دوشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۶
ادبیات و رسانه در نمایشگاه کتاب تهران

اولین نشست از سری نشست های مشترک کانون ادبیات ایران و خانه کتاب با عنوان "نسبت ادبیات و رسانه" روز چهارشنبه در سالن شماره یک سرای اهل قلم بیستمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران برگزار می شود.

یوسف علیخانی، صادق کرمیار و محمدرضا گودرزیهادي كياسري

به گزارش جام‌جم‌آنلاين، در این نشست که با حضور صادق کرمیار نویسنده و مدیر بنیاد آفرینش های ادبی سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران، حامد يوسفي منتقد ، محمد رضا گودرزی داستان نویس و منتقد، هادی سعیدی کیاسری مدیر کانون ادبیات ایران، یوسف علیخانی، داستان‌نویس برگزار می شود، شرکت کنندگان درباره مسایل مختلف مربوط به نسبت ادبیات و رسانه صحبت می کنند.
هادی سعیدی کیاسری، درباره ارتباط رادیو و ادبیات داستانی،‌ صادق کرمیار درباره ارتباط تلویزیون و ادبیات داستانی، حامد يوسفي درباره سینما و ادبیات داستانی،‌ یوسف علیخانی درباره نسبت ادبیات و اینترنت و محمدرضا گودرزی درباره ارتباط مطبوعات و ادبیات داستانی سخن خواهند گفت.
این برنامه روز چهارشنبه 12 اردیبهشت ساعت 17:30 تا 19:30 در سالن شماره یک سرای اهل قلم نمایشگاه بین المللی کتاب واقع در مصلی تهران برگزار می شود.
برنامه بعدی این سری نشست ها، روز پنجشنبه با با حضور حسن اصغری، محمدرضا گودرزی، جواد جزینی و بلقیس سلیمانی و بررسی داستان کوتاه ایران در دهه اخیر برگزار خواهد شد.

tadaneh AT gmail DOT com
Italo Calvino
Italo Calvino• هنر داستان سرایی در این است که از موضوع کوچکی که آدم در زندگی روزمره با آن برخورد کرده، ماجرای جالبی بیرون بکشد؛ آدم پس از کاغذ سیاه کردن، وقتی به زندگی عادی اش برمیگردد، درمی یابد که آنچه می توانسته از آن درک کند، چیزی بس اندک بوده است.

• آدم با شور و علاقه شروع می کند به نوشتن، سپس لحظه ای می رسد که قلم به کمک مرکب فقط کاغذ را سیاه می کند، مرکبی که در آن حتی یک قطره از حیات هم در گردش نیست؛ زندگی به طور کامل از آن رخت بربسته، زندگی در آن سوست، در آن سوی پنجره، در آن سوی خودمان؛ آن وقت این به طور به نظر می رسد که آدم دیگر نمی تواند در صفحه ای که سیاه کرده است پناه جوید، از خلال آن دنیای دیگری بگشاید، و با یک جست خود را در آن بیاندازد، شاید اینطور بهتر باشد، شاید هنگامی که آدم از صمیم قلب می نوشته، نه معجزه بوده و نه زحمت، خیلی ساده گناه بوده است و غرور و خودپرستی... پس من از آن مبرا هستم؟ نه، در این حرفه نویسندگی، به جای اینکه خدمت مفیدتری انجام دهم، کمی از جوانی ناشکیبا و بی خیال را هدر داده ام. این صفحاتی که چیز ارزشمندی در آن ها نیست چه کاری برایم انجام خواهد داد؟ کتاب ها و دعاها فقط آن اندازه ارزش دارد که تو خود می ارزی. جایی گفته نشده است که نوشتن سبب رستگاری روح می شود، آدم می نویسد، می نویسد و روحش را از دست می دهد.

•گه گاه در می یابم که قلمم به میل خودش روی کاغذ می دود و من کاری نمی کنم جز اینکه دنبالش بدوم. من و قلمم در پی حقیقت می دویم، این حقیقتی که همیشه مجسم می کنم از انتهای صفحه سفید به ملاقاتم می آید و من موفق به پیوستن به آن نخواهم شد، مگر موقعی که به درستی با نوک همین قلم موفق شوم این تلخکامی، این شکست های ناگوار و این خشمی را که برای خاموش کردن آن به گوشه این دیر پناه آورده ام، مدفون سازم.

•ببینید این وظیفه کتاب نویسی و این کار دشوار دویدن پی واژه ها، و فکر کردن درباره مفهوم نهایی مسائل، چقدر مرا عوض کرده است: آنچه عموم خوانندگان، و خود من تا به حال نهایت خشنودی می پنداشتیم، یعنی درهم و برهمی ماجراها که لازمه کتاب های خوب سلحشوری است، اکنون به نظرم زینتی بیهوده و آرایشی بی روح می آید، یا به طور خلاصه نامطبوع ترین بخش جریمه ای که برای من تعیین شده است
به نقل از کتاب شوالیه ناموجود - ایتالو کالوینو (اینجا)
tadaneh AT gmail DOT com
از گفته‌هاي ايزابل آلنده
Isabel Allendeفكر مي كنم تنها بتوانم داستان را به زبان اسپانيايي بنويسم چرا كه داستان يك فرآيند بسيار منظم است كه فقط مي توانم در زبان خودم آن را انجام دهم

اولين دروغ داستان اين است كه نويسنده به آشفتگي هاي زندگي نظم مي دهد، نظم زماني يا هر نظمي كه نويسنده انتخاب كند. شما به عنوان نويسنده، تنها قسمتي از كل را انتخاب مي كنيد كه به نظرتان اهميت دارد و بقيه فاقد اهميت هستند. شما درباره آن چيزها از چشم انداز خودتان مي نويسيد. اما زندگي اين طور نيست. همه چيز همزمان و به صورت درهم ريخته اتفاق مي افتد و ما انتخاب نمي كنيم. ما رئيس نيستيم بلكه زندگي بر ما رياست مي كند. بنابراين وقتي نويسنده ايد، قبول مي كنيد كه داستان دروغ است و دستتان باز مي شود و مي توانيد هر كاري كه مي خواهيد، بكنيد. در دايره ها قدم مي زنيد. هرچه دايره، بزرگتر باشد به حقيقت بيشتري مي رسيد. هرچه افق فكري گسترده تر باشد و بيشتر راه برويد، هرچه بيشتر حول مسائل تعلل كنيد، شانس بيشتري براي پيدا كردن جزئيات حقيقت خواهيد داشت.

من معمولاً هم شنونده خوب و هم شكارچي داستان هستم. هركسي يك داستان دارد و همه داستان ها جالب هستند، اگر با لحن درستي بيان شوند. خواندن خبرهاي كوچك در روزنامه ها هم مي تواند براي من الهام بخش نوشتن يك رمان باشد.

من ده، دوازده ساعت را در روز، به تنهايي در اتاقم مي نشينم و مي نويسم. با هيچ كس صحبت نمي كنم. به تلفن جواب نمي دهم. من فقط وسيله بيان يا ابزار نمايش چيزي هستم كه ماوراي من اتفاق مي افتد. صداهايي كه درون من حرف مي زنند. من جهاني را خلق مي كنم كه داستان است اما به من تعلق ندارد. من فقط وسيله اي هستم كه در راستاي تمرين هاي مداوم و پرحوصله، چيزهاي زيادي درباره خودم و زندگي كشف كرده ام. اين فرآيند شگفت انگيزي است. چنان كه گويي با اين دروغ گويي _ در داستان _ چيزهاي كوچكي را درمي يابيم كه حقيقت دارد، درباره خودمان، زندگي، آدم ها و چگونگي جهان.

وقتي شخصيتي را پرورش مي دهم معمولاً به دنبال كسي هستم كه به عنوان مدل انجام وظيفه كند. مگر آنكه آن شخصيت را در ذهنم داشته باشم. آفرينش شخصيت هاي باورپذير آسان تر است. آدم ها پيچيده و داراي شخصيت هاي درهم تنيده هستند. آنها به ندرت تمام جنبه هاي شخصيتي شان را بروز مي دهند. شخصيت هاي داستاني هم بايد همين طور باشند. من به شخصيت ها اجازه مي دهم تا زندگي شان را در كتاب تجربه كنند. اغلب احساس مي كنم كه آنها در كنترل من نيستند. داستان معمولاً جهت گيري هاي غيرمنتظره اي دارد و كار من اين است كه اين جهت گيري ها را بنويسم نه اينكه آن را با نظرات خودم تحت فشار قرار دهم.

من تمام مدت يادداشت برمي دارم. يك دفترچه يادداشت در كيفم دارم و وقتي چيز جالبي مي بينم يا مي شنوم يادداشت مي كنم. مجموعه اي از بريده هاي روزنامه ها و اخبار تلويزيون دارم. حتي داستان هايي را كه آدم ها مي گويند مي نويسم. وقتي كتابي را شروع مي كنم تمام اين يادداشت ها را بيرون مي كشم چون برايم الهام بخشند. فوراً پشت كامپيوترم مي نشينم و بدون يك طرح كلي قبلي و با پيروي از غريزه ام مي نويسم. وقتي داستان را نوشتم براي اولين بار از آن پرينت مي گيرم و مي خوانم و درمي يابم كه كتاب درباره چيست. در نسخه دوم، به زبان، تنش، لحن و ضرباهنگ داستان مي پردازم.

نمي دانم. پايان داستان كوتاه با پايان رمان متفاوت است. داستان كوتاه تمام مي شود و تنها يك پايان مناسب برايش وجود دارد. بقيه پايان هاي ممكن، مناسب نيستند و شما اين را مي دانيد و حسش مي كنيد. پس ديگر كار كردن روي آنها بي فايده است. داستان كوتاه براي من مثل تير است. بايد جهت گيري درستي داشته باشد و بايد دقيقاً بدانيد كجا را هدف قرار داده ايد. اما درباره رمان هرگز چنين چيزي را نمي دانيد. نوشتن رمان، مثل نقش دوزي كردن روي پارچه رومبلي با رنگ هاي مختلف، كاري پرحوصله و سخت است. آهسته حركت مي كنيد و الگويي در ذهن داريد. اما ناگهان درمي يابيد كه چيز ديگري در ميان است. تجربه بسيار جالبي است؛ چون رمان زندگي خودش را دارد. در داستان كوتاه شما كنترل همه چيز را در دست داريد. اگرچه داستان هاي كوتاه خوب، بسيار كم است. اما تعداد رمان هاي به يادماندني زياد است. در يك داستان كوتاه اينكه چطور داستان مي گوييد مهم تر است از اينكه چه داستاني مي گوييد. فرم در داستان هاي كوتاه اهميت زيادي دارد. در يك رمان شما مي توانيد اشتباه كنيد و معدود آدم هايي متوجه اين اشتباه مي شوند. من معمولاً پايان هاي خوش را نمي پسندم. پايان هاي باز براي داستان هاي من كاربرد بيشتري دارند. چون من به تخيل خوانندگان اعتماد دارم.

بزرگ ترين تاثير بر داستان هاي من از همه نويسندگان بزرگ ادبيات شكوفاي آمريكاي لاتين بوده است. همچنين نويسندگان روسي و انگليسي زبان و كتاب هاي مربوط به كودكان و نوجوانان كه در دوران كودكي خوانده ام تاثير زيادي بر من گذاشته اند. از اين كتاب ها به مفهومي از طرح داستاني و شخصيت پردازي قوي در داستان رسيدم. خيال پردازي و اروتيسم را در «هزار و يك شب» كشف كردم. نويسندگان فمينيست كه در اوايل دهه هفتاد آثارشان را خواندم نقش مهمي در زندگي و نوشتن من داشته اند. در ضمن خيلي تحت تاثير سينما بوده ام.

وقتي كارم را شروع مي كنم، دقيقاً در برزخ هستم. هيچ ايده اي ندارم كه داستان به كجا مي رود و چه اتفاقي خواهد افتاد يا چرا بايد بنويسمش. من فقط مي دانم كه حتي نمي توانم بفهمم كه در آن لحظه به داستان وصل هستم يا نه؟ من آن داستان را انتخاب مي كنم چون براي من در گذشته مهم بوده يا در آينده مهم خواهد شد.

زبان و كشمكش هاي داستاني را زياد ويرايش مي كنم، اما طرح كلي داستان را نه. داستان يا شخصيت هاي آن، زندگي شخصي شان را دارند و من نمي توانم كنترلشان كنم. من مي خواهم كه شخصيت ها خوشحال باشند، ازدواج كنند و بچه هاي زيادي داشته باشند و با شادي زندگي كنند اما در داستان هرگز چنين اتفاقي نمي افتد. همانطور كه قبلاً گفتم پايان خوش به كار داستان من نمي آيد.

من با احساساتم كار مي كنم. زبان، ابزار و وسيله است. داستان من هميشه درباره احساسات عميقي است كه براي من مهم است. وقتي من مي نويسم سعي مي كنم از زبان در راهي مفيد استفاده كنم، كاري كه روزنامه نگار هم انجام مي دهد. وقت كم است و بايد توجه خوانندگان را به خود جلب كنم و اجازه ندهم كه برود. اين كاري است كه سعي مي كنم با زبان انجام دهم: خلق تنش. از روزنامه نگاري هم البته در اين راه استفاده مي كنم. مثل تحقيق و اينكه مثلا چطور يك گفت وگو را اداره كنم و چطور با مردم صحبت كنم.

چيزهاي سحرآميزي در قصه گويي وجود دارد. شما جهان ديگري را انتخاب مي كنيد. داستان تمام مي شود. وقتي داستاني گروهي را انتخاب مي كنيد، آدم هاي ديگر هم بخشي از نوشتنتان هستند و در اين صورت داستان، تنها متعلق به شما نيست. من چيزي را اختراع و ابداع نمي كنم بلكه تنها آنها را كشف مي كنم. چيزهايي كه در بعد ديگر هستند. يعني آنها قبلاً هم آنجا بوده اند و كار من اين است كه پيدايشان كنم و به روي كاغذ بياورم. پس اختراعي در كار نيست. در طول سال ها نوشتن، چيزهايي در زندگي و نوشته هاي من اتفاق افتاد كه مرا متقاعد كرد هر چيزي ممكن است. پس من پذيراي هر چيز هستم. وقتي ساعت هاي زيادي _ ساعت هاي خيلي خيلي زيادي را _ در سكوت و تنهايي مي گذرانيد، مثل من مي توانيد آن دنيا را ببينيد. تصور مي كنم آدم هايي كه براي ساعت هاي طولاني عبادت مي كنند يا در انديشه فرو مي روند يا تنها در يك صومعه يا چنين جاهايي مي مانند، قادر به شنيدن صداها و ديدن مناظري مي شوند كه ديگران نمي توانند. چون انزوا و سكوت اين زمينه را براي آنها مهيا مي كند. گاهي پيش مي آيد چيزي بنويسم كه خيال مي كنم حاصل تخيل من است. اما ماه ها يا سال ها بعد مي فهمم كه حقيقت داشته است. چه مي شود اگر چيزها به خاطر اينكه مي نويسمشان اتفاق بيفتد. بايد مواظب كلماتم باشم. اما مادرم مي گويد: «نه، آنها به اين دليل كه تو درباره شان مي نويسي اتفاق نمي افتند. تو اين قدرت را نداري. اين قدر خودبزرگ بين نباش. تو فقط مي تواني اتفاقاتي را كه مي افتد ببيني. كاري كه ديگران نمي توانند. چون وقتش را ندارند. آنها به سروصداهاي جهان مشغول هستند.» مادربزرگم غيب گو بود، اگر چه چيزي نمي نوشت اما مي توانست چيزهاي مختلف را حدس بزند و به اتفاقات و احساسات ناشناخته نفوذ كند. او آگاه بود. من فكر مي كنم كه فقط كمي از ديگران بيشتر آگاه بوده است.

واقعاً عجيب است كه آثار مرا در رده آثار رئاليسم جادويي قرار مي دهند؛ چرا كه من رمان هايم را متعلق به ادبيات رئاليستي مي دانم. آنها مي گويند اگر كافكا در مكزيك به دنيا آمده بود، نويسنده اي رئاليست بود. بنابراين محل تولد نويسنده، تاثير زيادي بر سبك كار او مي گذارد.

از گفتگو با ایزابل آلنده،‌ نویسنده شیلیایی، ترجمه مجتبی پورمحسن
***
از گفته‌هاي خوان رولفو ... اينجا
از گفته‌های خورخه لوئیس بورخس ... اينجا
از گفته‌های گابریل گارسیا مارکز ... اينجا
از گفته های ادوارد مورگان فورستر ... اينجا
از گفته های ماریو بارگاس یوسا ... اينجا
از گفته های ویلیام فاکنر ... اینجا
tadaneh AT gmail DOT com
یکشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۶
از گفته‌هاي طاهر بن‌جلون
tahar ben jellounمي‌نويسم چون دوست دارم که بنويسم. دوست دارم با کمال صراحت و با تمام احساساتم بنويسم. نوشتن براي من يک کار روزمره است و به هيچ وجه هم آن را کار شاقي نمي‌دانم. اين يک نوع انجام وظيفه است. من از آن دسته نويسندگاني نيستم که وقت نوشتن رنج مي‌برند.

اصلا چرا مي‌نويسيد؟ اين سوال مهمي است. مهم اين است که ما از چيزي بنويسيم که آن را مي شناسيم. وقتي شما از روستاي خود، از شهرکي که در آن سکونت داريد و از همسايگانتان مي نويسيد، - چنان که نجيب محفوظ مي نويسد - اين امکان وجود دارد که هر خواننده اي در هر جايي که مي خواهد باشد، با آن اثر ارتباط برقرار می‌کند. اعتقاد دارم که تنها راه جهاني شدن ، نوشتن بومي و اصيل است.

به هيچ وجه دنبال شهرت نيستم ، مهم برايم خوانده شدن کتاب‌هايم است و اين که خواننده‌هاي معمولي و عادي هم در کنار دانشجويان و روشنفکران، آثارم را در همه جاي جهان بخوانند. شهرت، يک چيز خيلي سطحي و زودگذر است. 30سال است که هر روز و بي‌وقفه مي‌نويسم و در اين مدت هم هيچ‌وقت دنبال شهرت نبودم. به نظر من تنها راه رسيدن آثار يک نويسنده به دست مردم‌، کار جدي و مدام و بي طرفانه است. حالا مي خواهد سياسي بنويسد يا جامعه شناختي.
گفتگو با طاهر بن‌جلون ...اینجا
***

از گفته‌هاي كارلوس فوئنتس ... اينجا
از گفته‌هاي ايزابل آلنده ... اينجا
از گفته‌هاي خوان رولفو ... اينجا
از گفته‌های خورخه لوئیس بورخس ... اينجا
از گفته‌های گابریل گارسیا مارکز ... اينجا
از گفته های ادوارد مورگان فورستر ... اينجا
از گفته های ماریو بارگاس یوسا ... اينجا
از گفته های ویلیام فاکنر ... اینجا
tadaneh AT gmail DOT com
از گفته‌های خورخه لوئیس بورخس
Jorge Luis Borges- هرگز رمان ننوشته ام. چه بنظر من رمان برای نويسنده نيز همچون خواننده در نوبت های پی در پی موجوديت می يابد. حال آنکه قصه را می توان به يکباره خواند. به قول پو : چيزی به نام شعر بلند وجود ندارد.

- در برج عاج نشستن و در به روی خود از همگان بستن و به چيزهای ديگر انديشيدن شايد خود يکی از راه های تغيير دادن واقعيت باشد. من - به قول شما - در برج عاج می نشينم و شعر می گويم يا کتاب می نويسم، و اين خود می تواند چون هرچيز ديگری واقعی باشد. واقعيت را تنها زندگی روزمره گرفتن و مابقی را غيرواقعی دانستن اشتباهی است که عموما از طرف مردمان سر می زند. در سير طولانی زمان عواطف، عقايد و انديشه ها نيز چون وقايع زندگی روزانه واقعی خواهند شد، و حتی شايد خود سبب وقوع بعضی وقايع در زندگی روزانه شوند. من يقين دارم که همه رويازدگان و فيلسوفان جهان در زندگی امروزی به نحوی موثر بوده و هستند.

- همه کتاب هايی که تا به حال خوانده ام و همه کتاب هايی که نخوانده ام - يعنی همه کتاب هايی که تا زمان من نوشته شده اند - مرا تحت تاثير قرار داده اند.

- من نوشتن را با سبکی سخت خودآگاه و غريب و مبالغه آميز آغاز کردم. شايد علتش پروا و حجب جوانی بود. جوانان اکثرا بيم آن را دارند که طرح ها و اشعارشان جالب نباشد. از اين رو با وسايلی ديگر در پنهان کاری يا هنرنمايی می کوشند. من در آغاز نويسندگی می کوشيدم تا سبک کلاسيک نويسندگان اسپانيايی قرن هفدهم - چون که و دو يا ساودرا فاخاردو را به کار گيرم. بعد دريافتم که وظيفه من در مقام يک آرژانتينی آنست که چونان يک آرژانتينی بنويسم. پس يک فرهنگ آرژانتينی و آرژانتينی گری خريدم و چنان در سبک و واژگان، آرژانتينی دو آتشه ای شدم که ديگر نه مردم مرا می فهميدند و نه خودم می توانستم معانی کلمات را خوب به ياد آورم. کلمات مستقيما از فرهنگ لغت به دست نوشته من منتقل می شدند. بی آنکه از هيچ تجربه ای راه گرفته باشند. اکنون پس از چندين و چند سال حس می کنم که بهترين راه، آنست که با واژگانی بسيار ساده بنويسی و همه ذهنت را متوجه کسی کنی که شعرای نوگرا بکلی خود را از او غافل و منفک کرده ند، يعنی به خواننده بپردازی. فاکنر خود نويسنده ای نابغه بود اما تاثيری سخت خودسرانه و خطا و خوفناک بر ديگر نويسندگان نهاد. روش داستان گويی او با به هم ريختن زمان و توسل جستن به دو قهرمان با يک نام زاه رابه سوی ايجاد و تکميل هرج و مرج هموار می کند. هدف ما نبايد آشوب و اغتشاش باشد. گو اينکه لغزيدن در اين ورطه کاری بس آسان است. از اين رو من می کوشم تا واژگانم را محدود کنم و زور نمی زنم که بيش از آنچه لزومان و بيعتا و قهرا آرژانتينی هستم خود را آرژانتينی بنمايم؛ و هميشه برآنم تا مشکلات را بر خوانده هموار سازم و البته منظورم آن نيست که هميشه واضح و روشن می نويسم. نويسندگان يا از روی خستگی و يا از آنجا تصور می کنند هر آنچه خود می فهمند بر ديگران نيز مفهموم است، نا بهنجار و ناتراشيده می نويسند.

- من می خواهم درباره آنچه واقعی است بنويسم اما به نظر من واقعيت گرايی کار مشکلی است. بخصوص اگر بخواهی آن را در عصر و زمانه خود به کار ببری. اگر بخواهم داستانی درباره خيابان يا محله ای واقعی در بوئنوس آيرس بنويسم،‌فورا يک نفر خواهد گفت که مردم آنجا چنين حرف نمی زنند. از اين رو فکر می کنم بهتر است نويسنده به دنبال موضوعی برود که از دسترس زمان يا مکان او دورتر باشد. من بر اين انديشه ام که داستان هايم را در زمانه ای از ياد رفته، حدود پنجاه سال پيش ، و در محلات فراموش دشه و ناشناخته بوئنوس آيرس بپردازم تا کسی از نحوه دقيق گفتار و رفتار مردم آن خبر ندشاته باشد. به نظر من اين روش به تخيل نويسنده آزادی بيشتری می دهد. به گمان من خواننده از خواندن آنچه در گذشته رخ داده است، بيشتر لذت می برد. چه خود را با واقعيت روبرو نمی بيند و ناگزير از مقايسه يا مته به خشخاش گذاشتن در گفته های نويسنده نيست.


- مردم فقط به حکم وظيفه به ديدن فيلم هايی چون سال گذشته در مارين باد( فيلمی از آلن روب گری يه ) و هيروشيما، عشق من ( فيلمی از مارگريت دوراس) رفته اند و تعداد کسانی که از اين دو فيلم لذت برده اند بسيار کم است.

- البته نمی خواهم به هيچ منتقدی بتازم اما آن عده ای که در روزنامه ها قلم می زنند بسيار محتاط و دست به عصا هستند. مواظب اند که تيغ کلمات شان نه زياد به نفع کسی و نه چندان به ضرر کسی تيز شود. روزنامه ها با همه همشان می کوشند که خودشان را گير نيندازند.

- عامل اقتصادی می تواند بر نويسندگان تاثير بگذارد، شايد اگر نويسنده بداند که از کارش سود چندانی عايدش نخواهد شد، آزادی بيشتری حس کند.

- گارسيا لورکا به نظر من شاعری ضعيف است که فاجعه مرگش سبب شهرتش شد، البته از شعرهايش خوشم می آيد اما به نظر من چندان اهميتی ندارند. شعر او چندان جدی نيست بلکه بيشتر تصويری و تزئينی است . نوعی هنرنمايی پيچيده و عجيب و پر زرق و برق است.

- اما پند من به نويسندگان جوان:‌ که به اثر بينديشند و نه به نشر. در به چاپ رساندن کتاب شتاب نکنند و خواننده را از ياد نبرند. نيز - اگر دست اندرکار داستان سرايی اند - درصدد بيان چيزی که صادقانه از عهده تخيلش برنمی آيند، برنيايند. تنها به وقايعی بپردازند که به تخيل بعد و ديدی خلاق می بخشد،‌نه آنکه تنها مايه حيرت شود. در مورد سب کو سياق نويسندگی فقر واژان را بر غنای بيش از حد آن ترجيح می دهم. اگر بخواهم تنها يک ضعف اخلاقی را در اثری برشمارم همانا جلوه فروشی و خودنمايی ست. نوشته ای که در هرصفحه آن همه صفات و تشبيه ها نو باشند به چيزی جز عجب يا ميل به متعجب کردن خواننده گرفته نمی وشد. خواننده نبايد قدرت و مهارت نويسنده را حس کند. نويسنده بايد بی آنکه وجودش را تحميل کند و بدون قهر و زور، توانا و ماهر باشد. وقتی که ترکيب همه چيز در حسن باشد در عين راحتی و روانی ،‌بی همتا و تغيير ناپذير می نمايد. اگر در نوشته ای زور و تقلا حس کردی يقين بدان که بايد به نويسنده آن مشکوک شوی. نه اينکه حکم کنم که نويسنده بايد خود انگيخته و خود جوشنده باشد چه تعبير اين حرف آنست که نويسنده بايد يکسره و يکراست بر کلمه صحيح وبجا انگشت بگذارد که اين بسيار نامحتمل است. اما وقتی کار يک اثر پايان می يابد، بايد خود انگيخته بنمايد،‌حال آنکه شايد سرشار از صنايع پنهانی و کاردانی و استادی بدور از کبر و عجب (‌و بری از جلوه فروشی ) باشد.

- يگانه عهدی که می شناسم همانا تعهد نسبت به ادبيات و هم نسبت به صميميت و صداقت شخص خودم است.نويسنده می تواند وجدان خود را راضی نگهدارد و هر کاری را که درست می داند انجام دهد اما من نمی توانم شعارها و رساله های تبليغاتی مذهبی و سياسی و يا مشتی موهوم و معوج را ادبيات بدانم. نويسنده بايد آزادی تخيل و آزادی روياها را برای خود حفظ کند . من هميشه کوشيده ام تا عقايدم را از کارم دور نگه دارم و بيشتر دوست دارم که مردم از عقايدم بی خبر بمانند. اگر شعر يا داستان من موفق باشد اين موفقيت از منبعی عميق تر از عقايد سياسی من که شايد اشتباه محض باشد و از طرف شرايط محيط بر من تحميل شده سرچشمه می گيرد. در حقيقت آگاهی من از آن چه واقعيت سياسی اش می نامند ست ناقص است. عمر من در ميان کتاب ها سپری شده که بسياری از آنها به زمان های بس دور تعلق دارند و از همين رو شايد در اينجا هم اشتباه می کنم.

- بعضی مقالات درباره من نوشته شده که به نظر تند و کوبنده می آيند اما هميشه پس از خواندن آنها به خود گفته ام که خدای من،‌اگر خودم آن را نوشته بودم کوبنده تر می بود.

- به معاصرانم با تعظيم و تجليل می انديشم و وقتی به دشمنانم می انديشم بسختی کسی را به ياد می آورم، در واقع هيچ کس را به ياد نمی آورم

از گفتگوی ریتا گیبرت با خورخه لوئیس بورخس
***
از گفته‌های گابریل گارسیا مارکز ... اينجا
از گفته های ادوارد مورگان فورستر ... اينجا
از گفته های ماریو بارگاس یوسا ... اينجا
از گفته های ویلیام فاکنر ... اینجا
tadaneh AT gmail DOT com
از گفته‌هاي اسماعيل كاداره
روستاي تاريخي ميلكبراي يك نويسنده وابسته ماندن به كشوري كه بيش‌تر عمرش را آن‌جا گذرانده غيرعادي نيست، گرچه جدا شدن از آن هم غيرعادي نيست. من جايي بين اين دو وضعيت هستم. درواقع، بخش بزرگي از آثارم در آلباني رخ نمي‌دهد، دربارة آلباني هم نيست. مثلاً «هرم» كه در سال 1996 در آمريكا چاپ شد، در مصر باستان رخ مي‌دهد، هرچند حاوي نظرية جهاني ديكتاتوري است كه طبيعتاً نوع آلبانيايي‌اش را هم در بر مي‌گيرد. «قصر روياها» در قسطنطنيه رخ مي‌دهد. ساير داستان‌ها و رمان‌هايي كه نوشته‌ام در مسكو، شمال يونان و شهر ترواي غيرواقعي كه پيش خودم تصور كرده‌ام، رخ مي‌دهد. در نوشته‌هايم نه براي ماندن در داخل آلباني تلاش به خصوصي كرده‌ام نه براي پرسه زدن در خارج.

گرچه فرصت‌هاي متعددي براي مهاجرت داشتم، در سياه‌ترين و خطرناك‌ترين دوران در آلباني بودم. هرگز تصورش را هم نمي‌كردم سقوط كمونيسم در دوران حياتم رخ دهد. وقتي تصميم به ترك كشورم گرفتم، خطر به‌خصوصي مرا تهديد نمي‌كرد. حاكم جبار مرده بود. رژيم ديگر مردم را تنبيه نمي‌كرد. در «بهار آلباني» دلايل ترك و اوضاع آن موقع را شرح داده‌ام. من با رييس حزب كمونيست كشور مكاتبات تلخي داشتم. از آن مكاتبات فهميدم كه علي‌رغم علائم ليبرالي كه رژيم مي‌فرستد، مقامات هيچ قصد شل كردن گره‌شان ندارند. آلباني در آستانة تبديل به يک كوبا يا كره شمالي ديگر بود. من نمي‌توانستم نقاب دورويي رييس جمهور يا حكومتش را بدون وسيله ارتباطي - راديو يا روزنامه- بردارم. امكان داشتن چنين سكويي در داخل آلباني ميسر نبود. اين شد که پيغامي به ناشر فرانسوي‌ام فرستادم و از او خواستم در پاريس يك برنامة تبليغاتي براي کتابم راه بيندازد تا سفر به آن‌جا موجه جلوه کند. پنچ ماه طول کشيد تا اجازة خروج گرفتم. بعد راديو صداي آمريكاي آلباني آن ميكروفوني را كه مي‌خواستم در اختيارم گذاشت و از آن طريق به هدفم رسيدم. سخنراني كه در آن راديو كردم (كه در «بهار آلباني» چاپ شد) در آلباني تأثير تكان‌دهنده داشت. رژيم سقوط كرد و هجده ماه بعد- همان‌طور كه در سخنراني‌ام قول داده بودم، به كشورم برگشتم. حالا نصف بيش‌تر وقتم را در آلباني مي‌گذرانم.

فكر نمي‌كنم سياست در آثار من بيش‌تر از نمايش‌هاي يوناني باشد. من هيچ‌وقت نه از گنجاندن سياست در كارهايم ترسيده‌ام و نه از نگنجاندن‌‌اش. هيچ‌وقت هيچ‌كس مرا مجبور به سياسي نوشتن نكرده است، حتي در سبعانه‌ترين سال‌هاي ديكتاتوري، تنها الزام، همان فشاري بود كه روي همه بود، كه فقط حق داشتيم دربارة موضوعات جهاني يا افسانه‌ها بنويسيم، که مجبور بوديم يكي دو اثر درباره زندگي معاصر بنويسيم. احمقانه نيست؟ در هر حال اين‌طوري بود. اگر اين را رعايت نمي‌كرديد، مجبور بوديد در مطبوعات، جلسه‌ها، هرجا، مواجه با سؤالي شويد كه: «رفيق X چرا دربارة زندگي سوسياليستي نمي‌نويسيد؟ شايد به اين دليل كه از اين نوع زندگي خوش‌تان نمي‌آيد؟ يا دليل جدي‌تري دارد؟» «دليل جدي‌تر» به معني مخالفت سياسي بود و امكان داشت شما را مستقيماً به زندان يا جلوِ جوخة آتش بفرستد.
از گفتگو با اسماعیل کاداره ... اینجا
***
از گفته‌های طاهر بن‌جلون ... اینجا
از گفته‌هاي كارلوس فوئنتس ... اينجا
از گفته‌هاي ايزابل آلنده ... اينجا
از گفته‌هاي خوان رولفو ... اينجا
از گفته‌های خورخه لوئیس بورخس ... اينجا
از گفته‌های گابریل گارسیا مارکز ... اينجا
از گفته های ادوارد مورگان فورستر ... اينجا
از گفته های ماریو بارگاس یوسا ... اينجا
از گفته های ویلیام فاکنر ... اینجا
tadaneh AT gmail DOT com
از گفته‌هاي كارلوس فوئنتس
 Juan Rulfoسروانتس" با نوشتن "دن كيشوت" رمان مدرن را خلق كرد؛ او در رمان خود به آدم‌هاي بسيار و افكار بسيار امكان ابراز عقيده مي‌دهد. دن كيشوت مثل يك سفرنامه است؛ خواننده با خواندن اين رمان در اسپانياي دوران "فيليپ سوم" دست به سفر مي‌زند؛ اوضاع اسپانيا در اين دوره قاراشميش و شير تو شير است و امپراتوري آن هم در آستانه سقوط. دون كيشوت يك رمان خارق العاده است كه عنصر تخيل در آن حضور بسيار قوي دارد ولي خوانندگان معمولاً فراموش مي‌كنند كه اين رمان درباره جامعه‌اي است كه در فقر و نكبت غرق شده است. اين رمان الگوي خوبي است براي نشان دادن اينكه تخيل ادبي چگونه مي‌تواند در سطوح و لايه‌هاي بسيار عمل كند و اينكه رمان محكوم نشود به اينكه فقط به فلان موضوع خاص پرداخته و يا فقط به يك لايه اجتماعي و سياسي و يا ادبي خاص پرداخته و در جا زده.

تا حالا خيلي كم پيش آمده كه يك رمان توانسته باشد مستقيماً بر حوادث سياسي تأثير گذاشته باشد. مثلاً نويسندگاني مثل چارلز ديكنز و جورج اورول چنين تأثيري داشتند. يك رمان معمولاً خيلي ساكت و بي سر و صدا و در مدت زمان خيلي طولاني به عمق جامعه نفوذ مي‌كند. مثلاً "اونوره دو بالزاك" تأثير فوري و بلافاصله بر سياست نداشت ولي در دراز مدت باعث شد ما بتوانيم بوژوازي قرن نوزدهم را تصور كنيم. "ماركس" خيلي خوب و واضح تمام اينها را مي‌ديد ولي در ابتدا مي‌بايست افكار خود را مي‌نوشت و تخيل خود را به كار مي‌گرفت و يك اثر هنري ماندگار خلق مي‌كرد. البته اين حرف‌هايي كه من مي‌زنم به معناي انكار تأثير بلافاصله رمان "خوشه‌هاي خشم" جان اشتاين بك و بيان مشكلات كارگران مهاجر "اوكلاهما" نيست ولي اين يك استثنا است. حالت عادي‌اش اين است كه تأثير رمان بر جامعه مدت زمان درازي طول بكشد و اين خود به دو عامل ادبي اصلي بستگي دارد؛ يعني دو عامل "زبانگ و "تخيل". لايه اي كه رمان با تخيل و زبان سر و كار دارد اولين الزام است. تأثير رمان بر اوضاع اجتماعي – البته اگر اصلاً تأثيري در مرتبه بعدي قرار دارند. كدام نويسنده به اين تأثير گذاري دست يافته است؟ اميل زولا؟ بله. جورج اورول؟ بله. مارسل پروست؟ جاي شك دارد.

نويسنده چاره‌اي نداشت جز اين كه حرف‌هايي را كه امكان بيان پيدا نمي كردند خود بيان كند چون اگر او آن حرف‌ها را نمي‌زد هيچ كس ديگر مطرح شان نمي كرد. پابلو نرودا يك بار گفته بود، ايا مي‌دانيد همه ما ها داريم پيكر كشورمان را بر پشت خود حمل مي‌كنيم؟ ما داريم وزن سنگيني را تحمل مي‌كنيم. او در آن زمان درست مي‌گفت ولي جامعه تغيير كرده است. حالا ديگر ازادي مطبوعات داريم، احزاب سياسي داريم، اتحاديه‌ها و سازمان‌هاي اجتماعي داريم؛ حالا ديگر نويسنده تنها تريبون موجود نيست كه يكه و تنها از طرف ديگران صحبت كند. خدا را شكر حالا تعداد هر چه بيشتري از مردم مكزيك در تعيين سرنوشت كشور خود شركت مي‌كنند. حالا اگر به عنوان نويسنده تريبون ديگران نباشي كسي شماي نويسنده را محكوم نمي‌كند چون اگر نويسنده در دو سطح زبان و تخيل مشغول فعاليت باشد در واقع دارد يك مأموريت سياسي را به سرانجام مي‌رساند.

از مصاحبه کارلوس فوئنتس ... اینجا
***
از گفته‌هاي ايزابل آلنده ... اينجا
از گفته‌هاي خوان رولفو ... اينجا
از گفته‌های خورخه لوئیس بورخس ... اينجا
از گفته‌های گابریل گارسیا مارکز ... اينجا
از گفته های ادوارد مورگان فورستر ... اينجا
از گفته های ماریو بارگاس یوسا ... اينجا
از گفته های ویلیام فاکنر ... اینجا
tadaneh AT gmail DOT com
از گفته‌هاي خوان رولفو
 Juan Rulfoبعد از ناكامى اولين رمانم، داستان هاى كوتاه مى نوشتم و همان وقت هم دنبال فرجى مى گشتم براى پدرو پارامو كه از سال ۱۹۳۹ توى ذهنم داشتم. ايده را از گفته هاى مردى گرفته بودم كه قبل از مرگش زندگى اش جلوى چشمش تكرار شده بود. خواستم قهرمانم يك نفر باشد كه يك مرده برايش چيزى را تعريف مى كند. در واقع سوسانا سان خوان مرده بوده و از درون قبرش زندگى را مى گذرانده. از همان جا، با بقيه آدم هايى كه آنها هم مرده بودند روابطش را داشته. همه روستا در واقع مرده بودند. رمان اولم را با نظم و ترتيب منطقى نوشته بودم. اما بعد متوجه شدم كه زندگى هيچ جور روند منطقى اى ندارد. سال ها مى گذرند بدون اينكه اتفاق خاصى بيفتد و ناگهان در يك برهه زمانى كوتاه يك عالمه اتفاق با هم مى افتد. براى همه آدم ها هم وقايع با يك روند و شيوه اتفاق نمى افتند. من سعى كردم يك داستان را با اتفاقات گسترده و متعدد روايت كنم. سعى كردم فضا و زمان را بشكنم. خيلى ادبيات اسپانيايى خوانده بودم و كشف كرده بودم كه نويسنده ها فضا هاى داستان هايشان را با مهملات و چرنديات بى سروته پر مى كنند. خودم هم قبلاً همان كار را كرده بودم. فكر كردم آنچه بايد تعريف بشود فقط وقايع هستند و نه دخالت هاى ذهنى نويسنده، نه شيوه تفكر يا نگارشش. من لفاظى در نگارش را كم كردم و حتى به سمت حذف آن پيش رفتم. خودم را به روايت صرف محدود كردم و براى همين هم دنبال شخصيت هاى مرده بوده ام كه در زمان و مكان وجود نداشته باشند. ايده هايى كه نويسنده با آنها خلأ را پر مى كند، حذف كردم و از توصيفاتى كه آن موقع باب روز بود اجتناب كردم. فكر مى كردم كه سبك خيلى مهم است، اما لفاظى نه، خواستم شالوده شكنى باشد. در واقع پدرو پارامو تمرينى براى حذف كردن است. دويست و پنجاه صفحه نوشتم بدون اينكه خودم را به عنوان نويسنده در اثر دخالت بدهم. تمرين داستان كوتاه به من آموخته بود كه بايد بگذارم شخصيت هاى اثر با آزادى حرفشان را بزنند. تنها كارى كه من كرده ام به وجود آوردن فقدان در ساختار بوده. البته در پدرو پارامو ساختارى وجود دارد، اما ساختارى كه از فقدان و سكوت ساخته شده؛ از رشته هاى معلق، از صحنه هاى بريده شده، جايى كه همه چيز در آن همزمان اتفاق مى افتد كه همان بى زمانى است. همچنين موفق شدم به خواننده اين شانس را بدهم كه در پر كردن خلأهاى موجود در اثر با نويسنده همكارى كند. در دنياى مردگان، آنقدرها جايى براى دخالت هاى نويسنده نيست.

اسم روستايى كه من در آن تنهايى را كشف كردم توسكاكوئسكوئه است.
اما مى تواند هر اسم ديگرى هم داشته باشد. ببين، قبل از نوشتن پدرو پارامو من ايده داشتم، فرم و سبك. اما دچار فقدان جايگاه بودم. زبان من دقيق و شفاف نيست. منطقه اى كه اين اثر در فضايش زاده مى شود جايى است كه آدم ها نفوذناپذيرند، حرف نمى زنند. وقتى به روستايم رفتم ديدم كه مردم روى چهارپايه نشسته بودند و با هم حرف مى زدند. اما وقتى بهشان نزديك مى شوى ساكت مى شوند. براى آنها تو يك غريبه اى. بعد از باران حرف مى زنند. از اينكه خشكسالى خيلى طول كشيده و تو نمى توانى توى بحثشان شركت كنى. غيرممكن است. به زبان محلى خودشان حرف نمى زنند و حرف هايى كه به آن زبان مى گويند را به زبان نمى آورند. وقتى خيلى بچه بودم اين زبان را شنيده ام. اما بعد يادم رفته. حال مجبورم براى به يادآوردنش به شهود و الهام مراجعه كنم. چند تا از اساتيد ادبيات از آمريكاى شمالى آمده بودند به خاليسكو، به دنبال منطقه، دنبال چند تا آدم، چند تا چهره، چون آدم هاى پدرو پارامو چهره ندارند. اما آ نها هيچ چيزى پيدا نكردند. با فاميل هايم صحبت كرده بودند و آنها به آمريكايى ها گفته بودند كه من دروغگو هستم، كه هيچ كس را به اين نام ها نمى شناسند و هيچ كدام از وقايعى كه شرحشان را داده ام در آن روستا رخ نداده است. آخر همشهرى هاى من فكر مى كنند داستان ها واقعيت هستند. آنها تخيل و تاريخ را از هم تمييز نمى دهند و فكر مى كنند كه رمان بازتابى از وقايع عينى است كه بايد منطقه و آدم هايى را كه در آن زندگى مى كنند توصيف كند. ادبيات تخيل است پس نتيجتاً دروغ است.

شايد يك چيزى است كه ريشه در دوران كودكى من دارم. وقتى چهار سالم بود پدربزرگم مرد. شش سالم بود كه پدرم در درگيرى ها كشته شد. مى دانى كه بعد از انقلاب مكزيك باندهاى تبهكارى خيلى زياد بودند. او ۳۳ سالش بود. مادرم چهار سال بعد مرد. بين مرگ پدر و مادرم تبهكارها دو تا از عموهايم را كشتند، بعد بلافاصله پدربزرگ پدرى ام مرد، از غصه دق كرد، چون عاشق پدرم بود، پسر بزرگش. يك عموى ديگرم هم در جريان غرق يك كشتى مرد. به اين ترتيب در فاصله ۱۹۲۲ تا ۱۹۳۰ من فقط مرگ را شناختم.

اين يك بحران گذار است. رمان نخواهد مرد و هيچ چيزى وجود ندارد كه جانشين آن بشود.

خوب، من در چهار ماه پدرو پارامو را نوشتم و مجبور شدم صد صفحه از رويش بردارم. بعضى شب ها يك بخش كامل مى نوشتم يا يك داستان كوتاه. سفرى طولانى بود اما بال هايم بريده شدند. حالا يك چيزى درونم آماده شده و دارد فرم مى گيرد. به يك مقدار آرامش احتياج دارم كه كارم را از سر بگيرم و قدرى سكوت. من منتظر جادوى شبى ديگر هستم. من يك شب زنده دارم. همه كارهايم را شب ها انجام مى دهم.
از مصاحبه فرناندو بنيتس با خوان رولفو
***
از گفته‌های خورخه لوئیس بورخس ... اينجا
از گفته‌های گابریل گارسیا مارکز ... اينجا
از گفته های ادوارد مورگان فورستر ... اينجا
از گفته های ماریو بارگاس یوسا ... اينجا
از گفته های ویلیام فاکنر ... اینجا
tadaneh AT gmail DOT com
شنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۶
از گفته‌های گابریل گارسیا مارکز
Gabriel Garcia Marquez
تلاشی که صرف نوشتن یک داستان کوتاه می شود همسنگ تلاشی است که برای آغاز یک رمان باید به کار گرفت؛ چون همه چیز باید در بند نخست تعریف شود؛ یعنی ساخت، ‌لحن، ‌سبک،‌ ضرباهنگ، طول اثر و گاهی حتی شخصیت آدم اصلی داستان. آنچه می ماند شور نوشتن است،‌ یعنی صادقانه ترین شور انزواگرایانه ممکن، ‌و اگر باقی عمر آدمی صرف حک و اصلاح رمان نمی شود بدین سبب است که همان سختگیری آهنینی که برای آغاز کتاب ضروری است برای پایان بخشیدن آن نیز لازم است. اما داستان کوتاه نه آغاز دارد نه پایان، خواه از کار دربیاید یا درنیاید. و اگر درنیاید، تجربه شخصی من و نیز تجربه دیگران نشان می دهد که بیشتر اوقات برای سلامتی شخص بهتر آن است که کار در راستایی دیگر آغاز گردد یا این که داستان روانه سطل خرده کاغذ شود. شخصی که نامش را به خاطر نمی آورم با این عبارت آرامش‌بخش به موضوع اشاره کرده که: "نویسندگان خوب بیشتر به دلیل آنچه به دور می ریزند تحسین می شوند تا آنچه منتشر می کنند." درست است که من نسخه ها و یادداشت های نخست خود را به دور نریخته ام اما به کاری بدتر دست زده ام و آن این است که آن ها را به دست فراموشی سپرده ام.

همیشه اندیشیده ام که هر نسخه از یک داستان بهتر از نسخه پیشین است. در این صورت انسان چگونه بداند که آخرین نسخه کدام است؟ باید گفت، درست همان گونه که آشپز در می یابد سوپ چه وقت آماده شده است. این راز حرفه ای است که نه از قوانین تعقل بلکه از جادوی غریزه تبعیت می کند. به هر حال من این داستان ها را بازخوانی نمی‌کنم، همان گونه که هیچ یک از کتاب هایم را بازخوانی نکرده ام تا مبادا پشیمان شوم. خوانندگان خود می دانند با این ها چه کنند.

نظرم يک نويسنده مي تواند هر چيزي که به ذهنش برسد را بگويد، به شرطي که به آن ايمان هم داشته باشد. اگر هم بخواهيد بفهميد که کسي به شما ايمان دارد يا نه، کافي است ببينيد خودتان به خودتان ايمان داريد يا نه. هر بار که «صد سال تنهايي» را شروع مي کردم، نمي توانستم به نوشته ام ايمان بياورم. تا اينکه لحن داستان درآمد و اين قدر ذهنم را گشتم و گشتم تا فهميدم که نزديک ترين لحن داستان همان لحن مادربزرگم است وقتي که چيزهاي عجيب و غريب و هيجان انگيز تعريف مي کرد، لحني کاملاً طبيعي و همان چيزي بود که به آن ايمان پيدا کردم و اگر بخواهيد از ديدگاه ادبي هم نگاه کنيد همان لحني است که در کل رمان «صد سال تنهايي» حکمفرماست.»

اگر هم قرار باشد که ادبيات را محصولي اجتماعي بدانيم، خلق اثر ادبي صرفاً فردي است و در اکثر مواقع هم فردي ترين کار دنيا است. وقتي داريد چيزي را مي نويسيد، هيچ کس نمي تواند به شما کمک کند. تنهاي تنهايي، بي هيچ دفاع مثل يک کشتي غرق شده در اعماق دريا. اگر هم تلاش کني که از کسي کمک بگيري، که مثلاً نوشته ات را بخواند و راهي نشانت بدهد، بيشتر دچار تشويش مي شوي و آسيب وحشتناکي مي بيني چون هيچ کس دقيقاً نمي تواند بفهمد که موقع نوشتن چه چيزي توي مغزت مي گذرد. در عوض، براي دوستانم کار ديگري مي کنم؛ هربار که چيزي مي نويسم، حسابي پرحرفي مي کنم و قسمتي از نوشته را برايشان تعريف مي کنم و هر دفعه دوباره آن را از نو تعريف مي کنم. بعضي از دوستانم مي گويند که همين داستان را لااقل سه بار برايشان تعريف کرده ام، که البته هر دفعه با دفعه قبل کاملاً فرق داشته. راست مي گويند و من هم با عکس العمل هايشان در برابر هر داستان نقاط ضعف و قوتم را بهتر مي فهمم و با اين کار درباره خودم هم نظري پيدا مي کنم و از تاريکي هاي وجودم چيزي را مي کشم بيرون.

هر چيزي که نوشتم پايه و اساس رئال دارد وگرنه داستان فانتزي مي شد و فانتزي هم اگر باشد مي شود «والت ديسني». که هيچ رغبتي هم ندارم به آن. اگر کسي به من بگويد که يک گرم فانتزي در آثارم مي بيند، شرم مي کنم. من در هيچ کدام از کتاب هايم فانتزي ندارم. مثلاً آن قسمت معروف پروانه هاي جوان «مريسيو بوبيليونا».... که مي گويد؛«چه شگفت انگيز،» واي خداي من، خيلي خوب يادم مي آيد که وقتي شش سالم بود، برق کاري بود که در «آراکاتاکا» مي آمد خانه مان و مادربزرگم را به ياد مي آورم که پروانه مي گرفت... اين از همان رازهايي است که آدم دوست ندارد فاش کند ديگر. مادربزرگم با يک تکه پارچه پروانه هاي سفيد مي گرفت، آره سفيد. زياد پير نبود و يادم مي آيد که مي گفت؛«لعنتي، نمي خواهم اين پروانه را بيرون کنم ها اما هر بار که اين برق کار مي آيد خانه مان، اين پروانه هم فوراً مي آيد توي خانه». هميشه به يادم بوده اين موضوع. اما مي خواهم چيزي به تو بگويم. در واقع رنگ پروانه ها سفيد بود، اما من نمي توانستم به آن ايمان بياورم. اما اينکه جوان بودند را بهش ايمان داشتم و مثل اينکه تمام دنيا هم به آن ايمان آورده.

منابع:
* از مقدمه مجموعه داستان" سفر خوش،‌ آقای رئیس جمهور" گابریل گارسیا مارکز ترجمه احمد گلشیری
* گفت و گوي مگزين ليته رر با گابريل گارسيا مارکز درباره صد سال تنهايي، ترجمه؛ سعيد کمالي دهقان
* سال‌هاي گرسنگي؛ يادداشتي از ماركز درباره مشكلات مالي زمان نوشتن صد سال تنهايي، ترجمه يوسف عليخاني
***

از گفته های ادوارد مورگان فورستر ... اينجا
از گفته های ماریو بارگاس یوسا ... اينجا
از گفته های ویلیام فاکنر ... اینجا
tadaneh AT gmail DOT com
از گفته های ویلیام فاکنر
william faulkner
اگر من به دنیا نمی‌آمدم،‌ یک نفر دیگر آثار مرا به وجود می‌آورد؛ مثلا "همینگوی" ، "داستایوسکی"، ‌یکی از ما. دلیل این مدعا هم این است که محققان نمایشنامه‌های "شکسپیر" را تقریبا به سه نفر نسبت داده اند. آنچه مهم است نمایشنامه‌هایی "هملت"‌ و "رویای شب نیمه تابستان"‌ است، ‌نه این که چه کسی آن‌ها را نوشته؛ بلکه باید گفت بالاخره کسی آن‌ها را نوشته. هنرمند مهم نیست، ‌آنچه می‌آفریند مهم است؛‌ چرا که هیچ حرف تازه ای وجود ندارد تا کسی بزند. "شکسپیر" ، "بالزاک"‌و "هومر"‌ همگی درباره چیزهای واحدی نوشته اند و اگر آن‌ها یکی دو هزار سال بیشتر عمر می‌کردند، ناشران به نویسنده دیگری احتیاج نداشتند.

فردیت و جوهره فردی نویسنده هم فقط برای خود نویسنده مهم است. اما دیگران آنقدر سرشان به خود آثار گرم است که توجهی به فردیت و جوهره فردی نویسنده ندارند.

همه ما (نویسنده‌ها) هنوز موفق نشده ایم که به آن کمالی که در رویاها دنباش هستیم دست یابیم. خود من همه نویسندگان را برپایه شکست پرشکوهشان در رسیدن به ناممکن‌ها، ‌ارزیابی می‌کنم. مثلا به نظرم می‌رسد که اگر می‌توانستم آثارم را از نو بنویسم، مطمئنا بهتر از آنچه هست، می‌نوشتم؛ که این نشان سلامتی مزاج هنرمند است. برای همین هم به کارش ادامه می‌دهد و باز می‌نویسد، چرا که معتقد است این بار حتما به آن کمال دست خواهد یافت و موفق خواهد شد. البته معلوم است که نمی‌شود و اتفاقا همین هم ثابت می‌کند کند که مزاجش سالم است اما وقتی توانست، یعنی وقتی احساس کرد که اثرش دقیقا مطابق با خیالات و رویاهایش هست، دیگر کاری ندارد بکند جز این که گلوی خودش را ببرد یا از آن طرف قله کمال خودش را پرت کند توی دره خودکشی. خود من شاعر شکست خورده هستم. شاید هم همه رمان نویس‌ها، ‌اولش می‌خواسته اند شعر بگویند، اما وقتی نتوانسته اند، ‌شانس شان را با داستان کوتاه که پس از شعر طرفداران زیادی دارد، امتحان کرده اند و وقتی از نوشتن آن هم عاجز شده اند، رو به نوشتن رمان آورده اند.

نود و نه درصد ذوق و استعداد، ‌نود و نه درصد انضباط و نود و نه درصد کار و کوشش. رمان نویس هیچ وقت نباید از کارش راضی باشد. اگر آدم فقط در حد توانش خوب باشد که هنری نکرده،‌ همیشه رویا و هدفت بالاتر و والاتر از آنچه می‌دانی در توانت هست، ‌باشد. جوش نزن تا فقط از نویسندگان معاصرت یا گذشته ات بهتر باشی، سعی کن از خودت بهتر باشی. هنرمند موجودی است که ارواح او را هدایت می‌کنند. البته او نمی‌داند که چرا آن‌ها او را انتخاب کرده اند و معمولا هم آنقدر سرش گرم کارش هست که نیم پرسد چرا... هنرمند رویایی در سر دارد و این رویا او را عذاب می‌دهد و تا وقتی که نتوانسته به نحوی از شر آن خلاص بشود، لحظه ای آرامش ندارد. در این هنگام هنرمند همه چیزش را یعنی غرور، آبرو، امنیت، محترم بودن، ‌شادی همه چیز را، از یاد می‌برد، تا این که اثرش را بنویسد.

هنر در پی و پاینبد محیط خاصی هم نیست. مهم نیست که نویسنده در کدام محیط است. به نظر من محیط مناسب برای هنرمند و نویسنده، محیطی است که در آن بتواند کار کند. بنابراین نویسنده به محیطی احتیاج دارد که آرامش، تنهایی و خوشی او را منتها نه به قیمت گزاف، تامین کند. محیط نامناسب فقط فشار خون نویسنده را بالا می‌برد. به علاوه، در چنین محیطی نویسنده بیشتر عمرش را با افسردگی، دلزدگی و عصبانیت می‌گذراند. تجربه خود من نشان می‌دهد که ابزار مورد احتیاج حرفه من،‌ فقط کاغذ و توتون و کمی ‌نوشیدنی بوده.

نویسنده به تضمین مالی احتیاج ندارد. نویسنده فقط یک قلم می‌خواهد و چند تا ورق، همین. من هیچ وقت نشده که فکر کنم نویسنده در صورت گرفتن مبلغی به عنوان پیشکش، خوب خواهد نوشت. نویسنده خوب هیچ وقت از موسسات خیریه درخواست پول نمی‌کند. او شدیدا سرگرم نوشتن است. ولی البته اگر نویسنده مجرب و ممتازی نباشد، خودش را با گفتن این که وقت ندارد تا بنویسد و یا زندگش اش تامین نیست، گول می‌زند. چون حتی مهترها هم می‌توانند هنرمندهای خوبی باشند. در واقع مردم می‌ترسند بفهمند تا چه حد تاب تحمل فقر و مشقت را دارند. آن‌ها از فهم این که تا چه حد پر طاقتند وحشت دارند. هیچ چیز نمی‌تواند نویسنده خوب را از پای درآورد. تنها چیزی که می‌تواند وضعیت هنرمند را دگرگون کند،‌ مرگ است. نویسنده‌های خوب حتی وقت ندارند که به شهرت و مال‌اندوزی فکر کنند. شهرت مونث است. مثل زن است. اگر جلویش تعظیم کنی، زیر پا لگدت می‌کند. بنابراین بهترین راه برخورد با آن این است که پشت دستت را نشانش بدهی؛ آن وقت احتمالا کلفتیت را می‌کند و خاکسار آستانت می‌شود.

اگر کسی نویسنده درجه یک باشد، ‌هیچ چیز به کار نویسندگیش لطمه نمی‌زند. ولی اگر نویسنده ممتازی نباشد، هیچ چیز نمی‌تواند زیاد بهش کمک کند. در ضمن اگر نویسنده چیزه دستی نباشد، هیچ مشکلی ندارد؛ چون قبلا روحش را در مقابل خوشگذرانی کنار استخرها فروخته.

بگذار اگر نویسندگان ما به فن و تکنیک نویسندگی علاقه دارند،‌ همچنان به جراحی و چیدن این بنا ادامه دهند. چرا که در کار نویسندگی هیچ شیوه مکانیکی و لایتغیری وجود ندارد. در اینجا راه میان‌بری نیست. اگر نویسندگان جوان ما در کارشان از قاعده و نظریه خاصی پیروی کنند،‌ حماقت کرده اند. از اشتباهاتت درس بگیر. مردم فقط از طریق خطاهاشان چیز یاد می‌گیرند. هنرمند خوب هیچکس را شایسته نمی‌داند تا ارزش اندرز بگیرد. او بی نهایت مغرور است. مهم نیست که تا چه حد پیشکسوت‌ها را تحسین می‌کند، مهم این است که همواره،‌ درصدد است تا از آن‌ها جلو بیفتد و مغلوب‌شان کند.

نویسنده به سه چیز احتیاج دارد:‌ تجربه، مشاهده و تخیل. دوتای از این‌ها و گاهی یکی از این‌ها،‌ می‌تواند کسری بقیه را جبران کند. داستان‌هایی که من می‌نویسم همیشه با یک اندیشه،‌ خاطره یا تصویر ذهنی شروع می‌شود. در واقع قصه نوشتن هم چیزی جز خوب پروراندن و درست استفاده کردن از همین‌ها نیست. یعنی توضیح و تشریح این که چرا آن وضعیت پیش آمد و یا چه چیز باعث شد که آن اتفاق همچنان کش بیاید. هر نویسنده ای سعی می‌کند که اشخاصی ملموس و باور کردنی خلق کند و بعد آن‌ها را در اوضاع و شرایطی قابل قبول قرار بدهد،‌ به نحوی که روی خواننده تاثیر بگذارد و یا در حقیقت تا آنجا که در توان نویسنده هست،‌ بیشترین تاثیر را بگذارد. بدیهی است که یکی از ابزارهایی را که او باید از آن استفاده کند، محیطی است که او آن را می‌شناسد. البته باید بگویم که ساده ترین وسیله بیانی موسیقی است، چون بشر از همه زودتر آن را تجربه کرده و از نظر تاریخی هم قدمتش بیشتر است. اما از آنجا که استعداد من در استفاده از کلمات است باید بکوشم که با ناشی‌گری، آنچه را که موسیقی اصیل به مراتب بهتر از عهده بیانش برآمده، با کلمات بیان کنم. بدین معنا که موسیقی هرچیزی را بهتر و ساده تر بیان می‌کند اما من استفاده از کلمات را بر استفاده از موسیقی ترجیح می‌دهم؛ همان طور که ترجیح می‌دهم بخوانم تا گوش کنم. من سکوت را بر صدا ترجیح می‌دهم، چرا که صورت خیالی را که کلمات به وجود می آورند در سکوت ایجاد می شود. به بیان دیگر،‌ موسیقی و صدای رعدآسای نثر، در سکوت تحقق پیدا می‌کند.

من آثار نویسندگان معاصرم را نمی‌خوانم. بیشتر کتاب‌هایی که من می‌خوانم، همان‌هایی است که از دوران جوانی می‌شناختم و به آن‌ها عشق می‌ورزیدم و هنوز همان طور که شما به رفقای قدیمی‌تان سر می‌زنید،‌ دائما فقط به همان‌ها مراجعه می‌کنم. کتاب‌هایی را که من می‌خوانم این‌هاست:‌ کتب عهد عتیق،‌ آثار دیکنز، کانراد، دن کیشوت سروانتس ( که من سالی یکبار همان طور که بعضی‌ها انجیل را می‌خوانند، ‌این کتاب را می‌خوانم)،‌آثار فلوبر، بالزاک ( که جهان بی عیب و نقصی خلق کرده که متعلق به خودش است و این همچون سیلان خونی است که در رگ‌های بیست کتابش جاری است)،‌ داستایوسکی، تولستوی و شکسپیر. گهگاهی هم آثار ملویل و از میان شعرا،‌ آثار مارلو، کمپئین،‌ جانسن،‌ هریک، ‌دان،‌ کیتس و شلی را می‌خوانم. و بالاخره هنوز هم اشعار‌هاوسمن را می‌خوانم.
آثاری را که نام بردم اغلب می‌خوانم، التبه نه این که از اول تا آخر بخوانم، بلکه صحنه ای را انتخاب کرده می‌خوانم،‌ یا این که هنگام خواندن فقط مطالبی را می‌خوانم که درباره یکی از شخصیت‌هاست. این طرز خواندن، درست مثل این است که شما دوستی را ببینید و چند دقیقه ای با او صحبت کنید.

فکر می‌کنم تا وقتی مردم رمان می‌خوانند کسانی هم هستند که رمان بنویسند و برعکس.

هنرمند فرصت گوش کردن به منتقد را ندارد. نقدها را معمولا کسانی می‌خوانند که می‌خواهند نویسنده بشوند، ولی آن‌هایی که می‌نویسند یعنی نویسنده اند، ‌وقت خواندن مطالب منتقدها را ندارند. نقاد برای هنرمند نمی‌نویسد. مقام هنرمند بالاتر از نقاد است چون هنرمند با نوشته‌هایش بر نقاد تاثیر می‌گذارد و او را هدایت می‌کند؛ اما آنچه منتقد می‌نویسد بر همه تاثیر می‌گذارد الا هنرمند.

هدف هنرمند این است که با ابزارهای فنی خودش،‌ حرکت را که همان زندگی است متوقف کند و ساکن در جایی نگهدارد؛ تا صد سال بعد، ‌وقتی کس دیگری به آن نگاه می‌کند، ‌دوباره آن به تب و تاب بیفتد، چون به هرحال زندگی است.

از روی دست رمان نویس/ مصاحبه با فورستر، ‌فاکنر،‌ سیمنون، ‌همینگوی و‌هاکسلی/ ترجمه محسن سلیمانی
tadaneh AT gmail DOT com
از گفته های ماریو بارگاس یوسا
mario vargas llosaادبیات هر روز بیش از روز پیش تبدیل به فعالیتی زنانه می شود. در کتابفروشی‌ها، در کنفرانس‌ها و در جلسات کتابخوانی عمومی با حضور نویسندگان و حتی در دانشکده‌هایی که خاص علوم انسانی هستند شمار زنان از مردان بیشتر است. توجیه سنتی این وضع این است که زنان طبقه متوسط و در قیاس با مردان ساعات کمتری کار می کنند و بسیاری از آن ها با وجدانی آسوده‌تر از مردان می توانند اوقاتی را صرف خیال‌پروری و موهومات کنند. من نسبت به این نگرش که زن و مرد را به دو مقوله خشک و نرمش‌ناپذیر تقسیم می کند و فضایل و معایبی به هریک از این دو جنس نسبت می دهد حساسیت دارم،‌اما در این تردیدی نیست که خوانندگان ادبیات روز به روز کمتر می‌شوند و در میان خوانندگان باقیمانده هم شمار زنان بیشتر از مردان است.

اگر این آدم ها مایه تاسف من می شوند تنها برای این نیست که نمی دانند چه لذتی را از دست می‌دهند، ‌بلکه به این دلیل نیز هست که معتقدم جامعه بدون ادبیات، یا جامعه ای که در آن ادبیات – مثل مفسده ای شر‌م‌آور- به گوشه کنار زندگی اجتماعی و خصوصی آدمی رانده می‌شود و به کیشی انزواطلب بدل می‌گردد، جامعه‌ای است محکوم به توحش معنوی و حتی آزادی خود را به خطر می‌اندازد.

هیچ چیز بهتر از ادبیات به ما نمی‌آموزد که تفاوت‌های قومی و فرهنگی را نشانه غنای میراث آدمی بشماریم و این تفاوت‌ها را که تجلی قدرت آفرینش چند وجهی آدمی است بزرگ بدانیم. مطالعه ادبیات خوب بی‌گمان لذت‌بخش است،‌اما در عین حال به ما می‌آموزد که چیستیم و چگونه‌ایم، با وحدت انسانی‌مان و نقص‌های انسانی‌مان، با اعمال‌مان، رویاهاما و اوهام‌مان،‌ به تنهایی و با روابطی که ما را به هم می پیوندد، در تصویر اجتماعی مان و در خلوت وجدان مان. بعضی از منتقدان تا آنجا پیش می‌روند که می خواهند ادبیات را هم به نوعی علم تبدیل کنند، ‌اما این خیالی باطل است، چرا که داستانی به وجود نیامده تا تنها یک محدوده واحد از تجربیات انسانی را بررسی کند. علت وجودی آن غنا بخشیدن به کل زندگی آدمی است و این زندگی را نمی‌توانیم تکه تکه کنیم، تجزیه کنیم یا به مجموعه‌ای طرح‌ها و فرمول‌های کلی تقلیل بدهیم. این معنای آن کلام پروست است که گفت: "زندگی واقعی، ‌که سرانجام در روشنایی آشکار می‌شود،‌و تنها زندگی که به تمامی زیسته می‌شود ادبیات است." رمان و شعر نه آواز پرنده‌اند و نه منظره فرونشستن آفتاب در افق، چرا که رمان و ادبیات نه تصادفی به وجود آمده اند و نه زاییده طبیعت‌اند. این دو حاصل آفرینش انسانند، بنابراین جای دارد که بپرسیم چگونه و چرا پدید آمده‌اند و غایت آن‌ها چیست و چرا این چنین دیرنده و پایدارند. آثار ادبی، به صورت اشباحی بی شکل در خلوت آگاهی نویسنده زاده می‌شوند، ‌و عاملی که این اشباح را به آگاهی او رانده،‌ ترکیبی است از ناخودآگاه نویسنده و حساسیت او در برابر دنیای پیرامونش و نیز عواطب او. همین چیزها هستند که شاعر یا راوی در کشمکشی که با کلمات دارد رفته رفته به آن ها جسمیت، حرکت، ضرباهنگ،‌هماهنگی و زندگی می‌بخشد. این البته زندگیی ساختگی است،‌زندگی خیالی، زندگی ساخته شده از کلمات است. یکی از اثرات سودمند ادبیات در سطح زبان تحقق می یابد. جامعه ای که ادبیات مکتوب ندارد، در قیاس با جامعه ای که مهم ترین ابزار ارتباطی آن ، یعنی کلمات،‌ در متون ادبی پرورده شده و تکامل یافته، حرف هایش را با دقت کمتر، غنای کمتر و وضوح کمتر بیان می‌کند. جامعه ای بی خبر از خواندن که از ادبیات بویی نبرده،‌ همچون جامعه ای از کر و لال ها دچار زبان‌پریشی است و به سبب زبان ناپخته و ابتدایی‌اش مشکلات عظیم در برقراری ارتباط خواهد داشت. این در مورد افراد نیز صدق می کند. آدمی که نمی خواند، یا کم می خواند یا فقط پرت و پلا می خواند، بی گمان اختلالی در بیان دارد،‌این آدم بسیار حرف می زند اما اندک می گوید، زیرا واژگانش برای بیان آنچه در دل دارد بسنده نیست. براستی گزافه نیست اگر بگوییم آن زوجی که آثار گارسیلاسو، پترارک، ‌گونگورا یا بودلر را خوانده‌اند در قیاس با آدم‌های بی سوادی که سریال‌های بی‌مایه تلویزیونی آنان را بدل به موجوداتی ابله کرده،‌ قدر لذت را بیشتر می‌دانند و بیشتر لذت می‌برند. در دنیایی بی‌سواد و بی‌بهره از ادبیات، عشق و تمام چیزی متفاوت با آنچه مایه ارضای حیوانات می‌شود نخواهد بود و هرگز نمی‌تواند از حد ارضای غرایز بدوی فراتر برود. آقای بیل گیتس ... چندی پیش در مادرید ... اعلام کرد قصد دارد پیش از آن که بمیرد والاترین هدف زندگی‌اش را تحقق بخشد. این هدف، به گفته خود او، حذف کاغذ و بعد حذف کتاب است. به نظر آقای گیتس، کتاب پدیده‌ای منسوخ شده است. او چنین استدلال کرد که صفحه مانیتور کامپیوتر می‌تواند همه کارکردهایی را که کاغذ داشته برعهده بگیرد. همچنین بر این تاکید کرد که کامپیوتر گذشته از آن که کم هزینه تر است،‌ جای کمتری می گیرد و حمل و نقل آن آسان تر است و انتقال اخبار و ادبیات از طریق این رسانه، ‌به جای روزنامه و کتاب،‌ امتیازات زیست‌محیطی دارد و از نابودی جنگل ها که از اثرات صنعت کاغذ است جلوگیری می کند. گیتس به شنوندگان اطمینان داد که مردم باز هم خواهند خواند، اما بر صفحه کامپیوتر و در نتیجه محیط زندگی ما کلروفیل بیشتری خواهد داشت. من در جلسه سخنرانی گیتس حاضر نبودم،‌ این نکات را در مطبوعات خواندم. اما اگر در آنجا می‌بودم حتما آقای گیتس را هو می‌کردم،‌ که این طور بی شرمانه اعلام می کند قصد دارد من و همکارانم، یعنی نوینسدگان کتاب را سرراست به صف بیکاران اعزام کند. علاوه بر این، سرسختانه با این تحلیل‌اش مخالفت می‌کردم. آیا صفحه کامپیوتر واقعا می‌تواند در همه جنبه‌ها جانشین کتاب شود؟ چندان مطمئن نیستم. من کاملا از انقلاب عظیمی که تکنولوژی های جدید، مثل اینترنت،‌در عرصه ادبیات و انتشار اطلاعات پدید آورده خبر دارم و اعتراف می‌کنم که اینترنت در کار روزانه‌ام کمک‌های پرارزشی می‌کند، اما قدرشناسی من به خاطر این تسهیلات به‌راستی فوق‌العاده، به معنای اعتقاد به این ادعا نیست که خواندن بر صفحه کامپیوتر می‌تواند جانشین مطالعه کتاب شود. این ورطه‌ای است که گذشتن از آن کار من نیست. من نمی‌توانم بپذیرم که عمل مطالعه آنگاه که نه در پی مقصودی عملی است و نه در طلب اطلاعات و برقراری ارتباطی فوری، می‌تواند بر صفحه کامپیوتر آن رویاها و لذات حاصل از کلمات را با همان حس صمیمیت و همان تمرکز ذهنی و خلوت معنوی که از مطالعه کتاب حاصل می‌شود، در یک جا گرد آورد. این شاید حاصل تعصبی باشد برخاسته از نداشتن تجربه عملی و از ملازمت دیرین ادبیات با کتاب و کاغذ. اما من اگرچه برای دریافت اخبار جهان به اینترنت رجوع می کنم، ‌هیچ گاه برای خواندن شعر گونگورا یا داستانی از اونتی یا مقاله ای از پاز به سراغ کامپیوتر نمی‌روم چون یقین دارم که تاثیر این دو شیوه مطالعه یکی نخواهد بود. من یقین دارم،‌هرچند قادر به اثباتش نیستم که با برچیده شدن کتاب، ادبیات لطمه ای جدی، حتی مرگبار خواهد خورد. البته واژه "ادبیات" از میان نخواهد رفت اما کم و بیش به یقین می توان گفت که این واژه بر متونی اطلاق خواهد شد که فاصله آن‌ها با آنچه امروز ادبیات می‌خوانیم، همان فاصله سریال‌های آبکی از تراژدی‌های سوفوکلس و شکسپیر است. ادبیات برای آنان که به آنچه دارند خرسندند، برای آنان که از زندگی بدان گونه که هست راضی هستند، چیزی ندارد که بگوید. ادبایت خوراک جان‌های ناخرسند و عاصی است،‌زبان رسای ناسازگاران و پناهگاه کسانی است که به آنچه دارند خرسند نیستند. انسان به ادبیات پناه می آورد تا ناشادمان،‌ ناکامل نباشد. تاختن در کنار روسینانته زار و نزار و دوش به دوش شهسوار پریشان دماغ لامانچا، پیمودن دریا بر پشت نهنگ همراه با ناخدا اهب، سرکشیدن جام ارسنیک با مادام بوواری،‌این همه راه‌هایی است که ما ابداع کرده‌ایم تا خود را از خطاها و تحمیلات این زندگی ناعادلانه خلاص کنیم،‌زندگی که ما را وا می دارد همیشه همان باشیم که هستیم،‌ حال آن که ما می خواهیم بسیاری آدم‌های متفاوت باشیم، تا بسیاری از تمناهایی را که بر ما چیره‌اند پاسخ بگوییم.

چرا ادبیات؟/ ماریو بارگاس یوسا / عبدالله کوثری/ نشر لوح فکر / چاپ دوم: 1385 / 80 صفحه
***
از گفته های ویلیام فاکنر ... اینجا
tadaneh AT gmail DOT com
از گفته های ادوارد مورگان فورستر
Edward Morgan Forster به نظر من رمان نویس باید همواره قبل از نوشتن،‌ چند مشکل را پیش خود حل کند. یکی این که بعد چه اتفاقی خواهد افتاد؟ و دیگر این که حادثه عمده اش چیست؟‌ البته او ممکن است در حین کار در حادثه عمده داستانش تغییراتی هم بدهد؛‌که در واقع هم به احتمال قوی این کار را مي‌کند و یا در واقع بهتر است این کار بکند؛‌ زیرا در این صورت اجزا داستانش کاملا با هم مرتبط خواهند شد و داستان قرص و محکم از کار در خواهد آمد.
من معمولا – البته نه همیشه – در همان قدم اول نام اشخاص داستان‌هایم را پیدا مي‌کنم ولی گاهی این طور نیست.

ما رمان نویس‌ها دوست داریم وانمود کنیم که اصلا از اشخاص واقعی در رمان‌هایمان استفاده نمي‌کنیم،‌ ولی حقیقت این است که استفاده مي‌کنیم. مثلا "دوشیزه باتلت" (رمان "اتاقی با چشم انداز")،‌ همان عمه "امیلی" خودم بود. البته خانواده عمه ام رمان مرا خواندند، ‌ولی هیچکدام شان این موضوع را نفهمیدند و یا "عمو ویلی" خودم در رمان (گذری به هند) تبدیل شد به "خانم فیلینگ"... "دوشیزه لاویش"‌رمان من (اتاقی با چشم انداز) در واقع دوشیزه ای بود واقعی با نام "اسپندر". "خانم‌هانی چرچ" ( در رمان "اتاقی با چشم انداز")،‌ مادربزرگ خودم است. من سه تا خواهر با نام "دیکنسون"‌مي‌شناختم که همه خصلت‌ها و رفتارشان را خلاصه کردم در دو دوشیزه خانواده "شلیگل" ( به نام‌های مارگارت و هلن در رمان "خانه‌هاودز اند").

شخصیت‌های آثار من یا از میان اشخاصی انتخاب شده اند که دوستشان داشته ام یا ازشان بدم مي‌آمده و یا این که انعکاسی بوده اند از شخصیت خود من. این ویژگی مرا بین خیل عظیمي ‌از رمان نویس‌ها قرار مي‌دهد که رمان نویس واقعی نیستند و باید سعی کنند تا آنجا که مي‌توانند از همین سه دسته اشخاص در داستان‌هایشان استفاده کنند. چرا که ما قدرت مشاهده و بررسی دقیق و همچنین انعکاس بی طرفانه ابعاد مختلف زندگی را نداریم. البته تعداد رمان نویس‌هایی هم که تاکنون از عهده این کار برآمده اند، ‌بسیار کم بوده است؛‌مثلا "تولستوی" ‌یکی از آن‌هاست.

یکی از شگردهای مفید برای تبدیل یک شخصیت واقعی به یک شخصیت داستانی این است که اشخاص واقعی را مجددا با چشمانی نیمه باز بنگریم، یعنی تنها برخی از ویژگی‌های ایشان را کاملا تشریح کنیم. خود من همیشه وقتی تقریبا دو سوم خصائل و صفات یک شخص واقعی را ندیدم،‌مي‌توانم از او استفاده کنم... وقتی همه چیز در داستان خوب پیش رفت، شخصت واقعی ای هم که داستان از روی او نشوته شده،‌به زودی محو خواد شد و شخصیتی زاده خواهد شد که تنها به همان داستان و کتاب تعلق دارد و نه به جای دیگر.

مردم نمي‌دانند که نویسنده‌ها چقدر کم آگاهانه در مورد مسائل تکنیکی عمل مي‌کنند تا چه حد کارشان را با دودلی و خام دستی انجام مي‌دهند. تمایل مردم این است که ما از آنچه مي‌دانیم،‌ بیشتر بدانیم و چه خوب مي‌شد اگر نقادان ما دوره ای در ارتباط با این مساله که "نویسندگان همه چیز را به طور دقیق از قبل در نظر نمي‌گیرند و برای همه چیز از پیش برنامه ندارند"‌ مي‌دیدند.

بیشتر دوست دارم موفقیتی کسب کنم و به کاری بزرگ دست بزنم،‌ ولی برایم مهم نیست که دارم روز به روز بیشتر پیشرفت مي‌کنم یا پس مي‌روم. و باز به آثار نویسندگان بیشتر از خودشان علاقه دارم. ضمنا این اصرار و تمایل پدرانه منتقدان هم به این که نشان بدهند چه نوینسده ای پیشرفت کرده و چه کسی پس رفته، برایم بی معنی است. به خوده مهم فقط از این جهت علاقه دارم که مي‌نویسم و چیزی به وجود مي‌آورم.
نویسنده‌ها، بیشترشان،‌ خودشان را موضوعی مي‌دانند برای بررسی و مطالعه. ولی با وجود این که من آدم خودپسندی هستم،‌ از این نظر هیچ علاقه ای به خودم ندارم. البته از مطالعه آثار خودم خوشم مي‌آید و اغلب هم این کار را مي‌کنم؛ مثلا بارها شده که نشستم و دوباره با فراغت خاطر قسمت‌هایی از آثارم را که فکر مي‌کنم بد نوشته شده اند، با دقت مرور کردم.

نوشتن همیشه برای من مطبوع و لذتبخش بوده و نمي‌فهمم که منظور مردم از این که مي‌گویند "‌آفرینش اثر هنری مثل درد زایمان است"‌ چیست. من از نوشتن لذت مي‌برم و فکر مي‌کنم نوشتن از جهاتی خیلی خوب است اما در مورد این که آثار آثارم ماندنی است یا نه، نظری ندارم.

از روی دست رمان نویس/ مصاحبه با فورستر، ‌فاکنر،‌ سیمنون، ‌همینگوی و‌هاکسلی/ ترجمه محسن سلیمانی
***
از گفته های ماریو بارگاس یوسا ... اينجا
از گفته های ویلیام فاکنر ... اینجا
tadaneh AT gmail DOT com
جمعه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۶
شب‌هاي بخارا؛ شب شفر
شب شفرسي و دومين شب از شب هاي مجله بخارا با همكاري انجمن موسيقي ايران با معرفي فرانك شفر، مستندساز معروف هلندي ساعت 5 بعد از ظهر پنجشنبه 6 اردبيهشت ماه در تالار ناصري خانه هنرمندان برگزار شد.
در ابتداي مراسم علي دهباشي بر شمردن ويژگي هاي آثار اين مستند ساز به اين نكته اشاره كرد كه فرانك شفر در حقيقت براي موسيقي دانان و بزرگان معاصر اين رشته فيلم مي سازد و در مستندهاي او با نگاهي كاملاٌ نو و متفاوت روبرو مي شويم . و در حال حاضر فرانك شفر به ايران آمده تا فيلمي درباره نادر مشايخي ، رهبر كنوني اركستر سموفنيك تهران و نحوه كار او بسازد.

پس از آن نادر مشايخي از تجربه خود در خارج از ايران و نيز آشنايي اش با فرانك شفر سخن گفت و به بيان ويژگي هاي اين مستند ساز و آثار برجسته وي در معرفي آهنگسازان مدرن جهان از جمله جان كيج پرداخت .

در ادامه مايكل دراير ، همكار و همراه فرانك شفر طي سخناني از دلبستگي ها و كنجكاوي هاي خود به مشرق زمين و به ويژه به ايران براي حاضران حكايت كرد كه گفتار او را مهشيد ميرمعزي به فارسي برگرداند.

پس از آن امير حسن آهويي معرفي بيشتري از فرانك شفر ارائه داد :
« همانطور که می دانیم فرانک شفر فیلمساز برجسته هلندی بیشتر در زمینه ساخت مستندهایی از آهنگسازان؛ اختصاصا هنرمندان معاصر فعالیت دارد. همچنین او فیلم های غیرمعمولی و خاصی از موسیقیدان های برجسته قرن 20 همچون گوستاو مالر، فرانک زاپا و جان کیج ساخته است. شفر هنرمندی است که از موضوعاتی کاملا متفاوت و حتی متضاد (مثل جان کیج و الیوت کارتر) فیلم ساخته و هر کدام را در جای خودشان بررسی کرده و نشان داده است. سبک هر فیلم را با توجه به موضوع و دوران آن انتخاب و کار کرده و اصلا در مقام مقایسه بر نیامده و همین به نظر من نکته بسیار مثبتی است. شفر با ملاقات جان کیج در سال 1987 وارد وادی جدیدی از فیلمسازی شد. کیج و شفر چندین سال با هم همکاری داشتند و نتیجه آن ساخت چندین فیلم تجربی بود. یکی از مطرح ترین فیلم هایی که شفر در مورد کیج ساخت «از صفر» نام دارد. از صفر شامل 4 فیلمی بسیار آوان گارد در مورد موسیقیدان معاصر جان کیج است. این فیلم کارهای کیج را نشان نمی دهد، بلکه شفر با استفاده از تئوری های کیج این فیلم را در مورد او ساخته است » و در ادامه يادآور شد « شفر فیلم هایی از گوستاو مالر نیز ساخته است. دلیل انتخاب این آهنگساز برای ساخت فیلم تاثیر فراوانی است که مالر بر موسیقی قرن بیستم گذاشته و به جرات می توان او را اولین آهنگساز مدرنیست جهان نامید. شفر در این فیلم با نام «جاذبه عشق» به مالر، تاثیرات مختلف در شکل گیری یکی از آثار او (سمفونی پنجم) و همچنین پروسه اجرای این اثر می پردازد... شفر فیلم هایی از گوستاو مالر نیز ساخته است. دلیل انتخاب این آهنگساز برای ساخت فیلم تاثیر فراوانی است که مالر بر موسیقی قرن بیستم گذاشته و به جرات می توان او را اولین آهنگساز مدرنیست جهان نامید. شفر در این فیلم با نام «جاذبه عشق» به مالر، تاثیرات مختلف در شکل گیری یکی از آثار او (سمفونی پنجم) و همچنین پروسه اجرای این اثر می پردازد... به طور کلی کارهای فرانک شفر از لحاظ تکنیک، بیان و سبک کار نقطه عطفی در ساخت فیلم های مستند به شمار می رود و امیدوارم که مردم ایران به خصوص نسل جوان با کارهای این هنرمند بزرگ بیشتر آشنا شوند.»
و پس از آن گوشه هايي از فيلم هاي مستند فرانك شفر به نمايش در آمد كه شفر و نادرمشايخي از چگونگي ساخت اين فيلم ها براي حاضران سخن گفتند.

شب شفر

شب شفر

شب شفر
نادر مشايخي

شب شفر

شب شفر

شب شفر

شب شفر

شب شفر
ناهيد طباطبايي و مهشيد ميرمعزي

شب شفر

شب شفر

شب شفر

شب شفر

شب شفر

شب شفر
عکس‌ها: جواد آتشباری



شب‌های بخارا ... اینجا
tadaneh AT gmail DOT com
پنجشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۶
شب‌های بخارا؛ شب سعدی
شب سعدیسي و يكمين شب از شب هاي مجله بخارا با عنوان « شب سعدي » با همكاري مركز سعدي شناسي روز چهارشنبه 5 ارديبهشت در خانه هنرمندان برگزار شد.
در اين مراسم از دكتر مظاهر مصفا نيز تجليل به عمل آمد.
در آغاز برنامه با نمايش فيلمي مستند گزارشي كوتاه از فعاليت هاي مركز سعدي شناسي طي ده سال گذشته ارائه شد و پس از آن علي دهباشي ، مدير مجله بخارا ، با خيرمقدم به دكتر ضياء موحد ، دكتر جواد مجابي ، دكتر اصغر دادبه ، صديق تعريف ، دكتر سهراب فتوحي ، رياست انجمن دوستي ايران و فرانسه ، دكتر مظاهر مصفا ، دكتر عبدالكريم تمنا ، شاعر افغانستاني و نيز خوش آمد به حاضران اين مراسم را آغاز كرد.
سپس دكتر ضيا موحد از راز ماندگاري سعدي گفت . وي در ابتدا يادي كرد از زنده ياد عمران صلاحي و كتاب « گفتار طرب انگيز » او كه بیشتر از بسیاری از افرادی که درباره‌ی طنز سعدی صحبت کردند به طنزهایی که در بوستان وگلستان است بسیار دقیق و نکته سنج اشاره کرده است،.!»
و ياد او را گرامي داشت .
دكتر موحد در ادامه گفت :« سعدی شاعر کلاسیک ماست و مثل همه‌ی کشورهایی که سابقه‌ی فرهنگی و شاعر کلاسیک دارند،این شاعران دوام مرموزی دارند. امروز نه مثل شکسپیر کسی نمایشنامه می‌نویسد نه مثل سعدی کسی بوستان و گلستان می‌نویسد، اما اینها زنده‌اند، خیلی هم زنده هستند. اینها در قلب ملت جا دارند از این ماندگاری چیست؟»
این شاعر و فیلسوف گفت:« من به جد معتقدم امروز نباید غزل گفت شاعران گذشته‌ی ما با این سبک کاری که داشتند، این سبک را به انتها رساندند. این ادعای بزرگی است که من می‌کنم، زبان شناسان می‌توانند اعتراض کنند و بگویند امکانات زبان بی انتهاست، تو چه طور می‌گویی غزل فارسی امکاناتش را به انتها رسانده؟ من در جواب می‌گویم که این راه، راه امروز شعر ما نیست. ما امکانات بیشتری داریم. چرا از امکانات بیشتر استفاده نمی‌کنیم. چرا خودمان را در مصراع‌های مساوی و ردیف گیر می‌اندازیم.فضا را وسیع تر بگیریم وتکنیک را بالاتر ببریم.»
او با استناد به ویتگنشتاین گفت:« او می‌گوید اگرجمعه‌ای به من بدهند وبگویند معنی این را به من بگو، مله‌ای مترادف آن می‌گویم اما اگرجمله ای به من بدهند وبگویند معنی‌اش چیست و بگویم معنی آن همین ترتیب نوشتن کلمات است دنبال هم، همین موسیقی کلمات، همین چیزی است که روی كاغذ مي بيني ، همين است . اين شعر است .»
وي ادامه داد :
« یعنی شعر چیزی نیست که بتوانی معنا بکنی. حرف آخر این است که شاعر از زبان شیئی می‌سازد. شیئی غیر از کلام است. سعدی در قالب یک فرهنگ، در قالب جهانی که در آن بود این کار را کرده است. یعنی آن شکلی که سعدی کلمات را پهلوی هم می‌گذارد و شیئی می‌سازد، کاری است که نبوغ او این کار را انجام داده، شیئی ای می‌آفریند که دیگران نمی‌توانند این شیئی را بیافرینند . حال اگر زمانش هم گذشته که گذشته. او در محدوده امکانات خودش کاری که کرده نفس بعدی‌ها را بريده اند. اين استاد فلسفه در ادامه ي سخنانش يادآور شد كه «
« یکی از کارهایی که سعدی کرده شعر گفتاری است سعدی کاری میکند که تمام صنایع بدهی او دور می‌زند. وزن و قافیه و مجاز را دور می‌زند و شعر می‌گوید. شعرسعدی حالت آب دارد، هر جا رهایش کنی تمام مانع‌ها را دور می‌زند و رد می‌شود. سعدی جوری به زبان فارسی مسلط است که از موانع وزن و قافيه و رديف رد مي شود. »
پس از آن عبدالکریم تمنا ریاست سابق کتابخانه‌ی هرات شعری از سروده‌های خودش را قرائت کرد .
در ادامه كوروش كمالي سروستاني ، رئيس مركز سعدي شناسي تاريخچه كوتاهي از نحوه تأسيس و كار اين مركز ارائه داد. به گفته وي ، مركز از سال 1376 بنيان گذاشته شد ولي تا دو سال بعد اين مركز از سوي نهادهاي رسمي و دولتي به رسميت شناخته نشد و در 1378 بود كه توانست نظر مساعد مسئولين را نيز جلب كند و از آن زمان روز اول ارديبشهت به عنوان زادروز سعدي شناخته شد و پس از آن هر ساله مراسمي با حضور استادان سعدي شناس و سعدي پژوهان و دوستداران ادب فارسي برگزار مي شود و نيز به همين مناسبت از مجله بخارا در برگزاري شب سعدي تشكر كرد .پس از آن دكتر اصغر دادبه به نقل خاطراتي از دكتر مصفا پرداخت. و سپس با تقديم لوح يادبودي به دكتر مظاهر مصفا از تلاش هاي اين استاد زبان و ادبيات فارسي و نيز تأليف كتاب هاي بي شمار در پژوهش سعدي تجليل به عمل آمد.
در ادامه دكتر مصفا منظومه اي را براي حاضران قرائت كرد و در پايان صدیق تعریف نیز به درخواست حاضران یک قطعه‌ی آوازی اجرا نمود.

شب سعدي

شب سعدي

شب سعدي

شب سعدي

شب سعدي
تجلیل از دکتر مظاهر مصفا در شب سعدی

شب سعدي

شب سعدي

شب سعدي

شب سعدي

شب سعدي

شب سعدي
عکس‌ها: ‌سالی بیداروطن

شب‌های بخارا ... اینجا

tadaneh AT gmail DOT com
روستاي تاريخي ميلك

روستاي تاريخي ميلك - عکس‌: یوسف علیخانی

روستاي تاريخي ميلك

روستاي تاريخي ميلك

روستاي تاريخي ميلك

روستاي تاريخي ميلك - عکس‌: یوسف علیخانی

روستاي تاريخي ميلك - عکس‌: یوسف علیخانی

روستاي تاريخي ميلك - عکس‌: یوسف علیخانی

روستاي تاريخي ميلك - عکس‌: یوسف علیخانی

روستاي تاريخي ميلك - عکس‌: یوسف علیخانی

روستاي تاريخي ميلك - عکس‌: یوسف علیخانی

روستاي تاريخي ميلك - عکس‌: یوسف علیخانی

روستاي تاريخي ميلك - عکس‌: یوسف علیخانی

روستاي تاريخي ميلك - عکس‌: یوسف علیخانی

روستاي تاريخي ميلك

روستاي تاريخي ميلك

حسینعلی علیخانی - خانم‌جانی مهاجر

نوزدهم بهمن هشتاد و چهار روستاي ميلك عكس: تورج خامنه زاده با تورج براي عكاسي از مراسم تاسوعا و عاشورا به ميلك رفته بوديم

روستاي تاريخي ميلك - عکس‌: قاسم گل‌محمدی
زمان: 1360 - از آرشیو شخصی قاسم گل‌محمدی

http://www.ghabil.com/files/Oskoul%20sar_milak_850125_Photo%20by%20Youssef%20Alikhani.jpg

اُسكول‌ سر؛ قلعه‌يي‌ ناشناخته‌ از قلاع‌ اسماعيليه‌ ... اینجا
خواب هایی که داستان شدند... اینجا
رنج بر فراز قله‌ها ... اينجا
كودكانه ها ... اينجا
ديولنگه و كوكبه ... اينجا
چند داستان دیگر در فضای میلک ... اینجا
زباني فراتر از ميلك من؛ تاتي ... اينجا
سفر به زادگاه قدم بخير ... اينجا
اول مهر نيست مگر؟ ... اينجا
شهرزاد - ولی‌محمد عليخاني ... اينجا
شهرزاد - حسينعلي عليخاني ... اينجا
شهرزاد - خانم جاني مهاجر ... اينجا

رودبار و الموت ... اینجا
قزوین ... اینجا

قدم‌بخیر مادربزرگ من بود، مجموعه داستان، یوسف علیخانی ... اینجا
اژدهاکشان، مجموعه داستان،‌ یوسف علیخانی (زیر چاپ)
***
عكس‌ها:‌ یوسف علیخانی ... اینجا

tadaneh AT gmail DOT com