چنان صحبت مي‌كند كه نمي‌تواني جواب رد بدهي. آخر چطور مي‌توان به اين همه صميميت و صداقت جواب رد داد؟ در خاتمۀ برنامه هم حتماً دوستي يا همكاري را مي‌بيني كه با او گپي بزني. اينها همه‌اش تعريف بود (و اميدوارم كه همان‌ها كه ملانصرالدين و پسر و خرش را راحت نگذاشتند، نگويند كه او اين را دعوت مي‌كند، پس طبعاً اين بايد از او تعريف كند! كه هيچ چنين نيست و من چنين آدمي نيستم.)، اما از اين شب‌ها جز خاطرۀ ‌خوش و چيزهاي دلپذير در ذهن من وجود ندارد. اين را از بسياري از همكاران خود هم شنيده‌ام كه به گمانم خودشان حتماً اشاره خواهند كرد. بايد از باني اين شب‌ها قدرداني كرد كه دارد سلامتي خود را بهاي اين گونه فعاليت‌ها مي‌كند و اين را هم همه مي‌دانند.
شبهاي بخارايي ... اينجا
سام پورمهدي ... اينجا
اسدالله امرايي ... اينجا
يادداشت آراكيليان ... اينجا
تورج دريايي ... اينجا
جليل دوستخواه ... اينجا
جواد ماهزاده ... اينجا
خجسته كيهان ... اينجا
رضا قيصريه ... اينجا
مهشيد ميرمعزي ... اينجا
سودابه اشرفي ... اينجا
فرامرز طالبي ... اينجا




tadaneh AT gmail DOT com
بخارا برگزار مي كند... - رضا قصيريه
شب ادبيات سوئيس بود. خانم روت شوايتكرت با طفل شيرخوارش در بغل آرام و بي تكلف رفت بالا. پشت ميز . صحنه قشنگي بود ، گاهي طفل را تكاني مي داد ، شايد از ترس اينكه مبادا هنگام صحبت بزند زير جيغ ، اما خب انگار طفل معصوم مي دانست كه نبايد اين كار را بكند تا اينكه خانم برتشينكر ، مسئول بخش فرهنگي سفارت سوئيس رفت بالا بچه را گرفت . نمي دانم در جاي ديگري مثل آلمان ، فرانسه ، يا حتي در خود سوئيس بود آن هم در يك مجلس رسمي ، مثل آن شب در خانه هنرمندان ، شوايتكرت بچه به بغل مي رفت پشت ميكروفن ؟ اتفاقاٌ تمام قشنگي اش به همين بود كه شوايتكرت بچه به بغل رفت پشت ميكروفن چون نشان مي داد مجلس بي رياست و صميمي ، با تمام رسمي بودنش . و خانم شوايتكر اين بي ريايي را حس كرده بود ، ديده بود . و اين مهم بود و بس . مهم نبود او قبل از اينكه بيايد درباره ايران چه فكر كرده بود ، مي ترسيده ؟ يا دوستانش او را از سفر به ايران برحذر داشته بودند و .... مهم اين بود كه بي ريايي مجلس را حس كرده بود ، ديده بود و اين از ويژگي هاي شب هايي است كه « بخارا » به همت علي دهباشي برگزار مي كند. صادق باشيم ، از نويسندگان سوئيسي چه كسي را مي شناختيم و مي شناسيم جز دورنمات يا ماكس فريش ، البته در بهترين حالتش . چه كسي شوايتكرت را مي شناخت ، يا تراژدي ماندلشتام و آخماتووا را و يا اصلاٌ كسي فرانتسوبل ، نويسنده جوان اتريشي را مي شناخت ؟ مگر هميشه بايد سوپر استارهايي مثل گونترگراس يا ماركز باشند كه فرضاٌ اگر بخواهند بيايند دنگ و فنگشان احتمالاٌ از آمدن ديويد بكهام يا تام كروز كمتر نخواهد بود ، همانطور كه در مورد ماركز ديديم . چه كسي خبر داشت كه هموطنان ارامنه و آشوري ما اين چنين نويسندگان و شاعران پر تواني را دارا هستند . شناخت آنها را مديون بخارا و دهباشي هستيم . حالا كافي است بنويسي : بخارا برگزار مي كند ... تا تالارهاي خانه هنرمندان لبريز شود از پير و جوان ، به خصوص از جوان ها .
شبهاي بخارايي ... اينجا
سام پورمهدي ... اينجا
اسدالله امرايي ... اينجا
يادداشت آراكيليان ... اينجا
تورج دريايي ... اينجا
جليل دوستخواه ... اينجا
جواد ماهزاده ... اينجا
خجسته كيهان ... اينجا
رضا قيصريه ... اينجا
مهشيد ميرمعزي ... اينجا
سودابه اشرفي ... اينجا
فرامرز طالبي ... اينجا




tadaneh AT gmail DOT com
شب اومبرتو اکو- خجسته كيهان
به گمان من بهترین برنامه ای که به همت علی دهباشی در خانه ی هنرمندان برگزار شد، شب بزرگداشت اومبرتو اکو بود. تا آن هنگام اگرچه این متفکر، نشانه شناس و رمان نویس مشهور ایتالیایی مورد توجه روشنفکران و اهل قلم بود، اما رمان "نام گل سرخ" او سالها پیش ترجمه شده و برخی از مقالاتش جسته و گریخته در مجلات بیشتر تخصصی به چاپ می رسید. در سال 1384 لنتشار "اسطوره ی سوپرمن و چند مقاله ی دیگر"، گزیده ای از مقالات اومبرتو اکو با ترجمه ی اینجانب توسط انتشارات ققنوس گامی کوچک در راه معرفی این متفکر بزرگ معاصر بود. اکو در این مجموعه - به جز مقاله ی "اسطوره ی سوپرمن" که در آن با نگاهی تحلیل گر، آثار مردم پسند، به ویژه داستانهای مصور سوپر من را بررسی می کند (فیلم سینمایی سوپرمن و سریال تلویزیونی آن نیز از همین داستانها مایه گرفته است)- به موضوعات مختلفی مانند نقد نظریه ای از رولاند بارت و میشل فوکو، تهیه ی فیلمهای مستند تلویزیونی، فاشیسم و. . . پرداخته است.
اومبرتو اکو متفکری است که از نظر گستره ی دانش وفعالیت ها به مردان دوران رنسانس شباهت دارد، مردانی که از بیشتر هنرها و دانشهای زمانه آگاه بودند.
اما برگزاری شب اومبرتو اکو با انتشار ویژه نامه ی بخارا همراه بود که با نامه ی تشکر آمیز اکو از دست اندرکاران بخارا آغاز می شود و با مقالات ارزنده ای از این متفکر محبوب یا درباره ی او همراه است.
از جمله مقالات این ویژه نامه می توان به "معرفی آثار اومبرتو اکو در فرهنگ آثار" و گزیده ای از مقالات کتاب "چگونه با یک ماهی آزاد سفر کنیم" اثر اومبرتو اکو اشاره کرد.
از ویژگی های اومبرتو اکو این است که علاوه بر پژوهشهای دانشگاهی و نوشتن مقالات و کتابهای تخصصی در زمینه ی زبان شناسی و سده های میانه، به فرهنگ مردمی نیز توجه دارد و گذشته از انتشار مقالاتی در روزنامه ی "کوریه دلا سرا"، قطعات کوتاه و طنز آمیز و تحلیلی به زبان ساده نیز می نویسد که در آن به مسائل اجتماعی می پردازد. مجموعه ی "چگونه با یک ماهی آزاد سفر کنیم" از این دست آثار اکو به شمار می آید.
از دیگر آثار ارزنده ی اکو می توان به کتاب "درباره ی ادبیات" اشاره کرد که ترجمه ی گزیده ای از مقالات آن را به پایان رسانده ام. نقد داستان بلند "سیلوی" اثر ژرار دونروال از مقالات جالب این مجموعه است که با ترجمه ی داستان "سیلوی" همراه کرده ام. اکو این داستان را که حدود 150 سال پیش نوشته شده، از دیدگاهی نو بررسی کرده است.
شبهاي بخارايي ... اينجا
سام پورمهدي ... اينجا
اسدالله امرايي ... اينجا
يادداشت آراكيليان ... اينجا
تورج دريايي ... اينجا
جليل دوستخواه ... اينجا
جواد ماهزاده ... اينجا
خجسته كيهان ... اينجا
رضا قيصريه ... اينجا
مهشيد ميرمعزي ... اينجا
سودابه اشرفي ... اينجا
فرامرز طالبي ... اينجا




tadaneh AT gmail DOT com
سرگردان شب های بخارا- جواد ماه زاده
شب های بخارا به بیست نرسیده بود که دهباشی به من گفت: " هر چند نفس کم آورده ام ولی تا آخرین نفس کار خواهم کرد و تا زنده ام و اجازه فعالیت به من داده شود با بخارا هستم."
همان وقت در جایی نوشتم اگر دهباشی نفس کم آورده یا بیاورد مقصرش مائیم که پای ثابت شب ها و مجله اش هستیم و هر چه نفس دارد به سینه هایمان فرو می دهیم. در هوای بس ناجوانمردانه سرد و این روزها دوداندود ، نفس دهباشی حقا که گرم و مطبوع است. برای این نفس ها زیر آفتاب کدر و باران های تیره تهران این سو و آن سو رفتن و به یمن قدمش با بزرگان نشستن و آشنایان و دوستداران را دیدن، از خاطرم نرفتنی است. دهباشی هرجا که رفته و به قول یوسف علیخانی با مهره مار ما را به دنبالش روانه کرده، همان جا که ایستاده ، بیرق اش را برافراشته و آنجا شده خانه اهل فرهنگ و هنر و آن شب هم شب بخارا. از کاشانک و نیاوران و پسیان تا ایرانشهر و کریم خان و صبای جنوبی و رفعت جاه که نفس به نفسش آمده ایم، شب بخارا بوده؛ حتی شب جشن مجله رودکی که دهباشی را میهمان خواندند هم شب بخارا بود، چون دهباشی آنجا و آن بالا روی سن نشسته بود و به رسم همیشه تا او فرانمی خواند کسی برای صحبت نمی آمد.
با این همه، لحظه ها و دقایقی را در تاریکی و نیمه تاریکی سالن های ناصری و بتهوون به یاد دارم که چطور خارج از کاغذ نوشت برنامه، دل نگران اجرای قانون همیشگی اش اخلاق و آبرو و اعتباربخشی بود و وقتی چراغ ها نور می انداختند و سالن ها خالی از نور می شد، یک دست بار و یک دست شهاب پله ها را پائین می رفت و زمزمه ها و پچپچه هایی را مرور می کرد که در همان تاریکی و سایه روشن های سالن از معدود دهان هایی شنیده بود که نفس های گرانبهایش را یک نفس بلعیده بودند و به عوض سم پس می دادند. شاید همین نفس های آلوده و گم در فضا نه فقط یکجا و امروز بلکه هرجا و خیلی روزها پیش کار او را به کار درمانی کشانده است.
شب پنجاهم تمام می شود. در سالن را می بندند. راه پله از حرکت و صدا می افتد. آدم ها و کفش های رنگ رنگ از جلوی چشم محو می شوند و هرچه مانده بوهای درهم شده ای است که هیچ چیز را به یادت نمی آورد. سر که برمی گردانم می بینم مرد با قدم های آهسته و کنار پسر، کیف به دوش و باری به دست پای پله هاست.
با او راهی می شوم تا ته باغ هنرمندان. آن که فکر و حواس از سرم پرانده بود خودش به حرمت فکر خرامان خرامان می رود. می خواهم راه را کج کنم و رهسپار خانه شوم ولی می دانم تا سر خیابان دود و دیوارهای سیمانی پادگان نفسم را بند خواهد آورد. پس برمی گردم رو به مرد و چیزی نمی گذرد که ته باغ می شود چهارراه و چهارراه میدان و میدان، کوچه رفعت جاه. ناگزیر از پدر و پسر جدا می شوم و می روم تا میدان زیر سایه فردوسی. اینجا خنک تر و هوایش مطبوع تر است. هرچه باشد او هم سایه دارد و چند قطره ریزآب که باد از فواره های میدان به سرو صورت می زند. مقابلم چهارراه است. یادم می آید که قبلا از هر چهار خیابان برای دهباشی و شب های بخارایش رد شده ام.
زیر سایه نشسته ام. خواب به چشمانم ریخته و باز انگار فکری از دور می خرامد و پیش می آید. آمدنش با خودش است و رفتنش هم با من نیست. پیشتر که می آید قطره ای آب بر گونه ام می افتد و می پرم از رویا بیرون. چشم می دوانم دنبال مرد. دهباشی پیچیده است توی کوچه و آخرین دیده ام از او همان کیف مشکی است. فکر می کنم همه چیز، اتفاقات، ایده ها و همه راز و رمز و آن مهره مار و حتی این شب ها به این کیف مربوط است. گویی هرجا که دهباشی آن کیف را زمین بگذارد، مثل یک چراغ جادو همه را از هر چهارسو گرد می آورد و دورش حلقه می زنند و آنجا می شود خانه هنرمندان و آن شب هم شب بخارا.

شبهاي بخارايي ... اينجا
سام پورمهدي ... اينجا
اسدالله امرايي ... اينجا
يادداشت آراكيليان ... اينجا
تورج دريايي ... اينجا
جليل دوستخواه ... اينجا
جواد ماهزاده ... اينجا
خجسته كيهان ... اينجا
رضا قيصريه ... اينجا
مهشيد ميرمعزي ... اينجا
سودابه اشرفي ... اينجا
فرامرز طالبي ... اينجا




tadaneh AT gmail DOT com
شبهاي بُخارا، يك كوشش و كُنِش ِ فرهنگي ي ِ ستودني- دكتر جليل دوستخواه
شبهاي ماهنامه ي بُخارا، ويژه ي شناخت و بزرگداشت ِ كوشندگان و نامداران ِ ادب و هنر و فرهنگ ايران و جهان كه از مدّتي پيش، به پايمردي ي علي دهباشي، سردبير ِ پويا و كوشاي بُخارا و ياران و همگامانش در خانه ي هنرمندان تهران برگزارمي شود و اكنون با كاميابي به پنجاهمين گام ِ خود رسيده، يكي از درخشان ترين، ثمربخش ترين و ستودني ترين كوششهاي فرهنگي ي روزگارماست.
نگاهي به فهرست ِ درونْ مايه ي شبهاي تاكنون برگزارشده، به روشني نشان مي دهد كه اين اقدام ِ شايسته، گشاينده ي درهاي فرهنگ ِ پوياي ايران و جهان به روي دوستداران ِ آگاهي ي هرچه بيشتر از تلاشهاي سازنده ي فرهيختگان ِ دست اندر كار ِ اين دوران است.
كانون ِ پژوهشهاي ايران شناختي، از همان آغاز ِ اجراي اين برنامه ي سزاوار، با خشنودي به پذيره ي آن رفت و با نشر ِ فراخوانها و گزارشهاي آن در تارنماي اين خود – كه هزاران بيننده و خواننده در سراسر جهان دارد – مُژده و آگاهي از اين رويداد را به دوستداران فرهنگ رساند و اكنون رسيدن ِ شمار اين همايش ها به پنجاه را به علي دهباشي و همگامانش، به گرمي شادباش مي گويد و پايداري و پويايي شان در راه ِ زرّين و فرخنده ي فرهنگ، آرزو مي كند. چُنين باد!

* استاد دانشگاه و رئيس كانون پژوهشهاي ايران شناختي ( استراليا)
شنبه ٢٣ تيرماه ١٣٨٦
شبهاي بخارايي ... اينجا
سام پورمهدي ... اينجا
اسدالله امرايي ... اينجا
يادداشت آراكيليان ... اينجا
تورج دريايي ... اينجا
جليل دوستخواه ... اينجا
جواد ماهزاده ... اينجا
خجسته كيهان ... اينجا
رضا قيصريه ... اينجا
مهشيد ميرمعزي ... اينجا
سودابه اشرفي ... اينجا
فرامرز طالبي ... اينجا




tadaneh AT gmail DOT com
تلاش براي عقب نماندن - دكتر تورج دريايي
پنجاهمین شب مجله بخار برگذار می شود. باید پرسید چرا مجله بخارا و شب هایی که این مجله بر پا می کند قابل اهمیت است؟ اصلا چاپ این مجله و این مراسم در خانه هنرمندان به چه دردی می خورد؟ بنده حقیرجواب این سوالها را به عنوان یک استاد ایرانشناسی در فرنگ که نیمی از وقت خود را در ایران و نیمی دیگر را در آنسوی آبها و گه گاهی مابین آن می گذراند می توانم بدهم. ما امروزه در دنیایی زندگی می کنیم که دیگر فقط نمی شود از لحاز فرهنگی فقط تا نوک دماغ خودمان را ببینیم و از دنیای فراتر از آن بی خبر باشیم. شب هایی که مجله بخارا در خانه هنرمندان برگذار می کند از آن حیث اهمیت دارد که پنجره ایی است برای جوانان و دوستاران ادبیات و هنر جهان در وطن خودمان. این آشنایی ایرانیان با نویسندگانی مانند پیتر هانتکه٬ امبرتو اکو و دیگران ما را جهانی می کند و این جهانی شدن جلوداری از عقب آفتادگی فرهنگی و اطلاعاتی ایران و ایرانیان می کند. این کاری است که در اواخر دوره قاجار آغاز گردید و با ترجمه نوشته ها فرنگییان٬ ایرانیان را با دنیایی دیگر آشنا کرد که از آن عقب مانده بودند. بیش از صد سال است که این حرکت ادامه دارد و اگر می خواهیم دوبار از جهان عقب نیفتیم این برنامه ها و چاپ نوشته ها و عقاید نویسندگان و محققان فرنگی راه را برای پیشرفتت عقلانی و فرهنگی خود نیز روشن می کند. در عین حال این نوع برنامه ها نه در سفارتخانه های فرنگیان٬ بلکه توسط آقای دهباشی و در جو ایرانی و بدست یک ایرانی انجام داده می شود. همینطور خودمان را با خودمان آشنا می کند. شبهای ادبیات آشوری و ارمنی موقعیتی است که ما را با هموطنان خود که گه گاه با آنها در تماس نیستیم آشناتر كند و اینکار به یکپارچه کردنمان کمک می کند.

از سویی دیگر مجله بخارا پنجره ایی است برای دوستاران فرهنگ و هنر ایران در فرنگ. در زمانی که به سختی می توان از اوضاع فرهنگی داخل کشور در خارج اطلاع یافت و متاسفانه در نشریات و رسانه های خارجی چیزی جز بدگویی و بی ارزش نشان دادن ایرانیان پخش نمی شود٬ مجله بخارا بما نشان می دهد که فعالیت های فرهنگی در داخل کشور همچنان با تکاپوست و می توان گفت اقلا از بسیاری کشورهای خاورمیانه جلوتر و پر هیجانتر و نوآورتر است. هیچ رسانه و یا مجله ایی در دنیا به مانند بخارا نیست که بتواند اینچنین از اوضاع فرهنگی٬ مقالات جدید توسط صاحب نظران٬ دنیای شعرامروزه فارسی و درباره آنهایی که از میان ما رفته اند به ما اطلاع دهد. باید از آقای دهباشی قدردانی کرد که جهان را با ایران و ایرانیان در دوروبر جهان را با اوضاع فرهنگی ایران در ارتباط گذاشته. امیدوارم که شب های مجله بخارا همچنین ادامه پیدا کند و من نیز این توفیق را داشته باشم که در آن شرکت کنم٬ بشنوم و بیاموزم و احساس کنم که ما در ایران جهانی هستیم.
شبهاي بخارايي ... اينجا
سام پورمهدي ... اينجا
اسدالله امرايي ... اينجا
يادداشت آراكيليان ... اينجا
تورج دريايي ... اينجا
جليل دوستخواه ... اينجا
جواد ماهزاده ... اينجا
خجسته كيهان ... اينجا
رضا قيصريه ... اينجا
مهشيد ميرمعزي ... اينجا
سودابه اشرفي ... اينجا
فرامرز طالبي ... اينجا




tadaneh AT gmail DOT com
بدون چشمداشت - آرمينه آراكليان
در طول سال هائي كه ارمنيان ايران را مام وطن دانسته اند، طي دو سده اخيركه ادبيات و تاريخ به خانه عموم ايرانيان راه يافته است ودر ايام آزادي قلم ، اين فقط” واقعه “ شبهاي بخارا بود كه ادبيات قوم ارمن را به زبان فارسي، زير سقف يك تالار عمومي و براي هم ميهنان فارسي زبان بر روي صحنه آوره است..
دردنيائي كه ماديات سايه شوم خود را بر روي ادب و فرهنگ گسترده است، كمتر سراغ مي گيريم سازمانها و افرادي راكه بدون كوچكترين چشم داشتي ، توان خود را در راه ادب و فرهنگ بكار مي گيرند.
علي دهباشي از آن دسته افراد وپنجاه شب بخارايش از آن گونه وقايع است.
پنجاه شب موفق با تماشاگراني فرهيخته و اكثرا"جوان كه خود نمايانگركيفيت بالا وغناي آن برنامه هاست.
واقعه بوقوع نمي افتاد اگر پشتكار و نيت پاك علي دهباشي نبود.
او اوقات گرانبهاي زندگيش را وقف فرهنگ و ادب ايران و جهان نمود و گواه موفقيتش هم آن سالنهاي مملو از جوانان شبهاي بخاراست و صفحات پراز مطالب پر مغز مجله بخارا.
فراموش نمي كنم روزهاي تدارك مراسم سالگرد دهمين سال انتشارفصلنامه پيمان را ، وقتي كه مردي با چهره اي جدي به من نزديك شد و بسادگي تمام تمايل خود براي سخن راندن در اين مراسم را روي ميز هيئت تحريريه گذاشت.
نام سردبير مجله وزين بخارا را شنيده ولي هرگز آقاي دهباشي را نديده بودم.
همان پيشنهاد ساده و بي تعارف ، همان سخنان گرم ايراد شده در مراسم سالگرد وهمان استقبال صميمانه از فكر اختصاص شبي از شبهاي بخارا به ادبيات ارمني ، دريچه اي شد بزرگ بر روي دنيائي با صفا، مملو ازصميميت، همدلي و همدردي.
دريچه اي باز شده بود براي مجله پيمان و موسسه ترجمه وتحقيق هور كه هدف از انتشارش فقط بررسي و بيان مشتركات دو قوم با فرهنگ پارس و ارمن است و مخاطبش همان دو قوم.
زبان ما زبان علي دهباشي، لهجه ما لحجه مجله بخارا و مخاطب هر دؤ ما ايراني بافرهنگ است .
اين مقال را فرصتي مي شماريم براي تشكر از آقاي دهباشي ، نثارسلامي گرم برمجله بخارا و آرزوي دمي گرم براي شبهاي آن.

شبهاي بخارايي ... اينجا
سام پورمهدي ... اينجا
اسدالله امرايي ... اينجا
يادداشت آراكيليان ... اينجا
تورج دريايي ... اينجا
جليل دوستخواه ... اينجا
جواد ماهزاده ... اينجا
خجسته كيهان ... اينجا
رضا قيصريه ... اينجا
مهشيد ميرمعزي ... اينجا
سودابه اشرفي ... اينجا
فرامرز طالبي ... اينجا


tadaneh AT gmail DOT com
مرد تنهای شب های بخارا-اسدالله امرایی
علی دهباشی مدیر مسئول و تقریبا تحریریه خاموش مجله بخاراست که پیش از این مجله کلک را به سیاق بخارا در می آورد . دهباشی را بار اول در دهه شصت در موسسه اطلاعات دیدم الان خاطرم نیست برای چه کاری آمده بود. آن روزها البته جوانتر بود.شاید دغدغه هایش کمتر از حالا. روزنامه ای که هنوز هم که هنوز به دوراز هیاهو روزنامه کلاسیک کشور است و بسیاری از نامداران این عرصه در آن موسسه تربیت یافته اند و نیروهایی تربیت کرده اند. علاوه بر مشی تعادلی اش همچنان روزنامه است "روزنامه" است.من خود درآن ایام جوانی بودم تازه از مرز بیست گذشته و هنوز رویاهای زیادی را در سر می پروردم.وقتی دهباشی را دیدم با کیف بزرگی که تا توانسته بود توی آن کاغذ و کتاب پر کرده بود فکر کردم چه می شد اگر اتوموبیلی داشت و این همه بار را با آن خس خس نفس ها به این سو و آن سو نمی کشاند.دهباشی را بعدها که بیشتر شناختم فکرکردم مگرمی شود این قدر عاشق ادبیات و مملکت بود.هر گوشه ای از دنیا که نام ایران وایرانی می آمد گوش تیز می کرد تا برگی بر برگ های زرین این ملک بیفزاید.
حالا در کنار مجله درآوردنی که دودمانش را به باد داده "مرد شب" شده است .مجلس گردانی شب های بخارا ،هر بار با یک موضوع وتجلیل از یک بزرگ یا کار بزرگ یا اقدام ماندگاری در این کشور پهناور.در برخی از این جلسات حضور داشته ام در برخی نیز ران ملخی به حد یک گفتار یا خواندن یک داستان و شعری .یکی از بهترین شب هایی که برگزار شد آیین بزرگداشت هشتاد سالگی استاد رضا سیدحسینی پیر عرصه ترجمه بود و دیگری شب محمد گلبن که اشگ بر چهره بسیاری جاری کرد.سید حسینی مترجم پيشكسوتي است كه يك عمر معلم بوده وهنوز هم هست و تا توانسته آموخته و ياد داده و حالا از آستانه 80سالگي گدشته است واندوه مرگ فرزند فرهیخته اش که راه پدر را برگزیده بود قامتش را خم کرده است.استادی که مورد وثوق همه است چپ و راست نمی شناسد و چه زیبا سخن می گوید.محمد گلبن هم عمری به فرهنگ کشور خدمت کرده ودایره المعارف سیار کتابشناسی این مرز وبوم است شاید استاد سید حسینی که همواره پي گير مسايل ادبي بوده است ومدتي سردبير مجله سخن بود در دهباشی جوانی خود را می یابد.چنانچه گلبن این آینه را در سید فرید قاسمی محقق گرانسنگ تاریخ مطبوعات می یابد.
.

نويسندگان و شاعران ومحققان زيادي در شب های بخارا شرکت کرده اند و می کنند.هر چند خود مسئول اندیشه ها وگفتار های خویش هستند اما از یک جهت وامدار این خادم اهل فرهنگ هستند.کاری که دهباشی کرده شاید امروز خود را چنانچه باید نشان ندهد اما در سال هایی که بر ما خواهد رفت و خواهد گذشت این یادگارها ارزش خود را نشان خواهند داد.درزمان ما اگر کسی به سراغ فرهنگ می رود قدر نمی بیتد.همین جدیتی را که دهباشی برای مجله درآوردن و گردآوری مطلب می کند اگر برای هر حرفه دیگری می کرد بی تردید نه کسی به ابروی بالای چشمش کار داشت نه این قدر به زحمت می افتاد.آن هم دهباشی که این همه از سیاست گریزان است وبا اهل سیاستش کار نیست.
علي دهباشي پنجاه شب ،شب بخارا برگزار کرده که هرکدام به تنهایی پنجاه شب کار می برد.از بزرگانی نام برده و قدرشناسی کرده و در ایام حضورشان گوشه ای از زحمات آنان را نشان داده که هر کدام ملتی برای ملت به حساب می آیند.تازه بعد از پایان هر شب شب اصلی دهباشی آغاز می شود.مطالب را تنظیم می کند و برای مطبوعات و سایت ها می فرستد.شب بخارا که تمام می شود دهباشی تنها با کوله بار پر و زیربغل پرتر کسی را دوروبر خود نمی بیند وراه می کشد به تنهایی خود تا روزی دیگر بدمد و پیامی در راه که چندمین شب از شب های بخارا برای بزرگداشت بزرگی یا واقعه ای فرهنگی برگزارمی شود. خوانندگان مجله بخارا و اهالی خانه هنرمندان ايران فراموش نمی کنند که نظم مثال زدنی دهباشی چه نقشی در برگزاری جلسه ها دارد.گویی با آن جلسات زندگي می کند. بارها و بارها جلسات اورا با جلسات دیگر کنار هم سنجیده ام و فاصله او را در صدر با باقی همگنان یافته ام .برای دهباشی و خدماتش به احترام برخیزیم و گرامی اش بداریم.با آرزوی سلامتی و طول عمر با عزت .

شبهاي بخارايي ... اينجا
سام پورمهدي ... اينجا
اسدالله امرايي ... اينجا
يادداشت آراكيليان ... اينجا
تورج دريايي ... اينجا
جليل دوستخواه ... اينجا
جواد ماهزاده ... اينجا
خجسته كيهان ... اينجا
رضا قيصريه ... اينجا
مهشيد ميرمعزي ... اينجا
سودابه اشرفي ... اينجا
فرامرز طالبي ... اينجا



tadaneh AT gmail DOT com
پنجشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۶
دركه، ديروز ،4 بعدازظهر

دركه

دركه

دركه

دركه

دركه

دركه

tadaneh AT gmail DOT com
چهارشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۶
شب "شاعر شلمرود" برگزار شد
پنجاهمين شب از شب هاي مجله بخارا با اختصاص به منوچهر احترامي ، عصر روز سه شنبه دوم مرداد در تالار ناصري خانه هنرمندان ايران برگزار شد . آغاز سخن با علي دهباشي بود كه چنين گفت :
« برای مجله بخارا امشب شب خجسته‌ایی است. پنجاهمین شب بخارا یک مقطع از تلاش‌های ما در برگزاری شب‌هایی است در زمینه‌های گوناگون فرهنگی، هنری و ادبی برگزار کردیم. ما خود را محدود به یک موضوع نکردیم. تلاش کردیم در عین بومی‌بودن جهانی نیز بیندیشیم. اگر شب هانا آرنت را برگزار کردیم شب ابن عربی را هم با سطح بسیار بالا شاهدش بودید.
در زمینه سینما در عرصه جهانی شب‌های بونوئل، فاسبیندر را در کنار شب بیضایی برگزار کردیم.
در زمینه شعر ما شب‌هایی را برای قله‌های شعر ایران همچون سعدی، مولانا و بهار داشتیم در عرصه جهانی شعر شب‌هایی را برای محمود درویش، ژاک پره‌ور، آنا آخماتووا، نونوژودیس و تاگور برگزار کردیم. همین طور در سایر زمینه‌ها.
حرکت فرهنگی بخارا در عرصه جهانی تا آنجا پیش رفت که همزمان با شب امبراتواکو ویژه نامه‌ایی را منتشر کردیم با یادداشت نویسنده که در سختگیری او در ارتباطش آشنا هستید.
اگر بخواهم فهرست عناوین پنجاه شب را در اینجا برشمارم وقت جلسه گرفته می‌شود. اما بپردازیم به شب استاد منوچهر احترامی‌که این شب از جمله به اشاره و هدایت دوستان عزیزم آقایان جلال سمیعی و رضا طهماسب ساکی شکل گرفت.
امشب شب بزرگداشت مردی است که تازگی‌ها 66 سالگی را هم پشت سرگذاشته اما کودک بازیگوشی در او هست به نام « حسنی» که مشهورتر از اوست!
منوچهر احترامی‌را باید از بزرگان دو عرصه‌ی دشوار طنز آوری و ادبیات کودکان دانست دو عرصه از هنر نوشتاری که پایه و مایه بسیاری از عرصه‌های دیگر رسانه ای و هنری هستند و اگرچه پر مخاطب اند اماگرفتاری‌های زیادی هم دارند.
احترامی‌متولد 1320 در تهران است او در مدارس مروی و دارالفنون تحصیل کرده و از دانشکده‌ی حقوق دانشگاه تهران فارغ التحصیل شده است طنزنویسی را به شکل جدی از هفده سالگی یعنی همزمان با آغاز سومین و آخرین دوره انتشار هفته نامه طنز توفیق، با این نشریه آغاز کرده است و برای تهران مصور و فردوسی هم طنز نوشته. پس از انقلاب نیز از ابتدای فعالیت موسسه گل آقا و دفتر طنز حوزه هنری با آنها هم کاری نزدیک داشته ودارد. احترامی‌همچنین در دهه‌ی پنجاه برای برنامه‌ی چهل و هشت ساعته‌ی رادیو طنز و نمایش‌های کوتاه می‌نوشت و با رادیو و تلویزیون فعلی هم همکاری گسترده ای درعرصه طنز و کودکان داشته و دارد.
اما ویژگی بارز او که از دارالفنون دیپلم ادبی و از دانشگاه لیسانس حقوق و لیسانس قضایی گرفته و درمرکز آمار ایران هم کارمندی عالی رتبه و موثر بوده و هست احاطه‌ی کم نظیر وی به ادبیات ایرانی قدیم و جدید و نیز ادبیات جهان است تنوع آثار او در زمینه‌ی طنز و کودکان چشم گیر است. احترامی‌نزدیک به پنجاه کتاب برای کودکان نوشته است که بخشی از آنها ترجمه اند چند کتاب از او مانند «حسنی نگو یه دسته گل» و کتاب‌های شبیه به آن که از سال 61 تا به امروز بیش از چهل بار و در مجموع تیراژ میلیونی تجدید چاپ شده اند هنوز هم دل کودکان و بزرگترهایشان راتسخیر کرده اند؛ هنوز با الگویی که او بیست وپنج سال پیش برای کودکان کتاب ساخت، خیلی‌ها کتاب می‌سازند، اما حسنی کوچک احترامی، هنوز از پرفروش ترین کتاب‌های ایران است؛ کودکانی که از دهه‌ی شصت آن اشعار را از بر دارند برای کودکان امروز آنها را می‌خوانند تاخود نیز کودکی کنند.
احترامی‌در طنز هم صاحب آثاری گران قدر در قالب‌ها و موضوعات متنوع است؛ احاطهی او بر شعر و نثر قدیم وجدید، و نگاه نقادانه و پژوهشگرانه‌ي او به ادبیات طنز، وی را هم در عرصه‌ی آفرینش آثار طنز و هم در پژوهش و نقد روش مند طنز قدیم و امروز ممتاز و دست نیافتنی می‌کند. او سال هاست که داور بسیاری از جشنواره‌های طنز و کودکان است و طنز را تدریس می‌کند.
تازگی همیشگی نگاه او به اتفاقات روز ادبیات و به ویژه طنز ، و شیوه زندگی ساده و مفید او سبب شده است تا اگرچه به گردآوری و چاپ مجموعه آثارش تمایلی ندارد، اما مجموعه ای از حکایات او در هفته نامه گل آقا با نام « جامع الحکایات» و پژوهش طنز در ادبیات تعزیه منتشر شود، مقالات او درباره طنز در سالنامه‌های گل آقا و مجموعه‌های «کتاب طنز» از دفتر طنز حوزه هنری بخش کوچکی از آثار متنوع او درباره ادبیات طنز هستند.
منوچهر احترامی‌اگرچه ازدواج نکرده است اما سالهاست فرزندان بیشماری دارد که با نوشته‌های او خندیده‌اند، گریسته‌اند، زندگی را زیسته‌اند و هنوز هم، مثل همان پیرمردی که به گفته خود او کتاب حسنی اش را برای خود خریده زمزمه می‌کند: توی ده شلمرود، حسنی تک و تنها بود ... »
سپس در فيلمي كوتاه منوجهر احترامي و شيوه كار او به نمايش در آمد و پس از آن رويا صدر، روزنامه نگار و طنزنويس ، به عنوان سخنران بعدي كفت : « من از نسلي هستم كه در دوره نوجواني و جواني با دو برداشت و تلقي غالب از طنز روبرو بود ، يكي حريان نگاه تفنني به طنز ، و آن را در ترادف با فكاه ه و قزل قرار دادن و جريان ديگر ، نگاه كاركردگرايانه به طنز و طنز نويس را در هيأت يك پيامبر ، واعظ ، تخريبچي يا حداقل يك مصلح اجتماعي ديدن.
در كنار اين دو جريان فراگير و كمابيش حاكم ، نگاه ديگري نيز وجود داشت ، اگر چه محدود بود ( چرا كه در فضاي ملتهب دوره نوجواني و جواني ما ، در بحبوحه هياهوي سياست بازان و سياست سازان ، به روشني به چشم نمي آمد ) اين جريان سوم ، طنز را فراتر از تفنن مي ديد ، از آن تلقي اثر ادبي داشت ، و برخورداري از جوهره هنري را شاخصه اثر طنز ( مثل هر اثر ادبي ديگري ) مي دانست . نسل ما اين شانس را داشت كه در محضر چهره هايي شاخص از اين جريان ، بازنگري به طنز داشته باشد و به شناسايي دوباره آن دست زند.
منوچهر احترامي ، استاد مسلم اين عرصه است ، با نگاهي عميق ، نوجو و جستجوگر در طنز زمانه ما و دوره معاصر . آقاي احترامي به ما و نسل ما نشان دادند كه چگونه مي شد حتي در دوره التهاب ، طنز ژورناليستي نوشت ولي به دام روزمرگي ژورناليسم گرفتار نشد . سهل انگاري در انتخاب قالب و زبان به خرج نداد ، زبان فاخر به كار برد ، متين و قوي نوشت ، آن چنان كه در آثار نظم و نثر خود در نشريه آهنگر ، فردوسي ، در رفتگر و در تذكره نويسي ها و ديگر آثار نظم و نثر خود در بامداد در ابتداي انقلاب به كار بردند و بعد ها اين مشي را در نشريات گل آقا ادامه دادند. ... صدر در ادامه سخنان خود افزود « ايشان به ما آموختند چگونه مي توان ميان زبان امروز و ديروز پل زد و دنيايي نو خلق كرد ، دنيايي شگفت ، حاصل از درهم آميختن ديروز و امروز ، آن چنان ممزوج و جدا ناشدني كه زمان گويي در آن گم شده است ... طنز احترامي صادق و صميمي است ، معصوم است و خردمندانه ، در كار آفرينشي دنيايي كه تجلي بخشش ، رواداري و وسعت روح يك طنزنويس است . طنز نويسي كه در آثار تراژيك ـ كمدي داستانيش ، به شدت ، خودش است . »
سپس اسماعيل اميني از آشنايي با منوچهر احترامي و سال ها كار وي در نشريات مختلف سخن گفت و به دنبال آن گيتي صفرزاده سردبير ماهنامه گل آقا در گفتاري با نوان چند تصوير دور و نزديك درباره ويژگي هاي وي چنين گفت « تصوير اول «: 13-12 قبل در اولين حضورهايم در دفتر مجله گل آقا با منوچهر احترامي آشنا شدم . مي دانستم كه طنزنويس با سابقه و توانايي است . همان روزها ، يكي از همكاران كتاب حسني نگو يه دسته گل را از كيفش درآورد و با اشتياق برد تا احترامي امضاء كند . تعجب كردم . فكر نمي كردم اين 2 نويسنده يكي باشند فكر نمي كردم قلم يك نويسنده آنقدر چرخش و نرمش داشته باشد كه بتواند از نمونه اي چون جامعه الحكايات با آنهم لايه و نماد و تسلط ادبي به نمونه اي چون حسني با آن همه رواني و سادگي و شيريني در جولان باشد و سال هاي بعد در ابداع و نوشتار صفحه بچه ها من هم بازي در مجله بچه ها ـ گل آقا . نمونه اي از اين سادگي دنياي كودكانه آميخته با طنز و ظرافت و شيريني را باز نشانمان داد.
تصوير دوم : چند سال بعد در شرايطي بودم كه به همراه بازتابها و اظهارنظرهاي خوانندگان گل آقا دسترسي داشتم . نظرات ، تماس ها و نامه هايي كه مي رسيد هر كدام نشان دهنده توجه و علاقه مردم به يك نويسنده يا يك نوع نگاه و زبان بود . به قول كيومرث صابري هفته نامه گل آقا مثل سوپرماركتي بود كه هر كس جنس مورد علاقه اش را در آن پيدا مي كرد اما در ميان همه اين نوع سليقه ها ، آثار احترامي از معدود آثاري بود كه همه نوع خواننده و علاقه مند داشت ، از پير گرفته تا جوان ، تحصيلگرده تا عامي ، مسئولان رده بالاي حكومتي تا مردم كوچه و بازار ، همه مي خواندند ، خوششان مي آمد و به زعم خود معنايي مي گرفتند.
تصوير سوم : چندين سال بعد جرياني در طنزنويسي پديد آمد كه صراحت را مي پسنديد هر كس بلندتر فرياد مي كشيد ، خود را موفق تر مي دانست . اما احترامي همچنان همان فرياد بي صدا بود ، طنزنويسي اش هنر و رندي بود. تندترين انتقادات ، عميق ترين مفاهيم ، بيشترين گلايه ها را با رندي طنزنويسي مي گفت ، با ايجاز ، نماد و نشانه . به همين علت است كه آن فريادها خاموش شدند اما احترامي هنوز مي گويد .
در تنوع انواع قالب ها و نمونه هايي كه مي نويسد آنچه بيش از همه شگفت زده ام مي كند ، فراتر از تسلط به ادبيات و فولكلور و تاريخ و استادي در هنز طنر ، در جريان زمان بودن است . چه صحبت از جديدترين تكنولوژي وارداتي باشد ، چه تغيير زبان و اصطلاحات جوانان و چه كوچكترين تغييرات فرهنگي يا معيشتي مردم كوچه و بازار ، همه را مي بيند ، مي شناسد و در مطالبش انعكاس مي دهد. از آميختن و آموختن پروايي ندارد . هيچ جوان علاقه مند و مشتاق را نديدم كه امكاس تماس ، گفتگو و بهره گيري از معاشرت و دانش او را پيدا نكند . هميشه در دسترس بودن او نعمتي براي ما جوان ترهاست كه البته زحمتي براي اوست كه با احترام و متانت تحمل مي كند .
تصوير آخر : همين چند روز قبل . ظهر تابستان براي كاري احترامي را به دفتر مجله گل آقا كشانديم . وقتي چهره آفتاب خورده و خيس از عرق ايشان را ديدم با شرمندگي گفتم بايد يك ماشين كولر دار فراهم مي كرديم تا شما را به اينجا بياورد . جواب داد : احتياجي نيست . من خودم دوست دارم با وسايل نقليه عمومي هر جا بروم و با راننده و سواره و پياده حرف بزنم. اگر غير از اين باشد آدم زود مي ميرد. گمان مي كنم اين است راز ماندگاري و تازگي استاد احترامي . »
در اين مراسم كامبيز درمبخش از آشنايي خود با منوچهر احترامي در مجله توفيق حكايت كرد و نيز هوشنگ مرادي كرماني در قصه اي طنز آميز با شوخي و كنايه با منوجهر احترامي سخن گفت و پس از آن سيد عبدالجواد موسوي از حوزه هنري در خصوص منوچهر احترامي و شيوه طنزپردازي و زبان ساده و در عين حال فاخر او در طنز سخن راند و در ادامه غلامعلي لطيفي به عنوان يار ديرين احترامي و همگام و همراه او چه در توفيق و چه در نشريات ديگر و نيز تصويرساز كتاب هاي كودكان از خاطرات خود و روزگار سپري شده اش با منوچهر احترامي روايت كرد و در پايان لوحي يادبود به همراه تصويري از احترامي از طرف موسسه گل آقا و حوزه هنري به وي اهدا شد و احترامي نيز ضمن تشكر از همه به خواست حاضرين كتاب حسني نگو يه دسته گل را براي تماشاگران خواند.












عکس‌ها: جواد آتشباری
شب‌های بخارا ... اینجا

tadaneh AT gmail DOT com
دوشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۶
شب ادبيات ارمني برگزار شد
ارمنيادبيات ارمني مضمون چهل و نهمين شب از شب هاي مجله بخارا بود كه با همكاري انجمن فرهنگي هور در عصر يكشنبه 24 تيرماه در تالار بتهوون خانه هنرمندان برگزار شد . آغاز مراسم با علي دهباشي بود كه در سخناني كوتاه چنين گفت :
« به نام خداوند جان و خرد
با سلام خدمت میهمانان گرامی‌ و حضار محترم. چهل و نهمین شب از شب‌های مجله بخارا را با همكاري انجمن فرهنگي هور آغاز می‌کنیم. پیش از این مجله بخارا شب‌هایی با عناوین « شب ادبیات آشوری»، «شب ادبیات سوییس» ،«شب ادبیات افغانستان» برگزار کرده بود و در ماه‌های آینده «شب ادبیات عرب » و «شب ادبیات آلمان» را در دستور کار خود قرار داده است.
قرار است امشب به صورت فشرده مباحث تئوریک و تاریخچه مختصر ادبیات ارمنی توسط سخنرانان محترم بازگو شود.
تاریخ ارمنیان از آغاز تاکنون و دوره بندی آن یک مقوله است. ادبیات ارمنی هم مقوله دیگر.
ادبیات ارمنی را اگر در شکل گسترده تر آن یعنی از زمان پذیرش آیین مسیحیت توسط ارمنیان در نظر بگیریم شاید کمی‌نزدیک بشویم به آنچه که امشب می‌خواهیم مطرح کنیم.
دوره پذیرش مسیحیت توسط ارامنه خودش بحثی جداگانه می‌خواهد. اما از قرن پنجم میلادی که حروف الفبای ارمنی توسط روحانی به نام ماشتوس تدوین شد دوره دیگری آغاز شد که با ترجمه بسیاری از متون ادبی و مذهبی آن زمان همراه بود. ترجمه این آثار تحول بزرگی در زمینه‌های فرهنگی، ادبی و علمی‌برای ارمنیان به ارمغان آورد. و از پس این دوره است که ادبیات ارمنی دارای حماسه‌های فراوانی می‌شود. شعر و موسیقی توسط ارمنیان به اوج تعالی خود می‌رسد. وبراساس تاریخ ادبیات ارمنیان شکوفایی که از این دوره آغاز می‌شود تا چندین سده ادامه می‌یابد.
اما روابط ما ایرانیان با ارامنه مقوله دیگری است که در ارتباط با سیاست، فرهنگ و ادبیات و هنر شکل گرفته و تا به امروز ادامه پیدا کرده است. برگزاری مراسم امشب یکی از جلوه‌های روابط بسیار ثمربخش فرهنگی ایرانیان و ارمنیان است.
بنابر تحقیق بسیار خواندنی سیروس علی نژاد درباره ایرانیان وارامنه که می‌نویسد: ما ایرانیان وجود ارامنه را به شاه عباس بدهکاریم. دین ما به خود ارامنه بی حساب است. مردمی‌که چهار صد سال در میان ایرانیان زیستند، فارسی آموختند وبه فارسی آثاری پدید آوردند اما زبان خود را حفظ کردند. هیچ قوم و ملت دیگری سراغ ندارم که وزن آنان را داشته باشد، چند قرن در میان غریبه ها زیسته باشند، از غریبگی به درآمده باشند، این همه نقش عجب زده باشند، صاحبخانه شده باشند، و درعین حال هویت و استقلال خود رانباخته باشند. این هنری است که از هر قومی‌بر نمی‌آید.
آنچه را که در زبان فارسی ما از ادبیات وفرهنگ و تاریخ ارامنه داریم نسبتا قابل توجه است. به خصوص در سال‌های اخیر مترجمان ورزیده و صاحب بصیرتی همچون: ژانت لازاریان، محمد قاضی، احمد نوری زاده، خاچیک خاچر، سیمین دانشور، صفدرتقی زاده و چند تن دیگر کتاب هایی از نمونه‌های ادبیات شامل شعر، داستان و رمان و تاریخ و فرهنگ و هنر به گنجینه زبان فارسی افزوده اند. و ما نسبت به چهاردهه گذشته با ادبیات ارمنی ارتباط و آشنایی وسیعتری داریم و امیدوارم برگزاری شب ادبیات ارمنی آغاز گر دوره دیگری از مبادلات ادبی و فرهنگی بین نویسندگان و شاعران ایرانی و ارمنی باشد. »
سپس در فيلمي كوتاه به تاريخ ارامنه و ادبيات ارمني اشاره شد و پس از آن « ميشا هايراپطيان » به شرحي كوتاه از تاريخ ادبيات ارمني تا قرن نوزدهم پرداخت :‌
« تاریخ یک ملت گنجینه آثار و تجارب و ارزشها و استنتاجها و معیارهای سرگذشت آن ملت است که در آن رویکردهای معنوی و جریانات عقیدتی و انسانی و شخصیت آن شکل گرفته و تکوین یافته است. در واقع تاریخ ادبیات بیانگر خلاقیتهای فکری و مبانی و واقعیتهای ادبی آن ملت می باشد.
ملت ارمنی تقریبا سه هزار سال قبل در منطقه شرق آسیای صغیر(آناتولی کنونی) و بخشی از جنوب قفقاز پا به عرصه وجود نهاد. او یکی از ملتهای قدیمی و پیشرو جهان است. اولین دولت ارمنی در قرن ششم قبل از میلاد تاسیس گردید. و ارمنستان اولین کشوری بود که در سال 301 دین مسیحی را رسما پذیرفت.
تاریخ سرنوشتی منحصر به فرد، غیر متعارف و پرنشیب و فراز برای این ملت رقم زد. مردم ارمنی در گذشته و حال تحت شرایط جغرافیای سیاسی خاص ارمنستان و روابط ومنافع همسایگان و مطامع ابرقدرتها زندگی کرده اند.» وي افزود « بازماندگان قتل عامها و وانده شدگان از سرزمین پدری درکشورهای مختلف اسکان یافته و زندگی جدیدی با تطبیق با شرایط محیط آغاز نموده اند (ارامنه دیاسپورا). آنها در کنار تلاش معاش و زندگی روزمره در این کشورهای نیز برای حفظ هویت و فرهنگ ملی ارامنه دست به فعالیتهای مذهبی، فرهنگی و هنری زده اند، لازم به ذکر است که در این رهگذر با هنر و ادبیات کشورهای میزبان ارتباطی تنگاتنگ و موثر برقرارکرده اند. غرض از ارائه این مقدمه آشنایی با ماهیت هنر و ادبیات ارمنی وشرایط وانگیزه های خلق آثار هنری و ادبی ارامنه و خصوصیات و برداشتهای ومعیارهای خاص مربوط به آن می باشد.
با توجه به این حقایق تاریخی ادبیات ارمنی ازلحاظ محتوی و فرم و عقاید و اهداف با مقایسه با ادبیات ملل دیگر دارای تفاوتهای خاص می باشد، ضمن اینکه نباید عوامل مختلفی که درارتباطات باهمسایگان و سایر ملل (کشورهای میزبان مهاجران ارمنی) را در شکل گیری و تکامل انواع ادبی و گرایشهای مختلف ادبی در ادبیات ارمنی از نظر دور داشت، باید روح آزادگی و عرق ملی و حفظ ارزشهای متعالی انسانی را به عنوان عاملی سازنده و محوری کارهای ادبی ارامنه به حساب آورد. تماسها و بده بستانهای فرهنگی و ادبی زیاد و گاها پذیرش تاثیرات فکری و آثار ادبی و جریانات هنری سایر ملل موجب شده است که ادبیات ارمنی علی رغم مصائب و مظالمی که ملت آن متحمل شده، دارای روحیه ای سرزنده و سالم و هویتی پیکارجو و سازنده پرامید باشد. دراینجا لازم به ذکر است که بنیاد وجودی ادبیات ارمنی اساسا شرقی است، چون ملت ارمنی ملتی شرقی است.» و به دنبال آن آزاد ماتيان با نگاهي به ادبيات جديد و معاصر ارمني اظهار داشت : « اگر چه پدیده ادبیات ارمنی به طور اخص ممکن است برای برخی از خوانندگان (شنوندگان) چندان آشنا نباشد، ولی با توجه به مشترکات منطقه ای و به تعبیری جهان سومی، تجسم اوضاع و احوال زمانه در خطوط کلی آن چندان مشکل به نظر نمی رسد.
اهم مسایل مطرح شده در این مقطع تاریخی فهرست وار یه قرار زیر است.
احیا استقلال سیاسی و حاکمیت ملی، بازسازی و ایجاد نهادهای جدید اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، تأسیس مدارس نوین به منظور آموزش همگانی، مطبوعات، تأتر و سایر نهادهای فرهنگی، ظهور جریانهای فکری و احزاب سیاسی، مسئله شهرنشینی، مهاجرت روستاییان به شهرها و تضاد میان شهر و روستا، سنت و نوگرایی، هویت و از خودبیگانگی، چالشهای فکری و اخلاقی ویژه ی دوران تحول و گذر... و البته لازمه اجتناب ناپذیر تمامی این دگرگونیها تحمل پیامدهای جنگ، انقلاب و قتل عام...» و ماتيان چنين ادامه داد « ... طلیعه دار مبارزه برای زبان جدید خاچاطور آبویان است. ابویان طلبه جوانی است که در سال 1828 با بورس دولت روسیه به دانشگاه «دورپات» (واقع در جمهوری استونی امروزی) ارسال و به مدت شش سال در محیط علمی و ادبی اروپای رمانتیک تحصیل می کند. در بازگشت مقام روحانیت را ترک و به شغل معلمی و مدیریت آموزشی در مدارس تفلیس و بعد ایروان گمارده می شود. و حاصل تلاش هاي او رمانی است به نام «زخمهای ارمنستان» کتابی که نه تنها در مسئله زبان بلکه در بسیاری از مسایل ادبی و فرا ادبی راهگشا و راهنای نسلهای بعدی گردیدآبویان در یک صبحدم سال 1848 از خانه خود در ایروان خارج شد و دیگر کسی ردپایی از او بدست نیاورد و البته او تنها اندیشمندی نبود که در آن سالها در روسیه تزاری بطرز مشکوکی ناپدید می شدند.
امروزه نقش ادبیات به عنوان یک نهاد مؤثر اجتماعی در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم برکسی پوشیده نیست. ادبیات ارمنی در این دوره البته داستایوسکی، تولستوی و بالزاک به ادبیات جهان یا جهان ادبیات تقدیم نکرد و چنین انتظاری هم از آن نمی رفت ولی در مقیاس قومی و ملی به جرأت می توان گفت که این ادبیات نقش اساسی خود را که همانا شکل دادن به ذهنیت جدید ارامنه و ضمانت دوام و وحدت ملی است بیش از هر نهاد دیگری و در غیاب حکومت و مرکزیت سیاسی به طور کامل وحتی بیشتر از توان خود ایفا نمود.


نویسندگان بازمانده ارمنی غربی بعد از قتل عام 1915 به همراه آوارگان به کشورهای خاورمیانه و کشورهای غربی پناهنده شدند و تا به امروز به خلق آثاری به زبان مادری ادامه می دهند، البته با نیرو و ضرب آهنگی کاهنده، در حالی که بتدریج برعده نویسندگان ارمنی تبار که به زبانهای کشورهای میزبان می نویسند افزوده می شود....نسل جدید بعد از فروپاشی شوروی هم اکنون با بحران فرهنگی «جهانی شدن» دست به گریبان است و هنوز بانگ رسایی از آن بگوش نرسیده است.
البته این به این معنی نیست که در حال حاضر ادبیاتی تولید نمی شود. هم اینک شعراو نویسندگان سه نسل در کنار هم آثاری را بوجود می آورند ولی ادبیات در جامعه ای که بالاجبار در تلاش است که برویرانه های سوسیالیسم شوروی سابق خود را با قوانین بازار آزاد بازسازی کند ادبیات شدیداً به حاشیه رانده شده و در هجوم بی رحمانه روابط مصرفی، مصرفی ندارند. از طرف دیگر نویسندگان جوانتر هم سراسیمه به فکر جبران عقب ماندگی خویش از کاروان سرگشته مدرنیسم و پیسا مدرنیسم به تجربیات اکثراً وارداتی روی آورده و با نفی هنجارهای مائوف آگاهانه یا ناآگاهانه تبعید خود را همچون رسالتی سر نهاده اند و در میان این آشفتگی اصیل ترین صداها صدای اصطراب و ناله نگرانی از آینده ای نامعلوم است و همین جاست که باید خود را با کلام حافظ بزرگ دلداری بدهیم آنجا که در چدال با ناسازگارترین بازیهای روزگار می فرماید
عاشقان را بگذارید بنالند همی
مصلحت نیست که این زمزمه خاموش شود.»
صفدر تقي زاده در گفتاري كوتاه از كتاب ويليام سارويان با نام « مرد جوان بي باك روي طناب بندبازي» ترجمه پونه پاك نژاد كه خود مقدمه اي بر آن نوشته و آن را ويرايش كرده سخن گفت . تقي زاده خاطراتي از روزگار جواني اش در آبادان از حشر و نشر با ارامنه آن زمان حكايت كرد و سپس در پايان گفتار سخناني را از ويليام سارويان كه از انگليسي به فارسي ترجمه كرده بود نقل كرد « در اين دنيا هيچ قدرتي سراغ ندارم كه بتواند اين ملت را نابود كند ، اين قيبله كوچك مردم بي آزار و بي ادعا را كه تاريخ اش پايان گرفته ، جنگ هايش را جنگيده و شكست خورده ، بناهايش ويران شده ، ادبيات اش را نخوانده اند و موسيقي اش را نشنيده اند و دعاهايش ديگر مستجاب نمي شوند ، بشتابيد و باز هم توطئه بچينيد تا اين ملت را نابود كنيد ! ارمنستان را نابود كنيد ! ببينيد آخر از عهده اش برمي آييد يا نه ؟ آن ها را از خانه هايشان به درون بيابان ها برانيد . مگذاريد صاحب نان و آبي شوند . خانه هايشان و كليساهايشان را بسوزانيد . آنگاه ببينيد چگونه دوباره خنده سرخواهند داد ، چگونه دوباره آواز خواهند خواند و دوباره دست به دعا بلند خواهند كرد . زيرا وقتي دو تن از آن ها در هر گوشه اي از اين دنيا به هم برسند ، خواهيد ديد كه چگونه ارمنستان نويني خلق خواهند كرد .»
و پس از آن ساموئل خداداديان بخشي از شعر بلند « جنون زدگان خشم » سروده « چارنتس » ، شاعر ارمني را قرائت كرد .
سپس نوبت به روبرت ماركاريان رسيد كه از تبادلات ادبي ارامنه و ايرانيان سخن گفت « روابط میان ارامنه و ایرانیان دارای تاریخچه ای چند هزار ساله می باشد. همسایگی این دو قوم کهن موجب ایجاد پیوندی عمیق میان دو ملت گردیده که ریشه‌های بسیار محکمی در مراودات فرهنگی آن ها داشته است. علیرغم این ریشه ی تاریخی متاسفانه تا چند دهه اخیر شاهد ترجمه ی ادبیات ارمنی به زبان فارسی نبوده‌ایم. اندک فعالیتی که در این خصوص انجام گرفته صرفاً مقطعی و حاصل ذوق و علاقه‌ی مترجم آن اثر است و هیچ‌گاه تبدیل به جریانی خاص نگردیده.
بی شک در این مجال اندک فرصت کنکاش درخصوص دلایل این امر و عدم رغبت جهت ترجمه ی آثار ادبیات ارمنی به زبان فارسی نمی باشد. اما آنچه مسلم است ریشه ی مشترک زبان فارسی و ارمنی و نیز در هم آمیختگی فرهنگ دو ملت مبین این نکته می باشد که بدون آشنایی با آثار ادبی دو ملت زوایای بسیاری از تاریخ وتمدن آن ها همچنان دچار ابهام خواهد بود.
بحث در خصوص مبادلات ادبی ارامنه و ایرانیان را در دو بخش مجزا پی می گیریم .
الف ) آشنایی ارامنه با آثار ادبی ایرانیان
پس از ابداع حروف زبان ارمنی دراوایل قرن پنجم میلادی ، جنبش عظیم ترجمه ی آثار با ارزش زبان های دیگر در حوزه های مختلف به زبان ارمنی آغاز گردید. دانش آموختگان مکتب مسروپ ماشتوس مبدع حروف ارمنی اقدام به فرا گیری زبان های رایج زمان خود نموده و آثار با ارزشی را از زبان های مختلف به زبان ارمنی ترجمه نمودند. « و در ادامه افزود « دردهه ی بیست قرن بیستم، با الحاق ارمنستان به اتحاد جماهیر شوروی و همسایگی این جمهوری با ایران لزوم ایجاد مراکز تحقیقاتی و ایران شناسی در دستور کار دولت قرار گرفت. تاسیس کرسی‌های شرق شناسی و ایران شناسی در دانشگاه ها و مراکز علمی ارمنستان منتهی به ترجمه و چاپ آثار ادبیات فارسی به زبان ارمنی گردید. این جنبش با مهاجرت جمعی از نویسندگان و شاعران ایرانی ـ ارمنی به ارمنستان در دهه‌ی چهل به اوج خود رسید و تا دهه‌های بعدی نیز ادامه یافت. در این دوره آثار شاخص ادبیات فارسی همچون «شاهنامه» و نیز اشعار بسیاری از شاعران ایرانی همچون حافظ، مولوی، خاقانی، خیام و ... به زبان ارمنی ترجمه و چاپ گردید. در دهه‌ی اخیر نیز با همت رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در ارمنستان آثار بسیاری از زبان فارسی به ارمنی ترجمه و در ارمنستان به چاپ رسیده اند که بیشتر در بر گیرنده‌ی آثار نویسندگان و شاعران معاصر می باشند.
در خصوص ترجمه ی آثار ادبی فارسی به زبان ارمنی، فعالیت هایی نیز در داخل ایران انجام گرفته است كه می توان به ترجمه های هوسپ میرزاییان از «شاهنامه» فردوسی و رباعیات خیام و نیز فعالیت انجمن ادبی «نور اج» یا «برگی تازه» اشاره کرد . اعضای این انجمن ادبی به واسطه آشنایی و هم نشینی با بسیاری از شاعران معاصر ایران همچون شاملو، سایه، نادر نادر پور، فروغ فرخ زاد و ....اشعار آن ها را به زبان ارمنی ترجمه و در کتاب های دوره ای خود چاپ نموده اند.

ب ) آشنایی ایرانیان با آثار ادبی ارمنی
همان‌گونه که در ابتدای این گفتار نیز اشاره شد در خصوص ترجمه و شناساندن ادبیات ارمنی به خواننده ی فارسی زبان حداقل تا سه دهه ی اخیر فعالیت چشمگیری انجام نگرفته است. بررسی و ریشه یابی عمیق این موضوع بحث دیگری را می طلبد که از حوصله ی این گفتار خارج است. در یک جمله می توان چنین بیان کرد که شاید عدم آشنایی مترجمان ایرانی به زبان ارمنی و در دسترس نبودن ترجمه ی آثار ادبیات ارمنی به زبان‌های دیگر و نیز عدم وجود مراکز رسمی ارمنی شناسی در ایران تا دهه ی شصت قرن گذشته میلادی را بتوان از دلایل این امر برشمرد.
در هر حال آثارترجمه شده به زبان ارمنی را می توان به سه دوره ی جداگانه تقسیم نمود.
1) دهه‌ی چهل میلادی
در طی سال‌های دهه‌ی چهل میلادی (دهه ی بیست شمسی) جمعی از اندیشمندان، متفکران و نویسندگان جوان ارمنی از جمله دکتر انیک ساهاکیان (نروس)، دکتر آلبرت برناردی و آرا جهانس شاید برای اولین بار اقدام به ترجمه و چاپ آثار ادبی ارمنی به زبان فارسی کردند. حاصل فعالیت ای گروه کتابی است در 104 صفحه که تحت عنوان «قطعاتی چند از ادبیات ارمنی» در سال 1324 منتشر گردیده است.
2 ) اواخر دهه‌ی شصت و اوایل دهه‌ی هفتاد میلادی
شاخصه‌ی این دوره دو رویداد علمی و فرهنگی است، که هرکدام از آن ها به نوبه ی خود باعث ایجاد انگیزه جهت ترجمه ی آثار ادبی ارمنی گردید. اولین رویداد علمی و فرهنگی ایجاد کرسی زبان ارمنی در دانشگاه اصفهان در مقطع لیسانس و نیز ایجاد کرسی زبان ارمنی در دانشگاه تهران در مقطع فوق لیسانس می باشد. گرچه کرسی زبان ارمنی در دانشگاه تهران عمری کوتاه داشت ولیکن ایجاد این مراکز علمی و به خصوص استمرار فعالیت رشته ی زبان ارمنی در دانشگاه اصفهان نسلی فرهیخته از دانش آموختگان این زبان را تقدیم جامعه نمود. اکثر این دانش آموختگان یا جذب ادبیات شده و یا فعالیت فرهنگی در زمینه های مرتبط را آزمودند.
دومین رویداد فرهنگی این دوران که می توان از آن یاد کرد تأسیس مجله‌ی «هور» است. این مجله در فاصله‌ی سال‌های 1971ـ1974(1350ـ1353) به دو زبان ارمنی و فارسی به سردبیری دکتر گاگیگ هواکمیان منتشر گردیده و به عرصه‌ای جهت ترجمه و چاپ آثار ادبی ارمنی تبدیل گردید. از دیگر موسسان و همکاران این مجله پر بار باید به آقاسی هوانیسیان اشاره کرد، که اقدام به ترجمه ی داستان های بسیاری از نویسندگان ارمنی به زبان فارسی نموده و آن ها به چاپ رسانده است.
در این دوران همچنین شاهد حضور دو چهره ی شاخص و پر کار هستیم. آلک در خاچاطوریان و دکتر هراند قوکاسیان.
3 ) از دهه‌ی نود میلادی تا کنون
استقلال دوباره‌ی ارمنستان در سال 1991 و آغاز مناسبات سیاسی و فرهنگی میان ایران و ارمنستان موجب ایجاد حرکتی جدید در جهت آشنایی هرچه بیشتر دو ملت با یکدیگر گردید. بی شک یکی از راه‌های این آشنایی و شناخت مبادلات فرهنگی و نیز ادبی می باشد. از این جهت به جد می توان گفت که در دوران حاضر حداقل از نظر کمیت شاهد رشد قابل توجهی در زمینه ی ترجمه و ارایه آثار ادبی ارمنی هستیم. در این زمینه نمی‌توان نقش مجله ی فارسی زبان «پیمان» و رشته‌ی زبان و ادبیات ارمنی دانشگاه آزاد اسلامی را از نظر دور داشت.
نام شاخصی که در این دوران به آن بر می خوریم احمد نوری زاده است. وی را می توان تنها مترجم آثار ادبی ارمنی دانست که خود ارمنی نیست و با فراگیری این زبان اقدام به ترجمه ی این آثار نموده. از کتاب‌های چاپ شده‌ی نوری‌زاده می‌توان به «صد سال شعر ارمنی»، «تاریخ و فرهنگ ارمنستان»، «باغ‌ سیب‌، باران‌ و چند داستان‌ دیگر» اشاره نمود. گرچه در در خصوص ترجمه های نوری زاده دیدگاه های مثبت و منفی مختلفی مطرح گردیده است و لیکن نمی‌توان این واقعیت را کتمان نمود که اوهمچنان در این عرصه پرکارترین است.
دیگر چهره ی شاخص این دوران بدون شک آزاد ماتیان می باشد. حاصل فعالیت ترجمه ی این استاد زبان ارمنی دانشگاه اصفهان و دانش آموخته ی دانشگاه سوربن فرانسه در کنار آثار پراکنده‌ی ایشان، منظومه‌ی ارزشمند و ستوده شده‌ی «فغان‌نامه‌ی گرگوار» اثر گریگور ناره‌گاتسی است. در خصوص ارزش ادبی و معنوی این اثرهمان بس که ارامنه جهان اخیراً هزارمین سال سرایش آن را جشن گرفتند.
از دیگر نام هایی که می توان در این دوران به آن اشاره کرد گارون سرکیسیان است.
در ادامه این فهرست می توان به نام های دیگری نیز اشاره کرد. از جمله شاعر معاصر ارمنی واهه آرمن که اشعار تنی چند از شاعران معاصر و جوان ارمنستان را به فارسی ترجمه نموده است و یا آندرانیک خچومیان که تعدادی از نمایشنامه های نویسندگان معاصر ارمنستان را ترجمه و چاپ کرده است.
به واسطه‌ی حضور ارامنه در بیشتر کشورهای جهان، تعدادی از نویسندگان ارمنی به زبانی غیر از زبان مادری خویش به خلق اثر پرداخته و آثار با ارزشی را به گنجینه ی ادبیات جهان افزوده اند. در این زمینه می توان به نویسندگانی چون ویلیام سارویان، هانری تروآیا، هانری ورنو و واهه کاچا اشاره نمود که تقریباً آثار همگی آن‌ها برای خواننده ی فارسی زبان آشنا می باشد. تعدادی از نویسندگان ارمنی ایران نیز به زبان فارسی نوشته و در ادبیات ایران جایگاه ماندگاری را به خود اختصاص داده اند. از این جمله اند کارو شاعر مشهور دهه‌های گذشته و زویا پیرزاد نویسنده‌ی شهیر معاصر. این فهرست ناقص خواهد بود اگر نام خاچیک خاچر و یوریک کریم مسیحی را نیز به آن نیافزاییم.
نکته ای که اشاره به آن برای ادب دوستان ارمنی می تواند جالب توجه باشد، ترجمه ی آثار ادبی ارمنی توسط شاعران معاصر ایران است.
احمد شاملو در کنار ترجمه ی آثار شاعران جهان توجه ای ویژه به شعر ارمنی داشته و منظومه ی زیبای «جنون زدگان خشم» اثر شاعر انقلابی ارمنی یقیشه چارنتس را ترجمه نموده است. در این زمینه نمی توان نقش همسر گرامی ایشان آیدا سرکیسیان را از نظر دور داشت.
حاصل همکاری نادر نادر پور و هوشنگ ابتهاج (سایه) با گالوست خاننتس و روبن هوانیسیان نویسندگان ارمنی ایرانی کتابی است تحت عنوان «یادنامه تومانیان» حاوی تعدادی از اشعار هوانس تومانیان شاعر ملی ارمنستان.
و در پايان اين مراسم نيما فرهمند دو قطعه از باله گايانه اثر آرام خاچاطوريان را كه خود براي پيانو تنظيم كرده بود نواخت كه مورد توجه و استقبال پرشور حاضرين قرار گرفت.

ارمني

ارمني
علي دهباشي

ارمني
آزاد ماتيان

ارمني
ميشا هاراپوتينان

ارمني
رابرت ماركاريان

ارمني
صفدر تقي زاده

ارمني
ساموئل خداداديان

ارمني
تورج دريايي

ارمني

ارمني
عکس‌ها: ‌سالی بیداروطن

شب‌های بخارا ... اینجا

tadaneh AT gmail DOT com
شنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۶
ديدار با محمد محمدعلي
محمد محمدعلي - عكس: تادانهكتابش را خوانده ام، "گفتگو با شاملو و دولت آبادي و اخوان" را. حسن لطفي هم فيلم شب جلال آل احمد در قزوين سال 74 را نشانم داده. شماره اش را هم منصور كوشان به من داده. جزء همان چهار پنج شماره اولي است كه پيدا كرده ام. زنگ مي زنم منزلش؛ از تلفن عمومي جلوي خوابگاه سنايي، زير پل كريمخان و اول خيابان سنايي. همسرش مي گويد:
- شما؟
- عليخاني هستم.
- گوشي خدمت تون.
گوشي را به او مي دهد:
- سلام آقاي محمدعلي.
اسمش برايم آشنا مي آمد؛ محمد محمدعلي. گفت:
- محل كار من رو بلد هستي؟
- نه.
- پس يادداشت كن. تقاطع انقلاب و فلسطين. ساختمان گيو. طبقه هفتم.

صبح كلاس دارم. از دانشگاه تهران راهي نيست تا آنجايي كه گفته. پياده مي روم. جلوي در نگهبان مي گويد:
- كجا تشريف مي بريد؟
اسم محمد محمدعلي را كه مي آورم پيش از اين كه بگويم طبقه هفتم. مي گويد با آسانسور برويد طبقه هفتم.
مي روم. چند نفر توي اتاقش نشسته اند. سلام مي كنم. محمدعلي معرفي مي كند:
- آقاي پوينده. آقاي قاسم زاده. اين هم از دوستان دوستان قزويني ما. مراقب باشيد ها!
خنده ام مي گيرد. جمله اش آشنايم كرده با اين فضا. اسم پوينده را شنيده ام اما چيزي از او نخوانده ام.
محمد قاسم زاده نگاهم مي كند:
- خبرنگار هستي؟
- نه. دانشجوام. يه سري سوال دارم.
براي اين كه زود كارم را انجام داده باشم، دست مي برم توي كيفم و سوالات تايپ شده اي كه پيش از اين به منصور كوشان، فرشته ساري، رضا جولايي و فرخنده آقايي داده ام به محمدعلي مي دهم.
كمي نگاهش مي كند و سوالات را به محمد پوينده كه كنارش نشسته مي دهد و از من مي پرسد:
- از كتاب هاي من چيزي خواندي؟
- بله. گفتگو با شاملو و دولت آبادي و اخوان.
نگاه مي كند به پوينده و قاسم زاده و مي بينم كه پوزخندش را از پوزخند محمد قاسم زاده جدا مي كند و مي گويد:
- بعد مي داني كه من رمان نويسم؟
- بله. خب...
مي مانم چي بگويم. مي گويم:
- خب مي خوانم.
بعد يادم مي آيد كه كتاب "نقش پنهان" را در كتابفروشي بامداد قزوين ديده بودم. عكسش را هم از پشت جلد آن ديده بودم كه وقتي وارد اتاقش شدم ديدم درست همان است با خط ريشي كه روي موهاي آن به پشت گوشش كشانده شده بودند.
دست برد تو كشوي ميزش. كتابي بيرون آورد.
- اين رو بگير فعلا. به غير از اين اينجا چيزي ندارم.
كتاب "بازنشستگي" را به من مي دهد. نگاه مي كنم. دو داستان دارد؛ مرغداني و بازنشستگي.
سوسكي از پايه ميزي كه طرف محمد پوينده است بالا آمده و راست راست دارد از پرونده هاي روي ميز مي رود بالا و از بالا يك راست مي رود طرف محمدعلي. محمدعلي نگاهي به قاسم زاه مي كند و قاسم زاده بلند مي شود مي رود از اتاق بيرون. محمدعلي، مجله آدينه اي را كه روي ميز هست برمي دارد و لوله مي كند و محكم مي كوبد به سوسكي كه مي پرد طرف ميز قاسم زاده.
به من نگاه مي كند و بعد به پوينده كه سوالات را خوانده و چيزي مي خواهد بگويد. محمدعلي فقط مي گويد:
- عجيب گيري كرديم اينجا ها.
كبوتري از آسمان داغ خيابان انقلاب دورش را كم مي كند و پشت پنجره اتاق محمدعلي مي نشيند. همان جا دارد از دانه هايي كه معلوم است از قبل برايش ريخته اند دانه مي چيند. سر و نوكش وقتي دانه مي چيند ديده نمي شود و فقط كمري ديده مي شود كه بالا و پايين مي شود.
پوينده مي گويد:
- كتاب هاي من رو خونديد؟
- ...
دست مي كند توي كيفش. "سوداي مكالمه، خنده و آزادي" را درمي آورد و برايم امضاء مي كند. دارد مي گويد:
- كمي از اين مباحث تئوري بداني، براي خودت بهتر است. سوالاتت را پخته مي كند.
گير كرده ام. كتاب هاي نويسنده را نخوانده ام. يك مترجم نشسته و از مباحث تئوري مي گويد كه از آن ها هم دورم و در خوابگاه هم ديده بودم چند نفري حرف مي زنند و اسم هايي را مي برند كه من هيچ از آن ها نمي دانستم: سوسور، گادامر، بارت و ...
مي خواهم بلند شوم و خداحافظي كنم كه محمد قاسم زاده با يك پيف پاف دراز قرمز مي آيد داخل.
محمدعلي نگاه مي كند به سوسك ها. يكي از پايه ميز بالا مي آيد. يكي رفته ميان مجله لوله شده آدينه و يكي از پايه ميز چند كشويي پشت سرش در حال صعود است و ... مي گويم:
- با اجازه!

زنگ مي زنم كه جواب ها آماده است؟
مي گويد: بايد بيايي با هم كمي حرف بزنيم. بايد تو رو يه كم روشن كنم.
خوشحال مي شوم. نويسنده اي رغبت كرده حرف بزند با من. كيف مي كنم. سرشار مي شوم. كلاس بعدي را نمي روم و يك راست مي دوم به طرف ساختمان گيو يا همان فجر.
- سلام.
- سلام. مرد مومن تو چه جور كتابي از ما نخونده جرات كردي بيايي گفتگو كني؟
- ...
- اشكال نداره. همه همين هستن اما كسي جرات نداره بگه كه نخونده يا اگه خونده بد خونده اما خوشم اومد ازت. معلومه كه با جربزه اي.

اين رفت و آمدها تا زماني كه گفتگو آماده شود به هر دو سه روز يك بار رسيده بود و هر بار محمدعلي با مهرباني اش، حرف مي زد و مي ديدم كه بيش از آن كه مثل برخي از نويسنده ها باشد كه بخواهد با دانسته هاي كتابي اش، خفه ام كند، آدمي است كه دارد از تجربه هاي خودش مي گويد و هر بار كه سيگاري آتش مي زد، تمام تنم مور مور مي شد، رويم نمي شد پيشش سيگار بكشم. گونه اي ابهت برايم داشت كه اين روند تا چند سال بعد كه به گونه اي با او در مجله آدينه همكار شدم ادامه داشت؛ تا دوره سردبيري منصور كوشان. محمدعلي مطابق قبل هنوز مسوول بخش داستان بود و من شده بودم مسوول بخش معرفي كتاب و گاهي هم گفتگو مي گرفتم.
به واسطه اين كه محمدعلي مركزي براي ديدار نويسنده ها و شاعران بود با افراد زيادي آشنا شدم. اولين بار قاسم روبين را محمدعلي اينطور معرفي كرد: دو قزويني! واي به حال من! محمدرضا صفدري را همان جا ديدم. صفدري كه به زودي ديدارش را خواهم نوشت كه چه لذتي بردم وقتي محمدعلي ما را به هم معرفي كرد و اين معرفي باعث شد سه روز بعد بروم شهرك انديشه (شهريار) پيش صفدري.
محمدعلي گفتگويي كه با او انجام داده بودم به مجله دوران فرستاده بود. گفت: مي خوام ربطتت بدم به شيرزادي و بروبچه هاش.
ربط هم داد. ربطي كه باعث شد نزديك به يك سال هر پنجشنبه به جلسات قصه مجله اي بروم كه از پايه هاي ثابت آن علي اصغر شيرزادي، اصغر عبدالهي، محمدرضا گودرزي، اسدالله امرايي، حسين مرتضاييان آبكنار، حميد ياوري، حميد محرميان معلم، مراد فرهادپور، محمود جوانبخت، محمد بكايي و ... بودند. جلساتي كه بسيار از آنجا آموختم و بسياري اوقات از بي سوادي ام رنج بردم و بسيار هفته هايم سرشار شد و بسيار انگيزه پيدا كردم براي خواندن و خواندن و خواندن تا بعد بنويسم.
محمدعلي بود كه گفت راستي مي داني بيژن بيجاري هم اين ساختمان است؟
به زودي ديدار با بيژن بيجاري را هم خواهم نوشت كه بسيار از او آموختم اگرچه يك سال طول كشيد تا با او ارتباط بگيرم و بتوانم راضي اش كنم به گفتگو و چقدر كمكم كرد در شناخت بهتر داستان و نوشتن داستان جدي.

بعدها محمدعلي اولين بار مرا به مجله آدينه برد. آن وقت ها به واسطه محمد قاسم زاده كه هنوز كتابي منتشر نكرده بود گفتگويم با فرخنده آقايي رفته بود مجله زنان و منتشر شده بود. گفتگويم با محمدعلي در مجله دوران منتشر شده بود. گفتگويم با رضا جولايي و فرشته ساري در هفته نامه ولايت قزوين منتشر شده بود و اندكي احساس اعتماد به نفس پيدا كردم.
با محمدعلي راه افتاديم از ساختمان گيو. رفتيم به طرف چهار وليعصر. بعد رفتيم ميدان وليعصر. بعد رفتيم سوار اتوبوس هاي گيشا شديم كه بليطي بودند. محمدعلي اولين رديف پشت راننده نشست و دسته بليط ها را از كيفش بيرون آورد. خواستم من حساب كنم به حسابي كه او داشت لطف مي كرد و من را مي برد به مجله آدينه تا با مديرمسوولش آشنايم كند كه آنجا كار كنم. گفت: به ما از اداره از اين بليط ها زياد مي دن. تو بذار جيبت. راستي اينجا نشستم كه پاي تو اذيت نشود.
ذاكري، بداخلاق ترين روزنامه نگاري بود كه هيچ وقت فكر نكردم روزنامه نگار است و بيشتر به بازاري ها مي آمد كه من سال هاي نوجواني ام را همراه كار كردن در حجره هايشان تمام كرده بودم. وقتي محمدعلي معرفي ام كرد. نگاهي به سر تا پايم كرد و گفت: خبرت مي كنم.
هيچ نپرسيد كه چه كاره ام. كار بلدم يا نه. و اين باعث شد كه من كه مثل هميشه از لباس هاي مندرسي كه مي پوشيدم خجالت مي كشيدم، بيشتر خجالت بكشم و ديگر هرگز ميل نكنم براي كار كردن در چنين جايي كه البته يك سال بعد منصور كوشان دعوتم كرد به آنجا و معرفي كتابش را سپرد به من و ذاكري لابد باز نگاه كرده بود به قد و بالايم كه هر بار كه مي خواست حق التحرير هر صفحه 2500 تومان را به من بدهد و در هر ماه چهار صفحه هم مي شد اين معرفي كتاب ها، فهرستي را مي گذاشت جلويم كه فلان كتاب را معرفي كرده اي در مجله و در كتابخانه نيست كتابش؟ و من مجبور بودم هر كتاب را همان جا معرفي كنم و همان جا بگذارم بماند.

محمدعلي را هميشه دوست داشته ام و بيش از آن كه داستان نويس و رمان نويس و نويسنده معروف باشد بخاطر صميمتش دوستش داشته ام. اولين داستانم را هم او در ويژه نامه داستان مجله آدينه منتشر كرد كه حالا كه نگاه مي كنم مي بينم بيشتر هم نسلان من به او مديونند و اولين داستان هايشان در آن سه چهار ويژه نامه داستاني كه محمدعلي منتشر كرد براي اولين بار به طور جدي منتشر شد.

حرف ها زياد دارم از ديدارها با محمدعلي كه شايد زماني كه اين ديدارها براي كتاب شدن آماده مي شدند اضافه كنم مثلا روزهاي سياه اتوبوس و گردنه حيران و ارمنستان.
روزهايي كه خبر مرگ پوينده آمد.
روزهايي كه مختاري را كشتند.
روزهايي كه كوشان و چند نفر ديگر از ايران رفتند.
روزهايي كه محمدعلي مي گفت پيشش نروم و من فكر مي كردم لابد خسته شده است از من و حالا مي بينم كه بيچاره حق داشته و سعي مي كرده نادانسته در نطفه خفه نشوم.

سه سال قبل زنگ زدم كه براي قابيل، داستان بدهد. امروز و فردا كرد. بعد رفت كانادا. وقتي آمد گفت بيا برايت مطلب دارم. رفتم ديدم كه گويي حرف از قابيل را بيشتر از اين كه در ايران شنيده باشد از دوستان شهروند شنيده بود از نسرين الماسي عزيز و حسن زرهي بزرگ. رفتم منزلش. عكس هاي زيادي از او گرفتم كه اين ها بخشي از آن ديدار هستند.

آخرين بار در شب نويسندگان نسل جديد يا به گفته برخي "نسل پنجم" ديدمش. بيشتر معتقد بود اين شب بايد به نام شب نويسندگان نسل چهارم باشد. خودش از نويسندگان نسل سوم بود و با اين احوال گفت فرقي نمي كند كه جديدي ها خود را نسل چهارم يا پنجم بدانند، مهم اين است كه اعلام حضور مي كنند.

اين ديدار چرا اينقدر پراكنده شد؟
شايد به اين دليل كه بعد از فرخنده آقايي، محمد محمدعلي دومين نويسنده اي است كه طي اين سال ها مهرباني شان شامل حالم بوده اگرچه يكي را آن سال ها بيشتر مي ديدم و يكي اين سال ها هم مدام از حضورش دلگرم مي شوم.
راستي چيزي يادم افتاد. مي خواستم بپرسم "آقاي محمدعلي، آخرش اين قدم بخير... را خوانديد؟"

محمد محمدعلي – عكس‌ها: تادانه

محمد محمدعلي – عكس‌ها: تادانه

محمد محمدعلي – عكس‌ها: تادانه

محمد محمدعلي – عكس‌ها: تادانه

محمد محمدعلي – عكس‌ها: تادانه

محمد محمدعلي – عكس‌ها: تادانه

محمد محمدعلي – عكس‌ها: تادانه

محمد محمدعلي – عكس‌ها: تادانه
به همراه جواد مجابی، محمد مختاری، عمران صلاحی، نصیری‌پور و سادات ‌اشکوری

محمد محمدعلي – عكس‌ها: تادانه

محمد محمدعلي – عكس‌ها: تادانه

محمد محمدعلي – عكس‌ها: تادانه

محمد محمدعلي – عكس‌ها: تادانه

محمد محمدعلي – عكس‌ها: تادانه

محمد محمدعلي – عكس‌ها: تادانه
***
دیدار قبلي ... اینجا
عکس‌ قبلي ... اینجا

یوسف علیخانی ... اینجا

tadaneh AT gmail DOT com