چهارشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۵
می دانستید این‌ها قزوینی هستند؟
علي اكبر دهخدانسيم شمال حمدالله مستوفی
حسن صباح
عبید زاکانی
میرعماد قزوینی
شهید ثالث
عمادُالکُتّاب
رئیس المجاهدین
سیداشرف الدین حسینی نسیم شمال
علامه علی اکبر دهخدا
مرحوم مهدي سحابيكورش شيشه گرانمحمدعلی رجایی ، رئيس جمهور
شهيد عباس بابايي ، خلبان
مهدی سحابی ، مترجم، نويسنده و نقاش
بهاءالدین خرمشاهی ، قرآن پژوه و حافظ شناس
علی اکبر صالحی ، سياستمدار
ابوالحسن اقبال‌آذر ، خواننده
طاهره قرةالعین ، شاعر
شيرين نشاطقمرالملوك وزيريقمرالملوک وزیری ، خواننده مردمي
شیرین نشاط ، عكاس و فيلمساز
عارف قزوینی ، شاعر ملي
صمد کامبخش
جمال کریمی راد ، وزير دادگستري
واروژان ، آهنگساز
كورش شیشه گران ، نقاش
مرحوم هادى ميرميران ، معمار
مرحوم منوچهر نوذری ، بازيگر
علی اکبر پگاه قزوینی
کابوک ، استاد هيپنوتيزم
دكتر محمد دبيرسياقي ، محقق و استاد دانشگاه
داریوش آشوری، مترجم و اندیشمند
مهشيد اميرشاهي ، نويسنده
جواد مجابی ، نويسنده، نقاش و شاعر
مرحوم ابراهيم فرخمنش ، بازيگر و كارگردان تئاتر
عنايت الله مجيديكامران فانيعنایت‌الله مجیدی ، محقق و نويسنده
قاسم روبین ، مترجم رمان هاي مارگريت دوراس
کامران فانی ، مترجم
محمد احصايي ، نقاش
علي دهباشي ، خبرنگار و محقق
علي موسوي گرمارودي ، شاعر
دكتر محسن جهانگيري ، استاد دانشگاه
مرحوم سيدعلي اكبر ابوترابي، سردار آزادگان
دكتر ابراهيم يزدي، دبیرکل نهضت آزادي و وزير خارجه دولت بازرگان
تقي رحماني، خبرنگار و فعال ملي مذهبي
دکتر عباس پژمان، مترجم
بیوک ملکی، ‌شاعر
علامه محمد قزوینی، ‌محقق و حافظ پژوه
ناصر تکمیل همایون، محقق و مورخ
غلامحسین لطفی، بازیگر سینما و تلویزیون
بهاء الدين خرمشاهيحسين صفاري دوستمهشید میرمعزی، مترجم
دکتر فریبرز رئیس دانا، تحلیلگر اقتصادی
علیرضا رئیس دانا، ناشر
مریم رئیس دانا، داستان نویس
حسین صفاری دوست ، شاعر
ثابت الموتی،‌ نماینده مردم الموت قبل از انقلاب
محمدعلی خان رشوند، ‌رئیس ایل رشوند
نورالدین الموتی،‌ وکیل قبل از انقلاب الموت و وزیر دادگستری
دکتر مصطفی الموتی، مورخ
جعفر نصیری شهرکی ، عكاس
مسعود اميرلويي ، عكاس
مهدي وثوق نيا ، عكاس
تورج خامنه زاده ، عكاس
حسين رحماني ، عكاس
حسین یعقوبیان ، نقاش
فارسیلطفیمرحوم ساعد فارسی رحیم‌آبادی ،نقاش
حسن لطفی ، نويسنده و كارگردان سينما
حسین میثمی ، آهنگساز
امير يوسفي ، خبرنگار و محقق
بهمن عبداللهي ، خبرنگار
مجید شفیعی ، شاعر و نويسنده كودك و نوجوان
محمدحسين ابوترابي ، شاعر
محمدعلي حضرتي ، شاعر
مجيد بالدران، شاعر و خبرنگار
جمشيد شمسي پور خشتاوني ، شاعر
علي قانع ، نويسنده
محمدحسيني ، نويسنده و ويراستار
افراسیاب آقاجانی ، مجسمه ساز
محسن فرجی ، نويسنده و خبرنگار
و
یوسف علیخانی، داستان نويس
***
جالب اين كه بعد از كلي وقت گذاشتن تازه به اين نتيجه رسيدم كه افراد زياد ديگري هم در حوزه هاي مختلف فرهنگي و هنري و سياسي و اجتماعي هستند كه يا من نمي شناسم شان يا ... مثلا كلي آدم هستند از اين قزويني ها كه فقط توي حوزه سينما و تئاتر كار مي كنند و من حوصله ندارم ديگر از اين فسفر مغزم استفاده كنم و يادشان بياورم يا استادان دانشگاه
هر كي دوست داشت اين ليست را كامل كند
***
توضيح: وقتي مي گوييم قزوين منظور اين نيست كه فقط شهر قزوين بلكه منظور قزوين و شهرهاي اطراف است. مثلا قمرالملوك وزيري تاكستاني بود. جواد مجابي با اين كه قزويني الاصل است اما در الموت به دنيا آمده. محمد حسینی، داستان نویس نیز با این که قزوینی است و در قزوین به دنیا آمده اما در شناسنامه اش نوشته شده: متولد الموت. محسن فرجي پسوند قزويني داره اما در تهران به دنيا آمده و بعد دوباره خانواده اش برگشته اند به قزوين يا عارف قزويني از الموتي هاي قزوين بوده؛ از طايفه معروف مراغي ها
توضيح دیگر هم محض خنده: توي اين سال ها هرجا صرفيده گفتيم قزويني هستيم هرجا نصرفيده هم گفتيم الموتي هستيم اما از شوخي گذشته خود من متولد يكي از روستاهاي رودبار و الموت هستم كه تا سال هفتاد و سه به همين نام خوانده مي شد و از آن سال رودبار و الموت به دو بخش رودبارالموت و رودبار شهرستان تقسيم شد كه روستاي زادگاه من در رودبار شهرستان به مركزيت رازميان قرار دارد. دوم ابتدايي را هم در همان روستا خواندم و سال شصت و يك آمديم قزوين. تا ديپلم هم قزوين بودم و بعد از سال هفتاد و سه تا به حال هم ساكن تهران هستم؛ اول درس خواندن، بعد سربازي، بعد مجردي و حالا هم زن و زندگي و بچه، اما با اين حال اگر يك شب خواب زادگاهم را نبينم صبحش بيمار هستم
***
بعد از ارسال اين پست از ديروز ايميل هاي زيادي دريافت كرده ام كه ضمن تشكر نوشته اند اسم خیلی ها جا مانده. یک عده را هم لطف کرده و اسامی شان را فرستاده اند. مثل این ها


آيت الله حاج شيخ مجتبي قزويني
رضا عليجاني، خبرنگار و فعال ملي مذهبي
فريبا شادكهن ، شاعر
فرج الله سلحشور، بازيگر و كارگردان
فهیمه خضر حیدری، خبرنگار
محمد خیرخواه، ‌عکاس
محمد طاهری، روزنامه نگار
شیخ قدرت (آقا)علیخانی، ‌نماینده معروف بویین زهرا
محمد (آقا)علیخانی،‌ نماینده کنونی قزوین
شهرام غلام‌پور، موسیقیدان
سعید بهرامی،‌ نوازنده عود
اسحاق کاکاوند، ‌نی نواز
محسن آقالر،‌ کارگردان سینما
محمدرضا تيموري، فيلمبردار
ابومحمد عسکرخانی
رجبعلي قهرماني، تصویربردار
مجید نورالله پور، عکاس
مرتضی متولی، کارگردان سینما
سید محمد علی گلریز ، محقق
رضا والی، آهنگسار و موسیقیدان
مش اسمال،‌ مجسمه ساز
کیوان حبیبی، ‌بازیگر
مسعود خواجه وند، بازیگر تلویزیون
هرمز تنهايي، كارگردان تئاتر
حبيب عليمردي، بازيگر و عكاس
ابراهيم ميرقاسمي، بازيگر و نمايشنامه نويس
شعبان لشگری،‌ نقاش
فرشيد قلي پور ، بازيگر
ناصر ايزدفر ، كارگردان تئاتر
محسن طارمی، نمایشنامه‌نویس و بازیگر
سیدقاسم قوامی، نویسنده و کارگردان تئاتر
حامد کلجه‌ای، فیلمساز
رضا رجایی‌پور (فطری)... محقق و پژوهشگر
احمد آقالو، بازيگر تئاتر و سينما
جمشید آهنگرانی، كارگردان سينما
دکتر عصمت دانش، استاد دانشگاه
هادی باجلان، آهنگساز
دکتر احمد ذاکری، استاد دانشگاه
حسن زرافشان، كوهنورد
حسین علیجانی ، بازيگر
احد چگینی ، شاعر و سياستمدار
ضیاء‌رشوند ، نويسنده
دکتر علی شهروزی،‌ نماینده شورای شهر و نویسنده
محمد علیمحمدی، محقق
عطاءالله نوري، روزنامه نگار
مرتضی نبوی، روزنامه نگار و سیاستمدار
حسن شکیب زاده، ‌وبلاگ نویس و خبرنگار
مهدیه‌سادات قافله‌باشی، گرافیست
دکتر علی ثقفی، آفرینندة مکتب تفکر نظری حسابداری در ایران
دكتر منصور نيكخواه بهرامي، چهره ماندگار در رشته مكانيك
ايرج رحماني ، نويسنده
ذبيح الله رحماني، داستان نويس
استاد قانع، هنرمند كنده كاري روي مس
حسن تبار، اتنوميوزي كولوژي، مقيم فرانسه
حميدرضا لطفي، روزنامه نگار
احمد مجاهد، مصحح متون كهن
علي جدي، نقاش و استاد دانشگاه
محمدكاظم نداف ، قاري قرآن
***
دوستی محقق و نویسنده پیشنهاد داده که جلوی هر کدام از اسم ها زمینه کاری افراد را بنویسم. گفتم خب به جای این کار روی اسم شون کلیک کن تا اطلاعات بیشتری درباره شون پیدا کنی. اما و اگر آورد. با خودم گفتم این چه کاری یه. خب تا اون بره کلیک کنه من هم می نویسم
***
دوستی هم ایمیل زده و اشاره کرده به کسانی که اصالتا قزوینی نیستند ولی سال ها در قزوین بوده اند کسانی مثل
افشين نادري، شاعر و مردم شناس
فريدون حيدري ملك ميان، نويسنده و ويراستار
و ... این لیست را هم لطفا خودتان کامل کنید
***
عجب کاری شد ها
***


مطالب مرتبط

سفر به شهر کلاغ‌ ها ... اینجا
عکس هایی از رودبار و الموت ( قزوین)... اینجا
حسن صباح در الموت ... اینجا
خواب هایی که داستان شدند... اینجا
رفع اتهام از قزوينی ها!... اینجا
سفرنامه الموت... اینجا
ادبيات قزوين هم دارد جهانی می شود .... اینجا
پدر تئاتر قزوين از صحنه رفت ... اینجا
یادداشتی قبل از نقد عزیز و نگار در سازمان میراث فرهنگی ... اینجا
مه، مثل گربه اي توي دره ها ... اینجا
يك عكاس فقط يك عكاس نيست؛ خاطره دیدار کاوه گلستان از الموت ... اینجا
دیدار با جمشید شمسی پور خشتاونی ... اینجا
بخارا؛ موزه ادبیات ایران دیدار با علی دهباشی و بخارا گفتگو با دکتر محيط ... اينجا
رنج بر فراز قله‌ها - داود پنهانی/ ایران ... اينجا
جلسه كتابي به همت سه خواهر و یک برادر و مادرشان ... اينجا
روايت آسماني گوگل ارث ازقلعه حسن صباح و رودبار و الموت ...اينجا
سفر به زادگاه قدم بخير ... اينجا
اورژانس ديرآمد، مردم نگاه كردند، جوان الموتى مرد ... اينجا
عكس هاي پاييز الموت، روستاي گازرخان و قلعه حسن صباح ... اينجا
عكس هايي از يوسف عليخاني ... اينجا
زباني فراتر از ميلك من؛ گويش تاتي ... اينجا
اول مهر نيست مگر؟ ... اينجا
ديولنگه و كوكبه - يوسف عليخاني ... اينجا
شهرزاد پنجشنبه - ولي محمد عليخاني ... اينجا
جلسه نقد و بررسي مجموعه "به دنبال..." در انتشارات ققنوس ... اينجا
شهرزاد پنجشنبه - حسينعلي عليخاني ... اينجا
خواننده آوازهاي كودكي هايم ... اينجا
شهرزاد پنجشنبه - خانم جاني مهاجر ... اينجا
گفت ميرميران فوت كرده و براي همين رفته بوده اصفهان ... اينجا
اُسكول‌ سر؛ قلعه‌يي‌ ناشناخته‌ از قلاع‌ اسماعيليه‌ ... اينجا
نوروز در الموت ... اينجا
بازمانده اسماعيليه در ايران سيد محمدتقي ميرابوالقاسمي ... اينجا
اصلاحيه براي يك خبر ... اينجا
رنگ در باغستان ... اينجا
لاك پشت سكينه كريمي ... اينجا
جهاني شدن قزوين و بزرگترين پوزخند سال ... اينجا
علي و گوساله‌اش - مختار شعباني ... اينجا
ميلكي هاي زيادي به جبهه رفتند ... اينجا
بيست و سه سال پيش در چنين روزي ... اينجا
بالاروچ، روستايي زنده و داستاني ... اينجا
اسماعيليان حشيش نمي كشيدند ... اينجا
قصه‌هاي مردم رودبار و الموت منتشر مي‌شود ... اينجا
عاشقي تنها بر فراز قله هاي ايلان ... اينجا
قصه هاي مردم رودبار و الموت ... اينجا
معرفي چند كتاب به بهانه چند كتاب ديگر ... اينجا
پاسخ سازمان ميراث فرهنگی و گردشگری قزوين به فرخنده آقايی ... اينجا
جمال کريمی راد يا جمال کريمی آتانی؟ ... اينجا
سفرنامه الموت و يادداشت فرخنده آقائی درباره سفر به الموت ... اينجا
یوشیج: من شاعر زبان تاتي هستم ... اينجا
تير ماه سيزده - هوشنگ پورکريم ... اينجا
دو خبر: سفر به الموت و گفتگو با ادبيات ... اينجا
درياچه اوان، روستای پيچ بن و قلعه الموت ... اينجا
یک مجسمه ساز متفاوت ... اينجا
tadaneh AT gmail DOT com
رودبار و الموت
رودبار و الموت"رودبار و الموت" تا قرن هفتم با عنوان "رودبار" معروف بوده و در كتاب‌ها نامش "رودبار" آمده است. پس از آن به دليل حضور ياران حسن صباح در این منطقه، "الموت" معروف تر شد. اين منطقه به نام هاي ديگري نيز چون بالا الموت و پايين الموت و رودبار محمدزمان خاني و خشكه رودبار نيز معرفي شده است.
در حال حاضر و پس از تقسیمات کشوری سال 1383، این منطقه به دو بخش "رودبار الموت" و "رودبار شهرستان" تقسیم شده که مرکز رودبار الموت، معلم‌کلایه و مرکز رودبار شهرستان، رازمیان است. قلعه حسن صباح در روستای گازرخان در بخش رودبارالموت و قلعه لمبسر در بخش رودبار شهرستان قرار دارد. دو بخش رودبارالموت و رودبارشهرستان يا به عبارتي "رودبار و الموت"‌ بزرگ بخشي از قزوين به شمار مي‌روند.
مردم روستاهاي الموت به جز دو روستاي "كرد" زبان و پنج روستاي "ترك" زبان و روستاهای "مراغی" زبان، باقي به گويش "تاتي" سخن مي گويند. پروفسور يارشاطر در يادداشت هاي مختلف خود درباره الموت و زبان تاتي مي گويد: "نگوييم زبان تاتي، بگوييم زبان مادي. " رودبار و الموت (رودبار الموت و رودبار شهرستان) به داشتن نزدیک به 300 پارچه آبادی معروف بود که در حال حاضر از این تعداد، تنها کمتر از 150 روستا زنده و سرپاست.
زبان تاتي رودبار و الموت همان زبان تاتي‌اي است كه در طالقان و رودبار شهرستان و رودبار زيتون و كلور خلخال و وفس و تا اندكي در بويين زهرا استفاده مي شود. گويش تاتي الموت با گويش تاتي تاكستان قرابت بسيار ناچيزي دارد. برخي نيز پيشنهاد مي‌كنند به جاي استفاده از كلمه "تاتي" از كلمه "ديلمي" استفاده شود.
مردم این منطقه در بخش رودبارالموت با مردم تنكابن و در بخش رودبار شهرستان با مردم روستاهاي اشكورات، ارتباط فرهنگي و معيشتي بسيار داشته اند.

alamoutعکس‌هایی از رودبار و الموت ... اینجا
عكس‌های سروش کیایی از الموت... اینجا
عكس‌هاي پاييز الموت ... اينجا
حسن صباح در الموت ... اینجا
رنج بر فراز قله‌ها ... اينجا
روستاي تاريخي میلک ... اينجا
خواب‌هایی که داستان شدند... اینجا
مه، مثل گربه اي توي دره ها ... اینجا
دیدار کاوه گلستان از الموت ... اینجا
قلعه الموت به روایت گوگل ارث ...اينجا
زباني فراتر از ميلك من؛ تاتي ... اينجا
سفر به زادگاه قدم بخير ... اينجا
اول مهر نيست مگر؟ ... اينجا
ديولنگه و كوكبه ... اينجا
تقديرزن ... اينجا
دو رفيق ... اينجا
هفت‌خواهران و ديو... اينجا
علي و گوساله‌اش ... اينجا

alamoutشب عزیز و نگار ... اينجا
نوروز در الموت ... اينجا
قلعه‌يي‌ ناشناخته‌ از قلاع‌ اسماعيليه‌ ... اينجا نیما یوشیج ... اينجا
عنايت‌لله‌ مجيدي ... اينجا
جعفر نصيري‌شهركي ... اينجا
يوسف عليخاني ... اينجا
احمد عاشورپور ... اينجا
فريدون پوررضا ... اينجا
ناصر وحدتی ... اینجا
سیدمحمدتقی میرابوالقاسمی ... اینجا
بازمانده اسماعيليه در ايران ... اينجا
رنگ در باغستان ... اينجا
درباره روستاي گرمارود ... اينجا
بالاروچ، روستايي زنده و داستاني ... اينجا
ماهایا پطروسیان در الموت ... اينجا
عاشقي تنها بر فراز قله‌هاي ايلان ... اينجا
فیلم مستند "عزیز و نگار" ... اينجا

alamoutدرياچه اوان، روستای پيچ‌بن ... اينجا
كودكانه‌هاي يوسف عليخاني ... اينجا
اصلاحيه براي يك خبر ... اينجا
معرفي چند كتاب ... اينجا
تير ماه سيزده ... اينجا
گيل و ديلم ... اينجا
سفر به الموت ... اينجا
قلعه لمبسر ... اينجا
قلعه الموت (گازرخان) ...اينجا
جشن فندق‌چيني ... اينجا
جمال کريمی آتانی؟ ... اينجا
اسماعيليان حشيش نمي‌كشيدند ... اينجا
پایگاه فرهنگی‌-تاریخی الموت ... اینجا
از رودبار الموت به قهستان ... اينجا
جستجوي ردپاي اسماعيليان در روستاي ميمند ... اينجا
سفرنامه الموت و يادداشت فرخنده آقائی درباره سفر به الموت ... اينجا
عزیز و نگار و دو نکته در مورد داستان‌های عامیانه - سعید موحدی ... اينجا

قدم‌بخیر مادربزرگ من بود، مجموعه داستان ... اينجا
اژدهاکشان، مجموعه داستان، زیر چاپ
قصه‌های مردم رودبار و الموت ... اينجا
عزیز و نگار - بازخوانی یک عشقنامه ... اينجا
به دنبال حسن صباح، داستان زندگی خداوند الموت ... اينجا

رودبار و الموت

الموت

ايران-قزوين-رودبار و الموت

ايران-قزوين-رودبار و الموت


قزوین ... اینجا

tadaneh AT gmail DOT com
شب لوئیس بونوئلسه شنبه غروب ، هشتم اسفند ماه ، ساعت 6 بعد از ظهر : تالار ناصر ي ميزبان بيست و سومين شب از شب هاي بخارا بود كه اين بار به سينماگر سوررئاليست و نامي اسپانيا لوئيس بونوئل اختصاص داشت . اين مراسم به بهانة انتشار كتاب « بونوئلي ها » برگزار شد كه با ترجمة شيوا مقانلو توسط نشر چشمه روانة بازار نشر شده است ، دانشجويان سينما و علاقمندان به هنر ، مدير نشر چشمه ، آقاي حسن كيائيان و مدير نشر ثالث از حاضرين در اين مراسم بودندكه با اندكي تأخير و با كليپي آغاز شد كه ياشار اميني آن را تهيه كرده بود و سپس علي دهباشي در معرفي بونوئل چنين گفت :

« لوييس بونوئل در فوريه سال 1900 در كالانداي اسپانيا متولد شد . در خانواده اي نيمه روشنفكر و مرفه رشد كرد. بعد از اين در و آن در زدن سرانجام پس از اينكه فيلم « مرگ خسته » اثر ماندگار فرتيس لانگ را ديد تصميم گرفت به كار سينما بپردازد.
در سال 1922 با آندره برتون و لويي آراگون و چند تن ديگر از روشنفكران فرانسوي در پاريس مباني مكتب سوررئاليسم را بنياد گذاشت . چندين فيلم ساخت و با ساخت « سگ اندلسي » به شهرتي بزرگ در مكتب سورئاليسم رسيد. اين فيلم بونوئل را وارد حوزة ديگري از دنياي سينما كرد.
بونوئل نزديك به نيم قرين با آثار سينمايي خود سعي كرد « ناديده ها » را به نمايش بگذارد . پل الوار دربارة بونوئل گفته است :« نشان دادن و عيان كردن ناديده ها وظيفة شعر است و بونوئل يك سينماگر شاعر است . »
لحظات سرشار از شعر در آثارش مشهود است . بونوئل در طي سال هاي كارش با دستاوردهايي كه فراهم آورده بود تلاش كرد در بطن آثارش بيش از همه به نابرابري هاي اجتماعي و طبقة حاكم حمله كند و از ناديده ها بگويد . بونوئل مانند اغلب سورئاليست ها مدتي مجذوب تفكر انقلابي بود و تمايلات سياسي آشكاري داشت . وقتي كه فيلم فراموش شدگان را ساخت كه سند فاجعه باري بود از واقعيت هاي روزانة محل هاي فقير نشين مكزيكوسيتي در پاسخ يك پرسش چنين گفت :« از نظر من ، فراموش شدگان فيلمي است با مضمون مبارزة اجتماعي . چون خودم را آدمي صادق و صريح و بي ريا مي دانم مي بايستي يك فيلم با مضمون اجتماعي مي ساختم. مطلقاٌ هدفم ساختن فيلم عقيدتي نبوده است . من شاهد چيزهايي بودم كه مرا تحت تأثير قرار داده بود و خواسته ام آنها را به تصوير بكشم . من هميشه به سوي منظره هاي ناشناخته يا غريب كه افسونم مي كنند كشانده مي شوم . »
دوست نزديك او ژان كلودكرير با تصويري كه از بونوئل مي دهد وجه ديگري از شخصبت بونوئل را به ما مي شناساند ، آنجا كه مي نويسد :
« او مطالعات خيلي خوبي داشت . در واقع بسيار فرهيخته بود . ميان ورزش هايش ، خواندن بزرگترين دغدغه هاي جوانش بود . آشنايي او با رمان نويسان روسي به خصوص داستايوسكي هنگام ملاقات با آندره ژيد در پاريس ، ماية شگفتي ژيد شد . اما به باور من او ذاتاٌ يك فيلم ساز به دنيا آمده بود .»
بونوئل كتاب بسيار خواندني و ارزشمندي دارد با عنوان « با آخرين نفس هايم » كه توسط علي اميني نجفي به فارسي بسيار خوبي ترجمه شده است.
مقدمة امشب را با خواندن بخشي از اين كتاب به پايان مي برم :
« من از سالها پيش اسم دوستان مرده ام را در دفترچه اي يادداشت مي كنم . اسم اين دفترچه را كتاب مردگان گذاشته ام . بيشتر وقتها آن را ورق مي زنم. صدها نام با نظم الفبايي كنار هم قرار گرفته اند. زنها و مرداني كه به اين دفترچه راه مي يابند دست كم يك بار با آنها برخوردي صميمانه داشته ام. اعضاي گروه سورئاليست ها را با يك ضربدر قرمز مشخص كرده ام . سال هاي 1977 و 1978 براي گروه ما سالي شوم بود. ماكس ارنست ، پره ور و ديگران در ظرف چند ماه درگذشتند . بعضي از دوستانم از اين دفترچه بدشان مي آيد ، چون مي دانند كه اسم خودشان هم روزي وارد آن خواهد شد . اما من چنين نظري ندارم . اين دفترچة محبوب ، مونس من است و كمك مي كند تا دوستانم را فراموش نكنم و آنها را به ياد بياورم .
آخرين حسرتم اين است كه نمي دانم پس از من چه پيش خواهد آمد. دورافتادن از اين دنياي پرتلاطم مثل ناتمام گذاشتن يك سريال پرحادثه است. گمان مي كنم در گذشته كه تحولات دنيا كندتر بود ، كنجكاوي آدم ها دربارة دنياي بعد از مرگشان كمتر بود. بايد اعتراف كنم كه يك آرزو برايم مانده است : خيلي دلم مي خواهد وقتي كه مردم ، هر ده سال يك بار از ميان مرده ها بيرون بيايم ، خودم را به يك كيوسك برسانم و با وجود تنفري كه از رسانه هاي جمعي دارم چند تا روزنامه بخرم . اين آخرين آرزوي من است : روزنامه ها را زير بغل مي زنم ، بعد كورمال كورمال به قبرستان برمي گردم و از فجايع اين جهان باخبر مي شوم ، سپس با خاطري آسوده در بستر امن گور خود دوباره به خواب مي روم . »
پس از سخنان علي دهباشي ، شيوا مقانلو كه خود دانش آموختة سينما است و در دانشگاه هنر كارشناسي ارشد را طي كرده و در همين زمينه به تدريس اشتغال دارد و با ترجمه كتاب « بونوئلي ها » تلاش كرده تا گامي در جهت معرفي اين فيلمساز برجسته اسپانيايي را بردارد ، دربارة اين سينماگرا معترض چنين گفت :

« از بونوئل گفتن، مثل اكثر سوژه هاي هنرمند و جذاب ديگر، كاري سهل و ممتنع است. از سويي آن قدر فيلم و نوشته به جا مانده از او داريم كه خلا تحقيق پايه اي و جدي در مورد آثارش هنوز حجم زيادي تا پر شدن فاصله دارد. از سوي ديگر، در ماهيت آثار بونوئل نوعي گريزپايي، و شكلي از لغزندگي وجود دارد حاكي از اين كنايه كه چه تحليل جديدي، و از چه زاويه اي، مي توان در مورد او گفت كه خودش آن تحليل و زاويه را سال ها پيش و با كارهاي خودش به نقد نكشيده باشد؟ حتا نفس ايستادن من در اين جا كنايي مي شود وقتي بدانيم بونوئل، در سال 58 يك سخنراني را چنين آغاز مي كند: "جمعي از جوانان بنيانگذار يك انجمن مبادلات فرهنگي از من خواسته اند اين جا سخنراني كنم. گرچه از حسن توجهشان متشكرم ولي مجبورم كمي توي ذوقشان بزنم: جدا از اين حقيقت كه هيچ يك از صفات لازم براي يك سخنران را دارا نيستم، هنگام سخن گفتن در برابر جمعيت دچار نوعي كمرويي مي شوم. هر سخنراني الزاما توجه جمعي شنوندگان را جلب مي كند و مي داند كه تمام چشم ها به طرف او دوخته شده؛ و در مورد خودم، نمي توانم اضطراب ويژه ام را از اين هراس پنهان كنم كه مخاطبان مرا به چشم يك خودنما نگاه مي كنند" ردپاي اين تفكر را در سينماي او هم مي شود يافت: بونوئل همان قدر كه علاقه دارد مخفي ترين درونيات يا نفسانيات انسان با خونسردي نمايش دهد، همان قدر هم نوعي فاصله گيري سرد با مخاطب ايجاد مي كند و عامدانه عواطف او را از زيادي درگير شدن باز مي دارد. به نظر من هنگام تماشاي فيلم هاي او هر قدر هم كه مرعوب يا مجذوب تخيل بالا و ايده هاي لايه لايه و جسورانه او بشويم، نمي توانيم بگوييم كه فيلم احساسات يا عواطف ما را تماما به خودش جذب كرده و در آن غرق شده ايم.
شايد يكي از بهترين مثال ها براي استفاده هوشمندانه از پتانسيل فضاهاي ميان¬رشته اي، رويكرد هوشمندانه اي بود كه نهضت سوررئالسيم به آن نشان داد. توجه خلاقانه و توامان بنيانگذاران سوررئاليسم به ادبيات و نقاشي، با درك ايشان از قابليت هاي حركتي هنر سينما رنگ جدي تري گرفت. سينما ذات پرسرعتي داشت و به خاطر قابليت "تغيير وتبديلات مداوم"ي كه از طريق تدوين و جلوه هاي ويژه آن زمان داشت، يكي از رويايي ترين آرزوهاي سوررئاليست ها را كه بيان مداوم تغيير و دگرگوني، و از اين شاخ به آن شاخ كشاندن حواس ادراكي مخاطب بود بر آروده مي كرد. از سوي ديگر، سينما مديوم مناسبي بود تا در تصويرسازي ادبي آن ها عناصر مشتركي چون امر جادويي، بي منطقي، نمايش رويا، و ... به جاي نمايش كلامي واقعا نشان داده شوند. اما شايد در ميان نامداران اين نهضت، فقط بونوئل بود كه هر دو مقوله كلمه و تصوير را با هم امتحان كرد و البته دومي را زبان خود يافت و به آن وفادار هم ماند. اگر بعضي از اشعار او – كه در اين برنامه هم دكلمه مي شوند- پر از تصاوير موجز و قوي اند، در فيلم سگ اندلسي هم مي شود ردپاي مانيفست ادبي/ شعري سوررئاليستي را يافت. چنان كه خودش گفته، بونوئل به تبعيت از دوستان سوررئاليستش ابتدا جزوه كوچكي از اشعارش را به نام "سگ اندلسي" فراهم كرده و كجدار و مريز در فكر ارائه آن ها بوده اما دالي رايش را مي زند و وادارش مي كند انگيزه ها يا ايده اي آن جزوه را به شكل يك فيلم كوتاه بازگو كند. كه حاصل كار مي شود سگ اندلسي (كه تنها لوركا آن را نپسنديد!): فيلمي كه فارغ از معيارهاي نقادانه سينمايي، و سليقه شخصي ما در دوست داشتن يا نداشتنش، كاري است كه خود بونول در سال هاي آخر عمرش، و بي هيچ فروتني بي موردي، در موردش گفته: "پس از فيلم سگ آندلسي دنيا به سمت ابزرود رفته است". به هر حال آن يادداشت ها هم گردآوري و چاپ شد، و خوشبختانه ترجمه آن ها هم ميسر شد. در اين مورد حرفي ندارم جز اين كه تخيل پيشرو و عجيب بونوئل جايي بسيار غافلگيرم كرد. در قطعه رگبار او در پاراگرافي به بچه هايي اشاره مي كند كه در اتاقي پر آب كه به آكواريوم شبيه شده، شنا مي كنند. و يادم آمد موقع خواندن داستان نور مثل آب است ماركز كه نيم قرن بعد نوشته شده، چقدر شگفت زده شده بودم. آن داستان در مورد بچه هايي است كه تمام درزهاي خانه را مي بندند و نور را مثل آب در اتاق سرازي مي كنند و شنا مي كنند.
بخشي از سخنان خود او در مورد رابطه سينما ادبيات، از مقاله سينما به عنوان ابزار شاعري كه در سال 1958 در مراسمي دانشگاه مكزيك بيان كرده، نشان مي دهد كه بونوئل نه صرفا مقامي برتر براي سينماي في نفسه قائل است، و نه رابطه سينما و ادبيات را برگردان مطلق آثار داستاني به تصاوير متحرك مي داند. شايد هنوز خيلي ها ارتباط اين دو را چنين فرض كنند كه كدام كتاب قابليت خوبي براي فيلم شدن دارد، اما براي بونوئل ذات تك تك المان هاي ذهني انتخاب شده براي هر مديومي مهم است: "سينما با نمايش چيزها و موجودات به شكل عيني و كامل، تاثيري مستقيم بر بيننده دارد و در انزواي سكوت و تاريكي او را از آن چه شرائط رواني نرمال فرد مي ناميم، جدا مي كند. به همين دليل فيلم بي شباهت به هيچ بيان بشري ديگر، بيننده را تسخير مي كند. اما احتمال كند كردن حواس مخاطب از سوي فيلم هم با هيچ چيز قابل مقايسه نيست. كه متاسفانه به نظر مي رسد وظيفه اصلي تعداد زيادي از فيلم هاي سينمايي روزگار ماست (سخنراني تقريبا مربوط به 40 سال پيش است!): سينماي ما آن خلا اخلاقي و هوشي را كه در آن رشد مي كند، نمايش مي دهد. اين سينما خود را به تقليد از رمان و تئاتر مقيد مي سازد بي آن كه توجه كند كه روش هاي بياني رونكاوانه اش به غناي ادبيات و تئاتر نيست: همان داستان هايي را تكرار مي كند كه ادبيات قرن نوزدهم از تكرارشان خسته شده بود، همان هايي كه در رمان هاي معاصر هم مدام ديده مي شوند. يك شخص كمابيش با فرهنگ، احتمالا از خواندن كتابي كه پيرنگ داستاني همان كتاب را در فيلم هاي پرفروش مي بيند سرباز مي زند. با اين همه در تاريكي سالن راحت مي نشيند و فيلمش را تماشا مي كند، در حالي كه از نور و حركتي كه قدرتي تقريبا هيپنوتيزكننده بر او اعمال مي كنند گيج شده، و مبهوت چهره بازيگران و تغيير صحنه هاست. همين فرد تقريبا بافرهنگ اهانت آميزترين كليشه هاي تصويري را قبول مي كند... عنصر راز كه عنصر اساسي تمام آثار هنري است، معمولا در فيلم ها غايب است. مولفان، كارگردانان، و تهيه كنندگان ما را آزار مي دهند، نه با به زدن آرامش ذهني مان بل كه با بستن پنجره هاي يگانه سينما به روي جهان آزاد شعر. آن ها بيشتر سينمايي را ترجيح مي دهند منعكس¬كننده سوژه هايي است در ادامه همين زندگي معمولمان ، تكرار هزار باره همان درام ها، به بهانه فراموش كردن خستگي هاي كار روزانه. اما سينما در دستان روحي آزاد اسلحه اي باشكوه و خطرناك است. بهترين ابزار نمايش جهان درام، احساسات، و غرائز. چرا كه مكانيسم توليد تصوير سينمايي - در ميان تمام اشكال هاي بياني بشر- به لحاظ كاركرد نزديك ترين همانندي را با مكانيسم ذهن انسان دارد، دقيق تر بگويم بهترين تقليد از عملكرد ذهني است كه دارد خواب مي بيند". و مگر براي سوررئاليست ها بزرگ ترين هدف به زبان آوري روياها نبوده؟
اما بيست و دو سال بعد از آن سخنراني كه ذكر كردم، پيرمرد به چنان جايگاه و صراحتي رسيده كه اعلام مي كند"من آدم روشنفكري نيستم، و سخنراني روشنفكرها – مثل تمام سخنان ديگر- فراري ام مي دهد. به نظر من بهترين سخنران كسي است كه از همان اول كار يك جفت تپانچه از جيب هايش يرون بكشد و به سوي مخاطبان شليك كند". »

پس از آن بخشي ديگر از كليپ ساخته ياشار اميني به نمايش گذاشته شد و سپس دكتر بزرگمهر رفيعا كه سخنران بعدي اين مراسم بود نخست از سورئاليسم سخن گفت ، از حافظ كه خود سورئاليست بزرگ ايران است بي آنكه كسي درصدد برآمده باشد تا مكتبي را به او نسبت دهد. دكتر رفيعا بر اين نكته تاكيد كرد كه هنرمند بايد بدعت گذار و عصيانگر باشد تا بتواند در جهت ارتقاء هنر گام بردارد. بنا به اعتقاد ايشان نيما و هدايت در ايران و كافكا و بونوئل را در اروپا مي توان از اين جمله دانست . سپس دكتر رفيعا با بررسي اجمالي تاريخچه شروع سينما و به ويژه سينماي قصه گو ، به بازگويي ويژگي هاي متمايز و متفاوت سينماي سورئاليستي بونوئل پرداخت . بونوئل و سورئاليستها مي خواستند عين آنچه را در فكرشان مي گذشت با دوربين به نمايش بگذارند و در حقيقت فيلم نماياندن انديشه هاي آنها بود بي آنكه بخواهند به قول سينماگران مونتاژش كنند. دوربين را براي ثبت انديشه هاي خود به همان گونه كه بود مي خواستند . و ماحصل آن سينماي سورئاليستي و يا يهتر بگوييم سينماي بونوئلي شد كه مي توان با ديدن فيلم « سگ اندلسي » به شاخصه هاي اين نوع سينما بيشترپي برد.
در ادامه ، پگاه احمدي و آناهيتا طاعتي دو قطعه از نوشته هاي سورئاليستي و شعرگونه بونوئل را براي حاضرين خواندند و سپس نوبت به نمايش فيلم « سگ اندلسي » رسيد كه علي دهباشي دربارة اهميت اين فيلم چنين توضيح مي دهد :
« بونوئل سگ اندلسي را در 1928 ساخت كه در واقع يك بيانية سورئاليتسي به شمار مي رود. بونوئل به همراه سالوادور دالي در اين فيلم كاري نمونه عرضه كردند .
خود بونوئل مي گويد : فيلم كه آماده شد نمي دانستيم با آن چه كنيم . با اينكه جريان فيلم را از دوستان مون پارناس نشينم مخفي نگاه داشته بودم توسط يكي از دوستان مجله كايه دار به آراگون گفته شد . روز بعد آراگون و عده اي ديگر فيلم را در يك استوديو ديدند سخت تحت تأثير قرار گرفتند و بعد از ديدن آن گفتند كه هر چه زودتر بايد به اين فيلم زندگي بخشيد و آن را طي مراسمي به نمايش گذاشت .
در اولين نمايش عمومي سگ اندلسي ، گل هاي سرسبد روشنفكران پاريسي را دعوت كرده بوديم كه بايد پول بليط هم مي دادند. بديهي است كه من خيلي عصبي بودم و موقع نمايش فيلم آخر سالن نشسته بودم . توي جيب هايم يك مشت قلوه سنگ ريخته بودم تا اگر تماشاگران شلوغ كردند سنگبارانشان كنم . به قلوه سنگ ها نيازي پيدا نكردم . فيلم كه به پايان رسيد از آن پشت صداي كف زدن هاي ممتد را مي شنيدم و مهماتم را پنهاني به زمين ريختم . بعد از اولين نمايش پيروزمندانه سگ اندلسي ، يكي از سهامداران استوديوي 28 فيلم را به قيمت هزار دلار از من خريد ، اما از آنجا كه فيلم با استقبال زيادي روبرو شد و هشت ماه روي اكران ماند هر چند يك بار از او هزار دلار مي گرفتم . چهل پنجاه نفري هم از من شكايت كردند. مثلاٌ به كلانتري مي رفتند و مي گفتند : اين فيلم خشن و بي شرمانه را توقيف كنيد و اين سرآغاز رشته طولاني دشنام ها و تهديدهايي است كه تا دم پيري مرا دنبال كرده است . دو زن باردار هم موقع تماشاي فيلم سگ اندلسي سقط جنين كردند ؛ با وجود اين فيلم توقيف نشد . »
پس از آن فيلم سگ اندلسي به نمايش درآمد.

شب لوئیس بونوئل

شب لوئیس بونوئل

شب لوئیس بونوئل

شب لوئیس بونوئل

شب لوئیس بونوئل

شب لوئیس بونوئل

شب لوئیس بونوئل

شب لوئیس بونوئل

عکس‌ها: جواد آتشباری

شب‌های بخارا ... اینجا

tadaneh AT gmail DOT com
سه‌شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۵
‌‌پيكر استاد محمدتقي‌ ميرابوالقاسمي‌ در سليمانداراب‌ رشت‌ آرام‌ گرفت‌

سیدمحمدتقی میرابوالقاسمیپيكر مرحوم‌ سيد محمدتقي‌ ميرابوالقاسمي، نويسنده‌ و پژوهشگر گيلاني، ظهر ديروز پس‌ از تشييع‌ در سليمانداراب‌ رشت‌ و در جوار ميرزا كوچك‌ خان‌ جنگلي‌ به‌ خاك‌ سپرده‌ شد.

در مراسم‌ خاكسپاري‌ اين‌ محقق‌ و پژوهشگر گيلاني، حجت‌ الاسلام‌ پورعيسي‌ مدير كل‌ فرهنگ‌ و ارشاد اسلامي‌ گيلان، اعضاي‌ شوراي‌ شهر اسلامي‌ رشت، جمعي‌ از نويسندگان، شاعران‌ و هنرمندان‌ گيلاني‌ حضور داشتند.

حجت‌ الاسلام‌ پورعيسي، مدير كل‌ فرهنگ‌ و ارشاد اسلامي‌ گيلان‌ ضمن‌ تسليت‌ به‌ مردم‌ شريف‌ و انديشمند گيلان‌ درخصوص‌ شخصيت‌ اين‌ پژوهشگر و محقق‌ گيلاني‌ گفت: مرحوم‌ ميرابوالقاسمي‌ از شخصيت‌هاي‌ فرهنگي‌ گيلان‌ بودند. بنده‌ در مدتي‌ كه‌ در ميان‌ اصحاب‌ فرهنگ‌ اين‌ استان‌ حضور داشتم‌ ايشان‌ را انساني‌ شريف‌ و با معلومات‌ ديدم. ايشان‌ در عين‌ حال‌ كه‌ داراي‌ تاليفات‌ و آثار ارزشمند در حوزه‌ فرهنگ‌ و انسان‌ افتاده‌ و بي‌تكلفي‌ بودند نيز از خصوصيات‌ ارزشمندي‌ برخوردار بودند. هركسي‌ كه‌ با مرحوم‌ ميرابوالقاسمي‌ آشنايي‌ داشت‌ ايشان‌ را انساني‌ بسيار متواضع‌ و بااخلاق‌ مي‌ديد.

مدير كل‌ فرهنگ‌ و ارشاد اسلامي‌ درباره‌ خدمات‌ ميرابوالقاسمي‌ به‌ فرهنگ‌ و ادب‌ گيلان‌ و ايران‌ اظهار داشت: مرحوم‌ خدمات‌ فرهنگي‌ و ادبي‌ ارزنده‌اي‌ به‌ تاريخ‌ ايران‌ انجام‌ دادند. ايشان‌ پيمايشگري‌ بودند كه‌ در روش‌ تحقيق‌ خود روش‌ ميداني‌ و پيماني‌ را پياده‌ مي‌كرد. در واقع‌ ايشان‌ اگر دنبال‌ موضوعي‌ تحقيقي‌ بودند از نزديك‌ به‌ آن‌ نقاط‌ مي‌رفتند. بيش‌ از 14 اثر تاريخي‌ و علمي‌ و ارايه‌ي‌ مقالات‌ متعدد از تاليفات‌ مرحوم‌ در اين‌ مدت‌ بوده‌ است. ايشان‌ از شخصيتهايي‌ هستند كه‌ فكر گيلان‌ را ارايه‌ دادند. گيلان‌ داراي‌ فكر در ابعاد تاريخي، اجتماعي‌ و ... است‌ و اين‌ شخصيت‌ در ارايه‌ي‌ اين‌ افكار تلاش‌ زيادي‌ كردند. بخصوص‌ در رابطه‌ با ديلمان‌ شناسي‌ وگيلان‌ شناسي‌ تحقيقات‌ متعددي‌ از ايشان‌ ارايه‌ شده‌ است. او فكر گيلان‌ را رواج‌ داد.

پورعيسي‌ در ادامه‌ از پاس‌ داشتن‌ انديشه‌ و افكار ايشان‌ در آينده‌ صحبت‌ كرد وافزود: ابتدا بايد اين‌ افراد را به‌ نسل‌ آينده‌ بشناسانيم‌ و در نكوداشت‌ فكر و انديشه‌ آنها تلاش‌ كنيم. خودشان‌ در بلنداي‌ انديشه‌ها پرواز كردند و آن‌ را براي‌ ما به‌ ارمغان‌ آوردند. ما نيز سعي‌ مي‌كنيم‌ اين‌ آثار و تحقيقات‌ را به‌ مردم‌ و جوانان‌ معرفي‌ كنيم.

فريدون‌ نوزاد، محقق‌ و پژوهشگر گيلاني‌ نيز در اين‌ مراسم‌ مرحوم‌ ميرابوالقاسمي‌ را يكي‌ از شخصيت‌هاي‌ ارزشمند و بالاي‌ گيلان‌ معرفي‌ كرد. مردي‌ بود بي‌آزار، اما قلم‌ به‌ مزد نبود. قلمش‌ مال‌ خودش‌ بود و از درونش‌ سرچشمه‌ مي‌گرفت. عاشق‌ جامعه‌ و مخصوصا نسل‌ جوان‌ بود. همچنين‌ مرد بسيار متخلق‌ به‌ اخلاق‌ بودند و تاليفات‌ ايشان‌ در موضوعات‌ گيلان‌ شناسي‌ و اجتماعي‌ و جوانان‌ بود. آخرين‌ اثر اين‌ مرحوم‌ نيز البيان‌ طبرستان‌ نام‌ داشت. در كل‌ 12 تا 14 تاليف‌ در حوزه‌ گيلان‌ شناسي‌ از ايشان‌ به‌ جا مانده‌ است.

نوزاد درخصوص‌ زندگي‌ اين‌ پژوهشگر انديشمند اظهار داشت: او دوران‌ تحصيلي‌ خود را بعد از گرفتن‌ ليسانس‌ ديگر ادامه‌ نداد. لازم‌ به‌ ذكر است‌ كه‌ مدرك‌ ليسانس‌ خود را از دانشكده‌ معقول‌ و منقول‌ تهران‌ دريافت‌ كرد. سالهاي‌ تدريس‌ ايشان‌ در دانشگاههاي‌ آزاد اسلامي‌ و پيام‌ نور بود و بازنشسته‌ آموزش‌ و پرورش‌ استان‌ نيز بودند.

استاد پوررضا، خواننده‌ فولكلور گيلاني‌ نيز مرحوم‌ ميرابوالقاسمي‌ را ستون‌ پرقدرت‌ گيلان‌ دانست‌ كه‌ گيلان‌ را به‌ نمادين‌ تاريخ‌اش‌ كشاند. درباره‌ تاريخ‌ گيلان‌ و زندگي‌ ميرزاكوچك‌ جنگلي‌ و بسياري‌ ديگر از اين‌ نوع‌ خدمات‌ فرهنگي‌ و فولكلور تلاش‌هاي‌ بسيار زيادي‌ كردند. داراي‌ تاليفات‌ فراواني‌ هستند و كارهاي‌ نيمه‌ كاره‌اي‌ نيز از ايشان‌ به‌ جا مانده‌ است. اين‌ مرحوم‌ آدم‌ بسيار باوقار و مودبي‌ بودند. از سر و كول‌ زندگي‌ بالا نمي‌رفتند. نه‌ در فكر خودشناسي‌ و نه‌ مسايل‌ ديگري‌ از اين‌ دست‌ بودند. يعني‌ حرص‌ نان‌ نداشت‌ و در انتظار نان‌ هم‌ نبودند. حتي‌ به‌ مختصر روزي‌ ايام‌ راضي‌ بوده‌ و چه‌ خوش‌ كه‌ مسلماني‌ كرده‌ و سبك‌ بالا رفتند.

پوررضا نيز در مورد زندگي‌ خانوادگي‌ مرحوم‌ ميرابوالقاسمي‌ اظهار داشت: ايشان‌ اجدادا اهل‌ طالقان‌ بودند اما خودشان‌ در گيلان‌ و در سال‌ 1309 متولد شدند. پدر ايشان‌ معمم‌ و به‌ غايت‌ مهربان‌ و آدم‌ بودند. از اين‌ رو فرزندانش‌ نيز محبت‌ پدر را گرفتند و هريك‌ نمونه‌اي‌ شدند.

O

پدر ميرابوالقاسمي‌ كه‌ سيد شرف‌ الدين‌ نام‌ داشت، از روحانيون‌ رشت‌ بود. محمدتقي‌ ميرابوالقاسمي‌ پس‌ از تحصيلات‌ ابتدايي‌ و متوسطه‌ سال‌ 1329 براي‌ تحصيل‌ در حوزه‌هاي‌ علميه‌ به‌ تهران‌ رفت. وي‌ كه‌ براي‌ مبارزات‌ سياسي‌ خود در سال‌ 1331 چند ماهي‌ در زندان‌ بود، سال‌ 38 ليسانس‌ الهيات‌ گرفت‌ و به‌ استخدام‌ آموزش‌ و پرورش‌ درآمد.

از كتاب‌هاي‌ وي‌ مي‌توان‌ به‌ دانشنامه‌ كاوه، برگي‌ از تاريخ‌ سياسي‌ اسلام، تاريخ‌ و جغرافياي‌ طالقان، مردم‌ و سرزمين‌ گيل‌ و ديلم‌ و گيلان‌ از آغاز تا مشروطيت‌ اشاره‌ كرد. آخرين‌ اثر سيد محمدتقي‌ ميرابوالقاسم‌ با نام‌ ميراث‌ اسماعيليه‌ در ايران‌ از سوي‌ انتشارات‌ پيام‌ فرهنگ‌ به‌ چاپ‌ رسيده‌ است.

خاطرنشان‌ مي‌شود در مراسم‌ تشييع‌ پيكر مرحوم‌ جمع‌ زيادي‌ از اساتيد و محققان‌ و شاعران‌ گيلاني‌ حضور داشتند. گروه‌ موسيقي‌ شهرداري‌ رشت‌ نيز به‌ اجراي‌ موسيقي‌ پرداختند.
***

وداع در چند قاب ... اینجا
چند عکس دیگر ... اینجا
گزارش مراسم تشییع ... اینجا
مردي از سرزمين گيل و ديلم ... اینجا
بیوگرافی و آثار ... اینجا
بازمانده اسماعيليه در ايران ... اينجا
***
با تشکر از مجتبی پورمحسن

tadaneh AT gmail DOT com
چند عکس دیگر از مراسم تشییع سیدمحمدتقی میرابوالقاسمی

alamout

alamout

alamout

alamout

alamout


alamout
عکس ها از مهراب . با تشکر از سارا ثابت


***

وداع در چند قاب ... اینجا
چند عکس دیگر ... اینجا
گزارش مراسم تشییع ... اینجا
مردي از سرزمين گيل و ديلم ... اینجا
بیوگرافی و آثار ... اینجا
بازمانده اسماعيليه در ايران ... اينجا

tadaneh AT gmail DOT com
وداع با سیدمحمدتقی میرابوالقاسمی در چند قاب

alamout

alamout

alamout

alamout

alamout


alamout
عکس ها از مجتبی پورمحسن و روزنامه گیلان امروز


***

وداع در چند قاب ... اینجا
چند عکس دیگر ... اینجا
گزارش مراسم تشییع ... اینجا
مردي از سرزمين گيل و ديلم ... اینجا
بیوگرافی و آثار ... اینجا
بازمانده اسماعيليه در ايران ... اينجا

tadaneh AT gmail DOT com
یکشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۵
وداع با سيدمحمدتقي ميرابوالقاسمي؛ مردي از سرزمين گيل و ديلم
همين پريروز زنگ زده بود. ايرنا گفت که جمشيد شمسي‌پور زنگ زده و گفته که هرچي زنگ مي‌زنم به عليخاني، گوشي را برنمي‌دارد. زنگ زدم رشت:
- سلام آقاي ميرابوالقاسمي.
- بنده سلام عليکم آقاي عليخاني. کجاييد تشريف نداريد.
- ببخشيد آقاي ميرابوالقاسمي. بنايي داريم و خانه نيستيم.
خجالت مي‌کشيدم بگويم شب عزيز و نگار برگزار شده و حتي دعوتش نکرده ام؛ يکي از راويان کتاب "عزيز و نگار -بازخواني يک عشقنامه" او بوده است. با اين حال تا بگويم به زودي فيلم "عزيز و نگار"‌را برايتان مي‌فرستد،‌ مي گويد:‌ آقا مطلبي درباره کله‌بزي‌ها برايت فرستادم حسب الامرتان براي ويژه‌نامه الموت در مجله بخارا.
باز خجالت مي‌کشم بگويم يکي دو روزي است بسته را دريافت کرده‌ام اما زنگ نزده‌ام.
آرزوي خوشبختي و موفقيت مي‌کند برايم؛ چنان که در اين هفت سال گذشته آرزو کرده است. خداحافظي مي‌کند و من يادم مي‌رود بپرسم که چرا صدايش مي‌لرزد.

و حالا خجالت مي‌کشم که اينقدر خجالت مي‌کشم. خجالت مي‌کشم که چطور بروم با جنازه‌اش روبه رو بشوم حال آن که قرار بود با هم برويم گازرخان. برويم دورچاک. برويم پيش کله‌بزي‌ها. برويم ...
و حالا مانده‌ام که چه کنم؟ مثل هفت سال گذشته که بارها قول دادم که بروم رشت و هرگز نرفتم و هرگز او را نديدم اما هميشه زنگ مي‌زدم و مهربان پاسخ مي‌گفت.

یکی می‌گوید ناراحتی ندارد که، این همه آدم می‌میرند، قرار است تو برای همه ناراحتی کنی؟ می‌گویم: نه، اما میرابوالقاسمی...

خجالت می کشم. وقتی زنده بود نرفتم ببینمش. حالا چطور به طرف رشت بروم.

محسن پورمحسن زنگ زد:‌ سلام آقا! يه خبر دارم.
و حتي منتظر نماند چيزي بگويم. گفت:‌ سيدمحمدتقي ميرابوالقاسمي تموم کرد.

و من هيچ نمي‌دانم از مراسم و با خواندن اين خبرها ( فارس و مهر) مي‌فهمم کي و کجا تشييع مي‌شود.

قبلا درباره اش نوشته بودم: سال 80 بود كه با يك اتفاق با قصه عاميانه عزيز و نگار آشنايي نزديك پيدا كردم و دنبالش كردم، از اين خانه به آن خانه و از اين بازار به آن بازار و از اين شهر به آن شهر و از اين منطقه به آن منطقه رفتم. يكي از كشف‌هاي بزرگ اين دوره، آدمي بود به نام سيد محمدتقي ميرابوالقاسمي. نامش را اول بار در گيلان‌نامه جكتاجي ديده‌بودم. مقاله‌اي نوشته بود درباره عزيز و نگار. زنگ زدم به جكتاجي . من را مي‌شناخت به واسطه لطف‌هاي هميشگي جمشيد شمسي پور، شاعر تالش و گيلك. شماره ميرابوالقاسمي را نه تنها داد كه نسخه منظوم كمالي دزفولي _ مرحوم كمالي دزفولي كه متاسفانه چون روي جلد اين كتاب منتشر شده سال 48 فقط نوشته شده كمالي دزفولي و هيچ نشاني از نام كوچك نويسنده و ناشر وجود نداشت، بي خبر ماندم تا پس از درگذشت عالم بزرگ سيدعلي كمالي دزفولي، تنها توانستم به خانواده‌اش تسليت بگويم – را برايم فرستاد.
سيدمحمد تقي ميرابوالقاسمي آدمي است متفاوت. ننوشتم آدمي بود متفاوت كه هنوز هم همان است كه پنج سال و اندي پيش ديدم – ديدن شنيداري وگرنه هنوز پس از اين همه سال، نرفته ام از نزديك او را ببينم و چقدر مشتاق اينم كه برسم به رشت و شماره تلفنش را بگيرم و بگويم: سلام آقاي ميرابوالقاسمي.
و او بگويد: سلامون عليكوم آقاي عليخاني، دوست دانشمند ما.
برعكس خيلي از جماعت كه زمان گردآوري نسخه‌هاي مختلف عزيز و نگار سر ناسازگاري و نامهرباني‌ها را گذاشتند و اگر نسخه‌اي داشتند، اگرچه شبيه به آن‌چه داشتم و گردآورده بودم و به بهانه اين كه ما هم داريم چاپش مي‌كنيم، هرگز كمكم نكردند، اما ميرابوالقاسمي نه تنها عزيز و نگاري را كه سال 56 به شكل پلي كپي در نسخه‌هاي محدودي منتشر كرده‌بود، برايم فرستاد كه حتي كتابي به نام ملاعمو، را هم برايم پست كرد كه داستاني است امروزي درباره حاشيه زندگي عزيزخوان‌هاو نگار خوان‌ها.
اين رابطه با فراز و نشيب ادامه داشته و هر از گاهي كه دلم براي كار كردن و تحقيق تنگ مي‌شود، سراغش را گرفته و مي‌گيرم و باز برعكس خيلي از جماعت، با آغوش باز پذيرايم بوده‌است.
ميرابوالقاسمي اصالتا طالقاني است اما وقتي صدايش را با لهجه غليظ گيلكي مي‌شنويد باورتان نمي‌‌شود او طالقاني است. قبول دارم كه تاتي طالقاني و تاتي الموتي قرابتي با گويش گيلكي بيش‌تر و مازني كمتر دارند، اما باور نكردني بود برايم طالقاني بودنش. چند كتابي هم درباره طالقان نوشته‌است. درباره الموت به طور مشخص كتابي ننوشته بود و اگرچه به طور مثال بخش اعظم كتاب سرزمين گيل و ديلم درباره رودبار و الموت است، اما آن اندازه كه در بازمانده ميراث اسماعيليه به الموت به ويژه مراغيان ( كله بزي‌هاي ) رودبار و الموت مي پردازد، در كتاب‌هاي پيشينش انجام نداده بود... ادامه
***
لينک‌هاي مرتبط
بازمانده اسماعيليه در ايران ... اينجا
نهضت روستاييان در ايران ... اينجا
يادمان‌هاي باستاني و تاريخي استان گيلان ... اينجا
نهضت جنگل و اوضاع فرهنگي اجتماعي گيلان و قزوين ... اينجا
عزيز و نگار ... اينجا
tadaneh AT gmail DOT com
شب لوئيس بونوئل
مجله بخارا به مناسبت انتشار كتاب «بونوئلي ها» ترجمه شيوا مقانلو ، سه شنبه هشتم اسفند ماه «شب لوئيس بونوئل» را در خانه هنرمندان ايران برگزار مي كند. بونوئل سينماگرايي بود كه بنا به عقيده پل الوار : «نشان دادن و بيان كردن ناديده ها وظيفه شعر است و بونوئل يك سينماگر شاعر است .» بونوئل مانند اغلب سوررئاليستها كه مجذوب ايده انقلاب بودند به تمايلات سياسي و اجتماعي روي آورد و ناديده ها را به نمايش گذاشت .
در شب لوئيس بونوئل كه بيست و سومين شب از شب هاي مجله بخارا است دكتر بزرگمهر رفيعا با عنوان «نگاهي ديگر به بونوئل» ، علي دهباشي درباره «بونوئل سوررئاليست» ، شيوا مقانلو درباره «بونوئل و هنر و ادبيات» سخن خواهند گفت و پگاه احمدي و آناهيتا طاعتي قطعاتي از آثار بونوئل را خواهند خواند. پايان بخش شب بونوئل نمايش فيلم «سگ اندلسي» است و همچنين در ابتداي مراسم فيلم مستند كوتاهي از زندگي بونوئل به نمايش درخواهد آمد.
***
لینک‌های مرتبط
لوئيس بونوئل ... اینجا
خيانتى ناگفتنى ... اینجا
قصرى از يخ ... اینجا
مراسم عشاى ربانى واتيكان ... اینجا
قضيه رياضى ... اینجا
جذابيت آشكار لوئيس بونوئل ... اینجا
لوئيس بونوئل- سه فيلمنامه ... اینجا
يك كتاب كوچك براي بونوئلي‌ها ... اینجا
سگ آندلسى و خواب هاى سوررئاليستى ... اینجا
***
وبلاگ شیوا مقانلو ... اینجا
شب‌های بخارا .... اینجا
tadaneh AT gmail DOT com
شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۵
ماهایا پطروسیان در رودبار و الموت
همیشه او را دوست داشته‌ام. بازیگری که بازی فراموش نشدنی‌اش در پرده آخر واروژ کریم مسیحی، هنرپیشه محسن مخملباف، دیگه چه خبر تهمینه میلانی و ... همیشه به یادها خواهد ماند.
و حالا ذوق خاصی دارد وقتی می‌بینی کسی را که دوست داری و می‌توانی او را در همه جا تصور کنی جز آنجا که خودت هستی، به آنجا رفته است؛ به الموت.
امروز این عکس‌ها را در سایت ماهایا پطروسیان، بازیگر معروف سینما و تئاتر پیدا کردم.
عکس‌های ماهایا پطروسیان در رودبار و الموت و قلعه حسن صباح را دوباره در تادانه منتشر می کنم؛ البته معلوم است بدون اجازه.
پطروسیان همچنین سفرهای دیگری هم به شمال ایران، کیش، ایتالیا و ترکیه داشته که عکس این سفرهایش را نیز در اینجا می توانید ببینید.

ماهایا پطروسیان در الموت

ماهایا پطروسیان در الموت

ماهایا پطروسیان در الموت

ماهایا پطروسیان در الموت

ماهایا پطروسیان در الموت

ماهایا پطروسیان در الموت

ماهایا پطروسیان در الموت

ماهایا پطروسیان در الموت

ماهایا پطروسیان در الموت
به نقل از اینجا

tadaneh AT gmail DOT com