یکشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۵
چهل و هشت روز در حال و هوای مورچه هایی که پدر علی قانع را خوردند
مورچه هايي كه پدرم را خوردند - مجموعه داستان - علي قانع
علي قانع را خيلي سال است كه مي شناسم يعني از سال هفتاد و چهار. زماني كه دانشجوي سال دوم بودم و مي رفتم به جلسات داستان چهارشنبه هاي هفته نامه ولايت قزوين كه حسن لطفي گرداننده اش بود. محسن فرجي هم گاهي مي آمد. مرحوم ساعد فارسي هم بود. مهدي خليلي مي آمد. فريبا غفاري هم بود البته هيچ وقت جعفر نصيري و منوچهر رضايي نصرت را نديدم اما مولود جرنگي و پروانه زاغ زيان و انسيه پوستي هم مي آمدند
آن وقت ها علي قانع از همه ما بزرگتر بود هم سني و هم داستاني. بيش از ده سال از خود من بزرگتر بود خب بالطبع داستان نويسي را هم زودتر شروع كرده بود
گذشت تا علي قانع وبلاگ نويس شد. وبلاگش هم خواننده هاي خودش را داشت. فقط هم داستان مي گذاشت. كتاب اولش منتشر شد و موفق هم عمل كرد
آن وقت كتاب دومش چاپ شد
از وقتي كه كتاب مورچه هايي كه پدرم را خوردند نوشته علي قانع را خوانده ام خيلي وقت مي گذرد چون خيلي وقت است كه من از قزوين برگشته ام و دوباره نرفته ام به پدر و مادرم سر بزنم ؛ چيزي نزديك به يك ماه و نيم
يك سالي بود خبر داشتم كتابش را قرار است نشر ققنوس چاپ كند؛ محمد حسيني گفته بود اما جالب اين كه علي قانع نه خبرش را جايي نوشت و نه جايي بلند بلند گفت كه حتي ما به عنوان همشهري هاش كيف كنيم
تازه تادانه را راه انداخته بودم كه به طور اتفاقي رفتم به سايت انتشارات ققنوس و ديدم كه كتابش درآمده، حتي اينطور لينك دادم؛ مورچه هايي كه پدر علي قانع را خوردند
روز بعد هم ديدم هفتان لينك داده بهش و هفته نشده شنيدم كتابلاگ باعث شهرت روز افزون اين كتاب شده
علي قانع گفت مي خواهد جواب بدهد، گفتم كار خوبي است اما مراقب باش. بعد البته وقتي زنگ زد خونه گفتم خيلي تند نوشتي علي جان
البته سيد خوابگرد هم اشاره كرد به گفتگوي بدون درد و خونريزي
يكي از دوستان نويسنده مي گفت تو حسين جاويد رو مي شناسي؟
گفتم بله
گفت تو رو خدا بگو روي كتاب من هم اينطوري بنويسه
مورچه هايي كه پدرم را خوردند - مجموعه داستان - علي قانعبا برخي از نظرات حسين جاويد موافق نيستم و به عنوان مثال به نظر من علي قانع با تمام ايراداتي كه كتابلاگ به او مي گيرد نويسنده اي است امروزي و اين را نه با اين كتاب كه با كتاب قبلي هم نشان داده بود و در اين كتاب كيست كه منكر شود داستان چهل و هشت ساعت در حال و هواي عاشقي داستاني امروزي و درباره انسان امروز نيست؟ مردي رفته آلمان و مي خواهد با دوست اينترنتي خودش ديدار كند
حوصله نوشتن نداشتم اين مدت
بي حوصله بودم اين روزها
صبح ها تمام وقت شده ام ماشين ترجمه و مدام خبر ترجمه مي كنم به نقل از اين پايگاه اينترنتي عربي و آن پايگاه اينترنتي و از يك طرف هم چشمم به تلويزيون الجزيره است كه خبر عاجلش درباره چيست
بعدازظهرها هم چسبيده ام به پياده كردن نوار قصه هاي مردم رودبار و الموت كه با افشين نادري، زمستان و بهار امسال جمع كرده ايم و اميدوارم با مقدمه و فرهنگ آخر و تصاوير و فرهنگ اعلام و ... جلد دوم قصه هاي مردم رودبار و الموت تحويل داده شود
اين مرحله خيلي طولاني شده، تا اينجا بگمانم جلد دوم در دو مجلد چهارصد صفحه اي منتشر بشود
اين است كه نه تنها درباره اين كتاب كه درباره كتاب زني با چكمه سبز ساق بلند نوشته مرتضي كربلايي لو هم چیزی ننوشته ام. من اولين داستان اين مجموعه را دوست داشتم. كربلايي لو روان مي نويسد و اين غنيمتي است در اين دوران اما نتوانستم با لحن فلسفي پايان داستان هايش ارتباط بگيرم
جانم براتون بگه كه مجموعه داستان علي قانع منتشر شد، نقد شد، جنجال ايجاد كرد و ووو اما من هنوز نتونستم درباره اش چيزي بنويسم اينه كه تا امروز محسن حكيم معاني زنگ زد و گفت از امشب علي قانع در راديو فرهنگ حرف مي زند وقت را غنيمت شمردم و آمدم اين مطلب را نوشتم كه آي ايها الناس! بشتابيد تا از دست تان نرفته از امشب به مدت سه شب ساعت نه و نيم راديو فرهنگ را باز كنيد كه محسن حكيم معاني با علي قانع، داستان نويس و وبلاگ نويس قزويني رودباري الاصل گفتگو كرده است
ريتم برنامه گفتگو با ادبيات به سردبيري محسن حكيم معاني، داستان نويس اين طور است كه پس از معرفي كامل نويسنده، به بررسي و نقد كتاب ها با حضور وي پرداخته مي شود. پس با اين حساب علي قانع جدا از حرف زدن درباره خودش، به طور قطع درباره كتاب اولش و اين كتاب و اين كه چه كتاب هاي ديگري آماده انتشار دارد حرف زده است
قرار ما ساعت نه و نيم امشب يعني يكشنبه به مدت سه شب با برنامه گفتگو با ادبيات راديو فرهنگ
شب اول و دوم علي قانع درباره خودش و كتاب هاش حرف زده و شب سوم هم درباره وبلاگ نويسي و ادبيات اينترنتي
tadaneh AT gmail DOT com
شنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۵
آقاي غفارزادگان عزيز سلام
داود غفارزادگان ديشب مي گفت عمران صلاحي مي گفته هر وقت اسم امام حسين را مي شنيده بغضش مي گرفته. به غفارزادگان نگفتم كه همه ما بغض مان مي گيرد اما هر كدام مان بغض مان را گونه اي فرو مي خوريم يكي مثل عمران ساده و مهربان مي گويد و هماني مي ماند كه بود و يكي مثل من كه بغض مي كنم اما به دور و برم نگاه مي كنم تا ببينم آيا فضا به گونه اي هست تا بغضم را نشان بدهم يا اين كه بروم و در تنهايي ام زار بزنم؟
زار زدن در تنهايي بد نيست، چه اشكالي دارد زار بزنيم براي از دست رفتن اين همه خوبي ها كه داريم و قدرش را نمي دانيم
صبح با خودم مي گفتم ديوانه اين ها را ننويس، اين ها را ننويس، من هاي بسياري هستند كه تحمل نمي كنند كه منت را داري اينطور عريان مي كني، اما بعد با خودم گفتم نه، من مي نويسم و بگذار اينطور هم شده اندكي بغضم را آشكارا بروز دهم

آقاي غفارزادگان عزيز سلام
ديشب وقتي با هم صحبت كرديم خيلي دلم گرفت، دلم براي خودم گرفت ياد شما افتادم؛ ياد داود غفارزادگاني كه سال هاي شصت و هفت و شصت و هشت و وقتي ما -يعني من و ابراهيم و حبيب و هرمز- سوم راهنمايي و اول دبيرستان بوديم، هر هفته مجله سوره و سروش را مي گرفتيم و هيچ وقت نمي شد كه دور هم جمع نشويم و مجموعه سايه ها و شب دراز را دنبال نكنيم و بلند بلند نخوانيم. ابراهيم وقتي مارمالاد مارمالاد را مي خواند چقدر ذوق زده می شد

آقاي غفارزادگان عزيز
وقتي آمدم تهران، قبل از اين كه آدم ها را چنان كه هستند ببينم، توصيه خيرخواهانه دوست شاعري پشت سرم بود كه: تهران مي ري مراقب باش ها، همه اژدها هستن، تكان بخوري مي خورنت. اين بود كه با اين دعاي خير هيچ كس را تا عكسش به من ثابت نشود مار و مهربان نديدم و همه را چنان ديدم كه به من شناسانده بودند؛ گيرم خيلي جاها هم راست گفته بود، اما هيچ وقت يادم نمي رود چقدر خوشحال شدم وقتي آمدم پيش تان. يادتان هست؟ آمده بودم باهاتان براي آفتاب امروز گفتگو كنم و شما آنجا با لهجه شيرين تركي تان كه اتفاقا دوست داشتني ترتان مي كرد من را گرفتيد به باد كتك با كلمه هايتان. سر در نمي آوردم چه مي گفتيد. عصبي شده بودم. آمده بودم به شما بگويم كه كسي كه سال ها قبل، شما را مي خوانده حالا آمده دست تان را ببوسد و كيف كند و برگردد به قزوين و به ابراهيم و حبيب و هرمز بگويد: ديدمش، مثل داستان هايش بود. اما بعد از نيم ساعت حرف زدن و فحش شنيدن تازه فهميدم چه مي گوييد: تو توي روزنامه مناطق آزاد ما را دولتي خوانده اي؟
وقتي فهميدم كه اشتباه مي كنيد خواهش كردم سيگاري به من بدهيد. آقاي الماسي، نويسنده كودك و نوجوان هم اتاق شما بود، در همان اتاق طبقه چهارم كمك آموزشي وزارت آموزش و پرورش. سيگارتان مونتانا بود. درسته؟ گفتم اشتباه مي كنيد و بعد هم گفتگو كردم با شما و آمدم بيرون. البته حاضر به گفتگوي حضوري نشديد و سوال از من گرفتيد و آن وقت ها كه مغرور بودم به گفتگوي حضوري كردن، وقتي ديدم جواب تان كتبي است و گفتگو جان ندارد، حتي باز آن غرور اجازه نداد گفتگو را به اسم خودم چاپ كنم. عذر مي خواهم

آقاي غفارزادگان
وقتي كتاب محمدآصف سلطان زاده اتفاقي گيرم آمد و خواندمش، داشتم پر در مي آوردم. روز بعدش براي به گمانم براي تحويل دادن كتاب صائب تبريزي پيش شما آمده بودم كه وقتي پرسيديد چي خواندي تازگي؟ گفتم در گريز گم مي شويم آصف را
و وقتي شنيدم شما هم از آن خوش تان آمده چقدر كيف كردم. چقدر نزديك تر شدم به شما و چقدر بيشتر دوست تان داشتم

يك چيز ديگر
يادتان هست وقتي مجموعه داستان من منتشر شد زنگ زديد و گفتيد: باور نمي كردم بتوني خوب بنويسي پسر! درست كه ابن بطوطه و صائب تبريزي را براي ما نوشتي اما فكر نمي كردم بتوني داستان هم بنويسي
مي دانيد داشتم پر در مي آوردم. دو ساعت و نيم آن شب تلفن ما طول كشيد و با نقد شفاهي شما تازه داشتم به ارزش داستان هايم پي مي بردم

اين ها را يادتان هست يا نه؟
هميشه با حرف زدن هاي شما جان گرفته ام، قدرت گرفته ام، احساس كرده ام تنها نيستم در تهران، احساس كردم يك نفر ديگر هم هست كه من روستايي را درك كند، وقتي مي گفتيد تو هم مثل من شهرستاني هستي... مي خواستم پيشاني تان را ببوسم، گيرم چند بار هم اين كار را هم كردم اما باور كنيد ... دوست تان دارم

وقتي ارديبهشت امسال آن ماجراي احمقانه شروع شد، به جان دخترم اصلا قصد من شما و يا دوستاني كه از اين جايزه را گرفتند نبود، منظور من سيستمي بود كه اينطور شما و نويسنده هاي ديگر را به بازي گرفته بود. اما دوست يا دوستان محترمي آن طور توانستند به بازي بگيرند نوشته من را و به اسم من آن چيزها گفتند و اين وسط آن كارها كردند و ... شما بي خبر نيستيد از اين ها. يادتان مي آيد روزي ده بار به خانه تان زنگ مي زدم كه صدايم را بشنويد تا بگويم آقاي غفارزادگان به شرافتم قسم اين ها دارند هم شما را بازي مي دهند هم من را. من اگر حرفي داشتم در وبلاگم نوشتم و آنقدر از آن چيزها كه آن ها به آن مي نازند دارم كه پيغام به اسم ناشناس ننويسم و در خفا نگويم و ... يادتان مي آيد؟

ديشب كه با شما حرف زدم، آرام خوابيدم. آرام آرام و فقط به فكر بيماري شما بودم و اين كه آيا مي توانم هنوز دعا كنم؟
tadaneh AT gmail DOT com
پنجشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۵
راستي چرا ما آدم ها اين جوري هستيم؟
علي عبداللهي را اولين بار نه سال قبل وقتي رفته بودم صدا و سيما و سعي داشتم با نزديك شدن به موسي بيدج، مترجم زبان عربي، كاري آبرومند براي يك عمر زندگي بي دغدغه پيدا كنم. ديدم. موسي بيدج آن وقت ها مسوول بخش ادبيات راديو فرهنگ بود. شغلي كه پس از او به عبدالرضا رضايي نيا، شاعر و مترجم زبان عربي و بعد پدرام پاك آيين رسيد، البته نمي دانم با رفتن پاك آيين به كتاب هفته طي يك ماه گذشته، چه كسي صندلي نه سال قبل موسي بيدج را اشغال كرده است
القصه، اولين بار علي عبداللهي را همان جا ديدم؛ پيش موسي بيدج. به من جوان بيست و دو ساله آن زمان حق بدهيد كه ناراحت بشوم و احساس كنم يك شغل در جهان مانده كه قرار بود موسي بيدج لطف كند و به من بدهد و نون و آب دارم بكند حالا كسي پيدا شده به اسم علي عبداللهي و مي خواهد هاپولي اش كند؛ خنده دار است اما لطفا نخنديد
نمي دانم بخاطر اين كه موسي بيدج را مي دانستم كرد است يا قيافه محكم و پيچيده و نگاه خشن وغيرقابل نفوذ علي عبداللهي، كه باعث شد فكر كنم كرد است و بيشتر از او بدم بيايد. گيرم كه چند سال بعد فهميدم از پدربزرگ مادري كرد هستم و رانده شده از تركيه و ساكن در ماكو و... ولي اين ها هم باعث نشد علي عبداللهي را دوست بدارم
بعد هم گاهي او را با رسول يونان و بروبچه هاي نشر نارنج بايد ديده باشم در انقلاب و آن حراجي كتاب كه يونان بود و جماعتي ديگر، يادم نيست و فقط اين ها را يادم هست كه هر وقت اين علي عبداللهي، شاعر و مترجم زبان آلماني را مي ديدم حالم از او بد مي شد؛ با تبختر و پرطمطراق و غيرقابل نفوذ. بدتر از آن اين كه سالي هم صدتا كتاب ترجمه و شعر مي فرستاد بازار. باور نكردني بود با خودم مي گفتم يا اين مترجم نيست يا دارد كتاب سازي مي كند. حتي وقتي در مجله دوات يكي به ترجمه هايش گير داد و بعد عبداللهي دفاع كرد و سر آخر آلماني دان ها گفتند عبداللهي درست مي گويد و ترجمه هايش خوب است، دنبال ماجرا را گرفته بودم
حتي وقتي فهميدم با شهرام رحيميان، نويسنده اي كه نمي دانم آيا او را فقط براي داستان هايش دوست دارم يا قيافه اش يا مهرباني اش، در ارتباط است باز نتوانستم با اين علي عبداللهي با صدمن عسل نتوان خورد، ارتباط بگيرم
شعرهايش را مي خواندم و خوشم مي آمد، اما به خودم مي گفتم آدم مگر مي تواند چند كار را با هم و همزمان انجام دهد، يا شاعر باش و يا مترجم
ترجمه هايش را مي ديدم و مي گفتم يك آدم چقدر مي تواند توان داشته باشد
حتي وقتي سه سال و چند ماه قبل با سيامك گلشيري كه در گفتگوي تمدن ها كار مي كرد تماس گرفتم تا داستاني براي كيش فردا بفرستد فهميدم با علي عبداللهي همكار است، شعرهاي عبداللهي را هم برايم فرستاد اما نمي دانم چرا رغبت نكردم درست نگاه شان كنم
ببخشيد اين اعترافات بدجوري دارد حالم را بد مي كند! حالا كه فكر مي كنم مي بينم بي دليل از او بدم مي آمد. من اصلا يك كلمه هم با او صحبت نكرده بودم. چطور مي توانستم اينطور از او بدم بيايد. فقط بخاطر آن كه اولين بار پيش بيدج او را ديده بودم؛ اگرچه هيچ وقت نه بيدج و نه هيچ كس ديگر نتوانستند مرا در پيدا كردن زندگي بي دغدغه كمك كنند
با اين نوشته دارم چكار مي كنم؟ خودم را تخريب مي كنم؟ از علي عبداللهي عذرخواهي مي كنم يا اين كه ...؟
مي دانم دليلش چيست. دليلش را بايد در خودنوشت ستون سمت چپ وبلاگ علي عبداللهي بخوانيد. چيزي كه باعث شد من از خودم خجالت بكشم و با اين نوشته آشكار رسما از او عذرخواهي بكنم
tadaneh AT gmail DOT com
سه‌شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۵
نویسندگان روزنامه نگار یا روزنامه نگاران نویسنده؟
گابریل گارسیا مارکِز رمان‌نویس، روزنامه‌نگار، ناشر و فعال سیاسی کلمبیایی است... ادامه
اریک آرتور بلر با نام مستعار جورج اورول نویسنده و روزنامه‌نگار انگلیسی بود... ادامه
ژان پل ســارتر در حـــوزه های گوناگون از نمایشنامه نویسی تا روزنامه نگاری و نقد ادبی فعالیت کرده ... ادامه
آلبر کامو گذشته از کار روزنامه نگاری در فرانسه به نوشتن داستان و نمایش دست زد ... ادامه
ارنست همینگوی از نویسندگان برجسته امریکایی خبرنگار گاهنامه استار بود... ادامه
ماریو بارگاس یوسا،‌ نویسنده معروف پرویی مدتی عنوان روزنامه نگار در بخش اسپانيايي خبرگزاري فرانس پرس مشغول به كارشد... ادامه
ژوزه ساراماگو، پس از مدتی نیز به مترجمی و نویسندگی در روزنامه ارگان حزب کمونیست پرتغال مشغول شد... ادامه
اورهان پاموک نویسنده و رمان‌نویس اهل کشور ترکیه و برنده جایزه نوبل در رشته ادبیات علاوه ‌بر معماری دررشته روزنامه‌نگاری نیز مشغول به تحصیل شد... ادامه
درباره ادونيس، شاعر، مترجم ، روزنامه نگار، استاد دانشگاه و متفکر حرف بسيار است ...ادامه
محمود درویش، شاعر برجسته عرب فعالیت خود را با روزنامه نگاری آغاز کرد... ادامه
اوریانا فالاچی، روزنامه نگار، نویسنده و مصاحبه گر سرشناس ایتالیایی درگذشت... ادامه
***
جلال آل احمد روزنامه‌نگار و داستان‌نویس ایرانی... ادامه
احمد شاملو شاعر، اديب، مترجم و روزنامه نگار ایرانی ... ادامه
مجله کارنامه با سردبیری هوشنگ گلشیری، نویسنده نامدار ایرانی، منتشر می شد... ادامه
عمران صلاحی، شاعر و نویسنده ‌ ی طنزپرداز و عضو کانون نویسندگان ایران بیش از چهل سال از عمر خود را وقف روزنامه نگاری، سرودن شعر و نقد و بررسی ادبیات کرد ... ادامه
***
عباس معروفی - نویسنده و سردبیر مجله توقیف شده گردون...ادامه
شهریار مندنی پور، نویسنده و روزنامه نگار سردبیر مجله عصر پنجشنبه است... ادامه
علی اصغر شیرزادی، نویسنده و روزنامه نگار، بازنشسته روزنامه اطلاعات و سردبیر مجله دوران است... ادامه
منصور کوشان،‌ نویسنده و روزنامه نگار،‌ سردبیر مجله توقیف شده تکاپو و آخرین سردبیر مجله آدینه بود... ادامه
امیرحسن چهلتن،‌ نویسنده مدتی سردبیر سایت سخن بود ... ادامه
فرخنده آقایی، نویسنده مدتی جزء شورای سردبیری و مدتی نیز سردبیر سایت سخن بود... ادامه
میترا الیاتی، نویسنده و مدیر مجله اینترنتی جن و پری
میترا داور، نویسنده و مدیر مجله اینترنتی مرور
محمد بهارلو، نویسنده و مدیر مجله اینترنتی دیباچه
منصور یاقوتی، نویسنده مسوول صفحات ادبی مجله ندای جامعه کرمانشاه ... اینجا
امین فقیری، نویسنده و روزنامه نگار روزنامه عصر شیراز... اینجا
جعفر مدرس صادقی، نویسنده و مطلب نویس روزنامه شرق... اینجا
جواد مجابی،‌ نویسنده و شاعر و مسوول صفحات ادبی روزنامه اطلاعات قبل از انقلاب... اینجا
مهناز کریمی، نویسنده و روزنامه نگار... اینجا
فرخنده حاجی زاده،‌ نویسنده و سردبیر مجله بایا.. اینجا
فتح الله بی نیاز، نویسنده و منتقد مطبوعاتی... اینجا
سید مهدی شجاعی، نویسنده و سردبیر مجلات مختلف از جمله نیستان... اینجا
محمد ایوبی،‌ نویسنده و سردبیر مجله اینترنتی خزه... اینجا
ساسان قهرمان، نویسنده و سردبیر مجله سپیدار... اینجا
رضا قاسمی، نویسنده، نمایشنامه نویس و مدیر مجله اینترنتی دوات... اینجا
محمد محمدعلی،‌ نویسنده و روزنامه نگار... اینجا
و نویسندگان و روزنامه نگاران نسل جدید: *حسین سناپور * حسین مرتضاییان آبکنار * رسول آباديان* پيمان اسماعيلي * حجت بداغي*احمد غلامی* رضا امیرخانی* آرزو خمسه کجوري*مصطفی رستگاری * مريم رئيس دانا * رضا زنگي آبادي * سپيده شاملو *مظاهر شهامت* حسن شهسواري * سجاد صاحبان زند * ليلا صادقي * علي‌اصغر عزتي پاك* بهناز عليپور گسکري * محسن فرجي* حسن فرهنگي * سيامك گلشيري * پاكسيما مجوز * مهسا محب علي * محمدحسين محمدي * كامران محمدي * حسن محمودي* عليرضا محمودي ايرانمهر* مصطفي مستور* يلدا معيري* شهريار وقفي پور* پيمان هوشمندزاده* مهدى يزدانى خرم* جابر تواضغي* مریم یوشی زاده و یوسف علیخانی
***
لطفا این لیست را کامل کنید
***
در همین رابطه
غزلداستان: ملاحظاتی درباب داستان نویسان روزنامه نگار... اینجا
گفتار سبز: شاعران روزنامه نگار را فراموش كرده ايد... اينجا
زیر درخت انجیر: نویسنده روزنامه نگار یا روزنامه نگار نویسنده؟...اینجا
***
سلسله گفتگوهاي خبرگزاري فارس با صاحبنظران دراين باره
بعضي نويسنده‌ها در مرحله روزنامه‌نگاري مي‌مانند
امين فقيري: روزنامه‌نگاري براي يك نويسنده مثل مشق و تمرين است، اما بعضي‌ها در مرحله تمرين مي‌مانند و نمي‌توانند رشد كنند
نثر روزنامه‌نگاري امروز كمكي به ادبيات فارسي نمي‌كند
محمد بهارلو: خصلت اصلي روزنامه‌نگاري معاصر ما نثر معيار است و نثر معيار نثر بي‌رنگ و بي‌طعمي است كه با نثر قصه خيلي فرق مي‌كند
توهم روزنامه‌نگاري امروز ايران كمكي به ادبيات نمي‌كند
رسول آباديان: متأسفانه روزنامه‌نگاري در ايران تا حدودي آميخته به نوعي توهم و خودبزرگ‌بيني است كه ناشي از عدم شناخت كافي از مقوله روزنامه‌ندارند
نويسندگان با روزنامه‌نگاري رؤياي نوشتن را فراموش مي‌كنند
حسين قندي: متأسفانه در ايران خيلي از كساني كه قريحه نويسندگي دارند رؤياي نوشتن و نويسندگي را طي كار روزنامه‌نگاري فراموش مي‌كنند
تأثير روزنامه‌نگاري بر داستان‌نويسي فارسي
محمدحسن شهسواري: اكثر نويسندگاني كه در قبل از انقلاب به كار روزنامه‌نگاري مشغول بوده‌اند، در يك نشريه‌ ادبي كار مي‌كردند
يوسف عليخاني: هيچ‌وقت نشده زمان تنظيم خبري،‌ پياده كردن نوار مصاحبه‌اي،‌ نوشتن گزارشي يا ترجمه خبري،‌ از تكنيك‌هاي داستان‌نويسي استفاده كنم چنان كه هيچ‌وقت عكس اين هم اتفاق نيفتاده. زمان روزنامه‌نگاري، روزنامه‌نگاري كرده‌ام و زمان داستان‌نويسي،‌ داستان‌نويسي و زمان ترجمه،‌ ترجمه. به گمان من هر كدام از اين مقوله‌ها براي خود نثر خاص خود را دارند. شما نمي‌توانيد با نثر داستاني،‌ خبر بنويسيد. چنان كه زمان نوشتن هم نمي‌توانيد از آن نثر خشك ژورناليستي استفاده كنيد...ادامه
tadaneh AT gmail DOT com
پنجشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۵
بعد از عرب ها، ترک ها هم جایزه ادبی نوبل را گرفتند
اورهان پاموک برنده جایزه نوبل ادبی 2006 شد اورهان پاموک، نویسنده پنجاه و چهار ساله ترک،‌ برنده جایزه نوبل ادبی 2006 شد
نمی دانم چرا ولی خوشحالم،‌ خوشحالم و جایزه گرفتن پاموک نوید خوبی می دهد که دیر نیست یکی از نویسندگان ایرانی هم به این زودی ها جایزه نوبل را از آن خودش بکند
شاید اگر آدونیس یا آسیه جبار این جایزه را می گرفتند اینقدر خوشحال نمی شدم که پاموک را خوشحال شده ام
نمی دانم چرا ولی خوشحالم، خوشحالم کسی این جایزه را گرفته که به ایران سفر کرده، اگرچه سرقرارش نماند تا دولت آبادی که رفته بود فرودگاه بدرقه اش،‌ او را ببیند
خوشحالم کسی این جایزه را گرفته که قزوین و اصفهان در آثارش جایگاه خاصی دارند
و خوشحالم این یکی را لااقل می شناختیم پیش از آن که برنده بشود به هرحال چندتایی از رمان هایش ترجمه شده به فارسی
امیدوارم مترجمان خوب ترک زودتر شروع کنند و به خوبی پاموک را به فارسی زبانان معرفی کنند تا پاموک را تنها به این دلیل نشناسیم که نویسنده ای مشکل دار بود، با دولت ترکیه درگیر بود،‌ بارها جنجال درست کرد به دلیل نظراتی که داده بود درباره کشتار ارامنه و ... امیدوارم زودتر ترجمه کنند تا بیشتر دقت کنیم و ببینیم چه چیزی باعث شده این جایزه را به پاموک بدهند، آیا چون غربی ها شهری نوشته؟ یا این که نه نوشته های بومی و شرقی اش دل آن ها را ربوده است
و سرآخر خوشحالم زندگی نویی در قلعه سفید آغاز شده برای پاموک
***
درباره برنده جایزه نوبل ادبی 2006
ستاره جدیدی در شرق درخشیده است ... اینجا
نقد علیرضا سیف الدینی بر رمان زندگی نو نوشته اورهان پاموک ... اینجا
پاموک به هیچ وجه مقلد نیست... اینجا
اورهان پاموك برنده جایزه صلح ناشران آلمان ... اینجا
من نوشته های اورهان پاموک را بسیار دوست دارم ... اینجا
دو رمان دیگر از اورهان پاموک به فارسی ترجمه شده... تبریک به ارسلان فصیحی
با کتاب "نام من قرمز است" به شهرت رسید ... اینجا
نگاهی به "نام من قرمز است" از اورهان پاموک ... اینجا
نگاهی به "زندگی نو" از اورهان پاموک ... اینجا
رمان استادانه ی اورهان پاموک با تصاویر جادویی از استانبول ... اینجا
مصاحبه با اورهان پاموک جهاني ترين رمان نويس ترک... اینجا
گزارشی درباره اورهان پاموک ... اینجا
فهرستی از کتاب های برنده جایزه نوبل ادبی 2006 ... اینجا
معمولا اتفاقات مهم ادبی را در دوردست می جوئیم ... اینجا
گفتگوي مهدي يزداني خرم با اورهان پاموک ... اینجا
داستان آدم های مشهور نوشته پاموک ترجمه مژده دقیقی... اینجا
نقد و بررسی داستان آدم های مشهور... اینجا
تاكنون نديده‌ام كه كسي از ترجمه‌هاي من ايراد گرفته باشد... گفتگو با ارسلان فصیحی
***
برنده جایزه نوبل امسال از نگاه وبلاگ نویسان
حالا می توان او را یک نویسنده ثروتمند دانست ... اینجا
از مدت ها قبل مغضوب دولت ترکیه بود... اینجا
عکس هایی از برنده جایزه نوبل امسال ... اینجا
داستان خوب آن است که مثل قصه های کودکان آغاز شود، مانند کابوس هراس انگیز ادامه یابد و مانند قصه ای عاشقانه به جدایی و درد و اندوه پایان گیرد... اینجا
ترجمه مقاله‌ای از اورهان پاموک... اینجا
پيش از اين اورهان پاموك رو نمي شناختم... اينجا
*** قلعه سفید نوشته اورهان پاموک ترجمه ارسلان فصیحی
قلعة‌ سفيد
اورهان‌ پاموك
ترجمه ارسلان‌ فصيحي‌
در قرن‌ هفدهم‌، راهزنان‌ ترك‌ جواني‌ ونيزي‌ را اسير مي‌كنند و به‌ استانبول‌ مي‌آورند. او كه‌ مدعي‌ است‌ از نجوم‌، فيزيك‌ و نقاشي‌ سررشته‌ دارد، بردة‌ استادي‌ ترك‌ مي‌شود ... ادامه

زندگی نو نوشته اورهان پاموک ترجمه ارسلان فصیحی

زندگي‌ نو
اورهان‌ پاموك‌
ترجمه ارسلان‌ فصيحي‌
زندگي‌ نو رمان‌ پرجوش‌ و خروش‌، تغزلي‌ و سحرآميزِ اورهان‌ پاموك‌ با اين‌ كلمات‌ آغاز مي‌شود: «روزي‌ كتابي‌ خواندم‌ و كل‌ زندگي‌ام‌ عوض‌ شد.» زندگي‌ نو سرگذشت‌ قهرماني‌ است‌ كه‌ تحت‌ تأثير يك‌ كتاب‌ قرار مي‌گيرد ... ادامه
***
کتاب قلعه سفید یک بار نیز با نام دژ سفید و با ترجمه فرهاد سخا و علی کاتبی به وسیله نشر مرغ آمین به چاپ رسیده است
***
الروائى التركى أورهان باموك يفوز بجائزة نوبل للآداب 2006 ... هنا
***
The Nobel Prize in Literature goes to Orhan Pamuk "who in the quest for the melancholic soul of his native city has discovered new symbols for the clash and interlacing of cultures". cleik here
***
سایت اختصاصی اورهان پاموک ... اینجا
***
بازتاب اعطاي نوبل ادبيات به پاموك در تركيه ... اینجا
اورهان پاموك: مي‌خواهم زندگي قبلي‌ام را ادامه دهم
گاردين: سبك آثار اورهان پاموك به آثار كافكا، خورخه لوييس بورخس و ماركز شبيه است
نگاهي به زندگي نويسنده‌ي جنجالي ترك
بر حسب تصادف ، كميته نوبل انتخاب اورهان پاموك را به عنوان برنده نوبل ادبيات 2006 در روزي اعلام كرد كه مجمع ملي فرانسه يك قانون در محكوميت تركيه براي انكار كشتار ارامنه را تصويب كرد... اینجا
دولت‌آبادی و پاموک, بخت‌هاي اول نوبل ادبيات
***
فارس: مترجم آثار «برنده جایزه نوبل» در ایران: ترجمه آثار «اورهان پاموک» بسیار دشوار است
ملت: اورهان پاموک برنده نوبل ادبیات شد
همشهری: اورهان پاموک برنده جایزه نوبل ادبیات 2006
میراث فرهنگی: نوبل ادبی به پاموک رسید
دویچه وله فارسی: اورهان پاموک برنده جایزه نوبل ادبیات
ایرنا: نوبل ادبیات، امسال به اورهان پاموک ترکیه‌ای تعلق گرفت
مهر: اورهان پاموک برنده نوبل ادبیات شد
فارس: «اورهان پاموک» برنده جایزه نوبل ادبیات شد
بی بی سی فارسی: اورهان پاموک برنده جایزه ادبیات نوبل شد
ایسنا: اورهان پاموک برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات 2006 شد
میراث فرهنگی: نامزدهای نوبل ادبی در رقابتی تنگاتنگ
محافل ادبی استکهلم بر خلاف نشریات سوئدی، شانس اورهان پاموک را نسبت به ماریو بارگاس یوسا برای دریافت جایزه نوبل ادبی بسیار پایین تر می دانند. این محافل در عین حال احتمال برنده شدن فیلیپ راث و آدونیس را نیز بسیار بالا در نظر گرفته اند. »
tadaneh AT gmail DOT com
چهارشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۵
اول مهر نيست مگر؟
خوشحالم كه خوشحالم. خوشحالم كه اول مهر است كه يادم مي افتد اول مهر 60، آقاي شعباني آمد ميلك و همه به صف شديم و "انجز انجز انجز وعده نصر نصر نصر عبده لا شريك لاشريك لاشريك له انجز وعده ونصر" خوانديم و هيچي نفهميديم و آقاي شعباني را فقط براي اين دوست داشتيم كه گفتند مال دهات آن طرف است و درس خوانده و حالا معلم شده و ما هم دوست داشتيم معلم بشويم؛ براي همين هم هميشه آقاي شعباني را دوست داشتيم
خوشحالم كه اول مهر است. اول مهر 61 آقاي سبكرو از تاكستان آمد. هنوز نيامده گفتند همنام من است. خوشحال شدم و آقاي يوسف سبكرو را دوست داشتم و مي خواستم مثل او بشوم
خوشحالم كه اول مهر 62 است و همه كوچ كرده ايم قزوين. مادرم من را مي رساند دبستان دهخدا. همان اولش راه را يادم مي دهد. دلشوره دارم مي ترسم گم شوم مي گويند ميرزا امين و ميرزا آقا، پسران مشدي لطيف ميلكي هم دهخدا مي آيند. مي مانيم. شيفت ما فرق دارد. قلبم تند تند مي زند. مدرسه دهخدا. شيرمال يك توماني هم نمي چسبد. مادرم مي رود يا نشان مي دهد كه رفته. من مي ترسم اما دوست دارم معلم بشوم و برگردم ميلك
خوشحالم كه اول مهر 63 است و من كلاس چهارم هستم. خانم معين پارسال خوب آشنايم كرد با زندگي. اول از همه پرسيد با شيخ قدرت عليخاني نسبتي داري؟ پرسيدم نسبت يعني چي؟ اسماعيل، مبصر كلاس و همسايه عمه مهين گفت: يعني فاميل تانه؟ گفتم نه خانم و هنوز هم كه هنوز است مي گويم نه بخدا. تا به حال حتي يك بار هم او را نديده ام كه كاش مي ديدمش. كاش يك جوري خودم را به اين ها وصل مي كردم و كاش به شيخ و قدرت نزديك مي شدم
مهر 65 و 66 و 67 و 68 و ... هم گذشت. دبستان دهخدا جايش را داد به مدرسه شهيد قدوسي و همچنان "انجز انجز" خوانديم و نفهميديم كه يعني چي و بعد دبيرستان بخارايي و بعد دانشگاه تهران و بعد... همه اش كه شد بعد
ساينا هنوز وقت مدرسه اش نشده و تا چند ماه ديگر پنج سالش تمام مي شود ولي قرار است از امروز برود كلاس موسيقي. از امروز ساعت 3. همزماني اول مهر و كلاس و ... خوشحالم كه خوشحالم؟
چرا معلم نشدم؟ چرا به قول مادرم كه مي گفت " پسر، تو دستت مثل خانم معلما مي مونه، آخرش بايد معلم بشي" راست مي گفت چون تميز بودم و پشت دست هايم ترك ترك نمي شد و سفيد مانده بود، اما چرا معلم نشدم. يعني گذاشتند و نشدم؟ چرا هنوز دوست دارم درست بدهم؟ حالا كه ديگر وقت استخدام گذشته و ديگر سي و دو سال من هم دارد پر مي شود. كار؟ كار ثابت؟ حقوق؟ استخدام؟ دخترم؟
با همه اين ها داستان چه مي شود؟
خوشحالم كه با اين همه هنوز مي نويسم و هنوز مي توانم بنويسم و هنوز مي خواهم كه بنويسم و هنوز داستان هاي چاپ نشده زيادي دارم و هنوز
tadaneh AT gmail DOT com
باغ هايي با قصه و زبان
حميدرضا نجفي نويسنده مجموعه داستان باغ هاي شني مجموعه داستان "باغ هاي شني" نوشته حميدرضا نجفي را تازه تمام كردم. قبلا دو داستان از اين نويسنده خوانده بودم. يكي در كارگاه گلشيري و يكي در مجله ادبي قابيل وحتي مي دانستم بقيه داستان هاي مجموعه هم در حال و هواي اين داستان هاست و ادبيات خاصي دارد اما فرصت نكرده بودم بروم كتابش را بخرم تا ديروز كه از همين شهركتاب آرين خريدم. تمام ديروز مشغول خواندن اين كتاب بودم
داستان هاي"باغ هاي شني" نوشته حميدرضا نجفي، از آن دسته داستان هايي هستند كه به قول كورش اسدي هم زبان دارند و هم قصه
هيچ وقت يادم نمي رود دوشنبه 12 خرداد 1382 يادداشتي از كورش اسدي را به نقل از وبلاگش در ... و قابيل هم بود، منتشر كردم. اسدي در آنجا بحث خوبي را پيش كشيده بود درباره اين كه"هيچ داستاني تو دنيا بدون قصه موفق نيست
قصه با كلمات پيش مي رود
كلمه يعني زبان. يعني نثر
هر قصه زبان خاص خودش را دارد
ادامه
بعد از مدت ها خواندن اين كتاب عجيب حس و حال خوبي به من داد. كاش همه كتاب ها اندكي مثل "باغ هاي شني" ما را به دنيايي ديگر ببرند تا اين همه تكرار نبينيم
گاهي هنگام خواندن داستان ها فكر مي كردم نجفي چقدر در ساخت اين جملات زحمت كشيده؟ چقدر ميان آدم هايي شبيه شخصيت هاي داستان هايش رفته و چقدر داستان ها را تراش داده؟ چقدر نياز داريم به نويسنده هايي نكته بين و ريزبيني مثل نجفي تا آدم هاي مختلف اين جامعه شناسايي شوند. زماني خود من با خواندن داستان هاي آصف سلطانزاده جسارت پيدا كردم و رفتم و نشستم و فقط درباره آدم هايي نوشتم كه مي شناسم شان، لمس شان كرده ام و گاهي دلم برايشان تنگ مي شود. گيرم در داستان هاي اولم تجربه هاي سختي كردم كه گاه باعث از دست دادن خواننده هايم شد؛ مثلا تاكيد به استفاده بيش از اندازه از زبان تاتي در داستان ها. خوشبختانه اين اتفاق ديگر در داستان هاي مجموعه جديدم نيفتاده. آدم ها و فضا همان آدم ها و فضا هستند اما به جاي زبان تاتي، لحن اين آدم ها را گرفته ام
نجفي در "باغ هاي شني" هم لحن را گرفته و هم زبان را؛ زبان آدم هاي زندان و به قولي داش مشدي هاي امروزي. كساني كه متفاوتند با متن كلي جامعه. گاهي البته فكر مي كردم زياده روي كرده اما وقتي دوباره مي خواندم مي ديدم نه بار اول اذيتم مي كند
من منتقد نيستم كه ايراد بگيرم يا نان قرض بدهم به نجفي، اما به عنوان كسي كه مي نويسم خيلي از لحظات به او حسودي ام مي شد كه چه خوب توانسته بود شخصيت ها و فضاها را دربياورد
tadaneh AT gmail DOT com
من جايي پيغام نمي گذارم
اين روزها ايميل برايم زياد مي آيد چون وبلاگم "پيغام گير" ندارد. اصلي ترين بحث اين ايميل ها هم اين است كه تو با برداشتن پيغام گير يا به قول آن ها كامنت بي احترامي كرده اي به شعور خواننده ها و كساني كه دوست دارند درباره نوشته ها اظهار نظر كنند
همين جا عذر مي خواهم از تمام كساني كه گاه وسوسه مي شوند پيغام بگذارند اما با جاي خالي پيغام گير روبه رو مي شوند و مي بينند كه در آنجا فقط آدرس ايميل نوشته شده . خودم را جاي آن ها مي گذارم. من هم بودم ايميل نمي زدم
اما بياييم اندكي روراست باشيم. بياييم اندكي صحبت كنيم. چند وبلاگ نويس مي شناسيد كه با معضلي به نام كامنت هايي با نام مستعار و توهين و بي احترامي و ناسزا و ... روبه رو نشده باشند؟ اين كامنت ها را چه كساني مي گذارند؟
مثلا من كه وبلاگم نهايت صد نفر بازديدكننده دارد و مي دانم طيف خوانندگانم چه كساني هستند. وقتي پيغام اين چنيني مي ديدم شك ام به كي مي رود؟ جز به ده بيست نفري كه دور و بر من هستند و مثلا لحن و علايق من را مي شناسند
واقعا هيچ وقت فكر كرده ايد چرا اين آدم ها اين كار را مي كنند؟ گيرم دو روز، نه دو ماه، نه دو سال، نه ده سال، نه بيست سال ديگر بفهميد طرف كي بوده، فكر مي كنيد چه خواهد گفت؟ جز اين كه : مي سوختم وقتي موفقيتت رو مي ديدم
نمي تونستم تحمل كنم كه تو داري مي ري جلو و من عقب موندم
كاشكي يه كم بيشتر به من توجه نشون مي دادي
تو از دهات تون بلند شده و آمده بودي و براي خودت دم و دستگاه به هم زده بودي و من كونم مي سوخت
من، من، من، من ... و
هزار جمله شبيه اين
آن وقت شما چكار مي كنيد؟ فكر مي كنيد دعوايش مي كنيد؟ توي گوشش مي زنيد؟ حالا كه فهميده ايد شكايت مي كنيد؟ يا اين كه نه دل تان مي سوزد و احساس ترحم و بعد هم بخشش؟
تجربه به من ثابت كرده نه توان دعوا كردن دارم، نه توي گوش كسي زدن و نه شكايت كردن، خودم را ارضا مي كنم با بخشيدنش
وقتي اين همه ماجرا كش و قوس دارد
وقتي جز برخي وبلاگ ها مثل بلاگفا امكان كنترل پيغام ها وجود ندارد
وقتي به مدير بلاگفا هم زنگ بزني و بگويي كه آقا اين پيغام ها را كي گذاشته و بگويد نمي داند
وقتي حتي شكايت هم بكنيد به شما بگويند فقط آ اس پي اش معلوم است
وقتي نتوانيد كاري بكنيد
بهتر نيست كامنت تان را ببنديد؟
من البته فقط به همين اندازه هم بسنده نكرده ام. من آدم محافظه كاري هستم و بعد از چهار پنج سال زهر خوردن از آدم هاي بزرگواري مثل همان ها كه چند ماه قبل، آن مكافات را براي من درست كردند، ديگر در هيچ وبلاگ يا سايتي پيغام هم نمي گذارم
چرا؟
چون همين آدم هايي كه درباره شان با هم حرف زديم فقط پيغام گير شما را اشغال و با ياوه هاي خود پر نمي كنند، بلكه وقتي در اينجا را بسته ديدند مي روند به سايت ها و وبلاگ هاي ديگر و شروع به لجن پراكني به اسم شما مي كنند
به همين دليل، من يعني يوسف عليخاني، يعني نويسنده وبلاگ تادانه امروز و ... و قابيل هم بود ديروز، يعني كسي كه زماني از گرداننده هاي مجله ادبي قابيل بوده، اعلام مي كنم در هيچ وبلاگ يا سايتي پيغام نمي گذارم و با هر كسي كاري داشته باشم، با فرستادن ايميل يا تلفن، كارم را انجام خواهم داد
خواهش مي كنم دقت كنيد
هر يوسفي، يوسف عليخاني نيست
هر عليخاني، يوسف عليخاني نيست
هر تادانه، درخت تادانه ميلك نيست
و هابيل ها فراوانند و چشم ديدن قابيل ها بايد كه كور، بايد كه بي پيغام گير، بايد كه زندگي در جنگل را آموخت
tadaneh AT gmail DOT com
گفتگو با خبرگزاری مهر درباره ادبیات جنگ
يوسف عليخاني: اگر خودي و ناخودي نباشد
بهترين رمان جنگ هم نوشته خواهد شد

خبرگزاري مهر: ادبيات، ادبيات است و جنگي و غيرجنگي كردن آن موضوعي كاملا ثانوي است
يوسف عليخاني، داستان نويس و محقق با عنوان كردن اين موضوع، گفت وقتي داستان يا رماني خوب نوشته شود، براي من خواننده هيچ فرقي نمي كند جنگي باشد يا غيرجنگي. من داستان مي خوانم و نگاه مي كنم كه ببينم چطور نوشته شده است
وي افزود: متاسفانه دولت و مسوولان به جاي اين كه از مقوله ادبيات و هنر، در شكل كلي آن حمايت كنند و باعث رونق هرچه بيشتر فرهنگ و هنر و ادبيات شوند، با اقدامات رسمي خود مانع نوشته شدن ادبياتي جدي در اين حوزه شده اند
نويسنده مجموعه داستان "قدم بخير مادربزرگ من بود" گفت: من هيچ ابايي ندارم درباره موضوعي بنويسم كه دوستش دارم و از آنجا كه همه ما با پوست و گوشت و استخوان خود جنگ را لمس كرده ايم، نوشتن از آن نيز مانند نوشتن از موضوعات ديگر برايم هميشه جدي بوده است، حتي يك بار نيز تجربه اي نيز در اين باره داشتم اما متاسفانه با افتادن در هزارتوي كاغذبازي و بيلان كاري و هزار مانع ديگر، هنوز منتشر نشده است
عليخاني خاطرنشان ساخت: عده اي كه هميشه و در هر كاري ماجراجو هستند و خود را همه كاره و قيم مي دانند عنوان مي كنند فقط كساني مي توانند از جنگ بنويسند كه جنگيده باشند؟ اين حرف از آن حرف هايي است كه باعث نوشته نشدن بهترين رمان با موضوع جنگ در ايران بوده است
اين نويسنده جوان اضافه كرد: نسل جديد نويسندگان با انقلاب به دنيا آمده اند، برخي كمتر از انگشتان يك دست از آن بزرگترند، خود من سه ساله بودم كه انقلاب شد، بعد جنگ، بعد صلح و بعد بازسازي و بعد دوم خرداد و بعد آمدن احمدي نژاد و بعد... خب من فرزند اين محيط هستم، چرا نبايد بنويسم؟ چرا نمي نويسم؟
يوسف عليخاني درباره چرا ننوشتن خود گفت: چون وقتي احساس مي كنم به من امر مي شود كاري بكنم، ناخودآگاه آن كار را انجام نمي دهم، حتي اگر با طمع پول و حق التاليف خوب هم بنويسم، كار خوبي نخواهد شد. من مي نويسم اما موانع نمي گذارد. آدم هايي هستند كه نمي گذارند. تماميت خواه هستند. مي خواهند ادبيات جنگ مال خودشان باشند. ادبيات دفاع مقدس مال خودشان باشد. ادبيات انقلاب مال خودشان باشد. مي خواهند
نويسنده مجموعه داستان آماده انتشار "اژدهاكشان" افزود: آقايان مسوول به جاي بال و پر دادن به عده اي خاص، به جاي رسمي كردن موضوع، به جاي به هزار كار كرده و هزاران اقدام نكرده، بيايند و فضا را براي نوشتن آزاد بگذارند. بگذارند ادبيات به معناي كامل خود جان بگيرد. وقتي چنين شد، ادبيات جنگ خوب هم خواهيم داشت. بهترين رمان جنگ هم نوشته خواهد شد و اين همه خودي و غيرخودي هم شكل نخواهد گرفت. خودي و غيرخودي را هم مسوولان بنده خدا ايجاد نمي كنند عده اي نويسنده مثل من درست مي كنيم چون مي خواهيم همه چيز مال خودمان باشد، چون فكر مي كنيم فقط ما نويسنده هستيم و بقيه حق ندارند در اين فضا نفس بكشند، حال آن كه غافليم همه ما كامل كننده هم هستيم و هيچ نويسنده اي جاي نويسنده ديگري را تنگ نمي كند
tadaneh AT gmail DOT com
من بودم و حبيب و ابراهيم؛ مهدي جليل زاده هست و ماكو و انجمن نويسندگان و ...داستان
من بودم و حبيب و ابراهيم، آن وقت ها ديگر هرمز نبود البت اولش بود اما بعد نورنبرگ گرفتيم و ازش جدا شديم؛ گمانم سال 69 بود چرا كه سال 70 ما سه نفر رفتيم هلال احمر تا نمايش "چهاردستان" را كار كنيم اونا بازي كنن و من مثلا كارگرداني كه بعد با جمشيد شمسي پور آشنا شديم و بعد سال 71 كه رفتيم سينماي جوان تا... اين ها چقدر توي سرم مي چرخند. راستي چند سال مان بود؟ من به زور شونزده هفده ساله بودم و ابراهيم يك سال بزرگتر از من و حبيب يك سال بزرگتر از ابراهيم. چقدر انرژي داشتيم. چقدر داستان مي نوشتم. ابراهيم نمايشنامه مي نوشت و حبيب از طرح هاي داستاني اش مي گفت كه تهديدش مي كرديم اگر ننويسد از او مي دزديم و هنوز هم كه هنوز است طرح دارد و نوشته نه. البته عكاسي را من و ابراهيم پيش از اين كه برويم سينماي جوان از او ياد گرفتيم. حالا كجان؟ يكي توي زندان چوبيندر كار مي كند و يكي توي سپاه قزوين... اي روزگار! از كي باهاشون تماس نگرفتم؟ نمي دانم
***
اين ها را قبلا هم يه گونه اي ديگر نوشته بودم حالا اين بار دليل نوشتنش چيز ديگري است،. اين كه با ديدن انرژي اين آدم عجيب سرشار مي شم. يك تنه توي به قول قورباغه، اقصي نقاط ايران داره كارش رو مي كنه و اصلا هم دغدغه اين رو نداره كه چون تهران نيست استعدادش كور شده. كتابش را منتشر كرده و مدير شده و دانشجو هم هست و ... سعي دارد داستان هم بنويسد
اين آدم را از اينجا شناختم. دنبال اصل ونسب خودم مي گشتم. توي اين گشت و گذار ها چند نفر را پيدا كردم كه ارتباط مان ادامه داشته. اول از همه مهدي جليل زاده را پيدا كردم كه باور كنيد هنوز تصويري از او نديده ام. تمام آشنايي ما خواندن چند داستان بوده و ديدن وبلاگ شخصي اش و البته انجمن نويسندگان ماكو كه او مديريتش را برعهده دارد
مهدي من را با شمسي فرجام آشنا كرد كه هنوز البته از او داستاني نخوانده ام و بيشتر زحماتم براي او بوده و دارد از آنجا درباره ايل جلالي - ايل پدربزرگ مادري ام- و طايفه اش خليكانلو تحقيق مي كند و تا به حال ليستي از كتاب ها و پايان نامه و ... را برايم فرستاده است
يك ماكويي ديگر را هم شناخته ام در اين گشت و گذار. كسي كه معروف است به زن متولد ماكو. درباره او بعدا مفصل خواهم نوشت. كسي كه نامش شهربانو موسوي است و الان هم خوشبختانه ايران نيست
اما مهدي جليل زاده: مدير خوبي است و داستان نويس كوشايي. مي داند كه بهترين داستان نويس دنيا هم باشد اما در كوچه پسكوچه هاي ماكو بماند ديده نخواهد شد براي همين با اينترنت دارد هم خودش و هم دوستانش را عاقبت بخير مي كند. پيش از آخرين تماس، تماس گرفته بود كه بروم ماكو و درباره صدسال تنهايي و ماركز صحبت كنم. همايش دست و پا كرده بود. گفتم خيلي هستند كه بهتر از من درباره ماركز و اين رمان مي توانند حرف بزنند و بعد تلفن فريدون حيدري ملك ميان و آن چند نفر را دادم. پيگير بودم كه ببينم برگزار شد يا نه كه گويا مطابق معمول نگذاشته اند. بگذريم بار آخري زنگ زد كه لطفا داستانم را در وبلاگ بخوان و نقد كن. خجالت كشيدم بگويم باور كن با اين كه كارم از زماني كه صبح چشم باز مي كنم اينترنت است و نيمي از روز را آنلاين هستم و يا دارم خبر مي خوانم يا ترجمه مي كنم يا تايپ مي كنم و با اين حال متنفرم از خواندن چيزي كه دوستش دارم. كلماتي كه هنوز دوست دارم به شكل كاملا سنتي بخوانم شان.داستان هاي خودم را هم چند سالي است روي كامپيوتر مي زنم اما براي ويرايش به هيچ وجه آنجا نمي مانم. پرينت مي گيرم و بارها و بارها باز با خودكار به جانش مي افتم. در هر حال مهدي جليل زاده زنگ زد يكي دو بار و به سختي رفتم سراغ داستان. خواندم و چند خطي سردستي همانجا برايش پيغام گذاشتم. امروز بعد از شايد يك هفته دوباره رفته بودم به وبلاگش. با كاري كه كرده و مي كند تحسينش كردم و گفتم كي مي گويد بايد رفت به فلان كافه و فلان جلسه و پيش فلان و بهمان آدم زانو زد تا داستان را ياد گرفت. استفاده از اينترنت را كساني مثل مهدي جليل زاده ياد گرفته اند و انجمن نويسندگان ماكو. نه من و ... كاري به خوب و بد بودن داستان هايشان ندارم. كاري كه مي كنند نتيجه خوبي خواهد داشت
قرار است وقتي "اژدهاكشان" منتشر شد بروم ماكو. شما هم مي آييد؟
tadaneh AT gmail DOT com
پنهان نمی کنم خوشحالی ام را
عزیز و نگار را كه بازخوانی می‌کردم اتاقم، یک سال، شده بود پر از نوار و نسخه های قدیمی ‌و پاره و پوره و بوی نم و کاغذ کاهی و رطوبت.‌ جالب این که زنم چیزی نمی‌گفت و من سیری ناپذیر دنبال یک خودخواهی بودم؛ این که چرا با این که الموتی هستم از این داستان بی خبر بودم؟ برای همین هم بود که آن چنان پیگیر و مداوم دنبالش را گرفتم. البته گاهی پیگیری،‌ خودش درهای تازه را باز می‌کند و یک زمان به خودت می‌آیی و می‌بینی که طالقان هستی، رشت هستی، تنکابن هستی، قزوین هستی و ... با راویان عزیز و نگار بسیار نشست و برخاست کردم
خوشبختانه كتاب، سرنوشت خوبي پيدا كرد و اگرچه از زمستان 82 اين كتاب تمام شده و نشر ققنوس از آن زمان قول تجديدچاپ داده و هنوز كه هنوز است خبري نيست
مدتی قبل یادداشتی نوشته بودم در اینجا با عنوان: زباني فراتر از ميلك من؛ گويش تاتي. بعد هم ایمیلی فرستادم به نویسنده تحقیقاتی که باعث نوشته شدن آن یادداشت شده بود؛ به آقای بابک آذرتات یا علیخانی
با خودم فکر کردم این از کدام علیخانی هاست؟ در دو روستای رودبار و الموت، طایفه علیخانی داریم. یکی در میلک که طایفه اصلی این روستاست و طایفه پدربابایی من و دیگری در روستای کوچنان،‌ که زمان گردآوری قصه های عامیانه با افشین نادری به این روستا رفتیم
علیخانی های دیگری هم هستند که از کودکی همیشه از من و علیخانی های میلک می‌پرسیدند که با آن ها فامیل هستیم یا نه و آن ها علیخانی یا به عبارت درست تر،‌ آقاعلیخانی های بویین زهرا بودند
نام شیخ قدرت شان همیشه بوده که من تا به حال او را ندیده ام و بعد کسی که رقیب من بود در کنکور با شش نفر جلوتر از من و حالا قاضی منطقه رودبار و الموت شده است؛ عبدالله آقاعلیخانی. بعد سعید آقاعلیخانی که هم رشته من بوده؛ عربی خوانده در دانشگاه قم و مدت ها در روزنامه های دگراندیشی مثل شرق و پیش از آن مقاله ترجمه می‌کرد. علی‌محمد علیخانی که هنوز او را ندیده ام و می‌دانم تحقیقاتی کرده در زمینه گویش تاتی و آخری همین بابک آذرتات یا علیخانی
مقدمه ام خیلی طولانی شد،‌ اما لازم بود برای خواندن ایمیل او
به نام خداوند جان و خرد
با درود به شما نویسنده ارجمند آقای یوسف علیخانی
از پیوند شما بسیار شادمان شدم
سه سالی می‌شود که دورادور با نوشته های شما آشنا هستم و بخشی از نوشته های شما در روزنامه ها و تارنماها را خوانده ام، یادم هست زمانیکه عشقنامه ی با ارزش عزیز و نگار شما را که خواندم بسیار خوشم آمد و تا پایان داستان را یکسره خواندم و یکی را هم به پسر عمویم (علی‌محمد آقاعلیخانی، نویسنده ی نامه ی جستاری در ادبیات تاتی) پیشکش کردم و ایشان نیز پسندیدند
چندی پیش شنیدم که فرهنگ عامه بخش الموت را گرد آوری می‌کنید، امیدوارم که بتوانید هر چه بیشتر به پایداری و نوشتاری کردن فرهنگ این کهن بوم و بر بیفزایید به باور من فرهنگ این سرزمین در هر گوشه و کنارش آن چنان پر پهنه و پرژرفا هست که می‌توان گفت شاید هیچ کشوری این گونه نباشد، شادروان دهخدای بزرگ بیش از سی و پنج سال کوشید و آن کار بزرگ را آغازید و پس از او نیز جاودانیاد معین و دیگران راه بزرگ او را دنبال کردند و هنوز که هنوز است جای بسیار سالیان و بسیار کوششهای اندیشمندان را دارد تا به انجام برسد، به هر روی امیدوارم کوششهای خستگی ناپذیرت در این راه دنباله دار باشد و هماره پایدار باشی
به دید بنده می‌توان با همین کارها فرهنگ ایرانی را پایدارتر و استوارتر ساخت
و نزدیکی بیش از پیشی را میان تیره و تبارهای ایرانی و گویشوران آنان پدید آورد و فزون بر آنکه اندک ناهمسانی در میان برخی واژه ها در این زبانها وجود دارد که در هر زبانی در این گیتی این ناهمسانیها را می‌توان دید
کوچک شما بابک آذرتات یا علیخانی
tadaneh AT gmail DOT com
عمران صلاحي درگذشت
صبح زودتر آمده بودم تا پيش از اين كه مشغول كاربشوم، خبر بدهم امروز چهارمين سالگرد درگذشت احمد محمود است، از ديشب هم فكر كرده بودم چه بنويسم، مي خواست از تنها ديداري كه با او داشتم بنويسم، اما نمي دانم چرا نيم ساعت پاي مونيتور نشسته بودم و نوشتنم نمي آمد، تا اين كه اين اس ام اس لعنتي رسيد: عمران صلاحي درگذشت
فورا زنگ زدم به مصطفي خلجي كه خبررسان اصلي است. خبر شرق را هم او اس ام اس كرده بود. گفتم: دروغ نگو؟
گفت بخدا. گفت ديشب فوت كرده. گفت ساعت هشت تشييع مي شود. گفت از بيمارستان طوس. گفت نمي داند كجاست گفت اما صد و هيجده گفته حوالي تخت طاووس
باور كردني نيست. عمران صلاحي؟ سني نداشت؟
باز باور نكردم. نوشته بودم عمران صلاحي درگذشت. خالي بود اما نوشته ام. زنگ زدم به محسن فرجي. مطمئن بودم خواب است اما بيدار بود. مي دانستم چون با محمد محمدعلي كه از دوستان صلاحي است نزديك است ممكن است خبري داشته باشد. ديدم از تلفنش صداي خيابان مي آيد و رفت و آمد و بوق و ... گفتم كجايي؟ گفت ميدان وليعصر. گفتم كجاي مي ري؟ گفت بيمارستان طوس. گفتم كي گفته؟ گفت مديا كاشيگر
***
دوباره زنگ زدم به محسن فرجي. گفتم محسن شماره مديا رو بده. گفتم نكند خبر درست نباشد و همين عمران صلاحي حكايت حال ما جماعت رو بنويسد
گفت همين جاست؛ مديا را مي گفت. تلفن را به مديا داد. گفتم سلام آقاي كاشيگر. صبح بخير! خبر راسته؟
گفت بله، ساعت دوازده و نيم تا يك در بيمارستان طوس تمام كرده. ديشب هم قرار بوده برود به قراري كه نمي رود. مي خواهي با آقاي اسوار صحبت كني؟
گفتم اونجاست؟ موسي اسوار؟
گفت بله
گفتم اين خبر درسته آقاي اسوار؟
گفت بله
گفتم چي شده؟ بيماري خاصي داشته؟
عصر زنگ زده به موسي اسوار، مترجم برجسته ادبيات عرب كه حالش خوب نيست و نمي تواند به جلسه بيايد: ديروز قرار بود در شوراي عالي ويرايش افطاري با هم باشيم؛ در دفتر ما؛ ايشان بيايند و عده اي از اهل قلم. ساعت چهار زنگ زد. گفتم عمران چطوري؟
گفت خوب نيستم، براي اولين بار مي گفت خوب نيستم. خيلي خوددار بود و كمتر به مسايل ريز اشاره مي كرد. احساس كردم مساله بايد خيلي جدي باشد كه مي گويد خوب نيست
گفت از وقتي از سفر برگشتم احساس كسالت مي كنم و همين الان هم سينه درد شديدي دارم
گفتم حالا چرا نشستي؟ برو اورژانس
گفت دارم همين كارو مي كنم. چين رفته بود؛ با عده اي از نويسندگان؛ براي سخنراني
گفتم مطمئن باشم داري مي ري بيمارستان؟
گفت مطمئن باش. دارم مي رم بيمارستان كسرا
گفتم مواظب خودت باش. اگر مي تونستم مي اومدم. كسي هست خيالم راحت باشد؟
گفت بله
امروز مي خواستم بهش زنگ بزنم، ساعت شش صبح از طرف خانواده شان زنگ زدند و تا گفتند فهميدم اتفاقي افتاده
هر اتفاقي رو منتظر بودم اما مرگ را نه
***
حسين ابراهيمي، عكاس جام جم آنلاين تازه برگشته. مي گويد تشييع جنازه افتاد براي فردا. او كه كسي را نمي شناخته مي گويد يك آدم قدكوتاهي كه پيگير كارهاي تشييع بوده گفته عمران كم آدمي نبوده كه اينطور زود تشييع شود. صحبت كنيم فردا از خانه هنرمندان تشييع شود و ببريمش قطعه هنرمندان. البته من فكر كنم آقاي عكاس كه متاسفانه از خانواده سوگوار عكسي نگرفته اشتباه مي كند و احتمالا صحبت و بحث درباره بردن او به قطعه هنرمندان يا امامزاده طاهر بوده. يك آدم قد بلندي هم گفته مشكلي درباره چاپ اعلانيه و پوستر نيست. با اين حساب تشييع جنازه ساعت 9 صبح فردا پنجشنبه از جلوي خانه هنرمندان خواهد بود
در ضمن اين آقاي ساسان والي زاده، شاعر و خبرنگار خبرهاي داخلي جام جم آنلاين هم پيگير خبرهاي عمران است
***
محسن فرجي طي سال هاي گذشته رابطه خوبي با عمران صلاحي داشت و چند بار با او گفتگو كرده بود. برنامه عمران صلاحي در كافه تيتر نيز به همت او برگزار شد. منتظرم تا از بيمارستان برگردد و بنشيند و اندكي درباره عمران بنويسد
***
چند تا لينك درباره عمران صلاح
گاهشمار زندگي و آثار عمران صلاحي... اينجا
عمران صلاحي: براي نوروز اشعار ناظم حكمت را توصيه مي‌كنم
گفت وگو با عمران صلاحي، شاعر و طنزپرداز
ادبيات زندگي را قابل تحمل مي سازد... اينجا
فکر مي کنم امروز ديگر نيازي به طنزپرداز نيست ! آنقدر وقايع و اتفاقاتي که در اطرافمان مي گذرد خنده دار شده است که حتي ما طنزپردازان هم از آن عقب مانده ايم...اينجا
عمران صلاحي درگذشت... خبرگزاري فارس
من بچه جوادیه ام ...اينجا
شاعر "يك لب و هزار خنده" در گذشت...خبرگزاري ميراث
خاطرات عمران صلاحی از توفيق و حزب خران... اينجا و اينجا
گفتگوي احسان عابدي با عمران صلاحي... اينجا
گفت و گوي ليلا صادقي با ع. شكرچيان... اينجا
گفتگوي عمران صلاحي با پرويز شاپور... اينجا
گفتگويي طنز صلاحي درباره انتخابات... اينجا
از شعر جوان امروز كساني خواهند ماند.... اينجا
پيروزي معنوي هميشه با طنزپردار است ... اينجا
عمران صلاحی در کافه تیتر... اينجا
عمران يكي از طنزپردازان بزرگ كشور است... اينجا
عجله كار شيطان است‏، درباره گفتگوي صلاحي با دولت آبادي ... اينجا
در نبود عیمران عزیز ...ادامه
حالا حکایت کیست؟... هنوز
نتايج جستجو براي عمران صلاحي... ادامه
هی سرت داد می‌زنم برگرد ... اينجا
مراسم تشييع پيكر پنجشنبه 13 مهر ساعت 9 صبح، از مقابل خانه هنرمندان ايران ... گل آقا
***
پنجره دان داش گلير... ايرنا
عمران صلاحي شاعر و طنزنويس ترك آذرى... اينجا
***
عمران صلاحی مرد - نه باور نمی کنم این شوخی سیاه را
عكس سوگواران صلاحي جلوي بيمارستان طوس... اينجا
***
tadaneh AT gmail DOT com
پنجشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۵
گزارش تصويري جلسه نقد تاريخ شفاهي ادبيات معاصر ايران


***

بعد از شنيدن خبر درگذشت عمران صلاحي فكر كردم شايد جلسه تاريخ شفاهي ادبيات معاصر ايران زير نظر محمد هاشم اكبرياني كه قرار بود در كافه تيتر برگزار شود، به اين دليل برگزار نشود، زنگ زدم. گفتند به ياد عمران صلاحي كه يكي از كتاب هاي اين مجموعه درباره اوست و اين كه مدتي قبل ديدار عمران صلاحي در كافه تيتر برگزار شده، دوستدارانش در كافه جمع خواهند شد. رفتم، جلسه خوبي بود. علي دهباشي را براي اولين بار مي ديدم. همت اكبرياني را هميشه ستوده ام و دلم براي زوج كافه دار تنگ شده بود. البته مي دانستم محمد آقازاده را خواهم ديد، كسي كه نه سال از آخرين ديدار ما مي گذرد. رضا ولی زاده را مدتی بود ندیده بودم و دوستان دیگر را




























عكسها از يوسف عليخاني
براي اطلاعات بيشتر اينجا را كليك كنيد

وبلاگ محمدهاشم اکبریانی
وبلاگ کافه تیتر

tadaneh AT gmail DOT com