سه‌شنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۵
عکس‌های تادانه از ظهر عاشورا
قرار بود مثل سال گذشته با تورج خامنه‌زاده، عکاس برویم میلک. تورج روز قبل تاسوعا اس‌ام‌اس زد که نمی‌تواند بیاید. قراره گروه عکاسان قزوین امسال بروند قزوین و همگی از عزاداری عکس بگیرند.
با خودم فکر می‌کردم تاسوعا عاشورای امسال می‌افتد میان فصل برف و عکس‌های خوبی می‌شود از علم سیاه‌پوش در میان آن همه سفیدی کوهستان گرفت. اما نه تورج آمد و نه برف.
ساسان والی‌زاده دعوتم کرده بود که بروم به خرم‌آباد. حوصله نداشتم. رضا هدایت گفت بیا برویم قروه. گفتم حوصله نیست. مادرم زنگ زد بیا قزوین. دیدم حوصله ندارم. برای همین تهران ماندم.
تعطیلات خوبی بود. بیش از صد صفحه از قصه‌های باقیمانده "قصه‌های مردم رودبار و الموت" را پیاده کردم و ظهر – عاشورا – ایرنا و ساینا گفتند که بریم بیرون گشتی بزنیم. گفتم باشد.
از تمام لحظات شهرک عکس گرفته ام؛ شاید بیش از چند هزار عکس از چهار فصل شهرک فرهنگیان دارم. از آدم‌ها و گربه‌ها و گل و سبزه و میوه و برگ و برف گرفته تا تگرگ و درخت و دیوار و آهن. سال گذشته عکس‌های زیادی هم از چهارشنبه سوری گرفتم اما در این میان عکس از عزاداری تاسوعا عاشورا نداشتم.
آمدیم بیرون. سر شهرک پاس – فرهنگیان و تقاطع این خیابان با بزرگراه شیخ فضل الله نوری، زانتیایی با پژویی تصادف کرده بود و زانتیا بعد از چند چرخ هوایی و پریدن از خط اصلی به خط فرعی و برخورد به تیر چراغ برق، مانده بود و آب و روغن و بنزین بود که می‌ریخت و رد دست‌هایی خونی که مانده بود روی شیشه‌های عقب ماشین نابود شده. حرف و حدیث زیاد بود که خیلی‌ها مرده اند این وسط.
میل گشت و گذار را از دست دادم و برگشتم خانه و با دوربین رفتم بیرون تا از ماشین‌ها عکس بگیرم. دیدم دسته عزاداری می‌آید و ظهر عاشورا را نشان دارد.
در این ایام یک حسینیه داخل شهرک داشتیم که خیلی دوست داشتم بدانم چند نفر به آن می‌روند، حسینیه ای بیرون شهرک و حسینیه ای سر خیابان و حسینیه ای شهرک جدید و حسینیه ای داخل شهرک پاس و حسینیه ای بیرون شهرک پاس و ورودی شهرک آزمایش و ...
جوانی نوحه می‌خواند، خوش‌صدا بود و فضا برای عکاسی مناسب. پس دست به شاتر بردم و زمانی به خودم آمدم که دیدم خیمه‌ها را هم آتش زده‌ و از آن همه تماشاچی ظهر عاشورا تنها تنی چند مانده‌اند که نفس زنان و سینه سرخ و گریه کنان، دارند خاکسترهای خیمه‌ها را جمع می‌کنند و سنگ‌ها را از صحرای خیالی کربلا که سر خیابان پاس – فرهنگیان ساخته بودند به کناری می‌کشند.

ظهر عاشورا در شهرک فرهنگیان – عكس: يوسف عليخاني

گزارش تصويري ظهر عاشورا در خيابان پاس فرهنگيان ... اينجا

tadaneh AT gmail DOT com
یکشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۵
شیرکو بی‌کس، شاعر بزرگ کرد
شیرکو بی‌کس، شاعر بزرگ کردخوابگاه سنایی بودیم؛ زیر پل کریمخان. آن وقت‌ها این ساختمان هفت طبقه‌ای که حالا اول خیابان سنایی و زیر پل کریمخان شده به گمانم اداره کشتیرانی، خوابگاه سنایی وابسته به کوی دانشگاه تهران بود و من و محسن فرجی سال‌های 1373 و 1374 را در این خوابگاه بودیم. البته مهدی مرعشی هم بود. زنده یاد ساعد فارسی رحیم آبادی و رضا هدایت هم زیاد به ما سر می‌زدند.
آن وقت‌ها دفترچه یادداشت‌های کوچکی داشتم که هنوز دارم. مدام از هرچه خوشم می‌آمد تویش می‌نوشتم؛ شعر. طرح. حرف‌های بزرگان و ...
حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم چند صفحه از یکی از این دفترچه یادداشت‌ها اختصاص پیدا کرده به چند شعر از شیرکو بی‌کس، شاعر بزرگ کرد.
یادم می‌آید این شعرها را از روی مجله دنیای سخن و آدینه نوشته بودم. بعدها در روزنامه‌ها خواندم مترجمی که این شعرها را ترجمه کرده بود زود درگذشت. نام سیدعلی صالحی هم از آن زمان کنار این ترجمه‌ها بود و همیشه شاید همین مساله باعث می‌شد فکر کنم صالحی، کرد است و البته ابروها و سبیل و موهای بلندش، در این باور بیشتر کمکم می‌کردند.
دیروز کتاب "سلیمانیه و سپیده دم جهان" را که دیدم، از شادی نمی‌دانستم چکار کنم. مجموعه‌ای از شعرهای شیرکو بی‌کس را به زبان فارسی می‌دیدم.
هیچ وقت یادم نمی‌رود اولین بار نام این شاعر کرد را از زبان "ناصح باخیشی" هم‌اتاق سال 1373‌ام شنیدم.
شش نفر بودیم در اتاق شش‌صد و شش طبقه شش خوابگاه سنایی. به غیر از من که عربی می‌خواندم بقیه دانشجوی باستان شناسی بودند. با محسن فرجی هیچ وقت هم اتاق نبودم اما مدام پیش هم بودیم. او آن زمان طبقه پنج ساکن بود؛ مهمان شهرام غلامپور، نوازنده ویلون و پیانو. از این 6 نفر اتاق 606 طبقه 6 فقط من کرد نبودم. ناصح باخیشی، بانه‌ای بود و داریوش کرمانشاهی و ... چقدر بد حافظه شده‌ام. یکی دیگر هم بود که دره‌شهری بود و یکی خرم‌آبادی و ... برای من لرها هم کرد بودند اگرچه می‌دیدم که کردها، لرها و لک‌ها را از خود نمی‌دانستند.
القصه، ناصح باخیشی، اولین بار شعر "آی آدم‌های" نیما یوشیج را به زبان کردی برایم خواند که لذت خاصی بردم.
بعد نواری را آورد و توی ضبط صوت لکنته‌ای گذاشت که گویا از بانه با خودش آورده بود. پرسیدم این کیه به زبان کردی، شعر می‌خونه؟
- شیرکو بی‌کس. نمی‌شناسی؟
- نه بخدا.
بعدها حسی غریزی نزدیکم می‌کرد به زبان کردی. حسی غریزی باعث می‌شد لذت ببرم از شعرهای شیرکو بی‌کس که نمی‌فهمیدم. و حالا البته پس از کنکاش در گذشته‌ام، فهمیده‌ام که پدربزرگ مادری‌ام، کرد ماکو و از تبعید شده‌های سال 1305 بوده به قزوین و اجداد پدری‌ام هم از ایل رشوند هستند که عباس میرزا، آن‌ها را به هرات برده و بعد به عنوان دست‌خوش، مناطقی از رودبار و الموت را به آن ها پیشکش کرده است.
ناصح خیلی سعی کرد با آوردن مجلات زریوار و ئاوینه که همه به زبان کردی و با رسم‌الخط کردی چاپ می‌شدند و با خواندن مدام شعرهای شاعران کرد و آوردن کتاب‌هایی درباره آن‌ها به زبان فارسی، بیشتر و بیشتر با این فضا آشنا شوم که متاسفانه نمی‌دانم چرا زود آن سال تمام شد و ... تمام شدن سال‌های دانشجویی، تمام کردن یک دوره فشرده زندگی است با آدم‌هایی که پیش از آن نمی‌شناسی و بعد می‌شناسی و بعد یک عمر با آن تجربه‌ها می‌مانی.
ناصح باخیشی را دیگر ندیدم. داریوش را هم دیگر ندیدم که عاشق لیلا، دختری از سنقر بود. داستانی درباره اش نوشته‌ام که امیدوارم در مجموعه‌ای از داستان‌های غیر میلکی‌ام منتشرش کنم.
بعدها با افشین نادری که آشنا شدم این روند ادامه پیدا کرد. افشین از مادری کرد و پدری ترک به دنیا‌ آمده و برای همین دو زبانه است و البته شاعر و البته باسواد؛ هم در شعر و هم در رشته اش، مردم شناسی.
خلاصه، کتاب "سلیمانیه و سپیده‌دم جهان" شیرکو بی‌کس را که دیدم، متوجه شدم اسم سیدعلی صالحی و محمد رئوف مرادی روی جلد آمده. باز شک کردم. پرسیدم واقعا صالحی کردی می‌داند؟ کرد است؟
شنیدم که این کتاب ترجمه "محمد رئوف مرادی، مریوان حلبچه‌ای و امان جلیلیان" است و سیدعلی صالحی که در گفتگویی در آخر همین کتاب می‌گوید تنها کردی می‌فهمد و نمی‌تواند تکلم کند، شعرهای شیرکو بی‌کس را بازسرایی کرده است.

درباره شیرکو بی‌کس زیاد گفته و نوشته شده است و حتی یادم می‌آید منتقدی سال‌ها قبل نام او را در کنار شاعرانی مثل "ناظم حکمت"، "پابلو نرودا"، "یانیس رتیسوس"، "محمود درویش" و "عبدالوهاب البیاتی" و "احمد شاملو" قرار بود. لینک‌هایی هم درباره او در پایان همین مطلب آورده‌ام که به چهار زبان کردی، فارسی، عربی و انگلیسی است. عکس‌هایی از هم از او در یک جا جمع کرده‌ام تا شاید با دیدنش، بیشتر و بیشتر ببینیمش و البته کاش دوست کردی که با او ارتباط نزدیک دارد، صدای شیرکو بی‌کس را برایمان به ارمغان بیاورد که حلاوت دیگری خواهد داشت.
شعرهای این شاعر بزرگ کرد، چنان وحشی و طبیعی است که مدام من را می برد به الموت، به میلک، روستای زادگاهم و با درختان و گیاهان و باد و ابر و آسمان، همراهم می کند.

شیرکو بی‌کس، شاعر بزرگ کردچند شعر از کتاب "سلیمانیه و سپیده‌دم جهان" سروده شیرکو بی‌کس/ ترجمه: محمد رئوف مرادی، مریوان حلبچه‌ای و امان جلیلیان/ بازسرایی: سیدعلی صالحی/ موسسه انتشارات نگاه/ چاپ اول/ تهران – 1385

ای بی‌نشان
در برابر چشم‌های آسمان
ابر را
در برابر چشم‌های ابر
باد را
در برابر چشم‌های باد
باران را
در برابر چشم‌های باران
خاک را
دزدیدند،
و سرانجام در برابر همه چشم‌ها
دو چشم زنده را زنده به گور کردند
چشم‌هایی که دزدها را دیده بود.


تناسخ
از میان همه روزها اگر
روزی طوفانی بمیری
بسا باز به گونه ببری زاده شوی.

از میان همه روزها اگر
روزی بارانی بمیری
بسا باز به گونه برکه‌ای زاده شوی.

از میان همه روزها اگر
روزی آفتابی بمیری
بسا باز به گونه انعکاس یکی پرتو زاده شوی.

از میان همه روزها اگر
روزی برفی بمیری
بسا باز به گونه کبکی زاده شوی.

از میان همه روزها اگر
روزی مه‌آلود بمیری
بسا باز به گونه دره‌ای روشن زاده شوی.

اما من چه؟
من که این گونه زنده‌ام
من که این‌گونه زیسته‌ام
و برای شما
شعرهای بسیاری سرودها م
بسیار بازآمده، دوباره همچون کردستان زاده شوم.


اگر
از ترانه‌های من اگر
گل را بگیرند
یک فصل خواهد مرد
اگر عشق را بگیرند
دو فصل خواهد مرد
و اگر نان را
سه فصل خواهد مرد
اما آزادی را
اگر از ترانه‌های من،
آزادی را بگیرند
سال، تمام سال خواهد مرد.


پایان رنج‌ها
بافنده‌ای
تمام عمر
ترنج و ابریشم می‌بافت
گل می‌بافت
اما وقتی مرد
نه فرشی داشت
و نه کسی
که گلی بر گورش بگذارد.


در اینجا
کوه شاعر است
درخت، قلم
دشت، کاغذ
رود، سطر
سنگ، نقطه
و من
که علامت تعجب‌ام!


شعر
شعر
آوای کبوتر است به وقت عشق
شعر
بال پروانه است به وقت باران
شعر
غبار ستاره‌ایست
که بر دشت‌ها و دامنه‌ها می‌بارد
و شعر
سرانگشتان کودکان است
در دوزخ کردستان
و در گورهای بی نشان رواندا.


نوشتن
آسمان
همیشه باران را نمی‌نویسد
باران
همیشه رود را،
رود
باغ را،
باغ
گل را،
و من
همیشه شعر ... شعر بزرگ خود را ... !



مرگ
هر شب می‌آید
بال می‌گسترداند بر خواب‌هایم
هر روز می‌آید
قدم‌های خسته مرا می‌شمرد مرگ،
و باز به جست‌و‌جوی نشانی تازه
تمامی‌ جیب‌هایم را می‌کاود.
همین!


پیانو
ناگهنان
پرتسوهای جان شاعران جهان
پرواز کردند،
چرخی زدند
و بعد به آرامی
فرود آمدند
و در صندوقی نظر کرده آرام گرفتند.
امروز به آن صندوق
پیانو می‌گوییم.


مهمانی
باران را به خانه دعوت کردم
آمد، ماند،‌ و رفت،
شاخه گلی برایم جا گذاشته بود.

آفتاب را به خانه دعوت کردم
آمد، ماند، و رفت،
آینه کوچکی برایم جا گذاشته بود.

درخت را به خانه دعوت کردم
آمد، ماند، و رفت
شانه سبزی برایم جا گذاشته بود.

تو را به خانه دعوت کردم
تو، زیباترین دختر جهان!
و آمدی
و با من بودی
و وقت بازگشت
گل و آینه و شانه را با خود بردی،
و برای من شعری زیبا
زیبا جا گذاشتی و من کامل شدم.


به یاد آر
به یاد آر
پرنده اگر پرواز می‌کند
فقط به خاطر آسمان آبی نیست

چشمه اگر می‌جوشد
فقط برای رسیدن به رودخانه نیست

درخت اگر سایه دارد
فقط به دلیل شاخ و برگ‌اش نیست

اسب اگر می‌تازد
فقط از ترس تازیانه راکب نیست

باد اگر می‌وزد
فقط برای رقص جنگل نیست
و تو اگر شعرهای مرا می‌خوانی
فقط به بهانه نام شیرکو بی‌کس نیست.


نقاشی
چهار کودک:
ترک، فارس، عرب
و کرد
تصویر مردی را کشیدند.

اولی دست‌هایش را
دومی سرش را
سومی میانه و پاهایش را
و چهارمی
تفنگی بر دوش اش.


دره پروانه‌ها
1
قطره قطره
باران می‌نویسد: گل
نم به نم
دو دیده من می‌نویسد: تو!
چه سال پر باران غریبی
چه اندوه دست و دل بازی
که این گونه
سنگ به سنگ
سرم را می‌شکند، شکوفه می‌کند
و برگ به برگ
سرانگشتان مرده‌ام را می‌تاسد، سیاه می‌کند.
و خود همچون گیاهکی بی پناه
به باد سپرده می‌شوم
تا در زمهریر ذهن تو زندگی کنم، زاده شوم

هوهوی باد
...
( ادامه در صفحات 113 تا 261 همین کتاب)

شیرکو بی‌کس، شاعر بزرگ کرد

شیرکو بی‌کس، شاعر بزرگ کرد

شیرکو بی‌کس، شاعر بزرگ کرد

شیرکو بی‌کس، شاعر بزرگ کرد

شیرکو بی‌کس، شاعر بزرگ کرد

شیرکو بی‌کس، شاعر بزرگ کرد

شیرکو بی‌کس، شاعر بزرگ کرد

شیرکو بی‌کس، شاعر بزرگ کرد

شیرکو بی‌کس، شاعر بزرگ کرد

شیرکو بی‌کس، شاعر بزرگ کرد

شیرکو بی‌کس، شاعر بزرگ کرد

شیرکو بی‌کس، شاعر بزرگ کرد

سه شعر از شيركو بي كس ... اینجا
سليمانيه و سپيده دم جهان ... اینجا
شعر كردي ، اسا شعرترين شعر بومي ايران ... اینجا
شیركو بی‌كس ... اینجا
Sherko Bekas ... اینجا
شيَركؤ بيَكةس ... اینجا
شیرکو بیکس ... اینجا
شيركوبيكه س في مضيق الفراشات... اینجا
فلسفة اللون في ملحمة شيركو بيكهس، إنــاء الألـــــوان ... اینجا
ساعات من قصب المؤلف: س. شيركوبيكه ... اینجا
مضيق الفراشات المؤلف: س. شيركوبيكه ... اینجا
حياة«شيركوبيكه س » في فيلم سينمائي ... اینجا
زندگی "شیرکو بیکس" فیلم شد ... اینجا
قصائد للشاعر الكردي شيركو بيكه س ... اینجا
اشعاری از شیرکو بیکس ترجمه فریاد شیری ... اینجا
أقل من غمضة عين ... اینجا
خزنوي - شيركوبيكه س ترجمة: هوشنك درويش ... اینجا
ویران آباد - شیرکو بی که‌س ترجمه از مختار شکری پور ... اینجا
"سلیمانیه سپیده دم جهان" مجموعه‌ای است از اشعار شیرکو بی‌کس ... اینجا
شاملو: اگر شیرکو را زودتر پیدا کرده بودم ... اینجا
tadaneh AT gmail DOT com
شنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۵
عکس‌هایی از روستای تاریخی میلک

روستاي تاريخي ميلك - عکس‌: یوسف علیخانی

روستاي تاريخي ميلك

روستاي تاريخي ميلك

روستاي تاريخي ميلك - عکس‌: یوسف علیخانی

روستاي تاريخي ميلك - عکس‌: یوسف علیخانی

روستاي تاريخي ميلك - عکس‌: یوسف علیخانی

روستاي تاريخي ميلك - عکس‌: یوسف علیخانی

روستاي تاريخي ميلك - عکس‌: یوسف علیخانی

روستاي تاريخي ميلك - عکس‌: یوسف علیخانی

روستاي تاريخي ميلك - عکس‌: یوسف علیخانی

روستاي تاريخي ميلك - عکس‌: یوسف علیخانی

روستاي تاريخي ميلك - عکس‌: یوسف علیخانی

روستاي تاريخي ميلك

روستاي تاريخي ميلك

روستاي تاريخي ميلك

حسینعلی علیخانی - خانم‌جانی مهاجر

نوزدهم بهمن هشتاد و چهار روستاي ميلك عكس: تورج خامنه زاده با تورج براي عكاسي از مراسم تاسوعا و عاشورا به ميلك رفته بوديم

روستاي تاريخي ميلك - عکس‌: قاسم گل‌محمدی
زمان: 1360 - از آرشیو شخصی قاسم گل‌محمدی

http://www.ghabil.com/files/Oskoul%20sar_milak_850125_Photo%20by%20Youssef%20Alikhani.jpg

اُسكول‌ سر؛ قلعه‌يي‌ ناشناخته‌ از قلاع‌ اسماعيليه‌ ... اینجا
خواب هایی که داستان شدند... اینجا
رنج بر فراز قله‌ها ... اينجا
كودكانه ها ... اينجا
ديولنگه و كوكبه ... اينجا
چند داستان دیگر در فضای میلک ... اینجا
زباني فراتر از ميلك من؛ تاتي ... اينجا
سفر به زادگاه قدم بخير ... اينجا
اول مهر نيست مگر؟ ... اينجا
شهرزاد - ولی‌محمد عليخاني ... اينجا
شهرزاد - حسينعلي عليخاني ... اينجا
شهرزاد - خانم جاني مهاجر ... اينجا
به دنبال حسن صباح ... اينجا
عزيز و نگار ... اينجا

رودبار و الموت ... اینجا
قزوین ... اینجا

ميلك در ويكيپديا ... اينجا

عروس بید، مجموعه داستان ... اینجا
اژدهاکشان، مجموعه داستان ... اينجا
قدم‌بخیر مادربزرگ من بود، مجموعه داستان ... اینجا
***
يوسف عليخاني

tadaneh AT gmail DOT com
پنجشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۵
گزارش و عکس‌هایی از شب محمود درویش
شب محمود درويش - عکس‌ها:‌جواد آتش‌باری شب محمود درويش از سري شب‌های بخارا چهارشنبه چهارم بهمن ماه در تالار بتهوون خانه هنرمندان برگزار شد.
به گزارش روابط عمومی مجله بخارا، در آغاز اين مراسم بخشي از فيلم مستند " سفر به فلسطين " به نمايش درآمد و سپس علي دهباشي مدير مجله بخارا در معرفي محمود درويش چنين گفت : " محمود درويش در 13 مارس 1941 ، در دهكده اي از فلسطين به نام " بروه " متولد شد . و اين " بروه " همان است كه ناصر خسرو از آنجا گذر كرده و نويسد : " به دهي رسيدم كه آن را برده مي گفتند .آنجا قبر عيش و شمعون عليهما السلام را زيارت كردم . " اسرائيلي هااين دهكده را به آتش كشيدند و محمود درويش شش ساله بود كه مجبور شد به همراه خانواده اش به لبنان پناهنده شود . سرانجام پس از مقاومت هاي بسيار اين دهكده از دست اسرائيلي ها خارج شد و هنگامي كه اهالي وارد دهكده شدند همه چيز از بين رفته بود . محمود درويش در جايي مي گويد " به ياد دارم كه شش ساله بودم . در دهكده اي آرام و زيبا زندگي مي كرديم . خوب به ياد دارم در يكي از شب هاي تابستان كه معمولاٌ عادت اهل ده ايت است كه روي پشت بام بخوابند مادرم ناگهان مرا از خواب بيدار كرد و ديدم كه داريم با صدها تن از مردم دهكده در ميان بيشه ها فرار مي كنيم . گلوله هاي سربي از روي سر ما مي گذشت ... "
بعدها در مبارزات مردم فلسطين شركت كرد و اين زماني بود كه 14 سال بيشتر نداشت . در شهر حيفا به زندان افتاد و از آن پس مرتب گرفتار پليس بود و مدتها بايد مرتب خود را هر هفته به پليس معرفي مي كرد . در سال 1970 براي ادامه تحصيل به مسكو سفر كرد و پس از مدتي به قاهره بازگشت .
نخستين مجمووعه شعرش را در سال 1960 با عنوان " گنجشك هاي بي بال " را منتشر كرد و با مجموعه دومش " برگ هاي زيتون " جاي خود را در شعر فلسطين و جهان عرب باز كرد .
محمود درويش چند سال عضو كميته اجرايي سازمان آزادي بخش فلسطين بود . درويش همچنين رئيس اتحاديه نويسندگان فلسطيني است و بنيان گذار يكي از مهمترين فصل نامه هاي ادبي و مدرن جهان عرب به نام " الكرمل " است . درويش همراه با ژاك دريدا ، پي ير بورديو و چند تني ديگر " پارلمان بين المللي نويسندگان " را تأسيس كردند .
سخنم را با گفته دكتر شفيعي كدكني درباره محمود درويش به پايان مي برم . آنجا كه مي نويسد : " اگر يك تن را براي نمونه بخواهيم انتخاب كنيم كه شعرش با نام فلسطين همواره تداعي مي شود ، محمود درويش است . "
پس از آن ، استاد موسي اسوار ، با تاكيد بر آنكه مكتب ادبي شاعران امروز فلسطين به دو نسل ادبي 1936 و 1948 باز مي گردد ، و براي شناخت بهتر نسل شاعران امروز آن بايد بر اين پيشينه آگاهي يافت ، در سخنراني جامعي از شعر عرب و به ويژه فلسطين به توصيف ويژگي هاي شعر محمود درويش پرداخت . آقاي اسوار اشاره كرد كه برجسته ترين شاعر امروز فلسطين بي شك محمود درويش است كه به او لقب شاعر نخست مقاومت را داده اند . گرچه محمود درويش را به عنوان شاعر مقاومت مي شناسند ، نبوغ ، نواوري و خلاقيت شاعرانه محمود درويش او را در شمار بزرگان شعر معاصر عرب قرار داده است .
سپس ناصر زراعتي مدير خانه هنر و ادبيات گوتنبرگ درباره مجموعه شعر " در محاصره " محمود درويش و نيز فيلم مستند و خاطره ديدار با محمود درويش سخن گفت . زراعتي سخنانش را با اين شعر از درويش آغاز كرد :
" اگر باران نيستي ، عزيز دلم !
درخت باش ،
سرشار از باروري .. درخت باش !
و اگر درخت نيستي ، عزيز دلم !
سنگ باش ،
سرشار از رطوبت .. سنگ باش !
و اگر سنگ نيستي ، عزيز دلم !
ماه باش ،
در روياي عروست .. ماه باش "
{ چنين گفت زني
در تشيع جنازه ي فرزندش }

دوستان ، سلام !
وقتي نسخه اي از ترجمه فارسي كتاب " در محاصره " مجموعه شعر محمود درويش و يك كپي از فيلم مستند " نويسندگان مرزها ، سفر به فلسطين " با زير نويس فارسي را به عنوان سوغات به دوستم علي دهباشي دام ، پيشنهاد كرد شبي به ياد و به نام اين شاعر فلسطيني برگزار شود . و اين همزمان بود با تدارك شب اورهان پاموك كه دوستاني كه آن شب حضور داشتند ، حتماٌ با من موافق اند كه شبي بود زيبا و به ياد ماندني . ..زراعتي در ادامه سخنانش به نوشته خود و ابراهيم مشعري در سرآغاز ترجمه ي فارسي رمان " رقص چنگيز كهن " نوشته رومن گاري اشاره كرد : " ترجمه اين كتاب به ملت ستمديده و مبارز فلسطين كه سال هاست در برابر صهيونيست هاي اشغالگر و اربابانشان پايمردانه ايستاده اند و براي به دست آوردن آزادي دليرانه مي جنگند ، با احترام و فروتني پيشكش مي شود ."
نويسنده ( رومن گاري ) در پايان اين رمان خواندني ، خطاب به قهرمان داستان خود كه روح يك بازگر كمدي يهودي است كه به دست نازي ها كشته شده مي گويد " تو ديگر بايد از صحنه خارج شوي . حالا نوبت سياهان آمريكا و فلسطيني ها و عرب ها ست .
ما در مقدمه كتاب نوشتيم كه رومن گاري در رمان ديگري به وضعيت اسفبار سياهان آمريكا پرداخت اما افسوس كه فرصت نيافت درباره فلسطيني هاي آواره نيز داستاني بنويسد .
زراعتي در ادامه مي افزايد : " وقتي محمود درويش را در نمايشگاه ( كتاب ) ديدم و نسخه اي ترجمه فارسي " در محاصره " را به او دادم ، روي جلد كتاب را نگاه كرد و با تعجب گفت " اين عكس من است ! " گفتم اين هم كتاب شماست ، به فارسي ." كتاب را ورق زد و با تعجب بيشتري پرسيد " مگر شعرهاي من به فارسي هم درآمده ؟ " برايش توضيح دادم كه ما ايرانيان سال هاست او و بعضي از شاعران و نويسندگان فلسطيني را مي شناسيم . گفتم كه شعرهايش ترجمه شده و در نشريه ها ، حنگ ها ، كتابها و اين اواخر سايت هاي اينترنتي انتشار يافته ... شايد اين پرسش باري او هم مطرح شده باشد كه چرا نويسندگان و شاعران ايراني و فلسطيني اين همه از يكديگر دورند و با هم ناآشنا ؟ سپس ناصر زراعتي از فيلم مستند " سفر به فلسطين " ساخته سمير عبدالله و خوزه راينس سخن گفت : در سال 2002 محمود درويش قرار بود در گردهمايي نويسندگان جهان شركت كند . شهر محل اقامت او " رام الله " در محاصره اسرائيلي ها قرار گرفت . در اين فيلم مي بينيم كه چند تن از برندگان جايزه نوبل ادبيات از كشورهاي مختلف تصميم مي گيرند به ديدار محمود درويش به فلسطين بروند و مي روند . در اين فيلم نويسندگان بزرگ جهان همراه محمود درويش از شهرها و محله هاي فلسطين ديدار مي كنند و آثار بمباران و حمله نيروهاي اسرائيلي را مي بينند . و محمود درويش شعرهايي از كتاب " در محاصره " را مي خواند. در اين فيلم نظريات نويسندگان بزرگ جهان همچون ساراماگو ، ماركز ، سوينگا ، توني موريسون و ... را در مورد فلسطين خواهيم شنيد .هنگام مشاهده ي فيم جاي خالي نويسنده يا شاعري ايراني در ميان اين جمع نويسنده به خوبي احساس مي شود . كاش روايتي هم به زبان فارسي در اين مستند مي بود ! كاش ما اهالي فرهنگ و ادب و هنر بتوانيم با همگنان خود در سراسر جهان ارتباط داشته باشيم كه براي شاعر و نويسنده و هنرمند ، مرز و محدوده جغرافيايي و زباني وجود ندارد . شاعران و نويسندگان و به طور كلي هنرمندان پيام آوران صلح ، دوستي و عشق به انسان ، آزادي و عدالت اند . "
و پس از آن پگاه احمدي چند شعر را براي آشنايي بيشتر با محمود درويش قرائت كرد و در انتها بخشي ديگر از فيلم " سفر به فلسطين " به نمايش درآمد .

مي توان به انتظار برگزاري شب هاي ديگري در آشنايي بيشتر با ادبيات معاصر عرب از سری شب‌های بخارانشست . شب هايي كه قرار است به " شعر معاصر عرب " ، " داستانويسي معاصر ادب " و ... اختصاص داده شود .
استاد رضا سيد حسيني، علي بهبهاني ، ناهيد طباطبائي، رضا يكرنگيان،هاشم بناپور، گلبرگ برزين ، فرزانه قوجلو، رضا هدايت، سپيده جديري، احمد حيدر بيگي، مريم منصوري ، مريم آموسا ، كاميار خليلي، محمد گلبن، مهين خديوي، مهري جعفري، مريم رئيس دانايي و ... از حاضرين در اين مراسم بودند.

عکس های جواد آتش‌باری از شب محمود درویش
شب محمود درويش - عکس‌ها:‌جواد آتش‌باری

شب محمود درويش - عکس‌ها:‌جواد آتش‌باری

شب محمود درويش - عکس‌ها:‌جواد آتش‌باری

شب محمود درويش - عکس‌ها:‌جواد آتش‌باری

شب محمود درويش - عکس‌ها:‌جواد آتش‌باری

شب محمود درويش - عکس‌ها:‌جواد آتش‌باری

شب محمود درويش - عکس‌ها:‌جواد آتش‌باری

شب محمود درويش - عکس‌ها:‌جواد آتش‌باری

شب محمود درويش - عکس‌ها:‌جواد آتش‌باری

شب محمود درويش - عکس‌ها:‌جواد آتش‌باری

شب محمود درويش - عکس‌ها:‌جواد آتش‌باری
عکس ها و گزارش شب محمود درویش به روایت رضا هدایت ... اینجا

***
گزارش‌های تصویری شب‌های بخارا ... اینجا

tadaneh AT gmail DOT com
چهارشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۵
ایجادیات دهانکی، مادر ادبیات مکتوب است
ادبیات شفاهی- عکس‌ها:‌جواد عاطفه این روزها به قدری سرم شلوغ است که وقتی به روز قبلم نگاه می کنم، از خودم تعجب می کنم؛ از یک طرف جلد دوم قصه های مردم رودبار و الموت ( به همراه افشین نادری) را رسانده ایم به مرحله حروف چینی، از یک طرف آخرین نمونه خوانی مجموعه داستانم "اژدهاکشان" جلویم هست، از یک طرف کارهای بنایی خانه و از یک طرف ترافیک خبری لبنان، عراق، فلسطین، افغانستان و ... خانه نیستیم و مهمان بابابزرگ و مامان جون ساینا هستیم و دسترسی به اینترنت و کامپیوتر ندارم و ...
امروز دیگر قصد کرده بودم نه به شب محمود درویش بروم و نه به جلسه ادبیات شفاهی کتاب پنجم، اما جالب این که ماجرا به شکلی پیش رفت که توی خیابان، جواد عاطفه، داستان نویس را دیدم و کشیده شدم به جلسه کتاب پنجم. البته قبلش پیش امیر حسین زادگان، مدیر نشر ققنوس بودم و برایم جالب بود توجه خاصش به اینترنت و این که سایت ققنوس را اینطور فعال نگه داشته است. به هرحال ناشر دو کتاب من بوده: "عزیز و نگار" که این روزها دارد چاپ دوم می شود و "به دنبال حسن صباح" که در چاپخانه است.
خلاصه با عاطفه رفتیم به جلسه کتاب پنجم. بارها خواسته بودم به جلسات کتاب پنجم بروم اما هیچ وقت نتوانسته بودم به دلایل مختلف به این جلسه بروم. امروز را هم می دانستم قرار است "سیداحمد وکیلیان"، پژوهشگر فرهنگ عامه و سردبیر مجله فرهنگ مردم، "محمد جعفری قنواتی"، پژوهشگر فرهنگ عامه و دکتر"حسن ذوالفقاری"، محقق و استاد دانشگاه در میزگرد "ادبيات كوچه و داستان امروز" درباره ادبیات عامه و استفاده از آن در ادبیات معاصر صحبت بکنند.
پیش از این سالن اجتماعات نشر ققنوس را در روز افتتاح ساختمان شماره دو این انتشارات دیده بودم؛ امیر حسین زادگان، نزدیک به دو سال قبل، از تمامی نویسندگان و مولفانی که از آن ها کتابی منتشر کرده، دعوت کرده و با نهار و شیرینی از همه پذیرایی کرده بود.
کامران محمدی و محسن فرجی و سعید موحدی را هم مدت ها بود ندیده بودم. کامران تیپ جدیدی زده بود و ریش پروفسوری و سبیل خیلی بهش می آمد. محسن فرجی پشت مو گذاشته بود که زیباترش کرده بود. سعید موحدی هم نمی دانم چرا ته ریشش را نزده بود و این وضعیت، خسته ترش نشان می داد. خانم زهرا آران هم آمده بود که تا به حال ندیده بودمش اما با کارهایش آشنا بودم.
جعفری قنواتی را به واسطه افشین نادری شاعر و مردم شناس می شناختم. کتاب روایت های شفاهی هزار و یکشب او را خوانده ام. با نام آقای وکیلیان هم خیلی سال است که آشنا هستم اما از نزدیک ندیده بودمش. جالب این که وقتی دیدمش متوجه شدم که بارها در جلسات مختلف او را دیده ام. اما دکتر ذوالفقاری را اولین بار بود می دیدم؛ نگاهش بسیار نافذ و مهربان بود.
اول جلسه فکر کردم خب این ها چه خواهند گفت که نشنیده و نخوانده باشم. خواستم بلند شوم و بروم اما بعد نشستم و گفتم ببینم چه می گویند و لااقل بتوانم بعد قسم بخورم که یک بار حداقل به جلسات کتاب پنجم رفته ام. البته به کامران محمدی گفتم که لطفا ساعت برگزاری جلساتش را اندکی عقب یا جلو ببرد که با شب های بخارا و جلسات نقد کتاب کافه تیتر و مجله بخارا، همزمان نشود. البته جالب این که امشب فرجی و محمدی بعد از جلسه کتاب پنجم به خانه هنرمندان رفتند و شنیدم که به شب محمود درویش رسیده اند.
چون قرار نبود این جلسه یا شب محمود درویش باشم، به همین دلیل دوربینم را همراهم نبرده بودم و در عوض توانستم با تمام حواس به حرف هایی که زده شد، گوش کنم. در ادامه البته عکس های جواد عاطفه، داستان نویس را خواهید دید.
اما یادداشت هایی از حرف هایی که زده اند برداشته ام که بدون تنظیم اینجا عینا تایپ می کنم که شاید شما که نبودید، لااقل با اندکی از حرف های عنوان شده در جلسه ادبیات شفاهی کتاب پنجم را بخوانید:

وکیلیان: به گمان من بهترین نامگذاری برای این عنوان، اصطلاح ادبیات شفاهی است.

دکتر ذوالفقاری: ادبیات شفاهی در مقابل ادبیات کتبی است. تاجیک ها به ادبیات شفاهی می گویند: ایجادیات دهانکی. به یک اعتبار، فرهنگ عامه نیز گفته اند. ادبیات عامیانه نیز گفته اند که ادبیات و فرهنگ عامه بهتر است و البته در مقابل ادبیات خاصه قرار می گیرد.
این ادبیات را ادبیات و فرهنگ توده نیز گفته اند و دلیل تمام این نامگذاری ها نیز به این دلیل است که مردم، خالق آن هستند.
فرهنگ کوچه را نمی شود پذیرفت چرا که این عنوان، گرفتن جزء به کل است. این فرهنگ، فقط فرهنگ کوچه نیست و فرهنگ خیابان و بزرگراه و ... نیز شامل آن می شود.

قنواتی: ادبیات شفاهی بیش از هر عنوانی برای این موضوع گویاتر است. مخاطب، معین نمی کند این ادبیات، ادبیات عامه است یا ادبیات شفاهی. عامه مردم یعنی همه مردم. ادبیات رسمی و ادبیات غیررسمی هم به آن می گویند. دین هم رسمی و غیر رسمی است. مردم سال ها تعزیه اجرا می کردند اما دین رسمی، آن را قبول نمی کرد. نذر و نیازهایی هم که مردم می کنند نه در قرآن وجود دارد نه در احادیث. این یک باور عمومی است. ادبیات شفاهی به دلیل ساختارش، شفاهی است. عشق در ادبیات مکحتوب هم وجود دارد. مهر، محبت، جنگ، جدال و ... در ادبیات کلاسیک وجود دارد اما در اصل ادبیات شفاهی، مادر ادبیات مکتوب است. انسان اول سخن گفت و بعد نوشت. اجداد ما در آغاز نشستند و قصه گفتند کنار آتش. شفاهی هم نقل می شدند این قصه ها.
تکرار، یکی از عناصر ادبیات شفاهی است. تکرار در ادبیات مکتوب، عاملی مخل به شمار می رود. معمولا این نوع ادبیات، مولفش نامعلوم است. لحن ادبیات شفاهی کاملا با لحن ادبیات مکتوب، متفاوت است. لحن ادبیات شفاهی مطابق زبان گفتار است.

وکیلیان: ادبیات شفاهی، ادبیات آزاد است. ادبیات شفاهی قالب پذیر نیست. آن طوری که می تواند با مخاطب ارتباط بگیرد ادبیات مکتوب نمی تواند. ادبیات شفاهی به ازای هر بار که گفته می شود یک روایت متفاوت پیدا می کند. چرا؟ چون محدود نیست. گوینده، مناسب حال و روز خودش و مخاطبش، زمان، مکان ، قصه خود را روایت می کند. ادبیات شفاهی مثل شعر نو و شعر آزاد می ماند. هیچ قید و بندی را نمی پذیرد. ادبیات شفاهی افزون بر ادبیات رسمی است؛ مثل ناز و نوازش کودکان، لالایی ها و ... این ها در کدام ادبیات مکتوب وجود دارد؟
تا زمانی سریالی دارد در تلویزیون پخش می شود اصطلاحات صدا و سیمایی رواج پیدا می کند اما چقدر این اصطلاحات می مانند؟ آن هایی می مانند که با طبع و ذوق و زبان مردم همخوانی داشته باشند. فرهنگستان سوم چقدر کلمه پیشنهاد داده؟ چقدرش رواج پیدا کرده؟ ممکن است یک روز یا دو روز استفاده بشوند اما ماندگاری در درازمدت مهم است.

ذوالفقاری: همان طور که زبان مکتوب برای خودش معیار دارد، زبان شفاهی نیز برای خودش معیار دارد.
ادبیات داستانی ما چطور شکل گرفت. جز این که 80 سال پیش در برلین اولین داستان نوشته شد. یکی بود یکی نبود جمالزاده. جز این که این داستان از بطن ادبیات شفاهی متولد شد؟ آثار جمالزاده یک دوره فرهنگ مردم است. به گمان من ریشه های رمان فارسی را باید در "امیرارسلان رومی" جستجو کرد. چرا؟ چون خاستگاهش مردم است.
یک نوع از ادبیات شفاهی یا ادبیات آزاد، همین وبلاگ هاست. یا همین sms هاست، همین پیام های کوتاه.

وکیلیان: ادبیات شفاهی یک عامل است. خواندن و آشنایی ادبیات شفاهی یک امکان و عامل است برای نویسنده امروز. دانستن زبان لاتین هم یک امکان است. نویسنده باید از تمام امکانات موجود، حتی همین وبلاگ ها استفاده کند.
زبان کوچه و بازار در قدیم بسیار به هم نزدیک بود اما امروزه تفاوت فرهنگ ها و طبقات باعث شده وقتی رمانی نوشته می شود باید به طبقه اجتماعی مورد نظر توجه شود. مثلا رمانی که برای دانشجویان نوشته می شود با رمانی که برای زنان خانه دار نوشته می شود، تفاوت دارد.
امروزه اگر می خواهیم شاخص بشویم باید شاملو و حافظ و فردوسی و خیام و ادبیات شفاهی و ادبیات مدرن و ... را خوب بشناسیم. ادبیات شفاهی و ادبیات مکتوب را باید دوشادوش بخوانیم. ادبیات شفاهی لازم است اما کافی نیست.
خواندن ادبیات رسمی هم لازم است ولی کافی نیست.
خواندن ادبیات مدرن جهان لازم است اما کافی نیست.

وحید پاک طینت، داستان نویس جوان در آخرین دقایق جلسه ضمن انتقاد صریح از تمامی سخنان عنوان شده در جلسه، گفت: آنچه گفته شد پر از جزم اندیشی بود. ادبیات معاصر ما پیشرفت بسیار خوبی داشته است. چرا من باید ادبیات شفاهی بخوانم؟ خب اگر قرار است تکنیک ها را دربیاورم این کار را با رمان های خارجی انجام می دهم. با رمان های معاصر خودمان انجام می دهم. به گمان من هزار و یکشب ایران نیست. هندی است چنان که کلیله و دمنه هم چنین است.
صحبت های پاک طینت سرفصل تازه ای در جلسه باز کرد که باعث شد سخنان بهتری گفته شود. باور کنید به دلیل این که من داشتم مدام اینجاهای بحث به قصه عزیز و نگار فکر می کردم و این که چه چیزی باعث شد یک سال و اندی این عشقنامه درگیرم کند و ... که نخ سخنان جلسه از دستم در رفت و امیدوارم دوستان دیگر چیزهایی بنویسند که من هم جا نمانم از گفته هایی که گفته شد و البته سفر دوباره من به عزیز و نگار که این روزها دارد روند چاپ دوم خود را طی می کند، سفری لذت بخش بود. سفری که آن زمان باعث شده بود آن را با داستان های مدرن و اعجازی مقایسه کنم و ...

حرف های خودم و جواد عاطفه و کامران محمدی و دوستان دیگر را هم اینجا نیاوردم که خودش گزارشی مفصل می خواهد و شاید بخشی از حرف هایی که آنجا درباره تجربه های خودم در این چند سالی که قصه عامیانه جمع می کنم و با پیرمرد و پیرزن های قصه‌گو ارتباط داشته و دارم، زدم، بنویسم.
فعلا

عکس‌های جواد عاطفه از جلسه ادبیات شفاهی در کتاب پنجم
 ادبیات شفاهی- عکس‌ها:‌جواد عاطفه

 ادبیات شفاهی- عکس‌ها:‌جواد عاطفه

 ادبیات شفاهی- عکس‌ها:‌جواد عاطفه
دکتر حسن ذوالفقاری، محمد جعفری قنواتی و سید احمد وکیلیان

 ادبیات شفاهی- عکس‌ها:‌جواد عاطفه

 ادبیات شفاهی- عکس‌ها:‌جواد عاطفه

 ادبیات شفاهی- عکس‌ها:‌جواد عاطفه

 ادبیات شفاهی- عکس‌ها:‌جواد عاطفه

 ادبیات شفاهی- عکس‌ها:‌جواد عاطفه
کامران محمدی، محسن فرجی و سیعد موحدی

 ادبیات شفاهی- عکس‌ها:‌جواد عاطفه

 ادبیات شفاهی- عکس‌ها:‌جواد عاطفه

 ادبیات شفاهی- عکس‌ها:‌جواد عاطفه

 ادبیات شفاهی- عکس‌ها:‌جواد عاطفه

 ادبیات شفاهی- عکس‌ها:‌جواد عاطفه
وحید پاک‌طینت و جواد عاطفه

 ادبیات شفاهی- عکس‌ها:‌جواد عاطفه

 ادبیات شفاهی- عکس‌ها:‌جواد عاطفه

 ادبیات شفاهی- عکس‌ها:‌جواد عاطفه

 ادبیات شفاهی- عکس‌ها:‌جواد عاطفه

 ادبیات شفاهی- عکس‌ها:‌جواد عاطفه

 ادبیات شفاهی- عکس‌ها:‌جواد عاطفه
یوسف علیخانی

tadaneh AT gmail DOT com